
نفیسه ابراهیمزاده انتظام - زمان به احترام شما ایستاده است. این قیام به پاسداشت رشادت شماست. گرچه تعریفش تغییر کرده؛ گرچه امروز به بهانه اینکه حماسهتان باورپذیر شود، با ادبیات دیگری توصیف میشود.
نمی دانم اشکال از ما است که به تعداد چرخش زمین، نیاز زمانهمان زیر و رو میشود یا از شما که دیر به دیر به دیار ما سر میزنید. اما هرچه که هست انگار باورتان را باید به خودمان تلقین کنیم.
به هر رو آنچه مسلم است، این که زمان به احترام شما به تمام قد قیام کرده است. شاهد این مدعا هم کانالی که روز ورود شما، از ایران 1389 به ایران اوایل دهه 60 کشیده شد. با این کانال دوباره دشمنان دور خوردند و به محاصره باورهای مردم سرزمین ما درآمدند. خاطرهها دوباره بازگشتند. دوباره یادمان آمد چرا و چگونه دفاعمان مقدس شد.
استخوانهایت که امروز سهم شهر ما شد، ستونی به بلندای تاریخ برای ایران میسازد تا پرچمدار تمام افتخارات کشور باشد. چه برج و بارویی شود کاخی که اساسش را مدیون توست.
سهم دیگران را نمیدانم، اما سهم من جملات برفکی از دوران کودکی ام هستند«شنودگان عزیز علامتی که هم اکنون میشنوید علامت خطر است. محل کار خود را ترک کرده و به پناهگاهها بروید» و بخش نیمه واضحی از نگاه مضطرب مادر و تسبیح مادربزرگ که آنقدر دور میزد تا بابا به خانه بازگردد و تا میآمد آرام بگیرد، دوباره اعزام شروع میشد و دور زدن را شروع میکرد.
امروز شما سهم مایید از جنگ، از جبهه، از خیبر و جزیره مجنون، از پنجوین و الفجر4، از نهر خین و بیتالمقدس، از شلمچه و رمضان، از فاو و هورالهویزه و از عین ماصور و قدس 3. حیف بود امروز که ما معنا و عمق قداست برای هدف و اعتقاد جنگیدن و مردن را میفهمیم، از شما خبری نمیآمد.
شما سهم شهر مایید از معنویتی که گاهی گم میشود، گاهی میآلایندش، گاهی به آن تعرض میکنند، گاهی عدهای برای دفاع از آن به انزوا میکشانندش.
دیروز هم «حسین، حسین شعار ما بود» و به شهادت افتخار کردیم. نگاه کن چگونه زمان به احترام شما ایستاده است. نگاه کن با چه نشاطی مردم سرزمین ما با شعارهای دوران تو در برابر شعور اهالی مجنون و هورالعظیم و فاو و پنجوین تعظیم کردند.
دیروز انگار سالها بود که شهر انتظار آمدن شما را میکشید. آبان 62 که برای والفجر4 رفتی 17 ـ 16 سال بیشتر نداشتی. به امید بزرگ شدن رفتی. امروز که آمدی بزرگ شدهای، عجب قدی کشیده ای. به اندازه رشادتت رشید شده ای. برای همین مردم سرزمین ما به مناسبت آمدنت اسفند دود کردند. اسفند دود کردند تا هیچ چشم زخمی، برپیکر زخم خورده ات اثر نکند. راستی چرا گمنام آمدید؟ دیروز تابوتها روی دوش مردم سرزمین ما از نگاه منتظر مادران فرار میکردند. چرا گمنام آمدید؟ چطور این مادران هر هفته مزار تمام شهدای گمنام را زیارت کنند، بشویند و به امید شنیدن صدای فرزندشان چشم به سنگ مزار بدوزند؟
حماسهتان دیروز دوباره سرودنی شد. دیروز همه مردم شهر سالهای دوریت را میشمردند. یک، دو، سه......26 ! بعد از 26 سال دیروز سبک آمدید و با کلی امضای شفاعت سنگین شدید. خوش آمدید. منتظرتان بودیم. قدم بر چشم ما گذاشتید. خوش آمدید.