کد خبر: 415106
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۸۹ - ۱۱:۳۹
تهمتهايي که مغرضان به تشيع زده اند، آن چنان است که اگر در صدد جمع آوري آن برآييم، بايد نگارش کتابي حجيم را آغازکنيم. در قرون اخير شاهد بوده ايم که مستشرقان مغرض، يهوديها، زردشتيها،وهابيون و... بنا به اقتضاي سياستهاي استعماري خود، هر گونه افترايي را به شيعه روا دانسته اند. متاسفانه در ميان نويسندگان شيعي نيز برخي افراد غير مغرض، بدون تحقيق و بررسي کافي، گفته ها و نوشته هاي ديگران را به نام يک موضوع تاريخي نقل کرده اند.
نخستين تهمت ناجوانمردانه که خوداساس دهها تهمت ديگر شد، اين است که «مذهب تشيع مولود افکار ابن سباي يهودي است »; کسي که بنابه قولي، تمام گناه عالميان را به پاي او مي نويسند; بدون آن که در اصل وجود او تحقيق و بررسي کنند. در دو قرن اخير، بر خلاف کتب گذشته، کمتر کتابي درباره تاريخ اسلام به نگارش در آمده که درباره اين داستان قلم فرسايي نکرده باشد.
براستي عبدالله بن سبا کيست که بزرگترين مورخان اسلامي مانند ابن شهاب زهري، عروة بن زبير، ابان بن عثمان،ابوبکر بن خرم، موسي بن عقبه و وافدي هيچ اشاره اي به او نکرده اند; حتي امويان وجاعلان حديث دربار معاويه نيز نامي از اونبرده اند; ولي ناگهان در نيمه نخست قرن دوم هجري، سيف بن عمر که به حيله گري، دروغپردازي و چاپلوسي نزدحکام عباسي مشهور بوده، او را مطرح ساخت.
اين در حالي است که مستشرقان وپژوهشگران عرب، اين موضوع را جزافسانه اي نپنداشته اند. مثلا برناردلويس درباره او چنين گفته است: «...تحقيقات تازه روشن کرده که اين داستان ساختگي بوده و بر حوادث واقعي پيشي گرفته است; زيرا صورت نمايشنامه اي از گذشته را دارد که نويسندگان قرن دوم هجري آن را از تارو پود خيال بافته و احوال و افکار زمان خود را در آن به نمايش در آورده اند. (1) »
«ولها و زن » و «فريد ليندر» بعد ازبررسي مصادر اسلامي ترجيح داده اندتوطئه و دعوت منسوب به ابن سبا رااز ساخته هاي متاخران بدانند. (2)
منکران ابن سبا چه نظري دارند؟
آية الله شيخ محمد حسين کاشف الغطاء - رحمة الله عليها - مي گويد: «و اماعبدالله بن سبا که او را به شيعه و شيعه را به او مي چسبانند، به شهادت تمام کتب شيعه، عموما تصريح به لعن اونموده و از او بيزاري جسته اند وکمترين عبارتي را که کتب رجال شيعه از قبيل رجال ابي علي و غيره در موردترجمه حال او در ذکر حرف(ع) نوشته اند اين است: «ان عبدالله ابن سباء العن من ان يذکر: عبدالله بن سباملعونتر از آن است که ذکر شود.» واصولا" هيچ بعيد نيست که بگوييم عبدالله بن سبا، مجنون بني عامر، ابي هلال و امثال اينها، مردمان داستاني وافسانه هاي خرافي هستند که قصه گوهاو داستانسراها اسامي آنها را جعل کرده اند.» (3)
علامه طباطبايي «قدس سره » معتقد است که قصه ابن سبا ساخته و پرداخته دشمنان شيعه است. آنان براي ضربه زدن به اسلام و خاصه به تشيع تا آن جا اين مطلب را پيش برده اندکه نوشته اند اصحاب بزرگ رسول خدا«صلي الله عليه وآله » هم تحت تاثير اين تبليغات قرار گرفته اند! (4)
دکتر طه حسين چنين آورده است:«مي گويند وي سازمان منظمي به وجود آورد. در شهرها دسته هايي سري تشکيل داد که پنهاني به تبليغات خود ادامه دهند و مردمان را به شورش برانگيزند تا در فرصت مناسب بر خليفه هجوم برند. شورش مردم، محاصره و قتل عثمان در نتيجه تشکيلات منظم ابن سبا بود. به نظرمن کساني که داستان ابن سبا را تا اين اندازه بزرگ جلوه داده اند به خود وتاريخ ستم کرده اند. نخستين چيزي که به نظر مي رسد اين است که ما در کتب مهم و مصادر اصلي که داستان شورش عليه عثمان در آنها ضبط است، نامي از ابن سبا نمي بينيم. ابن سعد آن جا که از خلافت عثمان و انقلاب مردم سخن مي گويد، نامي از ابن سبا نمي برد.» (5) ودر جاي ديگر مي گويد: «عجب در اين است که مورخان وقتي اخبار و شورش دوره عثمان را مي نوشتند از ابن السوداء يعني عبدالله ابن سبا وپيروانش خيلي نام برده اند و باز پس ازکشته شدن عثمان و قبل از آن که علي «عليه السلام » براي ملاقات با طلحه وزبير و ام المومنين خارج شود از آنهازياد نام برده اند و باز در آن وقت که علي «عليه السلام » براي صلح و آرامش،کساني را نزد طلحه و زبير وام المؤمنين مي فرستاد، نام آنها در واقع خيلي ديده مي شد. بعد مورخان گفتندکه پنهان از علي «عليه السلام » و همراهانش براي افروختن آتش جنگ توطئه کردند و...، اما بسيار عجيب است که اين مورخان وقتي از جنگ صفين بحث مي کنند پيروان ابن سبا را به کلي از ياد مي برند و يا اصلا" توجهي به آنها نمي کنند! بايد دانست خودداري مورخان از نام بردن ابن السوداء وپيروانش در جنگ صفين حداقل دلالت بر اين دارد که موضوع پيروان ابن سبا و پيشواي آنها، اصلا" بي اساس و ساختگي يا مجعول بوده است. آن هم از مجعولاتي که در زمان شدت گرفتن زد و خورد بين شيعه وساير فرقه هاي اسلامي اخيرا به وجودآمده است. دشمنان شيعه براي اينکه بيشتر در حقشان دشمني کنند، کوشيده اند تا در اصول اين مذهب يک عنصر يهودي داخل کنند و اگر موضوع ابن السوداء اساس صحيحي ازحقيقت و تاريخ مي داشت، طبيعي بودکه اثر مکر و نيرنگ او در اين جنگ دشواري که در صفين به پا شد ظاهرگردد. اين اهمال را به چه بايد تعبيرکرد؟ يا عدم حضور او در جنگ صفين را چگونه و به چه مي توان حمل کرد؟من فقط يک علت براي آن مي دانم وآن عبارت از اين است که ابن السوداءيک شخصيت موهوم بوده است... وبايد گفت شخصيتي است که دشمنان شيعه او را فقط براي شيعه ذخيره نموده اند. بلاذري در کتاب انساب الاشراف در فتنه عثمان نامي از ابن السوداء و پيروانش که همان سبئيه باشند نمي برد. در خلافت علي «عليه السلام »نيز فقط در يک حادثه مهم از او يادمي کند. اين حادثه عبارت از اين است که ابن السوداء با عده اي نزدعلي «عليه السلام » آمده، درباره ابوبکر از اوپرسشي کردند ولي علي «عليه السلام » پاسخ سختي به آنها داد و آنها را سرزنش نمود که اوقات خود را با اين مسائل مي گذرانند; در صورتي که مصر ازدست رفته و پيروان علي «عليه السلام » در آن جا کشته شده اند. در همين اوقات نامه اي نوشت و دستور داد نامه رابراي مردم بخوانند تا از آن استفاده کنند.
