
احمدرضا حجارزاده - این نخستینبار نیست که نویسندهای بر کتاب خود یا دیگری، دنبالهای مینویسد و ماجرای داستان پرطرفدار و گلکردهای را با همان شخصیتها ادامه میدهد. شاید این موضوع در ادبیات جهان، سابقه بیشتری داشته باشد ولی در کشور ما نیز، چندان بیمثال نیست. همانطور که «الکساندرا ریپلی» با کتاب «اسکارلت»، داستان جاودانۀ «بر بادرفته»ی «مارگارت میچل» را ادامه داد یا «برتولت برشت» در سال 1957، «شوایک در جنگ جهانی دوم» را در ادامۀ اثر نویسندهی چکتبار، «یاروسلاو هاشک» نوشت، در ایران نیز «جعفر مدرسصادقی»، داستان بلند«کله اسب» را ادامهای بر «سفر کسرا»ـ نوشته خودشـ خواند یا «ناهید الف. پژواک» با رمان«شب سراب»، وجه دیگری از داستان«بامداد خمار» فتانه حاجسیّدجوادی را ترسیم کرد و به دفاع و توجیه عملکردهای نادرست«رحیم» پرداخت. حالا ما با یک دنباله تازه مواجهیم؛ دنباله یک داستان خارجی که توسط نویسندهای ایرانی نوشته شده! منتها این کار آنقدر ناشیانه صورت گرفته که خواننده تا پایان اثر، هرچه میکوشد نمیتواند با متن و آدمها و سرنوشتـ بهظاهرـ تلخشان همدلی کند و فقط محض خاطر کتاب اصلی است که این دنبالۀ بیحس و حال را میخواند. «ایرج مثالآذر» به خود اجازه داده تا کتابی بنویسد بهنام«هزار دست پنهان» و خوشباورانه آن را ادامه«هزار خورشید تابان» خالد حسینی بنامد. نویسنده در این اثر با فلاشبکهای متعدد به داستان« هزار خورشید. . . »، داستانی تکراری، تخت و بیخاصیت و هیجان پدید آورده تا خواننده دریابد چرا نویسندگان ایرانی بهندرت میتوانند داستانهای ماندگاری نظیر«بادبادکباز»، «کوری»(ژوزه ساراماگو) یا «همنام»(جومپا لاهیری)، که اغلب منجر به اقتباسهای سینمایی از آن داستانها میشود، خلق کنند؟ حتی در مقایسه با رقبای افغانی، ما هنوز چنتهمان خالیست. گواه این ادعا، همین کتاب«هزار دست. . . »، که بنا بوده داستان تأثیرگذار و خواندنی شرح حال زندگی زنان افغان را که حسینی در کتاب خویش به زیباترین شکل ممکن روایت کرده بود، به سرانجامی دیگر برساند اما ناخواسته تبدیل به ملغمهای از جملات و آدمها و زندگیها شده. بیاغراق «هزار دست. . . » به مقالهای تحلیلیسیاسی شبیهتر است تا رمانی درباره سرگذشت لیلا و طارق. اتفاقاً در صفحه 274 کتاب، پس از شرح کلمهی«درّه پنجشیر» در پاورقی، نویسنده با عبارت«مؤلف» خود را معرفی کرده است که بهنظرم عنوانی درستتر و بهتر برای صاحب اثر است، چرا که میدانیم مؤلف به کسی میگویند که مطالبی را درباره یک موضوع واحد از گوشه و کنار و منابع مختلف جمعآوری میکند و سر و سامانی به آنها میدهد و این همان کاریست که مثالآذر در کتابش کرده، بهجای نوشتن داستان! یعنی مطالبی را در خصوص کشور افغانستان و وضعیت زندگی ساکنانش گرد آورده و با بخشیدن پرداختی داستانی به آنها، مجموعهجستارهایش را به نام رمان چاپ کرده است. نویسنده با بهرهگیری از مستندات مندرج در نشریات، سایتهای خبری و فیلمها، تصاویر کلیشهای و غبارگرفتهای از حال و روز افغانستان پس از طالبان ارائه داده است.
گرچه شاید قیاس معالفارق به نظر آید اما حقیقت امر اینکه مثالآذر در کتاب خود، همان تصویری را از افغانستان ارائه میدهد که پیش از این«محمدرضا عرب» در فیلم«آخرین ملکه زمین» ترسیم کرده بود؛ تصویری بیخاصیّت و دور از واقعیت و حس همذاتپنداری. علاوه بر این، هرچه حسینی در نوشتهاش به دقت و درستی عمل کرده و تاریخچهای دقیق از فرهنگ و زندگی اجتماعی افغانها بهدست داده است، اینجا مثالآذر از پرداختن به جزئیات و بررسی ریشهای علل این همه ناهنجاری در کشور عقبماندهی افغانستان سر باز میزند و تنها به پیگیری زندگی خالی از فراز و فرود لیلا بسنده میکند. در چنین اوضاع و احوالی آیا بهتر نبود این نویسنده هموطن جای نوشتن دنبالهای بر کتاب حسینی، روایت خود را در قالب قصهای نوین با آدمهای تازهتر بازگو میکرد تا علاوه بر مواجهه مخاطب با داستانی نو درباره افغانستان، به داشتن یک نویسنده هممیهن و اثری ماندگار و ارزنده از او در ادبیاتمان مفتخر شود؟ اینگونه است که اینروزها با انبوهی از نویسندگان جوان مدرننویس مواجهیم که به نوشتن مجموعهداستانهای کوتاه و نهچندان قابلاعتنا روی آوردهاند و بهندرت ظهور یک اثر ادبی ارزشمند را در تاریخ معاصر ادبیاتمان شاهدیم. از سوی دیگر، لازم به یادآوری است گرچه کشور ما از قانون جهانی حق کپیرایت تبعیت نمیکند و در این آشفتهبازار، هر کس ساز خود را کوک میکند ولی آیا دستکم در وادی ادبیات، اخلاق حکم نمیکند برای دنبالهنویسی یک اثر مشهور جهانی، از صاحب اثر کسب تکلیف کنیم و نظرات او را نیز جویا شویم؟مثالآذر نه تنها بیاجازه خالد حسینی کتاب او را تحریف و تخریب کرده، که در این محصول جدید به نقش خالق اثر، هرچه خواسته با سرنوشت شخصیتها کرده و آنها را به هر وادی که نارواست کشانده است. حال سؤال اینجاست که چه کسی گفته افغانستان، فقط این دردها و رنجها و مرگ و میرهایش است؟ اصلاً چه کسی این همه حق را به نویسنده«هزار دست. . . » داده تا هر بلایی دلش میخواهد بر سر شخصیت های داستانش بیاورد؟! واقعاً نویسنده چقدر مطمئن است که حسینی تصمیم داشته این داستان را ادامه دهد و اگر بنا بوده چنین کند، بر این قصد بوده که این سرنوشت شوم را برای لیلا و خانوادهاش رقم بزند؟
از طرفی حالا که مثالآذر دست به خلق چنین اثری زده، چرا تمام توش و توانش را به کار نگرفته تا اثری در خور نام نویسنده و همپای«هزار خورشید تابان» پدید آورد و مایه بدنامی و بیاعتباری و آزردگی خاطر حسینی نشود؟
«هزار دست پنهان»، 308 صفحه است ولی در 170 صفحه نخست کتاب، عملاً اتفاق مهم و قابلذکری نمیافتد که خواننده را به خوانش ادامه داستان ترغیب کند.
بعد ناگهان یک تعلیق (بخوانید تقلید) کوچک شکل میگیرد؛ سفر به قندهار، جایی که به مراتب امنیت کمتری نسبت به کابل دارد و اتفاقاً همین ناامنی، کار دست طارق میدهد. حیف که حادثه ذکرشده در رمان، مدل نخنما شدهای از سکانسی در فیلم خوشساخت «بابل» (آلخاندرو گونزالس ایناریتو) را در خاطر میآورد. طارق نیز به مثابه زن مکزیکی فیلم، که بچهها را برای چند لحظه در بیابان رها میکند تا برای آوردن کمک کنار جاده برود، «زلمای» را زیر درختی میخواباند و راه بهسوی جاده میگیرد اما او هم با طالبان و خارجیها رو در رو و علاوه بر از دستدادن زلمای، خودش نیز دستگیر و روانه بازداشتگاه میشود. با اینحال، عطش این هیجان دیرهنگام، خیلی زود فروکش میکند و دیگر اتفاقی به این مهمی را تا پایان کتاب نخواهیم خواند. «هزار دست...» را توضیحات تکراری و بیضرورت فراوان از وقایع و جملات پراکنده در فصول کتاب در بر گرفته که بیشترین فایده آنها، حجیمتر کردن اثر نویسنده است. بارها و بارها میخوانیم افغانستان زمانی مورد ظلم و تجاوز روسها قرار گرفته. نویسنده از هر فرصتی برای تکرار و تأکید بر این موضوع استفاده کرده است، یا مثلاً چندینبار به کر بودن گوش چپ لیلا اشاره میشود، بیآنکه فایدهای به حال اصل ماجرا داشته باشد، یا مصنوعیبودن پای طارق، عمر کوتاه و چندساعته فرزند سوم لیلا، یادآوری کشتهشدن رشید به دست مریم و مواردی از این دست، در کتاب به وفور یافت میشود. آیا از چنین فضایی، این حس برنمیآید که خواننده از جانب نویسنده، کودن فرض شده، تا جایی که اگر مطلبی بیش از یکبار گفته نشود، ممکن است خواننده آن را نفهمد یا فراموش کند؟! ضمن اینکه اهمیت اینهمه شخصیت افغان آواره در داستان و بازخوانی بیفایده سرگذشتشان روشن نیست.
«هزار دست...» با آن پایان سرهمبندیشده و الکیخوش زورکی، آشکارا در بیان داستان خویش الکن و گنگ است و در میان روایت به شیوههای کلاسیک و مدرن و مستند و درام سرگردان است. عدم وجود عنصر درام و نقطه اوج و همینطور نبود رقیب، شخصیت منفی و ضلع سومی برای شکلگیری یک مثلث پیچیده انسانی، لطمهای اساسی به متن و محتوای کتاب زده است.