
زهرا چيذري - چه كسي ميداند لحظهاي ديگر چه حادثهاي در شرف وقوع خواهد بود، عباس محمدلو جوان 25 ساله زنجاني مثل هر روز صبح از خواب بيدار شد و به همراه پدر به مغازه موتورسازي آمد تا براي كسب روزي حلال روزش را شروع كند. روزي كه مانند بقيه روزها آغاز شد. همراه با كار و تلاش روزانه. نزديكهاي عصر بود عباس براي تعمير موتوري بايد به آبادي ديگري ميرفت. سوار بر موتور شد و به راه افتاد عقربههاي ساعت را التهاب لحظهها سنگين كرده بود.آن روز دست تقدير تصادفي را براي عباس رقم زده بود كه پاياني براي زندگي او و آغازي براي جان بخشيدن به پنج نفر ديگر بود. حيدر محمدلو، پدر عباس ميگويد:«آن روز به ما خبر دادند عباس تصادف كرده و او را به بيمارستان آيتالله موسوي بردهاند. چيزي به ماه مبارك رمضان نمانده بود عباس را عمل كردند و چند روز در ICU بود، چهار روز پس از عمل به هوش آمد و او را به بخش منتقل كردند. همه بالاي سرش بوديم و كاملاً ما را ميشناخت. دو برادر و يك خواهرش را به خوبي به خاطر ميآورد و با ما صحبت ميكرد.»اما روز اول ماه رمضان بود كه به ما خبر دادند عباس دچار مرگ مغزي شده است. وقتي از او ميپرسم چطور رپسرتان بعد از تصادف به هوش آمد و بعد دچار مرگ مغزي شد، ميگويد:« براي خود ما هم جاي سؤال بود كه چطور پس از به هوش آمدن كامل و صحبت با اطرافيان دوباره حالش بد و دچار مرگ مغزي شد.» اين پدر داغدار با لحني غمگين ادامه ميدهد:«در بيمارستان به او نرسيدند، پرستارها رسيدگي نميكردند حتي در ICU نفس (اكسيژن) در دهانش نگذاشته بودند.»
سختترين تصميم براي يك پدر و مادراين يكي را تنها يك پدر يا يك مادر ميتوانند درك كنند. عمق ايثاري كه اين پدر و مادر زنجاني به خرج دادند و از فرزندشان گذشتند. خانوادهاي كه به شهادت دايي عباس اگرچه از وضعيت مالي ضعيفي برخوردارند اما دلي به وسعت دريا دارند. پدر عباس از چگونگي تصميم براي اهداي اعضاي دومين پسرش ميگويد:
« وقتي پزشكان تشخيص مرگ مغزي دادند با من تماس گرفتند و گفتند كه ديگر نميشود براي عباس كاري كرد اما بعضي از اعضاي بدن او ميتواند جان چند نفر را از مرگ حتمي نجات بدهد. نميتوانستم به تنهايي براي اين كار تصميم بگيرم. لازم بود تا با مادرش نيز صحبت كنم.جميله وفايي، مادر عباس محمدلو است. زني ساده و خانهدار كه وقتي شوهرش جريان مرگ مغزي و اهداي اعضاي بدن پسرشان را با او در ميان ميگذارد، نه تنها اين مسأله را ميپذيرد، بلكه از اينكه قلب پسرش در سينه فرد ديگر به تپيدن ادامه ميدهد و او را از مرگ نجات ميبخشد خوشحال هم ميشود:«اگر پسرم همينطوري فوت ميكرد من خيلي ناراحت ميشدم ولي اكنون كه ميبينيم اعضاي بدنش به بيماران نيازمند اهدا شده خوشحالم.» ما در اين چند روز كه بيمارستان بوديم خيلي عذاب كشيديم و مشكلات كساني را كه گرفتار بيمارستانها هستند درك ميكنيم. به خاطر همين هم وقتي پدرش به من گفت پرستارها و دكترها گفتهاند ديگر كاري از دستشان بر نميآيد آيا تو راضي هستي كه اعضاي پسرمان را اهدا كنيم؟گفتم:« راضيام».از آنها ميپرسم، اين انتخاب و اين تصميم برايتان سخت نبود، آيا ترديد نداشتيد كه اين كار را انجام بدهيد يا خير؟ پاسخ ميدهند:«خدا خواست تا ما اين كار را انجام بدهيم. ديگر طاقت نداشتيم او را در اين وضعيت ببينيم. ماه رمضان بود و پيش خودمان فكر كرديم او كه از دست ميرود پس لااقل يك احساني براي خودش و براي ما باقي بماند.»آنها ميگويند:« كساني كه اعضاي پسرشان را دريافت كردهاند نديده و نميشناسند فقط شنيدهاند كه قلب عباس در سينه مردي 40 ساله ميتپد. بيماري كه تنها سه روز براي زنده ماندن وقت داشته.» مادر عباس به خدا قسم ميخورد كه از اين كار خوشحال و راضي است.
ما از او راضي بوديم، خدا هم راضي باشد« اخلاق او يك جور ديگر بود، حتي يكبار در خانه صدايش را بلند نكرده.» اين را پدر عباس محمدلو ميگويد و اضافه ميكند:« هيچ وقت مثل برخي جوانهاي امروزي لباس نميپوشيد. صبح تا شب سر كار بود. اگرچه پسر دوم من بود اما تمام مشكلات و گرفتاريهاي مالي ما به دوش عباس بود. عباس چيز ديگري بود.» مادرش از هيأت علي اصغر (ع) ميگويد:«هيأتي كه عباس براي بچههاي محل راه انداخته بود. از بسيجي بودن او ميگويد و از اينكه هرگز به پدر و مادرش بياحترامي نميكرد. از همدلي و همراهي و اهالي شهر حلب در همدردي با آنها ميگويد. پدر و مادر عباس محمدلو،روزهايي را كه او در بيمارستان بستري بود سختتر از تصميمگيري براي اهداي اعضايش ميدانند. مادرش از عدم رسيدگيها شكايت ميكند:«در بيمارستانها بايد به مريض رسيدگي كنند بعضيها واقعاً رسيدگي ميكنند ولي بعضيها اصلاً توجه ندارند.» اين پدر و مادر با وجودي كه گيرندگان اعضاي عباس را نميشناسند ولي از اينكه توانستهاند به آنها كمك كنند راضي و خوشحالاند.آنها ميگويد:« اين بيماران را به ما نشان ندادند ولي خودمان هم نخواستيم تا آنها را ببينيم. شايد با ديدن ما خجالت بكشند.»
مرگ پايان ما نيستشايد تولد يك آغاز باشد. آغازي براي رشد و باليدن. اما بدون شك مرگ پايان ما نيست. مرگ سن و سال نميشناسد. ممكن است فرشته مرگ به سراغ هر كدام از ما بيايد اما باور كنيم كه مرگ پايان ما نيست.