
امروزه به رغم تمامی پیشرفتهای تکنیکی که در زمینه سریالسازی به دست آوردهایم باز هم بیشک دهه 60 و اوایل دهه 70 با توجه به تمامی کمبودهای آن دوران از شاخصترین و درخشانترین دوران سریالسازی در تلویزیونمان به شمار میآیند. انتخاب موضوعات متناسب با شرایط جامعه آن روز و بازیهای درخشان بازیگران آن روزگار از جمله عوامل موفقیت آن مجموعههاست. یکی از آن مجموعههای ماندگار دهه 60 سریال «آئینه» است که خانم رؤیا افشار با بازی در آن توانست به شهرت برسد و چهره فراموش نشدنیای را از خود در میان مردم به یادگار بگذارد. وی که متولد 1339 در آبادان است فعالیت بازیگریاش را از سال 1358 با بازی در تئاتر آغازکرد و از سال 1360 در تلویزیون به فعالیت پرداخت. بازی در سریال آئینه به کارگردانی غلامحسین لطفی برای رؤیا افشار نه تنها سکوی پرتاب بود بلکه پایان دوران اوجش هم به شمار میرفت. چرا که شخصیت حساس وی به او اجازه نداد که در هر فیلم و سریالی پس از آن بازی کند و از کارنامه کم کاری برخوردار گردید. ما در این گفتوشنود به علل و عوامل کم کاری ایشان در طی این سالها پرداختهایم.پس از اتمام سریال «آئینه»، دیگر شما را در نقشی تا آن حد ماندگار و تأثیرگذار ندیدیم، علت چیست؟سریال «آئینه» در شرایط زمانی خاصی و به دلایل مشخصی در گروه معارف اسلامی شبکه 1 و به تهیهکنندگی حاج آقا انصاریان که مجری طرح هم بودند، ساخته شد. ایشان بسیار خوش فکر بودند و به خاطر پخش بخشهایی از سریال «آئینه»، متحمل مشقتهای زیادی شدند. نویسنده سری اول «آئینه»، آقای بهبهانی بودند که فیلمنامهنویس قهاری هستند و سابقه بسیار طولانی در کار نوشتن سریالهای تلویزیونی دارند. سری دوم را آقای تیموریان نوشتند.چرا سریال «آئینه» تا آن حد موفق بود؟چون بر اساس نیازهای واقعی جامعه تهیه و اجرا شد. گروههای سیاسی تلویزیون در آن دوره، بیش از آنکه به فکر ترویج خط و فکر خودشان باشند، به جامعه فکر میکردند و میخواستند به نوعی پاسخگوی جامعهای باشند که به هر حال انقلاب را از سرگذرانده و دچار تحولات اساسی شده بود و باید پاسخ سؤالات خود را میگرفت تا دچار بحران نشود.نیازهای زمان چه بود؟به ویژه در دوره جنگ، بسیاری ازخانوادهها متلاشی شده بودند و باید درباره عوارضی که جنگ بر جوانان آنان تحمیل کرده بود، فکری میشد.چالشهای درون خانوادهها به حد امروز نرسیده بود و بیشتر به صورت دعوای زن و شوهر و مادر شوهر و عروس بود.هر قضیهای را باید با توجه به دوران خودش در نظر بگیریم. شرایط اقتصادی فعلی ما با توجه به پیچیدگیهایی که پیدا کرده، اگر در آن زمان پیش میآمد، برای ما قابل تحمل نبود، ولی الان تحمل میکنیم، چون فرهنگ آن هم به موازاتش پیش رفته و تحمل رنج مردم گسترش پیدا کرده است. همیشه همین طور است. از بین رفتن یک نسل باعث میشود که مشکلات نسل بعدی، طبیعی جلوه کند، چون این مشکلات متعلق به خودش است و دیگر مربوط به گذشته نیست. «آئینه» نیاز جامعه را بیان میکرد. آن روزها فقط شبکه 1 و 2 وجود داشت که شبکه 2 بیشتر آموزشی بود. یادم هست که اولین سریال تلویزیون را در آموزشی - خانوادگی بود، من کار کردم، وگرنه تا آن موقع ریاضی و هندسه درسی میدادم. «آئینه» آمد و مردم را از چیزهایی که در آنها تنش ایجاد میکرد، تاحدی جدا کرد و مسائل خانوادگی را طرح کرد.