
رئوف موسوی - رسم خوشایندی نیست این گونه گفتن، اما آنچه که باید گفت همین است و جز این نیست که زخمهای مانده بر تن ادبیات داستانی پس از انقلاب اسلامی رفته رفته در حال ناسور شدن است. عادت کردهایم. بله... به این جمله دو بخشی خوب توجه کنید؛ عادت کردهایم به درد داشتن و از درد گفتن. عادت کردهایم به نقد کردن، پیگیری نکردن، عادت کردهایم که تنها به دنبال مشکل باشیم(که منکر وجودش نمیشوم)، عادت کردهایم که بپرسیم چرا و جوابی ندهیم، عادت کردهایم که بهانه بیاوریم. آسمان را به زمین بدوزیم و زمین را به آسمان، به اینکه بگوییم برنامهریزی شده است، امکانات ما مطلوب نیست، کارهای خوبی انجام شده است.....عادت کردهایم که پشت آمارها و ارقام خودمان را مخفی کنیم و بگوییم که بله بله اگر مشکلی هست بدون شک به ما مرتبط نیست.
ادبیات داستانی ما در سالهای اخیر چیزی در حد یک ساز و کار مکانیکی تقلیل پیدا کرده، اگر تک و توک نویسنده با ذوق را هم کنار بگذاریم، باقی چند راه مشخص را طی میکنند. یا سر به لاک خود فرو بردهاند و دنیای خود را میبافند و تفکرات و اوهام خود را به خورد مخاطبشان میدهند، یا به باز نویسی متون کهن و غیر کهن مشغولند یا اگر بیشتر اهل فضل باشند میبینیم که نشستهاند به ترجمه و افسون شده ادبیات داستانی غیر وطنی، فلسفهها میبافند از دنیای متون داستانی غیر وطنی...
خاطرم هست که چندی قبل یکی از همین دوستان نویسنده و مترجم مجموعه داستانی منتشر کرده بود و من به عنوان منتقد چند کلامی بر آن نوشته بودم که دوست عزیز اینها داستان نیست و داستان وارههایی است که در حد طرحهای داستانی باقی مانده است... بلافاصله بعد از خواندن برای من پیغام فرستاده بود که شما اگر کمی داستان خارجی خوانده بودی میفهمیدی من داستان نویسم و شما فهم درک این نوشته ها را ندارید.....
بیایید لاقل کمی با خودمان صادق باشیم. چرا نسخه شفابخش ادبیات داستانی ما باید در جا و مکانی غیر از ساختارهای بومی خودمان پیچیده شود. چرا آشیانهای جز نمونههای غربی و تفکرات اومانیته غربی برای داستان نوشتن در چهارچوب ادبیات انقلاب اسلامی برای خود متصور نیستیم. سر راستش این است که به قول سید شهیدان اهل قلم چرا ما مقهور تکنیک نوشتن و اندیشیدن غربی شدهایم ولی در خودمان این توان را نمی بینیم که آن را مسخر خود کنیم. آن را ابزاری کنیم برای دیدن و نوشتن.
گشتی کوتاه در کتابفروشیهای این روزهای تهران به خوبی نشان میدهد که افق نگاه ما در ادبیات داستانی در سالهای نخست دهه چهارم انقلاب اسلامی در کدام مرداب خود را اسیر و آشفته میبیند و چه تفکر و اندیشهای در حال استحاله مخاطبان امروز ما است.
اگر نخواهیم عادت کنیم به دیدن و نشنیدن...به فراموشی، به سنگینی و بیتفاوتی، باید گفت که حال ادبیات داستانی ما این روزها خوب نیست. اصلاً و ابداً و این موضوع از قضا نه تنها بیتفاوتی نمیخواهد بلکه نیازمند درک تفاوتهای جدی آن با سایر متونی است که به اسم ادبیات به خورد مخاطب نسل انقلاب داده میشود.