
«امروز شعر و شاعری در ایران زمینگیر شده است. این حقیقتی است که نمیتوان از آن به سادگی گذشت و آن را در لابهلای اشعاری با وزنهای مختلف پنهان کرد.» این بخشی از صحبتهای سرهنگ بازنشسته علیرضا پوربزرگ ملقب به وافی که 20 سال از عمر خود را در کسوت شاگردی در کنار شهریار بزرگ شاعر معاصر گذرانده است و نام خود را به عنوان یکی از همراهان اصلی وی ثبت نموده است. پوربزرگ شاگردی شهریار را از افتخارات زندگی خود معرفی میکند و در لابهلای گفتوگوی خود با آمدن نام شهریار گونههایش خیس میشود. او که لقب «وافی» را به معنای وفادار از استاد خود دریافت کرده و نامش با همین لقب در دیوان شهریار آمده در گفتوگو با «جوان» به بررسی زندگی شهریار و چگونه شهریار شدن آن میپردازد. وی در بخش دیگری از این گفتوگو به ضعفهای شعر فارسی در سالهای اخیر گریز میزند و این را به عنوان دوران گذار معرفی مینماید. این گفتوگوی زیبا در یک شب مهتابیدر استان کرمانشاه به ثبت رسیده است.
استاد، چگونه با شهریار آشنا شدید؟اولین ملاقات من با شهریار بازمیگردد به سالهای 45، 46. ایشان در کتابخانه تربیت تبریز قرار بود در جمع بسیاری از بزرگان شعر فارسی شعرخوانی کند. از آنجایی که من علاقه بسیاری به دیدن استاد داشتم با همکلاسیها برنامهریزی کردیم و به کتابخانه رفتیم. فراموش ناشدنی است صحنهای که برای اولین بار شهریار را دیدم. هوا بارانی بود. او با چتر خود وارد شد و این شعر را بر روی سن خواند: آسمان با دیگران صاف است و با ما ابر داردمیشود روزی صفا با ما هم اما صبر دارداین زمان زندانیان بینی به ظاهر زنده امازندگی چون مرده با اینها فشار قبر داردشهریارا صبر فرماید طبیب عشق لیكن صبر ما هم طعم تلخی چون گیاه صبر دارداز آن موضوع گذشت تا به سال 48 رسیدیم و من تا آن زمان دیگر موفق به دیدار استاد نشدم. آن زمان دبیرستان محل تحصیل من رو به روی کوچه محل سکونت استاد قرار داشت. یکبار که خیلی عجله داشتم و غلیان شعر در من متبلور شده بود و میخواستم هم شعرم را بنویسم و هم زود به مدرسه برسم ناگهان در خیابان تنه ام محکم به تنه شهریار خورد. استاد با نگاه تنبیه گرانهای به من خیره شد و گفت چرا مواظب خودت نیستی؟ من که شهریار را شناخته بودم ناگهان به خود جرأت دادم و گفتم استاد شعر مینوشتم. او با شنیدن این کلام اخمهایش را باز کرد و گفت شعرت را بخوان. آرزو دلدادگان را جز وصال یار نیستهر کسی وصلت نخواهد در جهان دلدار نیستحسرت دلدادگان در این جهان بیکرانجز وصال یار و کثرت دیدار نیستاین دوبیتی را برای استاد خواندم و از آن به بعد توجهات ایشان به سوی من جلب شد و این موضوع روز به روز افزایش پیدا کرد.
شما 20 سال از عمرتان را کنار استاد بودید. این ارتباط چگونه قویتر شد؟پس از آن آشنایی شهریار من را به جلسه انجمن شعرا که در تالار فرهنگ و هنر برگزار میشد دعوت کرد. من با شوق بسیار از حضور در مدرسه صرفنظر کردم و به سراغ این جلسه رفتم. ابتدا شهریار من را نشناخت ولی وقتی باب آشنایی دادم من را فراخواند تا در جمع آن همه بزرگمرد دو بیتی خود را بخوانم. متأسفانه با اینکه قهرمان دو و میدانی کشور بودم زانوهایم یارای بالا رفتن به من ندادند و به خواست جمع مجبور شدم شعر را در لابهلای جمعیت بخوانم. این بزرگترین امتیازی بود که یک شاعر میتوانست تا آن لحظه به دست آورد. شهریار نسبت به من نظری روشن پیدا کرده بود و من میبایست از این فرصت استفاده میكردم. ابتدا شماره تلفن استاد را گرفتم و بعد در هفته با قرار قبلی چند بار به ملاقاتشان میرفتم. رابطه ما تا جایی پیشرفت که دیگر من نیازی به اجازه برای حضور در محضر استاد نداشتم.