پرسیدید چرا بعد از «آئینه» نقش ماندگار را کار نکردم. ما قبل از «آئینه» کار تئاتر میکردیم. این جمع به این دلیل «آئینه» را کار کردند که اولاً قرار بود بازیگرهایی در «آئینه» کار کنند که مسئلهدار نباشند. ایوب هم که میخواست کار بشود، من از طرف برخینهادها برای ایفای نقش همسر حضرت ایوب هم کاندیدا شدم که خوشبختانه آقای سلحشور نپذیرفت و چه کار خوبی کرد، چون سریال بسیار ضعیفی بود. خیلی دلم برای «حضرت ایوب» میسوخت. به هر حال از افرادی که در تئاتر عالی کار میکردند، برای سریال «آئینه» دعوت شد، اما در میان این جمع تنها مرحوم خانم شهابی سابقه کار تلویزیونی داشتند و برای سریال «مرد» جایزه بهترین بازیگر زن تلویزیون را قبل از انقلاب گرفته بودند. خانم بسیار متواضع و خانوادهدار و محترمی بودند.شخصیت شما در سریال «آئینه» با شخصیت واقعیتان چقدر فرق دارد؟هیچ یک از آن شخصیتها خیلی با من فرق ندارند و در عین حال شبیه به من هستند. من آدم فروتنی هستم و در آن سریال هم چنین آدمی بود، من آدم باگذشتی هستم و در «آئینه» چنین پرسوناژی بود، من آدم ظالمی هستم و در «آئینه» چنین نقشی را بازی کردم، من آدم بیمسئلهای هستم و در «آئینه» چنین نقشی را بازی کردم، ولی هیچ یک از آنها من نبودم. من به نوعی راجع به کل کائنات و هستی فکر میکنم و عطوفتم را از او میگیرم. هر قدر او مهربان باشد، من میتوانم از او بگیرم و هر جا که او بخواهد خشم بگیرد، من هم خشم میگیرم، ولی پرسوناژهای سریالهای تلویزیونی تعاریف شخصی و کوتاهی دارند. اگر «آئینه» توانست چنین تأثیری روی مردم بگذارد که امروز شما از من سؤال کنید، آیا شبیه آن پرسوناژها هستی یا نه، به نظر من آن تأثیر به دلیل موقعیت زمانی آن بود. آن روزها در تلویزیون چیزی پخش نمیشد. هیچ سریالی نداشتیم. بعد از آن چیزی داشتیم به نام «سفیر» که هیچ کس نگاه نکرد. تأثیر شدیدی که روی مردم گذاشت. بخشی به این دلایل بود، نه اینکه همه چیز عالی بود. البته ما به نسبت امروز موقعیت بدی نداشتیم. یادم هست قبل از انقلاب به گمانم دوشنبه شبها بود که تئاتر زندهای از تلویزیون پخش میشد. بچهها 10روز تمرین میکردند و نمایشنامههای فوقالعادهای را هم کار میکردند و بعد میآمدند و زنده پخش میشد. بعد از آن دیگر چنین چیزهایی نداشتیم، بلکه پلاتو داشتیم، از جمله پلاتوی روحانیون، پلاتوی سیاستمداران و ... و چنین برنامههایی نداشتیم تا بدانیم قضیه از چه قرار است، ولی ساخت سریالهای آن موقع که سه سال طول می کشید و بعد روی آنتن میرفت. اگر میخواست خیلی خوب شود، پنج، شش سال زمان میبرد. امروز وقتی میگوییم مرحوم حاتمی مثلاً برای سریال هزاردستان 10 سال و 15 سال کارکرد، همه حیرت میکنند که این همه زمان برای چه؟ چرا؟ چون با بسیاری از مسائل آشنا نیستند. مثلاً ما در سریال «آئینه» برای آنکه به موقعیتی برسیم که مردم را درک کنیم و شکل مردم کار را ارائه بدهیم، برای هر قسمت سریال، یک هفته تمرین و یک هفته ضبط داشتیم، الان این را به هر کسی بگویید میخندد، ولی واقعیت این است که چنین میزانهایی وجود داشتند و ما تلاش میکردیم کار خوب ارائه بدهیم. زمان و شرایط و موقعیتهای سیاسی در زمان پخش سریال «آئینه»، باعث شد که «آئینه» هنوز در ذهن مردم باشد. شاید اگر قبل از «آئینه» سریال دیگری میآمد و پخش میشد، «آئینه» این تجسم را پیدا نمیکرد. به رغم اینکه میدانم خودم در «آئینه» خیلی زحمت کشیدم و حتی یک بار دست من سر این سریال سوخت یا مسائل و مصائبی سر این کار داشتیم و دعواهایی که پیش میآمد.از اینکه بعد از «آئینه» خیلی دیده نشدید، عصبی نیستید؟اصلاً مگر «آئینه» چه کرد؟«آئینه» توجه جامعه را جلب کرد، ضمن اینکه سایر اعضای تیم «آئینه» هم کم و بیش به همین سرنوشت دچار شدند.سن کسانی که در آن سریال بازی میکردند، کم و بیش بالا بود. مرحوم خانم شهابی گمانم 50 سال داشتند یا جواد خدادادی که 55 سال داشت، آقای محرابی 50 سال داشت، ایشان خوشبختانه هنوز هم طوری است که کسی نمیتواند سنشان را تشخیص بدهد، البته آقای محرابی در میان جمع «آئینه» تنها کسی است که خیلی زیاد کار کرده، یعنی تقریباً در اغلب سریالها حضور داشته و الان هم میبینیم که در تلهفیلمها از هر سهتایی، یکی آقای محرابی هست. آقای رضا بابک تا یک دورهای خوب کار کردند، بعد مشکلاتی برای خانوادهشان پیش آمد و همسرشان بیماری سختی گرفتند و بعد فوت کردند و آقای بابک به خاطر قلب بسیار رئوفشان که مثل برگ گل است و هر حادثهای میتواند روی آن خط بیندازد، این فاجعه بسیار آزارشان داد و مدتی طول کشید تا توانستند دوباره روی پا بایستند. خیلی کار سختی بود. ما آدمهای بیسوادی نبودیم.اغلب ما آدمهای با سوادی بودیم و بعد از «آئینه» با جمعیتی مواجه شدیم که مشکلش با سواد بودن ما بود، ما در «آئینه» با تهیهکننده و نویسنده بحث میکردیم و به نتایجی هم میرسیدیم یا بالاخره تهیهکننده میگفت همین که هست، این قدر با من بحث نکن و من بازیگر دنبال ترفندهایی میگشتم که در بازی خودم اصلاحش کنم یا در 90 درصد مواردی که مشکل پیش میآمد، از این بحثها به نتایج خوبی میرسیدیم، ولی بعد از آن این اتفاق نیفتاد و شما فکر میکنید من نوعی مگر چقدر میتوانم در مورد بحثی که با ما میشود، فکر نکنم؟ شاید بگویید زیادی حساس هستید، ولی این حساسیت نیست، واقعبینی است.معلوم میشود خیلی حساسیت به خرج دادید که دیگر کار نکردید.چرا من تلهتئاتر و تئاتر کار میکردم. من فکر میکنم برای یک بازیگر باید فرصت مناسبی وجود داشته باشد تا راجع به یک نقش فکر کند. بعد از سریال «آئینه»، ما نزدیک به یک سال و نیم «در خانه» را کار کردیم و در کنار بچهها بودیم. من تقریباً هر دو سال یک کار انجام دادم. با اینکه شما میگویید خیلی حساسیت به خرج میدهید باز هم از بابت بعضی از آن کارها متأسفم.چرا؟چون همیشه معتقدم اگر شروع کردیم که سرمردم کلاه بگذاریم، اول از همه خودمان را شکستهایم. یادم هست، داشتم برای عید کاری را انجام میدادم و با کارگردانی بودم که قبلاً کار کرده و نتیجه گرفته بودم. ایشان آن قدر باهوش بودند که وقتی میدیدند میتوانی جای ایشان فکر کنی، دیگر برایت برنامهریزی خاصی نمیکردند.به طور شخصی چه خاطره شیرینی از برخورد مردم با خودتان پس از سریال «آئینه» دارید؟