
با توجه به داغ شدن بحث فرقه های انحرافی و عرفان های کاذب در سطوح مختلف جامعه، پرداختن عمیق و دقیق به این موضوع از منظر اعتقادات شیعی امری ضروری به نظر می رسد.
به گزارش جوان گفتگویی با حجةالاسلام حمیدرضا مظاهری سیف عضو گروه اخلاق و عرفان پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی انجام داده است که اهم نکات آن به شرح زیر است:
وجه تمایز عرفان حقیقی و عرفان کاذب
ـــ عرفان در واقع شامل سه شاخصه اصلی است. یک سخن گفتن از وحدت در جست و جوی یک وحدت و یگانگی بودن. و این یگانگی و وحدت را به صورت شهودی تجربه کردن و سوم اینکه در این شهودی که ما را به وحدت میرساند، شخص تجربهگر و مشاهدهکننده در واقع فانی شود در آن حقیقت کشف شده. در آن غایتی که به سوی آن حرکت کرده است. لذا سه شاخصه وحدت، شهود و فنا میتواند در واقع قلمرو عرفان را برای ما مشخص کند.
حال آن مکاتب عرفانی که واقعا این سه شاخصه را دارند و سالکان و پیروان خودشان را به این سه حقیقت میرسانند. اینها میشوند عرفانهای صادق، عرفانهای ناب، خالص و آن عرفانهایی که نمیتوانند این کار را بکنند میشوند عرفانهای کاذب. عرفانهایی که تا حدودی این کار را انجام میدهند، میشوند عرفانهایی که در واقع غیر خالص هستند. معلوم است که این عرفان بویی از حقیقت برده است. اما خالص نیست. ناخالصیهایی با آن آمیخته شده است. انحرافاتی و کجرویهایی در آن است که باعث میشود سالکان و پیروانشان نتوانند کامل به همه آن حقیقت مورد نظر برسند.
چگونه می توان بین اینها خط کشی کرد
ـــ باید ببینیم وحدتی که مکاتب مختلف عرفانی از آن صحبت میکنند، چیست؟ و تجزیه و تحلیل شود. وحدتی که بخواهد در همین سطح عالم کثرت در حد یک احساس یگانگی و یکپارچگی با جهان هستی باشد، با وحدتی که عارفان راستین می گویند بسیار متفاوت است.
وحدتی که انسان را اوج میدهد و به سرچشمه آفرینش و همه هستی میرساند وحدت دیگری است. سطح این دو با هم فرق میکند. شما در معنویت ناب اسلامی با این واقعیت مواجه هستید. خدای متعال که سرچشمه هستی در همه عالم است و تمام موجودات، هستی خودشان را از او گرفتهاند و جدای از او نیستند. ما در عرفان اسلامی مستقیم حرکت میکنیم به سوی خداوند، و در نهایت انسان به جایی میرسد که پی میبرد همه هستی و وجودش پرتوی از هستی خداوند است و جدای از خدا نیست و وقتی به آن مرحله برسد و آن سرچشمه هستی را درک بکند، آن موقع از شراب نور سرمست می شود و یگانگی ای را تجربه می کند که در آن حال فقط خدا هست و دیگر هیچ، «حق» هست و «من»ی در کار نیست.
چون آن سرآغاز آفرینش را کشف کرد و به آن حقیقت الهی رسید. حقیقتی که متعالی از خودش است و از همه موجودات عالم. این نکته خیلی مهمی است. حقیقتی که فراتر از سایر نمودهای هستی است. اگرچه تمام عالم را پر کرده است. اگرچه در وجود او هم هست، حضور دارد، جلوهای دارد. در تمام عالم هم حضور او آشکار است. اما فراتر از همه عالم هستی است. اگر مکتبی بتواند شخص را به سوی آن حقیقت حرکت دهد، ناب ترین تجربه وحدت و حقیقی ترین یگانگی را به دست خواهد داد.
ـــ اما بعضی از مکاتب عرفانی اصلاً این گونه نیستند. وحدتی که میگویند اصلاً اتصال با سرچشمه آفرینش نیست. اصلاً منظورشان پیوند و اتصال با مبدا هستی نیست. برای نمونه مثلاً در عرفان کاذب شما با پیوند با حقیقت هستی اصلاً ارتباطی برقرار نمیکنید. این جا اتفاقات دیگری قرار است بیافتد. در واقع به تعبیر خودشان اگر من بخواهم عرض بکنم. در مجموعهای که به عنوان اساسنامه منتشر کردهاند، میگوید: «کسانی که وحدت الهی را قبول دارند و در راه رسیدن به آن، انسانها را دعوت به اتحاد و آشتی با خود و جهان هستی مینمایند».