نوع برقراری ارتباط استاد با شاعران جوان چگونه بود؟در زمان آشنایی من با استاد ایشان 60 الی 65 سال سن داشتند برای همین نمیتوانستند پذیرای همه باشند. بیشتر مواقع از سراسر کشور دانشجویانی به خانه ایشان مراجعه میکردند ولی به دلیل ضعف بدنی استاد نمیتوانست پذیرایشان شود. در بسیاری از موارد من پا در میانی میکردم تا دانشجویان به کنار استاد بنشینند و سوالات خود را بپرسند چرا که بر این باور بودم با این کار انرژی در شاعران جوان بیشتر میشود. متأسفانه پس از استخدام من در ارتش پذیرش دانشجویان به سختی انجام میشد و استاد با مشکلات عدیده ای رو به رو بود.
آیا فقط ضعف جسمی مطرح بود؟ایشان در سختی بسیاری زندگی میکرد. حتی بعضی مواقع شام و نهار نمیخورد و اگر هم غذایی به وی میرسید آن را برای چند وعده استفاده میکرد. همین عوامل از دلایل اصلی عدم پذیرش دانشجویان و مسئولان بود. شهریار نیاز داشت که همیشه کسی در کنارش باشد تا پاسخگویی به مراجعان را انجام دهد. برای همین من به عنوان شاگرد همیشه این وظیفه را احساس میکردم که سختی راه را مرتفع كنم و در خدمت استاد باشم. او قلب ادبیات و شعر معاصر ما بوده و هست برای همین خود را وقف وی کرده بودم.
پس در مجموع آدمهای خاصی با وی در ارتباط بودند؟بله کاملاً صحیح است. به خاطر انزوایی که شهریار داشت آدمهایی خاص و محدود در اطرافش بودند این در حالی است که او در جوانی بسیار سرزنده بود و در جمع شعرایی همچون پژمان، صبا و ملکالشعرای بهار حضور مییافت. شهریار با فوت همسرش منزوی شد. متأسفانه این را نیز باید بگویم که برخی از افرادی که به گرد شهریار جمع میشدند به دنبال منافع شخصی خود بودند و به او به عنوان پلکان ترقی نگاه میکردند. من شاهد هستم بسیاری با نام شهریار ماشین و خانه خریدند که از نظر من استفاده از نام استاد با این سبک و سیاق اشتباه بزرگی بود که آنها مرتکب شدند. در بسیاری از موارد شعرهای استاد بدون دریافت مجوزی از ایشان چاپ میشد. من همیشه نسبت به این موضوع به استاد شکایت میکردم که چرا اقدامیدر برابر آنها انجام نمیدهند اما استاد همیشه یک کلام را تکرار میکرد و آن اینکه «نانشان را نبریم.»
نظر همسر استاد در مورد ایشان چه بود؟ایشان میگفتند شهریار وقت سر خاراندن ندارند چرا که بسیاری از افراد برای بهره بردن از ایشان میآیند. اگر من به سراغ شهریار بروم بهرهای ندارم که به وی بدهم. من از شهریار بهره میگیرم و همین باعث میشود وقت ایشان به هدر برود.
در مجموع شهریار چند شاگرد تراز اول داشت؟در مجموع استاد سه شاگرد پا در رکاب داشت که به جز من دو تای دیگر انسانهای بزرگی شدند و خدمات زیادی به ادبیات فارسی كردند. هوشنگ ابتهاج که از کودکی کنار استاد بود و مفتون امینی که صاحب سبک مکتب ایرانی است. شهریار همیشه به من میگفت به آنها نگو شاگرد چرا که هر یک اهل علم و تحقیق هستند و انسانهای بسیار با ارزشی میباشند.