بلاذري مي گويد: ابن سبا نسخه اي از اين نامه را داشت اما ابن سبا در نزدبلاذري، ابن السوداء نيست بلکه عبدالله بن وهب همداني است.بلاذري اين خبر را با کمال احتياط ذکرمي کند و غالبا درباره احاديثي که بيان مي کند، اظهار شک مي کند زيرا آنها رااز مجعولات مردم عراق مي داند.بهرحال وي ذکري از ابن السوداء وپيراونش در غوغا و شورش دوره عثمان يا علي «عليه السلام » به ميان نمي آورد.محدثين و اهل جدل با عقيده طبري(مبني بر وجود ابن سبا) موافقت دارندولي همين اشخاص قائل به چيزديگري هستند که طبري و پيروانش آن را ذکر نکرده اند. اينها مي گويند که ابن السوداء و پيروانش قائل به خدايي علي شدند و علي «عليه السلام » آنها را درآتش سوزاند، اما وقتي راجع به اين واقعه در کتب تاريخ جستجو مي کنيم اثري از اين حادثه نمي بينيم بنابر اين نمي دانيم در چه سالي، از مدت کوتاهي که "علي"«عليه السلام » خليفه بوداين غلات واقع شده است و معلوم است که سوزاندن عده اي از مردم آن هم در صدر اسلام و در ميان عده اي ازمهاجرين، انصار و افراد نيکوکارمسلمين امري نيست که مورخان از آن غفلت کنند و ننويسند و وقت و وقوع آن واقعه را ثبت ننمايند و کاملا آن رامهمل گذاشته، از آن بگذرند. (6)
دکتر علي الوردي نيز داستان ابن سبا را از اول تا آخر ساختگي دانسته وعقيده دارد که اين داستان با استادي تهيه شده و به صورتي فريبنده در آمده است زيرا معتقد است قريش فقط درميدان سياست زيرک نبودند بلکه درداستانسرايي هم مهارت داشتند. (7)
استاد عبدالله السبيتي - از علماي شيعي عراق - مي گويد: "باور کنيدسبائيه در هيچ زمان و دوره اي جز درعالم وهم و خيال دشمنان شيعه وجودخارجي نداشته است و از جمله وصله هايي است که بوسيله دشمنان شيعه به تاريخ تشيع چسبانده شده است. باور کنيد سبائيه مولود عجيب وغريبي است که اگر کسي حساب آن رابه طور دقيق برسد، وجود آن را باورنخواهد کرد." (8)
معتقدان به ابن سبا چه مي گويند؟
دکتر سامي نشار مي گويد: «برخي از دانشمندان و روحانيون يهود به دين اسلام در آمده و از فرصت کنار زدن علي «عليه السلام » از خلافت استفاده کرده،عقيده "امام معصوم و خاتم الاوصياء"را پديد آورده، آن را به جهان اسلام تقديم کرده اند کتابهاي ملل و نحل تقريبا اتفاق دارند بر اينکه عبدالله بن سبا نخستين کسي است که عقيده عصمت و قداستي را که به علي «عليه السلام »نسبت داده شده، دعوت و تبليغ کرده است و اعتقاد به اينکه علي «عليه السلام »داراي حق الهي در خلافت است، دردوران ابوبکر و عمر و پيش از عبدالله بن سبا - نماينده يکي از جريانهاي مرموز که در انهدام اسلام مي کوشيده است - وجود نداشته است.» (9)
هاشم معروف الحسني در نقدنظريه دکتر نشار چنين مي نويسد: نشاراينگونه افکار خود را فلسفي ناميده است; در حالي که من نمي دانم دکترنشار چگونه به خود اجازه داده باچنين اطميناني درباره نظريه مذکورسخن پردازي کند و به عنوان يکي ازمسلمات ضروري و اوليه و بدون اختلاف از آن به گفتگو بپردازد. آيا براين استاد فلسفه و پژوهشگر بزرگ رواست که تا اين اندازه تاريخ، راويان و کتب حديث را ناديده انگارد؟! مگراز محدثان بزرگ اهل تسنن نشنيده که علي «عليه السلام » نخستين حق الهي را درخلافت داراست؟ از راوياني چون ابن جرير طبري (1310ه) ابن اثير(630ه) در کامل، ابن هشام(213يا218ه) در سيره، هيکل (متولد1888م) در حياة محمد، سيوطي(911 ه) بيهقي (458ه)، ابن اسحاق(151يا 152 ه)، ابن حاتم(350ه)،ابن مردويه (416ه)، ابونعيم (430ه)،نسايي در جامعه (303ه) و .... آياحداقل آثار اين محدثان نبايد در او وعقيده اش شک و شبهه اي ايجاد کرده باشد؟ پس اين محقق و استاد بزرگ دانشگاه چگونه درباره نظريه مذکورراي قاطع صادر کرده، تو گويي آن رااز امور مسلم ميان محدثان و مورخان شمرده است. نشار مطالبش را غالبا ازنويسندگان فرقه هاي متعصبي که شيعيان را تکفير کرده اند، گرفته است;مانند ابن تيميه و عبدالله بن قصيمي. (10)