من هیچ وقت وارد یک جریان جزئی نمیشوم. اساساً خاصیت ذهنم این طوری است، جزئیات را خیلی برای خودم بزرگ نمیکنم و وارد آن هم نمیشوم.سری دوم «آئینه» که پخش میشد، حدود 25، 26 سال داشتم و چیزی که در دوران «آئینه» خیلی شرمندهام میکرد این بود که راننده تاکسیها از من کرایه نمیگرفتند و این خیلی ناراحتم میکرد. حتی یادم میآید که این لفظ را از آنجا یاد گرفتم که پول ما بیبرکت نیست. ناب هم هست، شکی در آن نیست، پس این پول را از من بگیرید، ولی اینها از من نمیگرفتند و به جای اینکه از من پول بگیرند، درد دل خانوادگی میکردند. بخش پول نگرفتنش برایم خجالتآور بود، اما آن بخش درد دل کردنشان خیلی عزیز بود. اینکه شما به عنوان یک انسان و نه حتی یک هنرمند و یک بازیگر متوجه میشدید که هیچ انسانی به معنای عام وجود ندارد، بلکه هر انسانی در هر صنفی و طبقهای، آدم خاصی است. «آئینه» این خاصیت را برای من داشت که این موضوع را درک کنم؟ هر انسانی، موجود ویژه و خاصی است به همین دلیل به هر کسی به عنوان یک پرسوناژ نگاه کردم و احترام گذاشتم، مگر اینکه ثابت کردم محترم نیست، آن وقت بدجور انتقام گرفتم که چرا به او احترام گذاشتم.اشاره کردید به اینکه کارگردانهای جدید نسبت به سواد بازیگری بازیگران نسل قبل حساسیت داشتند و همین طور روند تولید طولانی بود. به نظر شما چرا جامعه، بازیگرانی را که سواد این کار را ندارند پذیرفته و تولیدات تلویزیونی ما با سرعتی نامعقول ساخته شده و پخش میشوند و کسی هم اعتراضی نمیکند؟به نظر من دلایلش مختلف است. اولاً از نظر مردم باید جور دیگری آن را تحلیل کرد، از جنبه جامعه و سیاستگذارانش باید این قضایا را دید و یک بخشی هم به جریانات درون خود ما برمیگردد. اگر من از «آئینه» مثال میزنم، به خاطر اتفاقاتی است که در آن سریال افتاد و بخشی هم آدمهایی هستند که حرفهایی را که زدهاند، انکار نمیکنند. مثلاً من یادم هست مرحوم خانم شهابی راجع به یکی از بازیگرهای ما مسئله داشتند و میگفتند این آدم باسوادی نیست، این کاره نیست، این آدم از فلان جا بلند شده آمده و من مقابل این آدم بازی نمیکنم. این حرفی بود که ماها به هم میزدیم و خانم شهابی هم بالاخره مجبور شدند روبهروی او بازی کنند، ولی هرگز یادم نمیرود آدمی را که خانم شهابی دربارهاش صحبت میکردند، یک روزی آمد و به من گفت: «به من بگو چه بخوانم، چه جور حرف بزنم، چه کار کنم؟» میخواست هر طور شده خودش را به یک حدی برساند که دیگر در سری بعدی دچار این مشکلات نشود. الان اصلاً چنین مسائلی وجود ندارد، بلکه اگر سؤالی هم پرسیده شود از این دست است که: «به من بگو چقدر تمکین میتوانم بکنم؟ به من بگو چقدر با هر آن چیزی که میتواند انسانیت مرا خدشهدار کند، سازگار باشم؟ به من بگو چقدر میتوانم شخصیت خودم را زیر پا بگذارم؟» به همین نسبت میتوانم رایج و دم دست باشم. واقعیت این است که اندیشه اهل تفکر جامعه ما به اندازه میزان تولیدات فرهنگی جامعه نبوده و همیشه بین این دو، مغایرت و فاصله زیادی وجود دارد. من میبینم وقتی یک بیت از غزل حافظ را برای بچههای این نسل میخوانی و میپرسی مال کیست؟ اگر خیلی اهل شعر باشد، میگوید مال سیمین بهبهانی است، لبخند هم میزند و چشمهایش هم برق میزنند، ولی اشعار جبران خلیل جبران را حفظ است. تأسف میخورم وقتی میبینم حرفهای جبران خلیل جبران حرفهای بسیار ساده شده و پیش پا افتاده حرفهایی است که مولانا میزند، اگر به مولانا رجوع کنی، دنیایت شکل دیگری خواهد شد. بعد که دقت میکنم، میبینم جریانی که مولانا را عرضه میکند، جریانی است که هر جوانی ببیند، وحشت میکند. وقتی یک فیلسوف درباره مولانا حرف میزند، بعید است یک جوان حرف او را بفهمد.شاید مولاناپژوهی مثل هر پژوهش دیگری تبدیل به دکان شده است.ای کاش این طور بود، چون دستکم میشد جبران خلیل جبران. یادم هست روزهایی که حافظ و مولانا میخواندم، مثلاً آقای زرینکوب دم دستم بود و کافی بود تصمیم بگیرم و دو تا خیابان بالاتر بروم و در خانه ایشان را بزنم و ایشان که عصا دستش بود و من هم بچه سال بودم، با این همه از من استقبال میکرد. دانشجوی امروز جرأت نمیکند از استادش این جور سؤالاتی بکند. به نظر من دلیل دیگر رواج تولیدات عجولانه و سطحی این است که انگار تلویزیون ما اساساً برای ایجاد انگیزه تفکر ساخته نشده است. اگر بشود در جایی از آن استفاده سیاسی کرد، بلافاصله همه هجوم میآورند و به آن چنگ میاندازند، ولی وقتی که این استفاده تمام میشود، کنار میکشند و حتی سیاستمدارهای ما هم دست از سر تلویزیون برمیدارند و تلویزیون برای عدهای میشود آبشخور و آبشخور، بد است، یعنی هیچ انسانی نباید برای خود آبشخور پیدا کند،بلکه باید محلی برای تفکر و تعمق پیدا کند. سریالها خود به خود تأثیرگذارند، حتی وقتی که بد هستند. من امسال میدیدم که همه در مورد سریالهای ماه رمضان انتقاد دارند و همه هم پیگیرانه آنها را دنبال میکردند! سینما هم که خانگی آن ارزانتر از سینما رفتن است. تئاتر که اصلاً حرفش را نزنید. خود ما هم اهل تئاتر هستیم، نمیرویم، مگر دعوتمان کنند، حتی کارگردانها و بازیگرهای تئاتر هم به دیدن تئاتر نمیروند.بازیگران نسل قبل هم دنبال شهرت و پول بودند، اما اصل کار هم برایشان معنا داشت و برایش زحمت میکشیدند، اما الان این قضیه به شکل ناهنجاری رواج پیدا کرده، دیگر به لحاظ محتوایی خبری از «آئینه» و سربداران نیست. مردم الان هم سریال تماشا میکنند، ولی وقتی مسئله مقایسه پیش میآید، باز یادی از همان سریالها میکنند.من معتقدم اگر کار درست، عالمانه و صادقانه صورت بگیرد، از تمام آلات و ادوات فیلمبرداری و آنتن و صفحه تلویزیون میگذرد و تأثیرش را روی مخاطب میگذارد. دو سال پیش در پارکی نشسته بودم و طراحی میکردم که آقای مسنی آمد و با من صحبت کرد و گفت: صدایت برایم آشناست. یک ربعی طول کشید تا توانستم بالاخره بگویم که هستم و چه نقشی در آئینه داشتهام. آن آقا یادش آمد و گفت: میدانی بازی تو در آن نقش باعث شد که زنم از من طلاق نگیرد؟ زحمتی که ما کشیدیم، جواب داد. هرگز یادم نمیآید گلیسیرین در چشم من ریخته باشند و من اشک بریزم. لحظهای که داشتم با خانم شهابی دعوا میکردم و دستم سوخت، واقعاً با ایشان دعوا میکردم و خانم شهابی داشت رسماً مرا میچزاند! ما یک قرار پنهانی با هم داشتیم که این صحنه را بازی نکنیم، بلکه زندگی کنیم. برای این بود که وقتی یک قسمت «آئینه» را تمرین و ضبط میکردیم و متن دومی را به من میدادند، میگفتم نمیتوانم. مغزم هنوز آزاد نشده. 10 روز به من فرصت بدهید. قرار بود چهار، پنج نفر کل «آئینه» را بازی کنیم، ولی به همین دلایل نشد و ناچار شدیم جمعیت بیشتری را وارد کار کنیم و همگی عالی بودند. مثلاً خانم مرجانه دلدارگلچین که در سری دوم آمد و از من کوچکتر بود و داشت امتحان میداد که دیپلم بگیرد. الان قضیه خیلی فرق کرده و چیزی که مهم نیست مهارت و تخصص بازیگر است، بلکه ظاهراً فقط باید آنقدر پررو باشد که بتواند بدون ترس و لرز جلوی دوربین بایستد. الان هر کسی را که میبینی میخواهد بازیگر شود، بدون اینکه حتی یک دوره سه ماهه بازیگری را بگذراند.میگویند زیاد پای تلویزیون نشستهایم و بلدیم.درست میگوید. اگر این چیزی که دارد از تلویزیون میبیند، اسمش بازی است، او از پس آن برمیآید و با این ادا و اطوارها مشکلی ندارد. الان قرار نیست شما هنر خرج کنی، هنرمند باشی. موضوع چیز دیگری است. یادم هست سال 63، 64 بود که با دوستی به هدایت فیلم رفتم و حرفی را شنیدم که بلافاصله بلند شدم و راه افتادم و گفتم شما بازیگر نمیخواهید. چیزی میخواهید که از دست من برنمیآید. پس از آن کارگردانی که در نوع خودش کارگردان خوبی بود بعد از سالها پروژهای را به عهده گرفت و فکرش این بود که از کسانی که میشناسد و از دوستان خودش هستند، دعوت به کار کند تا چندان در مضیقه اندیشه و شناخت قرار نگیرد. به هر حال در این کار، کارگردان را عوض کردند، بدون اینکه به اکیپ بگویند و این خیلی مسئله عجیبی بود و اولین بار بود که برای من اتفاق میافتاد و از آن به بعد یاد گرفتم در قراردادهایم بنویسم هرگونه تغییری اعم از تغییر کارگردان و متن باید به اطلاع من برسد. آن کار با مسائل مختلفی که برایم پیش آمد همراه بود و حتی گفتند که اگر کار را انجام ندهی چنین و چنانت میکنیم که باز هم نپذیرفتم و نرفتم. بعد از یک دوره، یکی از دوستان ما که عکاس و در زمان خودش خوش فکر بود از آلمان آمد و خواست کار کند. این سریال اپیزودیک بود و برای یکی از قسمتهای آن از من دعوت کردند. قرار بود این فیلم در دفتر تهیهکنندهای کار بشود. روزی که من رفتم، آن تهیه کننده از جا بلند شد و به اندازه یک زاویه قائمه جلوی من خم شد و ما هم طبیعتاً خجالت کشیدیم، ولی بعداً فهمیدم که ای کاش همان روز با مشت کوبیده بودم به کمرش. بعد این آقا کلی از من تعریف و تمجید کرد و گفت زمانی که سریال آئینه را کار میکردیم پشت صحنه بارها به من سلام کرده و بیجواب مانده- که البته من چیزی به خاطر ندارم چون یا در حال تمرین بودهام یا دیالوگهایم را میخواندهام- به هر حال این آقا کمی از اینکه چقدر بنده برای امثال ایشان غیرقابل دسترس هستیم گفت و ابراز ارادت کرد. البته بنده غیر قابل دسترس نبودم، ولی چون اهل فکر بودم، مثل یک آب روان، هر سو پراکنده نبودم. پسر دوست من آقای قویدل دستیار کارگردان بود و از من خواست که فیلمنامه را همانجا بخوانم که خواندم و دیدم که آنچه برای من انتخاب شده قسمت خیلی سختی است و من باید نقش یک زن مسئلهدار را بازی کنم. دیدم نقش به سن و سال من میخورد و میتوانم از پس آن بربیایم. اما آنچه که برایم جالب بود این بود که باید همانجا جواب میدادم که این برای من مسئله بود، ولی به هر حال همانجا متن را خواندم و بعد گفتند همین الان برو قراردادش را ببند. من در یک لحظه کوتاه باید همه فکرها را میکردم که چه توانی از من میگیرد؟