پس چرا این مستندات در فیلم شهریار نیامد؟من تمام صحبتهای شهریار را با صدای خودش ضبط شده دارم. بنده قرار بود در این فیلم مشاور باشم ولی هیچگاه آقای کمال تبریزی با من تماس نگرفت و هر بار که من با ایشان تماس گرفتم جوابگوی من نشدند.
بگذارید به موضوع اصلیمان که شهریار است باز گردیم. استاد اگر بخواهیم در یک نگاه کلی به شهریار نظاره کنیم شهریار چگونه شهریار شد؟این خاطره را از زبان خود شهریار بیان میکنم. وقتی رضاشاه دستور کشف حجاب داد، شهریار در خانهای مستأجر بود که دختری به نام ثریا صاحبخانهاش بودند و این خانم پیش استاد درس میخواند و شهریار بسیار کمکش میکرد. پسر عموی این خانم در دربار رضا شاه کار میکرد. یک روز مراسمیدر کاخ شاه بود که باید افراد با زنشان بدون حجاب حضور پیدا میکردند. این پسرعمو زن خود را نبرد و به سراغ دختر عمویش رفت. شهریار وقتی این حرکت را دید به وی اعتراض کرد. پسر عموی ثریا دستور داد تا شهریار را بگیرند و در کلانتری او را قهوه خور کنند. آن زمان قهوهخور کردن به این معنا بود تا قهوهای سمی به فرد بدهند و او را بکشند. ملک الشعرای بهار از این موضوع مطلع شد و با رایزنیهایی نگذاشت شهریار را بکشند و به تبعید او راضی شوند. بعد از این ماجرا شهریار هفت سال تبعید شد. از وی وقتی پرسیدم چرا بعد از بازگشت مجدداً انترنی ( پزشکی ) خودت را ادامه ندادی گفت که اگر این کار را میکردم دیگر شهریار نمیشدم.
آیا پزشکی در تضاد با شعر و شاعری است که شهریار نظری چنین داشت؟خیر، ایشان بر این باور بودند که اگر به سراغ پزشکی بروند دیگر نمیتوانند به مانند گذشته وقت خود را صرف سراییدن شعر کنند. شهریار تمام وجود خود را صرف شعر کرد که امروز اینچنین نامش بر زبانها افتاده است و از او به عنوان بزرگترین شاعر قرن حاضر نام میبرند. خودش میگفت من تمام هم و غم خود را برای شعر گذاشتهام. در اینجا باید بگویم که شهریار شعر تمام شعرا را خوانده بود حتی شعرای سطح پایین را. او شاعری کاملاً به روز بود و از تحولات دنیای شعر مطلع بود. شهریار شعرای ترک را میشناخت و زبان فرانسه را به خوبی صحبت میکرد و شعرهای مدرن را با جدیت پیگیری میکرد. شهریار حتی در شعرهای خود انیشتین را مورد خطاب قرار داده است و در شعر «انیشتین باز بالاتر خدا را پیدا کن» او را به یافتن ذات خدا در وجود انسان رهنمون ساخته است.
استاد چه شد امروز از شهریار با این بزرگی یاد میکنند یا به عبارت بهتر چه ویژگی در شهریار بود که او را متمایز از خیلی از بزرگان هم دوره خود کرد؟شهریار خود میگفت که علت قوی بودنم در شعر وابستگی به قرآن و ولایت است. شهریار غزل عاشقانهای در وصف سالار شهدا میسراید با مضمون «شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین» این هیچ فضا و تم نوحه ندارد ولی از آنجایی که از عمق جان آمده مردم را در زمان مداحی به جوش و خروش میاندازد و هیچ کس نمیتواند در برابر آن مقاومت كند و اشکی نریزد. شعر «حیدر بابا» ی شهریار بینظیر است. روحی در شعرهای شهریار وجود دارد که تأثیرگذاری را چند برابر میکند. شعرهای ولایی شهریار نمکش از بسیاری از شعرایی که فقط شعر ولایی نوشتهاند بیشتر است. ما نباید این نکته را فراموش کنیم که شهریار در خانوادهای مذهبیبزرگ شده و پدر او پاسخگوی سؤالات دینی مردم بوده است. این پایه مذهبیعاملی شد که امروز شعرهای شهریار را به عنوان شعرهای ولایی میشناسند و از آن سخن به میان میآورند.