معتقدان به ابن سبا مي گويند: «وي يهودي الاصل و از اهالي يمن بود که به تازگي اسلام آورده بود و چون ايمان زايدالوصفي داشت از روز بعد ازتشرف به ديانت اسلام، سراسرآسياي صغير و يک قسمت از آفريقا رادر نور ديد و شروع به تهيج و تحريک توده ها کرد. فعاليت او اندکي بعد جنبه سياسي شديدي پيدا کرد و هنگامي که در مصر رحل اقامت افکند، عمال خليفه را به باد فحش و ناسزا گرفت ودر خطبه هاي خود به عثمان اخطارنمود که از خلافت استعفا دهد و مسندخلافت را براي تنها کسي که شايستگي احراز اين مقام را دارد يعني علي «عليه السلام » باز گذارد...» فصاحت ابن سبا کار خود را کرد و به زودي ملت گرد او جمع گشته و عقيده اش راتقديس کردند، اما ابن سبا که از اين موفقيت جسور شده بود نقاب ازچهره برداشت و در نطقها و مواعظش افکار و اصول عقايد يهود را با اصول ومقررات اسلامي در هم آميخت وهمچنين اصل تناسخ را ترويج کرد;سپس مسيحيت را به ميان آورده و درمسجد بزرگ «فسطاط » فرياد برآورد:مسيحيان ادعا مي کنند که مسيح درپايان دنيا براي بسط و توسعه نفوذش بر تمامي خلايق باز خواهد گشت ولي من اظهار مي دارم که مسيح باز نخواهدگشت، بلکه محمد«صلي الله عليه وآله » بازمي گردد. او از هر نوع حدودي تجاوزکرد; اعلام داشت که محمد«صلي الله عليه وآله »تقريبا از جوهر الوهيت است.اطلاعات وسيع او در مسائل مذهبي يهود و اسلام و مسيحي و ايراني وهندي و حتي فرعوني باعث شد خيلي زود بتواند حريفان را از ميدان به دربرد. در اندک مدتي او از متنفذترين مردان مصر گرديد. والي در برابر اومي لرزيد و هنگامي که فرستاده عثمان به مصر وارد شد خيلي زود تحت تاثيراين ماجراجو قرار گرفت. از مذهب سبئيه فرقه هاي متعددي منشعب شد.به عقيده برخي از آنها علي «عليه السلام »سوار بر ابرها شده به زمين باز خواهدگشت و به عقيده برخي ديگر علي برسر اشرار و بدکاران صاعقه و رعد وبرق نازل خواهد کرد. بعضي ادعامي کنند که علي خورشيد است وپاره اي ديگر نقش ماه را در صورت اومجسم مي کنند. مي گويند: فتنه ضدعثماني به تحريک ابن سباء بوده که مي گفت عثمان غاصب است. مردم بايد قيام کنند و عليه فرمانروايان مبارزه نمايند. مي گويند او مانع صلح ميان علي «عليه السلام » و عايشه شد لذاجنگ جمل در گرفت. البته فردديگري هم به نام عبدالله بن سودا باسبائيه همکاري مي کرد. وي از نژاديهود و از مردم حيره بود و چنين وانمود مي کرد که مسلمان است تا درنزد کوفيان پيشوايي و مهتري يابد وايشان را گفت که در تورات خوانده که هر پيامبري جانشيني دارد وعلي «عليه السلام » جانشين محمد«صلي الله عليه وآله » وبهترين اوصياست، چنانچه حضرت محمد«صلي الله عليه وآله » بهترين انبياست.
علي «عليه السلام » از کشتن "عبدالله بن سودا" و "ابن سبا" از بين فتنه بازايستاد و آن دو را به مداين نفي بلدکرد. بعد از شهادت مولي الموحدين علي «عليه السلام »، مردم نادان فريفته آن دوشدند. محققين اهل سنت گويند ابن سودا از هواداران دين يهود بوده وقصد داشت با تاويلاتش در موردعلي «عليه السلام » و اولاد آن حضرت، اسلام را تباه سازد مسلمانان آنچه را که ترسايان در مورد عيسي «عليه السلام » رواداشتند، درباره علي نيز روا دارند. وچون رافضيان را از ديگر اهل هوافرو رفته تر در کفر ديد، خود را به ايشان بست و گمراهيهاي خود را به تاويلات ايشان بياميخت. (11)
مي گويند را فضه را رافضي گفتندچون ابابکر و عمر را رفض کردند.رافضه که سبئيه باشند، اسلام رادشمن دارند چنانچه يهوديهانصرانيت را دشمن مي دارند و آنهافقط براي نابودي اهل اسلام و تجاوزبه آنها اسلام آوردند. علي «عليه السلام » آنهارا به آتش سوزانيد و عبدالله بن سبا رابه ساباط و عبدالله بن سباب را به حارز تبعيد کرد. (12)
تاريخ هميشه گوياي واقعيت بوده است، اما قلم تاريخ نويسان که غالبا ازمرکب فراعنه، شاهان و قدرتمندان روزگار رنگ مي گرفته، حقيقت رابسيار کمرنگ به نمايش در آورده است. لذا احتمال فراوان دارد که نظريه دسته اول به واقعيت نزديکتر باشد و باتوجه به ادله و براهين موجود، نظريه دسته دوم بسيار سست مي نمايد. درمقابل اين دو نظر، نظريه سومي نيزهست بر اين مبنا که عبدالله ابن سباوجود داشته است; ليکن با اسم ورسمي ديگر. در اين باره گفتار يکي ازنويسندگان نوآور را مرور مي کنيم.
عبدالله ابن سبا يا عمار ياسر؟!