آیا پیشینهای را که برایش زحمت فراوان کشیده بود، خراب نمیکند؟ آیا پیشینهای که به قیمت گاه مجانی کار کردن و زحمات شبانهروزی فراوان به دست آمده بود. گفتم: شما میدانید دستمزد من چقدر است؟ گفتند: «بله، ولی چون اپیزودیک است، شما با ما راه بیایید.» من همهاینها را در نظر گرفتم و چیزی حدود 5 میلیون تومان از دستمزد واقعی خودم پایین آمدم. یک مرتبه تهیهکننده بلند شد و دستهایش را گذاشت روی میز و داد زد «فکر کردی آئینه است؟ فکر کردی هنوز 25 ساله هستی؟» و یک لات لمپنی جلوی من قدعلم کرد. مانده بودم چه کنم؟ مثلاً زنگ بزنم یک عده چاقوکش بیایند و با او طرف بشوند؟ به این فکر کردم که او عقده یک دورهای را در خودش نگه داشته بود تا امروز برگردد و با من چنین برخوردی بکند. گمانم 30 سال صبر کرده بود تا این برخورد را با من بکند و امروز او تهیهکننده است. آن آدم اگر امثال مرا ببرد به خاطر این است که مشکلات خودش را حل کند و ترجیح میدهد افرادی را ببرد که حریف آنها بشود.چه کارهایی را درحد و اندازههای بازیگری مایل بودید انجام بدهید و انجام دادید و چرا در آنها به شهرت نرسیدید؟من برای آقای فلاحپور سه متن نوشتم که کارهای خیلی خوبی بودند، مخصوصاً «تا صبح» را خیلی دوست داشتم. کارهایی را که در کانون انجام دادم خیلی دوست داشتم، کارهای فوقالعادهای بودند. آن موقع آقای ایرج کریمی تازه از امریکا آمده بودند و تخصصشان ساختن تله تئاتر بود. آثار خیلی خوبی با همکاری ایشان کار کردیم. من خیلی زیاد مینویسم، همه هم میدانند که مینویسم، ولی هیچ کس به روی خودش نمیآورد.چرا نمیخواهید در حوزه نگارش مطرح باشید؟چرا، اتفاقاً خیلی دلم میخواهد، ولی خیلی کلاه سرم میگذارند. تقریباً 20 روز پیش کلاه گندهای سرم گذاشتند و یکی از سریالهای مرا بلند کردند. مجبورم کردند که اسمم را از روی کار بردارم. ببینید! سیاستها را خوب میشناسم. ریا را خوب میشناسم، اما شیوهای که اینها به کار میگیرند، ریا نیست، یک شکلی است که من بلد نیستم.همه چیز در قالب مدرنیته رفته و اشکال جدید گرفته!بله، به شیوه پستمدرنیسم کلاه سر آدم میگذارند. به هر حال چیزی است که من هنوز بلد نیستم. آدمی که 10 سال پیش کم و بیش دلم برایش سوخته و طرحم را در اختیارش گذاشته بودم. حالا برخوردهای وحشتناکی میکند که من چارهای ندارم جز اینکه نگاهش کنم و بگویم واقعاً متأسفم. نمیدانم آخرش چنین آدمهایی به کجا میخواهند برسند؟ من به این دوستان میگویم در شرایطی که دروغ گفتن این قدر رایج است، آیا شما میتوانید همیشه آدمهای دروغگویی باقی بمانید؟آیا بعدها میتوانید بیایید و بگویید که چرا دروغ گفتید؟ و آیا آن «چرا» ارزشش را دارد؟ از آن بدتر زندگیهایی است که پایمال میکنید.