چه خصوصیت دیگری در شهریار است كه ماندگاری او را بیشتر كرد؟شهریار صاف و ساده بود و دلش پاك و بیآلایش بود به نحوی كه یوسف میرشكاك درمورد او میگوید كودك، شاعر و عاشق. او تا آخر عمر صداقت و پاكی كودكیاش راحفظ كرد. شهریار این صداقت را حفظ كرد كه توانست شهریار شود. من خودم را میگویم، من وقتی صداقتی در كلامم نیست چگونه میتوانم توقع داشته باشم كه شعرهایم ماندگار شوند.
حرف از ولایت آمد پس یک مقدار در مورد شعر معروف «علی ای همای رحمت» سخن بگویید؟ شهریار چگونه این شعر را گفت و چگونه بعد از یک هفته این شعر به حرم امام علی(ع) راه پیدا کرد؟علامه جعفری در مورد این موضوع شفافسازیهای لازم را انجام دادهاند و من در مصاحبههای مختلف بر چگونگی آن تاکید کردهام اما متأسفانه برخی خواب را به خود نسبت میدهند و به نام خود تعبیر میکنند. شهریار قبل از این شعر دستش به ولایت رسیده بود و ولایت را در کنار خود احساس کرده بود. دست الهی پشتوانه شهریار بود و او را از هر خطری در امان میداشت تا اینکه او به علی ای همای رحمت برسد.
خب از این شعر بگویید. باز هم از زبان خود استاد میگویم. شهریار میگوید یکبار در خانهام که در امیرآباد شمالی بود نشسته بودم که توان انجام هیچ کاری نداشتم. خوابیدن، نوشتن، عبادت کردن و. . . برای من امری محال شده بود. این روند طی سه روز ادامه داشت تا اینکه آتشی در درونم روشن شد به پا شدم تا دو رکعت نماز بخوانم. بعد از نماز، شعر شروع به غلیان کرد و من مشغول به نوشتن شدم. در پایان وقتی شعر به اتمام رسید دیدم خط، خط من است و کاغذ، کاغذ من، ولی شعر، شعر من نیست و از مرتبه بالاتری برخوردار است. در پنج نسخه شعر را پاکنویس کردم و آن را در جاهای مختلفی گذاشتم. بعد چند ساعتی خوابیدم و به سمت قهوه خانهای که در دروازه غار بود رفتم که محلی برای جمع شدن شعرا و شعر خوانی به حساب میآمد. هنوز شعرم را نخوانده بودم که فردی با ظاهری آراسته به سمت من آمد و گفت من از طرف آیتالله مرعشی آمدهام. ایشان میخواهند شما را ببینند. من در دل گفتم پسر عمو ( شهریار به سیدها پسر عمو میگفت ) اعلم کلام میدانند و بر علم نسب شناسی مسلطند پس من باید نزد ایشان بروم. وقتی خدمت ایشان رسیدم با ظاهری ساده و خودمانی پیش من آمدند و بعد از بوسیدن سینه من گفتند که شعر علی ای همایت را بخوان. من زانوهایم سست شد و دیگر نای ایستادن نداشتم وقتی ماجرا را از پسر عمو جویا شدم که چگونه شعری که هنوز برای کسی خوانده نشده شما میدانید در جواب به من گفت: در کنار پیامبر بزمی بر پا بود. یکی از حضار گفت شعری بخوانیم. پیامبر گفتند شعر علی ای همای رحمت شهریار را بخوانید. این شعر در محضر پیامبر خوانده شد. شهریار میگوید با شنیدن این کلام شاد شدم و اشک امانم نداد چرا که به گوهری دست نیافتنی دست پیدا کرده بودم. به دعوت آیتالله مرعشی این شعر را در جمع نمازگزاران خواندم و بعد از یک هفته این شعر با دست خط استاد فضایلی خطاط مشهور در مرقد امام علی(ع) نصب شد.