نويسنده نامدار علي الوردي چنين آورده است: «من تصور مي کنم داستان ابن سبا از آغاز تا پايان افسانه اي است که نيکو و محکم بافته شده و نمايشي جالب است. قريشها نه تنها از نظرسياست زيرک و هوشيار بودند بلکه در فن داستان پردازي نيز مهارت داشتند و به نظر مي آيد در روزگارعثمان در محافل خصوصي خوددرباره عمار بن ياسر گفتگو کرده وپنهاني به او ناسزا مي گفتند زيرا در آن هنگام مصلحت نمي ديدند آشکارا دربرابر مردم به او بد و ناسزا گويند.شايد يکي از راويان اخبار شنيده است که قريشان سخن از ابن سودا به ميان مي آورند و به او فحش و دشنام مي دهند. و او گمان کرده که مقصودقريش شخص ديگري غير از عمار بن ياسر است. چه کسي مي داند شايدافسانه ابن سبا از همين گمان نادرست پديد آمده و بعد اندک اندک درپيرامونش داستانهايي ساخته وپرداخته شده است. از شگفتيها اين است که ما بسياري از امور منسوب به ابن سبا را از عمار مي بينيم ... بايدتوجه داشت که ابن سبا به ابن سوداءمعروف بوده و کنيه عمار هم ابن سوداء بوده است. قريش در آغازدعوت پيامبر«صلي الله عليه وآله » آن حضرت راتحقير و ملقب به "ابن ابي کشبه"کردند و عمار از اين يث بهره فراوان تري داشته و او را "ابن سميه" و"ابن المتکا" و "ابن السوداء"مي ناميدند. پدر عمار يمني بود يعني از مردم شهر سباء و هر يمني رامي توان فرزند سباء خواند زيرا همگي مردم يمن نسبت خود را به سباء بن شيخب بن يعرب بن قحطان مي رسانند. آلوسي نقل کرده که روزي مردي از عمار تفسير اين آيه راخواست که " واذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تکلمهم". (13) عمار گفت: مراد از اين دابه علي بن ابي طالب «عليه السلام » است و مانظير اين پاسخ را در آنچه به ابن سباراجع به رجعت علي «عليه السلام » بعد ازمرگ نسبت مي دهند، مي بينيم. عماردر زمان خلافت عثمان به مصر رفته،مردم را بر ضد وي شورانيد وحکمران آنجا تصميم به دستگيري اش گرفت. و اين روايت شبيه است به اينکه مي گويند ابن سبا در مصر اقامت گزيد و شهر فسطاط را مرکز دعوت خود قرار داد. از آن جا با يارانش مکاتبه مي کرد و عثمان خلافت را به ناحق به چنگ آورده و صاحب شرعي آن علي ابن ابيطالب «عليه السلام » است. درواقع اين همان سخن عمار بعد ازبيعت مردم با عثمان است که درمسجد فرياد مي زد: اي گروه قريش!آگاه باشيد اگر امر خلافت را از خاندان پيامبرتان «صلي الله عليه وآله » به اينجا و آنجا منتقل کنيد، بيم آن دارم که خداوند آن را ازشما بگيرد و در ميان مردمي غير ازشما قرار دهد; همچنان که شما آن رااز اهلش گرفتيد و در غير اهل آن قرارداديد." (14)
علي الوردي در ادامه اين صحبتهابه رابطه عمار و اباذر و گفتگوي ابن سبا و اباذر اشاره نموده و نيز به جنگ بصره و موقعيت عمار نيز اشاراتي مي نمايد و با ارائه اين دلايل و مقاييس به اينجا مي رسد که ابن سبايي که مورخان و نويسندگان کتب اديان برزبان آورده اند، کسي جز عمار ياسرنبوده است.
آيا چنين امري ممکن است. عمارياسر مي تواند همان ابن سبا باشد درحالي که خود از صحابه جليل القدر به شمار مي آمد؟ و آيا چنين اعمالي ازيار نزديک مولي الموحدين برمي آيد؟! پيامبر در حق عمار فرمود:"عمار با حق است و گروهي سرکش وستمگر او را مي کشند." در حال،عثمان بن عفان از وي به رسول خدا«صلي الله عليه وآله » شکايت برد،پيامبر«صلي الله عليه وآله » فرمود از اسلام توگذشتم. برو! و بعد آيه معروف(يمنون عليک ان اسلموا) (15) نازل شد;لذا پيامبر«صلي الله عليه وآله » بار ديگر فرمود: آنان را با عمار چه کار؟ او آنان را به بهشت فرا مي خواند و آنها او را به آتش دعوت مي کنند. هر آينه عمار پوست ميان چشم و بيني من است. (16)
گويند: عمار پسر ياسر بن مالک بن عوف بن حارثة بن عمار بن يام بن عنس است و ابن خلدون افزوده که عنس همان زيد بن مالک بن اود بن غريب بن زيد بن کهلان بن سباء است.و اطلاق "عبدالله" بن سباء بر عمارممکن است، زيرا در بيشتر نامه هايي که از سوي خلفا صادر مي شد ونامه هايي که از کارگزاران به مرکزخلافت مي رسيد با عبارت عبدالله فلان الي عبدالله فلان آغاز مي شد. (17)
از طرفي اگر وجود ابن سبا -يهودي آشوبگر دوران عثمان - حقيقت داشته باشد چگونه از گزند دستگاه حاکمه عثمان در امان مانده است؟عثماني که عمار و ابن مسعود را تازيانه زده، اباذر را تعقيب و به ربذه -سرزميني دور و خالي از سکنه - تبعيدکرده است تا در آنجا دوران زندگي خود را که سراسر جهاد و فداکاري درراه خداوند و بهترين خلق او بود به پايان رساند. عثماني که به نزد عباس عموي پيامبر رفته و گفت: آنان که پيوند خويشي مرا بريده و مردم را برضد من شورانيده اند، علي و فرزندت عبدالله بوده اند. و نيز يک بار بالاي منبر گفت: "علي پيوسته از من عيب جويي مي کند و از بدگويان من(عمار و ابوذر) پشتيباني مي کند. وگاهي طلحه، زبير و عايشه را به شورانيدن مردم عليه خود متهم مي ساخت. پس چگونه عثمان حتي اشاره اي هم به اين ابن سباي يهودي آشوبگر نکرده و وي را آزاد گذاشته است. آيا هيچ خردمندي مي تواندبينديشد که عثمان همان مردي که بامقربان صحابه رسول خدا«صلي الله عليه وآله » که از نظر عموم مسلمين، تنديس حق ونمونه خير و سرمشق تعاليم اسلام بوده اند اين چنين رفتار کرده است ازابن سباي يهودي بيگانه مي ترسيده يااينکه از موقعيت او آگاه نبوده و يا خودرا به ناداني زده و تهمتها را متوجه ديگران کرده است.
پس از اين دلايل و شواهد گمان مي رود که عبدالله بن سباء از جمله شخصيتهاي افسانه اي است که سيف بن عمر طي يک داستان پردازي وي راباني فرقه تشيع قلمداد کرده است.
ابن سباء و سبئيه از ديدگاه مورخان
داستان افسانه اي ابن سباء در کتب بسياري آمده است که در اينجا به برخي از آنها اشاره مي شود. محمدرشيد رضا از جمله نويسندگان متاخراست که در صفحاتي از کتاب خودتحت عنوان "السنة و الشيعة" چنين آورده است:
"کان التشيع للخليفة الرابع علي بن ابي طالب رضي الله عنه مبدا تفرق هذه الامة المحمدية في دينها و في سياستها. کان مبتدع اصوله يهودي،اسمه (عبدالله ابن سباء) اظهر الاسلام خداعا، و دعا الي الغلو في علي کرم الله وجهه لاجل تفريق هذه الامة وافساد دينها و دنياها عليها." (18) ابوالفداء (المتوفي 732ه) نيزمختصري از اقوال ابن اثير را در موردعبدالله ابن سبا آورده است.