اگر دقت کنید میبینید اتحاد با سرچشمه هستی نیست. اتحاد با خود و جهان هستی است. دست آورد این عرفان در بهترین حالت توهم وحدت است که این هم در بسیاری از موارد حاصل نخواهد شد. چون اینها در مرحله اول خود و در مرحله بعد جهان هستی را مدنظر دارند. بنابراین اصلاً ارتباط با سرچشمه هستی نیست. در افق این عالم کثرت، در افق این مخلوقات و جلوههای هستی دنبال یک نوع وحدتی میگردند. از این فراتر شما ببینید به آن تجربهای هم که میخواهند برسند، از یک احساس، یک تجربه شخصی و درونی فراتر نمیرود و به خدای متعالی اصلاً نزدیک نمیشود. اساس کارشان، اول و آخرشان و نهایت تلاش شان چیزی است که به آن شعور کیهانی می گویند.
ـــ در اصل بعدی در صفحه 123 یکی از کتاب هایشان، میگویند که غم در دنیای عرفان فقط یک معنی دارد و آن غم دوری و جدایی از یار و اصل خویش(خدایی بودن) است. میبینید باز با خدای حقیقی کاری ندارند. خدایی بودن را به حس و صفی که برای نفس حصل می شود و حال وهوایی که پیدا می کنند، تأویل کرده اند.
این نوع عرفان ها نفسانی است
ـــ در واقع می توان گفت عرفان این فرقه ها یک نوع عرفان انسانی و بلکه نفسانی است که هر کس خود را جای خدا می نشاند، تا اصل خویش به معنای خدایی بودن را تجربه کند. یک نوع عرفان زمینی است. یک نوع عرفانی است که از حس درونی آدمها فراتر نمیرود و با خدای متعال خدایی که هوالذی فی السماء الی و فی الارض در آسمانها و زمین خداست. با او خیلی کاری ندارند.
اگر از الهی و خدایی و موحد و توحید حرف می زنند، منظورشان آن چیزهایی نیست که در ادبیات عرفای مسلمان آمده، در معنویت اسلامی آمده و در قرآن مجید به آن اشاره شده است. چهارچوبی برای خودشان دارند که مفاهیم فرهنگ اسلامی را در آن دستگاه مفهومی قرار می دهند و معانی و مفاهیم دلخواهشان را به واژه ها و بلکه آیات قرآن تحمیل می کنند. شبکه مثبت، شبکه منفی، شعور کیهانی و...
ـــ جالب این است که اینها معمولاً بر خلاف نظری که عرفا و حکمای اسلامی دارند از الوهیت بالقوه حرف میزنند در حالی که عرفا میگویند نه تنها خدای متعال بلکه فرشتگان او هم بالقوه نیستند. تمام استعداد تمام قابلیتهای آنها بالفعل است شکوفا است. وجودشان شامل بخشی بالقوه و بخشی بالفعل نیست. وجودشان ترکیب ندارد. به خصوص در مورد خود خدای متعال که بسیط است. خدایی که یکی است و جز او یکی نیست و در نهایت کمال قرار دارد. ما خدایی بالقوه نداریم. الوهیت بالقوه نداریم. اما اینها در تعبیر خیلی صریح به کار میبرند.
در صفحه 132 همین کتاب میگویند که «کسب کمال که در این مرحله از زندگی انسان بر روی کره زمین به معنای رسیدن به توان بالقوه الهی بوده». لذا اینها همان خدای درونی. کجا در کتاب ها و مقاله ها و دوره های شان از خدای حقیقی و الله تبارک و تعالی بحث می شود؟ کی از بندگی در برابر پروردگار بی همتا و شخوع و تذلل در برابر عزت و کرامت بی کران سخن گفته اند؟ چقدر به ضعف در پیشگاه قدرت بی کران و حقارت در برابر عظمت و شکوه ازلی می اندیشند؟
درون خودشان را یک خدایی تصور میکنند و در صدد هستند که آن خدای درونی بالفعل شود. به همین علت با کارهای خارق العاده مانند دنبال نیروهای درمان گر رفتن و نیروهای دیگر سعی میکنند در حقیقت خدای درونی را بیدار کنند. این جور نگرشها به عرفان را نه تنها در دنیای اسلام که عرفان کاذب دارد رقم میزند. بلکه بسیاری دیگر از عرفانهای التقاطی که ریشه در جوامع دیگر دارند نیز در سطح جامعه پخش می کنند. نگرش انسان محور، نگرش زمینی به معنویت، نگرشی که خدا را از آن افق متعالی تنزل داده بر روی زمین و در درون انسانها جای داده، محدودش کرده است...