با این اوصاف انبیا، توجه ویژهای به شهریار داشتند پس چرا در فیلم شهریار ما شاهد هستیم که او را به عنوان فردی معتاد معرفی میکند. آیا این نگاه درست است؟بگذارید من موضوع را اصلاح کنم. البته من با این گفته نه چیزی را میخواهم رد کنم و نه چیزی را تأیید بلکه تنها بیان واقعیت است. در زمان رضاشاه به علت تسلط سیاست انگلیسی در قهوهخانهها بافور ارائه میشد، همانگونه که امروز قلیان استفاده میگردد. برای همین بافور و استفاده از مواد به عنوان یک منفور شناخته نمیشد. من این را میگویم چرا شهریار را با این زاویه میبینیم. در فیلم نشان میدهند که وی زیر تشک خود قرصهایی را پنهان میکند که این از شهریار یک آدم مالیخولیایی درست کرده است. شهریار دیدگاههای خاص خود را داشت اما نه به این شکل که به نمایش گذاشته شد. شهریار مظهر شعر فارسی است. خودش میگوید 500 سال قبل از من و 300 سال بعد از من شاعری به تراز من نخواهد آمد. آیا درست است ما چنین تصویری از این شاعر بزرگ بسازیم؟
این ادعای شهریار تا چه میزان قابل قبول است؟من فکر میکنم بیش از اینها طول خواهد کشید تا ما شاهد حضور شاعری بزرگ در کشور باشیم.
یعنی ما بعد از انقلاب رشد خاصی در شعر نداشتیم؟مامتأسفانه شعر قابل قبولی بعد از انقلاب نداریم. ما باید نگاه کنیم به سبکها، قالبها و کلام شاعران. متأسفانه هیچ شاعری را نمیتوان مثال زد که یک قالب را پیگیری نماید و تا انتها به آن پایبند باشد.
میتوانید بیشتر توضیح دهید؟اگر هم اکنون 50 شاعر برجسته کشور را بیاوریم و بگوییم 50 غزل ارائه کنند اگر در بیت آخر تخلص نداشته باشند، فکر میکنیم که این شعرها متعلق به یک نفر است. من نمیگویم شعر خوب نداریم ولی شاعری نداریم که ده سال بر کرسی قدرت شعر ایران تکیه بزند و در سبکی خاص راه خود را ادامه بدهد. برای نمونه سیمین بهبهانی شعری با مضمون دفاع مقدس با عنوان «شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد» که این در حد خود شاهکاری است اما هیچگاه این کارها ادامه پیدا نکرد.
مشکل اصلی از کجا نشأت میگیرد یعنی ما دیگر نمیتوانیم شاعر تراز اول داشته باشیم؟خیر ما هم اکنون در دوران گذار قرار داریم و باید تمام تلاشمان را بکنیم که این دوران زودتر به پایان برسد. متأسفانه امروز ما کارشناسان ما حرفهای و تخصصی نیستند. ما امروز ارزیاب حرفه ای نداریم که بتوانند شعر را کنکاش کنند و برای آن سطح و معیاری تهیه کنند.
شمابا اشاره به این موضوع ماندگاری شعر شهریار را از ویژگیهای برجسته این شاعر معرفی کردید ولی ما در دیوان شهریار شعرهای ضعیف هم میبینیم، پس چگونه میتوان با این قاطعیت موضعگیری کرد؟همه شعرا شعر ضعیف دارند. دیوان حافظ با این عظمت دو یا سه غزل دارد که به هیچ وجه قافیه ندارد. هر چند در دیوان شهریار شعرهایی با سطح پایین وجود دارد اما وی اینقدر شعر خوب دارد که رکورد ماندگاری را ثبت کرده. شهریار قله ای را که باید فتح کند، فتح کرد. مکتب شهریار، مکتب سهل ممتنع است، دوره بازگشت است. شهریار قله شعرای دوره بازگشت به حساب میآید. شهریار این سبک شعری را به نقطه نهایی خود رساند و شاگردانش پیرو او شدند این در حالی است که نیما سبک نویی را به وجود آورد ولی هر یک از شاگردانش شاخه ای جدید به سبک وی اضافه کردند. برای مثال رهی معیری شاعر بدی نیست اما یک شعرش عراقی است، یکی دیگر خراسانی و بعدی بازگشت. شعرای امروز ما سبک خاصی را دنبال نمیکنند برای همین به ماندگاری نمیرسند.