و اما ابن اثير (متوفي 630) چنين قولي را از کجا آورده است، مشخص نيست. او اين قصه را به صورت کامل در حوادث سالهاي 30 تا 36 هجري ذکر کرده ولي هيچ اشاره اي به مصدرقابل اعتمادي ننموده است. وي درقسمتي از مقدمه کتابش مي نويسد:
"اني قد جمعت في کتابي هذا ما لم يجتمع في کتاب واحد. و من تامله علم صحة ذلک. فابتدات بالتاريخ الکبيرالذي صنفه الامام ابو جعفرالطبري..." (19) پس پايه و اساس چنين داستاني منتهي به تاريخ طبري مي گردد.
از طرف ديگر ابن کثير (774ه) نيزچنين روايتي را نقل کرده است. ابن خلدون (808ه) در کتاب "المبتدا والخبر" قصه سبائيه را با حادثه داروجمل ذکر کرده است. و در همان کتاب اشاره نموده که حادثه جمل مختصرا از کتاب طبري برگزيده ونگاشته است. (20) محمد فريد و جدي دردائرة المعارف خود ضمن نام حضرت علي «عليه السلام » اين داستان را از قول طبري ذکر کرده است. بستاني (متوفي 1300) هم آن واقعه را از قول ابن کثيرآورده است.
در ميان نويسندگان معاصري که درصدد تحقيق در تاريخ اسلامي بر آمده و به صورت تحليلي هر واقعه اي راريشه يابي کرده اند، مي توان احمدامين (متوفي 1373ه) را نام برد. وي در جايي که از ايرانيان و اثرشان براسلام صحبت کرده از قول شهرستاني و طبري مطالبي راجع به مزدک، دين او، مقايسه عقايد ابوذر غفاري ومزدک و خلاصه عبدالله ابن سباءآورده است و رجعت و عقايد ديگرشيعه را منتج از افکار اين يهودي شمرده است. در جايي از کتاب وي چنين مي خوانيم:
"وفکرة الرجعة هذه اخذها ابن سباء من اليهودية فعندهم ان النبي الياس صعد الي السماء و سيعود." تاآن جا که مي گويد: "و تطورت هذه الفکرة عند الشيعه الي العقيدة باختفاءالائمة و ان الامام المحتفي سيعودفيهلاء الارض عدلا و منها نبعت فکرة المهدي المنتظر" و از آنچه گذشت چنين نتيجه گيري مي کند:
«والحق ان التشيع کان ماوي يلجااليه کل من اراد هدم الاسلام لعداوة اوحقد. و من کان يريد ادخال تعاليم آبائه من يهودية و نصرانية و زرتشتيه... کل هولاء کانوا يتخذون حب اهل البيت ستارا يخفون و راءه کل ماشاءت اهواءهم. فاليهودية ظهرت في التشيع بالقول بالرجعة... و قد ذهب الاستاذ(و لهوسن) الي ان العقيدة الشيعية نبعت من اليهودية اکثر مما نبعت من الفارسية مستدلا" بان مؤسسها عبدالله ابن سباء و هو يهودي." (21) احمد امين درمطالب خود بارها از طبري و يک بارنيز از ولها وزن نام مي برد; ولها وزن نيزچنين داستاني را از طبري نقل کرده است و چه بسا گوي سبقت را ازطبري ربوده و در نتيجه گيريهاي خودبسيار تند رفته است!
حسن ابراهيم حسن، در کتاب"تاريخ الاسلام السياسي" چنين آورده:
"فکان هذا الجو ملائما تمام الملائمة و مهيئا لقبول دعوة عبدالله بن سباء و من لف لفه و التاثر بها الي ابعدحد. و قد اذکي نيران هذه الثورة صحابي قديم اشتهر بالورع و التقوي -و کان من کبار ائمة الحديث و هو ابوذرالغفاري الذي تحدي سياسة عثمان ومعاوية و اليه علي الشام بتحريض رجل من اهل الصنعاء هو عبدالله بن سباء; وکان يهوديا فاسلم،..." (22) نيکلسون در کتاب "تاريخ الادب العربي" و فان فلوتن در کتاب "السيادة العربية و الشيعة و الاسرائيليات في عهد بني امية" نيز از طبري اين مطالب را نقل کرده اند. در اين مورد در کتاب دائرة المعارف الاسلاميه (23) نيز مطالبي راجع به عبدالله ابن سبا به نقل ازطبري و مقريزي آمده است. که البته خطوط مقريزي را نمي توان منبع قابل اعتمادي شمرد چون سندي براي رواياتش نياورده است.
حال به سراغ مستشرقان رفته ومنابع مورد استناد آنها را در اين موردبررسي مي کنيم.
دوايت م. دونالدسن در کتاب خودتحت عنوان "عقيده شيعه" چنين آورده که به نظر اصحاب و شيعيان حضرت علي ادعاي خلافت در جهت مطامع سياسي نبوده بلکه حق الهي آن حضرت به شمار مي رفته است. داعيه آن نيز در زمان خلافت عثمان توسط عبدالله ابن سباء به ظهور رسيد. وي کشورهاي اسلامي را در نور ديد و به افساد عقايد مسلمين پرداخت همان گونه که طبري آورده است. ولي درجاي ديگر خاطرنشان کرده که روايت ابن سباء را از دائرة المعارف اسلامي وتاريخ الادب العربي نيکلسون نقل کرده است که هر دو منبع، از طبري چنين روايتي را نقل کرده اند.
ولها وزن در کتاب خود تحت عنوان "دولت امويه و سقوط آن" چنين روايت کرده است که در آن شرايطفرقه اي در کوفه تشکيل شد که اسلام را شکل ديگري بخشيد. نام آن فرقه سبئيه بود که معتقدان آن حضرت رسول اکرم «صلي الله عليه وآله » را خارج از قانون شخصي موجود در قرآن و سنت دانسته و مي گفتند که شخص رسول اکرم «صلي الله عليه وآله » نمرده بلکه در اجسادذريه خود زنده است (بنا به قانون تناسخ) و روح الهي آن حضرت به علي «عليه السلام » و سپس خانواده اش رسوخ کرده و منتقل شده است; لذاعلي «عليه السلام » با عمر و ابوبکر که غاصبين حق خلافت بودند، هم سطح نبوده است. پس روح قدسي حضرت رسول «صلي الله عليه وآله » به ايشان منتقل شده و ايشان وارث رسالت بوده و بعداز پيامبر«صلي الله عليه وآله » تنها حاکم ممکن براي امت به شمار مي آيند. اين فرقه منسوب به ابن سباء يهودي يمني است. ولها وزن نيز بعد از آوردن مطالبي چند راجع به عقايد وي، سندخود را طبري ذکر کرده است "ميرخواند" و "غياث الدين" نيز اين روايت را متذکر شده اند.