شما صادقانه، حس و اعصبایتان را روی جریانی میگذارید که در درون خودش دچار تعارضات بیشماری است. روشنفکران، چه از نوع چپ چه لیبرال فعلی، به رغم شعارهای تساهل و تسامح، دستشان که برسد خودشان هم به خودشان رحم نمیکنند. به نظر میرسد که روشنفکری برای اغلب آنها دکان دو نبش است. در عرصه هنر هم به نظر میرسد موضوع بیشتر از این قرار است نه دغدغه آزادیخواهی و حقوق بشر و شعارهایی که پشت آنها پنهان میشوند.خیلیها ادعای روشنفکری دارند، ولی روشنفکر نیستند، بلکه اغلبشان مسئلهدار هستند. در جامعه ما تناقض فکری زیاد است. ما فکر میکنیم اگر مذهبی باشیم نمیتوانیم هنرمند باشیم یا بالعکس، اگر میخواهی متفکر باشی باید چپ باشی.البته چپ مال گذشته است، حالا میگویند باید لیبرال باشی.هنوز هم خیلیها در تاریخ ماندهاند و دارند همانطور فکر میکنند. جریان لیبرال هم پستترین جریان روشنفکری است، چون نسبت به دانشی که دارد ریا میکند، چون آن چیزی را که میگوید بارش نیست. شکل هنر در جامعه امروز اروپا فوقالعاده آبستره شده و به همین دلیل به راحتی قابل دزدیده شدن است و شما میتوانی به راحتی جای اثر خودت جا بزنی، عدهای میروند و آنها را میآورند، چون بخشی از جامعه جوان ما یاد نگرفته که چیزی را با فکر و اندیشه به دست بیاورد، در نتیجه آن آدمها امکان پیدا میکنند که حد و اندازه خودشان را بیاورند و چیزی و جریانی بشوند که نیازهای دم دستی جوانها را پوشش بدهد و دیگر برای امثال آقای غنیزاده نیازی باقی نمیماند.فقط میشود تأسف خورد برای جوانی که یاد نگرفته راههای دشوارتر، اما معنادارتر را جستوجو کند و وقتی به میانسالی میرسد خواهد پرسید جامعهای که قرار بود به من یاد بدهی که از جوانیام درست استفاده کنم، چرا گذاشتی که این را فراموش کنم؟الان حالتان چطور است؟خوبم، به رغم اندوهی که قلبم را پر کرده...چرا؟چون من کشور و مردمم را خیلی دست دارم و مردم هم مرا دوست دارند و هر دو میدانیم که خیلی با هم صادق بودهایم. من در هر برههای و شغلی که قرار گرفتم، خیلی برایش زحمت کشیدم.و فکر میکنید به شما اجحاف شده؟نه، فکر میکنم آدمی از این دست نبودم. من با کسانی که با من برخورد نادرست میکنند، طوری رفتار میکنم که هر وقت یاد من بیفتند شرمنده شوند و خلاصه کوتاه نمیآیم، بنابراین نمیشود گفت اجحاف، ولی واقعیت این است که بد کردند و هنوز هم دارند بد میکنند. آن کسی که متن مرا میدزدد، حق مرا نمیدهد، بد میکند. من با پولی که او به من میدهد، امرار معاش نمیکنم، ولی جامعه ایران بالاخره روزی ناچار میشد هنرمندان واقعی خود را پیدا کند و کسانی که تعلق به این ضعف ندارند، نباید زمام امور هنر را به دست بگیرند.شما فکر نمیکنید هنرمند واقعی باید از میان مردم عادی دربیاید یا قشر روشنفکر؟دقیقاً همینطور است. قشر روشنفکر تنها کاری که میکند مخدوش کردن اذهان پاک جوانهاست و قالب زشت و بدی را برای آنها شکل میدهد و اگر قرار باشد تاریخ در جایی پاسخی از کسی بگیرد، روشنفکران پاسخ خیلی چیزها را باید بدهند.مثلاً؟فریب، همه نوع فریب. من خوشبختانه همیشه مجبور بودهام به شدت کار کنم. خود این کار کردن سخت و هر نوع کاری را برای معاش انجام دادن، خیلی سازنده بود. این اجبار همواره برای معیشت بوده، ولی برای فکر و دانشاندوزیمان پیش نیامده. ما همواره دیدهایم که همه چیز را یاد بگیریم.