آیا شهریار از سهراب هم عبور کرده؟سهراب زبانش چیز دیگری است. او عرفان شرقی را با عرفان اسلامیدر قالب شعر نو در سبک هندی وارد نموده است. به نظر من سهراب از نیما بهتر عمل كرده است. نگاه کنید احمد شاملو شعر را سیاسی کرده است. اگر خوب نگاه کنیم انشقاق در سبک نیما به وجود آمده در حالی که سبک شهریار همچنان به راه خود ادامه میدهد.
فکر میکنید چرا امروز شاعران ما تا این حد سطحشان نزول کرده است؟امروز همه مدعی شاعر بودن هستند؛ چرا که آنان که دارای علم و اندیشه هستند به میدان عمل نمیآیند. شاعران ما باید در کار خود تمرکز داشته باشند و به این در و آن در نزنند. هم اكنون شعر تركی استانبولی در حال رشد است و در حال عبور از شعر آذربایجانی است. این برایمان بسیار سخت است. متأسفانه امروز بسیاری از افراد وارد وادی شعرشدهاند و اشعاری میگویند وعدهای دیگر كه شعرشناس نیستند آن را به عنوان شعر میپذیرند.
یعنی هم اكنون نمیتوان شعر اصیل و غیر اصیل را از یكدیگر تشخیص داد؟بگذارید شفاف بگویم اگر یك سكه تقلبی در كنار یك سكه اصل قرار گیرد شناخت سكه اصل بسیار ساده است در شرایطی كه امروز این سكههای تقلبی زیاد شدهاند و سكه اصل در بین آنها گم شده است. شعر امروز ما دچار این مشكل است و باید این دوران را سپری كند تا به واقعیت خود بازگشت داشته باشد.
متأسفانه برخی از شعرای ما در كنار كار شعر خود را مشغول فعالیتهای دیگری كردهاند. آیا میتواند این موضوع در افول شعر فارسی تأثیر گذار بوده باشد؟یقیناً برخی از شعرای ما بخشی از انرژیشان را در واحدهای دیگر فرهنگی صرف میكنند. كتاب مینویسند، سخنرانیهای متوالی دارند و چندین و چند برنامه دیگر در زمره فعالیتهایشان گنجاندهاند. من به عنوان شاعر اعتراف میكنم كه این شكست شاعر است. ما از این طریق ظرفیتهای اصلی خود را از دست میدهیم.این حقیقتی است كه نمیتوان از آن گذشت و آن را در لابهلای اشعاری با وزنهای مختلف پنهان كرد. باید به این نكته تكیه كرد كه باید شعر اصیلمان را از این معضل برهانیم. شهریار میتوانست مقاله بنویسد و كتاب داستان چاپ كند اما در حیطه شعر باقی ماند و انرژی خود را صرف شعر كرد برای همین شهریار شد.
راهكار چیست؟متأسفانه برخی از شعرای ما از نظر مالی در سختی به سر میبرند. همین باعث میگردد تا آنها توان خود را صرف تأمین مخارج زندگی كنند. اگر سازمان حمایت كنندهای وجود داشته باشد یقیناً این مشكل مرتفع خواهد شد.
آیا مشكل تنها از همین طریق مرتفع میشود؟متأسفانه زندگی شهری مغزهای ما را كوچك كرده است و ما نمیدانیم چگونه باید از عقل خود بهرهبگیریم. به یقین میگویم اگر هنرمند هم باشیم زندگی شهری ما را كم نور كرده. در چنین شرایطی ما نمیتوانیم توقع داشته باشیم كه باز شعرای بزرگ در ادبیات معاصرمان ببینیم.