سند تاريخ طبري امام ابوجعفر محمد ابن جرير بن يزيد طبري آملي (متوفي سنه 310 ه)داستان سبئيه را در کتاب "تاريخ الامم و الملوک" منحصرا از طريق سيف بن عمر تميمي آورده است. وي در ذکرحوادث سال 30 هجري چنين نگاشته:
"و في هذه السنة اعني سنة 30 کان ما ذکر من امر ابي ذر و معاويه واشخاص معاوية اياه منها اليها، امورکثيرة کرهت ذکر اکثرها، فاما العاذرون معاوية في ذلک فانهم ذکروا في ذلک قصة. کتب بها الي السري يذکر ان شعيبا حدثه سيف عن عطية عن يزيدالفقعسي قال: لما ورد ابن السوداءالشام لقي اباذر، فقال: يا اباذرالاتعجب لمعاوية.." (24) طبري پس از آن، قصه ابن سباء وابوذر را از زبان سيف نقل کرده و درآخر آورده است که "اما الآخرون،فانهم رووا في سبب ذلک اشياء کثيرة و امورا شنيعة کرهت ذکرها" (25) طبري در ذکر حوادث سالهاي 30تا 36 هجري نيز در مقتل عثمان وجنگ جمل، از طريق سيف قصه ابن سباء را آورده است و هيچ طريق ديگري غير از قول سيف را نياورده است. ولي در مورد احاديث سيف،وي به دو گونه روايت کرده است:
الف) عبيدالله بن سعيد الزهري،از عمويش يعقوب ابن ابراهيم و او ازسيف نقل کرده است.
ب) السري بن يحيي، از شعيب بن ابراهيم، از سيف نقل کرده است.طبري در اين مورد، اقوال سيف را ازکتاب او به نامهاي "الفتوح و الرده" و"الجمل و مسير عائشة" روايت کرده است.
منابع ديگر قصه عبدالله ابن سباءغير از طبري، افراد ديگري نيزراوي افسانه تاريخي عبدالله ابن سباءبوده اند. از جمله آنها ابن عساکرمي باشد.ابن عساکر (متوفي 571 ه)داستان فرقه سبئيه را در کتاب بزرگ تاريخي خود به نام "تاريخ مدينة دمشق" آورده است. ابن عساکر نيز ازطريق سري بن يحيي، اين داستان را ازسيف بن عمر روايت کرده است.
ابن بدران (متوفي سنه 1346 ه)نيز در کتاب "تهذيب تاريخ مدينه دمشق" اين داستان را بدون ذکرسندهاي ديگر از سيف عمر نقل کرده، بدون آن که اشاره اي به ديگررابطه هاي سند کند.
ابن ابي بکر (متوفي 741ه) نيز درکتاب خود به "التمهيد و البيان في مقتل الشهيد عثمان بن عفان"، اين داستان رااز دو راه روايت کرده است; مستقيمااز کتاب "فتوح" سيف نقل کرده و بارديگر از کتاب تاريخ الکامل ابن اثيرآورده است و چنانچه قبلا صحبت شدابن اثير نيز از طبري نقل کرده است.
اين سه طريق يعني کتب طبري،ابن عساکر (و يا ابن بدران) و ابن ابي بکر، طرق اصلي مراجعه محققان به سند تاريخي داستان ابن سباءمي باشد. برخي از محققان از هر سه مصدر استفاده کرده اند، از جمله سعيد الافغاني (در کتاب عائشه وسياست) اما راه چهارمي نيز براي بيان اين اسطوره تاريخي وجود دارد و آن کتاب "تاريخ اسلام" نوشته ذهبي(متوفي 748 ه) است نقطه مشترک همه موارد فوق اين است که سند همه آنها به قول سيف بن عمر بر مي گردد.
سلسله راويان افسانه سبئيه (26) سيف بن عمر (170ه)
رواته ابن عساکر(571ه) طبري (310ه) ذهبي(748ه)
ابن اثير(630) مستشرقين ابوالفداء ابن خلدون(808 ه) ابن کثير(774)
ابن بدران ميرخواند بستاني ولهاوسن فان فلوتن دائره(903ه) (1300ه) المعارف ابن ابي بکر(741ه) رشيدرضا(1356ه) ميرآخوند(903 ه) الاسلاميه سعيدالافغاني نيکلسون حسن ابراهيم فريدوجدي احمد امين دوايت.م دونالدسن قبلا" آورديم که سيف از جاعلان حديث بود، از جمله احاديث او نيزماجراي عبدالله ابن سباء است. برخي از علما همچون علامه طباطبايي (ره)کلا" وجود ابن سباء را زير سؤال برده اند و برخي نسبت تشيع به وي را.اما آنچه در اين بين حائز اهميت مي باشد عمل ابن سباء است که حاکي از وجود افرادي است که در مورد ائمه هدي غلو مي نمودند. شيعه علي رغم احترام و قداستي که براي شخص رسول اکرم «صلي الله عليه وآله » و اميرالمؤمنين قائل است، هرگز در مورد آنان ادعاي الوهيت نمي کند. در سوره مائده چنين مي خوانيم:
"قل يا اهل الکتاب لا تغلوا في دينکم غير الحق و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا کثيرا و ضلوا عن سواءالسبيل" (27) امام صادق «عليه السلام » در اين باره فرمود: "و ما نحن عبيد الذي خلقنا واصطفانا و الله ما لنا علي الله من حجة و لا معنا من الله برائة و انا لميتون وموقوفون و مسؤولون من احب الغلاة فقد ابغضنا و من ابغضهم فقد احبنا،الغلاة کفار و المفوضه مشرکون لعن الله الغلاة." (28) و نيز فرموده است: "لعن الله عبدالله ابن سباء، انه ادعي الربوبية في اميرالمؤمنين و کان و الله اميرالمومنين عبدالله طائعا الويل لمن کذب علينا وان قوما يقولون فينا ما لا نقوله في انفسنا نبرء الي الله منهم نبرء الي الله منهم; يعني لعنت خدا بر عبدالله ابن سباء که ادعا نمود ربوبيت و خدايي رادر حق اميرالمؤمنين «عليه السلام ». بخداقسم که آن حضرت بنده مطيع خدابود. واي بر کساني که دروغ گفتند برما! طايفه اي مي گويند درباره ما چيزي را که ما آن را در حق خودمان نمي گوييم. آن گاه دو مرتبه فرمود مابيزاري مي جوييم از ايشان به سوي خدا." (29) سلطان الواعظين شيرازي در کتاب خود آورده که حضرت امير«عليه السلام »عبدالله ابن سباء را سه روز محبوس کرده و چون وي توبه ننمود، به آتش سوزانيده شد. (30) از علي «عليه السلام » نيز درباره غلات چنين روايت شده است:
"دعاني رسول الله «صلي الله عليه وآله » فقال: ان فيک مثلا من عيسي، ابغضته يهودحتي بهتو امه و احبته النصاري حتي انزلوه بالمنزل الذي ليس له، الا و انه يهلک في اثنان: محب يقرظني بماليس في، و مبغض يحمله ثنآني علي ان يبهتني، الا و الي لست بنبي و لايوحي الي و لکني اعمل بکتاب الله وسنة نبيه ما استطعت فما امرتکم به من طاعة الله فحق عليکم طاعتي فيمااجبتم اوکرهتم." (31) حضرت رسول اکرم «صلي الله عليه وآله » درمورد حضرت امير فرمودند: "يا علي!مثلک في امتي مثل المسيح عيسي بن مريم افترق قومه ثلاث فرق: فرقة مؤمنة و هم الحواريون، و فرقة عادوه وهم اليهود و فرقة غلوا فيه فخر جوا عن الايمان و ان امتي ستفترق فيک ثلاث فرق: ففرقة شيعتک و هم المؤمنون وفرقة عدوک و هم الشاکون، و فرقة تغلو فيک و هم الجاحدون و انت في الجنة يا علي و شيعتک و محب شيعتک، و عدوک و الغالي في النار." (32) و اما غالي کيست و به چه کسي اطلاق مي گردد؟
غلاة جمع غالي است که درپارسي به معني گزافه گويان مي باشد.آنان فرقه هايي از شيعه اند که در تشيع افراط نموده و درباره ائمه خودگزافه گويي کرده و ايشان را به خدايي رساندند و يا قائل به حلول جوهرنوراني الهي در ائمه و پيشروان خودشدند و يا به تناسخ قائل گشتند. اصول عقايد مبتدعه غلاة شيعه چهار عدداست: تشبيه، بداء، رجعت و تناسخ.پيروان اين عقايد در هر سرزميني نامي بر خود نهاده اند، در اصفهان خرميه،کوذکيه، درري مزدکيه و سنباديه، درآذربايجان ذاقوليه و در بعضي از نقاطمحمره يا سرخ جامگان و در ماوراءالنهر مبيضه يا سپيدجامگان ناميده مي شوند. آنان در آغاز تنها درباره ائمه خود غلو مي نمودند ولي بعد از قرن دوم هجري برخي از آنان مطالب غلوآميز خود را با سياست آميخته و باحکومت وقت به مخالفت برخاستند. (33) فرق سبئيه (34) × اولين فرقه از آنان، کساني هستند که به نزد علي «عليه السلام » رفته وگفتند: تو هستي. تو هستي. حضرت فرمود: من چه هستم؟ گفتند: تو خالق آفريننده اي! حضرت آنها را توبه دادوليکن آنان باز نگشتند، لذا آن حضرت آتشي برافروخت و همگي آنان را به آتش سوزانيد و چنين رجزخواند که:
لما رايت الامر امرا منکرااحجت ناري و دعوت قنبرا (35) برخي از اين قوم تا امروز باقي مانده اند و اين آيات را تلاوت مي کنند:
"ان علينا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه" (36)
و معتقدند حضرت علي رحلت نفرموده و بر ايشان مرگ روا نيست واو زنده اي است که هرگز نمي ميرد.وقتي خبر شهادت مولا به آنان رسيد،گفتند: علي «عليه السلام » نمي ميرد و اگر مغزاو را در ميان هفتاد بسته به نزد مابياورند، باز هم ما مرگ او را تصديق نخواهيم کرد! و چون گفتار آنان در نزدحسن بن علي «عليه السلام » نقل گرديد،گفت: اگر پدر من علي «عليه السلام » نمرده است پس چرا ما ثروت او را تقسيم کرده، و همسرانش را به شوهر داديم!
× گروه دوم از سبئيه بدين عقيده هستند که علي بن ابي طالب نمرده ودر ميان ابرها به سر مي برد. آنان چون قطعه ابري صاف و سفيد رنگ وشفاف و نوراني را در حال رعد و برق زدن مي بينند، از جاي خود بر خواسته و در مقابل آن قطعه ابر به دعا و تضرع مي پردازند و مي گويند اينک علي «عليه السلام » در ميان ابر از مقابل ماگذشت.
× گروه سوم از سبئيه عده اي هستند که مي گويند: علي «عليه السلام » مرده است ولي قبل از روز قيامت مبعوث وزنده خواهد شد و تمام اهل قبور نيز باوي زنده مي شوند تا او با دجال به جنگ و محاربه پردازد و در بلاد وشهرها و در ميان افراد بشر عدل و دادرا بگستراند. اين گروه بر اين عقيده اندکه علي «عليه السلام » خداست و رجعت خواهد داشت.
× گروه چهارم از سبئيه، به امامت محمد بن علي «عليه السلام »(محمد حنفيه)معتقد مي باشند، و مي گويند او در کوه رضوي در ميان غاري زندگي مي کند!يک اژدها و يک شير، نگهباني او را به عهده دارند! او همان صاحب الزمان است که روزي خارج شده و دجال رابه قتل خواهد رسانيد. و مردم را ازضلالت وگمراهي به سوي هدايت سوق مي دهد، و روي زمين را ازمفاسد اصلاح مي کند.
همه اين چهار گروه به "اصل بداء" (37) معتقدند! و مي گويند: براي پروردگار در کارها بداء حاصل مي گردد و اين گروه درباره توحيد وخداشناسي گفتاره و عقيده هاي باطل ديگر نيز دارند که من نمي توانم اين اجازه را به خود بدهم که سخن وعقيده ناشايست آنان را درباره خدا دراين کتاب توضيح دهم و نه توانايي آن را دارم که اينگونه گفته ها را درباره خداوند بر زبان رانم. ولي کوتاه سخن آن که همه اين گروه هااز احزاب کفر به شمار مي روند.
طياره: سبئيه را گاه طياره نامند.آنان معتقدند مرگ به آنان راه ندارد وهرگز نمي ميرند و مرگشان در واقع پرواز روح آنان است در تاريکي شب،و حضرت علي رحلت نفرموده و درابرها به سر مي برد و رعد نشان خشم اوست. عده اي از اين گروه معتقدند که روح القدس همانگونه که درعيسي «عليه السلام » وجود داشت در وجودپيامبر اکرم «صلي الله عليه وآله » هم بوده و از ايشان به علي «عليه السلام » و از حضرت علي «عليه السلام » به يک يک امامان رسيده است.
همه آنان به تناسخ ارواح و رجعت اعتقاد دارند. گروهي از آنان امامها رانورهايي منشعب از نور خدا دانسته وجزئي از جزء خدا مي شمارند. وصاحبان اين عقيده را "حلاجيه"مي نامند و ابوطالب صوفي نيز اشعارذيل را طبق همين عقيده باطل سروده است:
نزديک است که ايشان... باشنداگر نه ربوبيتي بود، آن هم نبودچه نيکو چشم هايي که به غيب نگرانندو همانند چشمهايي که پلک و مژه دارند نمي باشند.
نورهاي قدسي دارند آن چشم هاکه به خدا متصل هستند آن چنان که خدا خواسته است خواهد بود نه جاي خيال است و نه جاي زيرکي.
آنها همچو اشباح و سايه ها هستندآن روزي که مبعوث مي گردند ولي نه سايه اي مانند سايه آفتاب و سايه خانه. (38)
پي نوشتها:
1) معروف الحسني - هاشم: تصوف و تشيع،صادق عارف - سيد محمد (مترجم)، انتشارات آستان قدس رضوي، 1369، چاپ اول، ص 31-32
2) همان منبع، ص 32
3) طباطبايي - سيد محمد حسين: مکتب تشيع،دفتر مکتب تشيع، ارديبهشت 1339، ص 205-223
4) ر.ک: همان منبع، ص 194-226
5) همان منبع، ص 209
6) همان منبع، ص 213-214
7) همان منبع، ص 219
8) همان منبع، ص 224
9) معروف الحسني، هاشم: همان منبع، ص 28
10) با تلخيص از همان منبع، ص 28-30
11) طباطبايي - سيد محمد حسين: همان منبع،ص 198-200
12) همان منبع، ص 201
13) و هنگامي که وعده (عذاب کافران) به وقوع پيوندد; جنبنده اي از زمين برانگيزيم که با آنان سخن گويد. سوره نمل - آيه 82
14) معروف الحسني - هاشم: همان منبع، ص 34-36
15) حجرات، آيه 17
16) معروف الحسني - هاشم: همان منبع، ص 38-39
17) همان منبع، ص 39-40
18) عسکري - سيد مرتضي: عبدالله ابن سباء واساطير اخري، دارالکتب، بيروت، 1393 ه.ق،ج 1، ص 45-46
19) عسکري - سيد مرتضي: همان منبع، ج 1،ص 47
20) همان منبع، ص 49
21) همان منبع، ص 53-54
22) همان منبع، ص 55
23) به اهتمام اساتيد: هوتسمان، ونيسينک،ورنولد، وبروفنسال، وهيفينک، وشادة، وباسية،وهارتمان، وجيب به زبان انگليسي و فرانسه به تحرير در آمده و اساتيد محمد ثابت، احمدالشنتناوي، و ابراهيم زکي خورشيد و عبدالحميديونس، آن را به عربي برگردانده اند (منبع پيشين،ص 57)
24) همان منبع، ص 62-63
25) همان منبع، ص 62-63
26) منبع پيشين، ص 69
27) بگو اي اهل کتاب به ناحق در دين خويش غلو مکنيد و از خواهشهاي آن مردمي که از پيش گمراه شده بودند و بسياري را گمراه کردند وخوداز راه راست منحرف شدند، پيروي مکنيد.(مائده، 81)
28) شيرازي - سلطان الواعظين: شبهاي پيشاوردر دفاع از حريم تشيع، دارالکتب الاسلاميه،1368، چاپ 33، ص 176
29) همان منبع
30) همان منبع
31) الاسدي الربعي الحلي - حافظ بن البطريق شمس الدين يحيي بن الحسن بن الحسين: عمدة عيون صحاح الاخبار - المحمودي، الشيخ مالک والبهادري، الشيخ ابراهيم (محقق)، ممثلية الامام القائد السيد الخامنئي، 1412، الطبعة الثالثة،الجزء الاول، ص 265-266، حديث 340
32) غفار - عبدالرسول: شبهة الغلو عند الشيعه،الطبعة الاولي، دارالرسول الاکرم، دارالحجة البيضاء، لبنان، 1415 ه.ق، ص 70
33) مشکور - محمد جواد: تاريخ شيعه وفرقه هاي اسلام تا قرن چهارم، چاپ سوم،1362، تلخيص از ص 151-152
34) عسگري - سيدمرتضي: عبدالله ابن سباء وافسانه هاي تاريخي ديگر، فهري زنجاني - سيداحمد (مترجم)، چاپ دوم،77-79
35) يعني: آن گاه که کار زشتي را نگريستم، آتش خود را شعله ور ساخته و قنبر را باز خواندم.
36) سوره قيامة - آيه 17 و 18، يعني: بر ماست گرد آوري قرآن و خواندن آن، هرگاه خوانديم تودر خواندنش پيروي کن.
37) بداء اعتقاد به دين است که خداوند عالم مشيتش را بر حسب مصالحي تغيير مي دهد. بداءبه معني پشيماني خداوند از امري در شيعه جايزنيست. بلکه به اعتقاد شعيه چون خداوند قادرمطلق است و به نص آيه: " يمحو الله ما يشاء ويثبت و عنده ام الکتاب (رعد - 39) بنابر مصالح کونيه هرگاه بخواهد امري را مي تواند باطل سازد، و به جاي آن امري ديگر را بر قرار فرمايد.بداء در اين صورت به معني نسخ است. چنانکه خداوند امامت اسماعيل را بنابر مصالحي نسخ فرموده و درباره او بدا حاصل شد. در اين باره حضرت صادق «عليه السلام » فرموده است: "ما بداالله في شي ء کما بدا لله في اسماعيل النبي.(مشکور - محمد جواد - تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام تا قرن چهارم - ص 109)
38) عسکري - سيد مرتضي: همان منبع، ص 79
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار