در كلاسی كه قابی از احمد شاه مسعود و تصویر شادروان فرزند برومند استاد و چند نوشته به خط اوستایی به چشم میخورد، گفتوگو میكنیم و جالب است استاد كلمههای بیگانهای كه در سؤالهایم شكل میگیرد را تذكر میدهد و تصحیح میكند.
لازم به ذكر است كه استاد فریدون جنیدی در بیستم فروردین 1318 دركوهستان ریوند نیشابور دیده به جهان میگشاید و دغدغه نام و فرهنگ ایران باعث میشود در طول حیات خود با پژوهشهای وسیع موفق به چاپ بیش از 30 كتاب ارزشمند پیرامون فرهنگ، هنر و تایخ ایران شود كه از این میان میتوان به كتابهای «زندگی ومهاجرت آریاییان»، «فرهنگ واژههای اوستایی»، «حقوق بشر جهان امروز و حقوق جهان در ایران باستان»، «زمینه شناخت موسیقی»، «داستانهای شاهنامه»، «سرگذشت ایران»، «نامه فرهنگ ایران» و ... اشاره كرد. شنیدن نام «ایران» از زبان استاد مفهومی منحصر به فرد دارد. روزنامه جوان این گفتوگو را به هموطنان ایرانی تقدیم میكند، ضمن اینكه برای استاد آرزوی پیروزی و بهروزی و سلامت مینماید.جناب دكتر جنیدی لطفاً در ابتدا بفرمایید جرقه اولیه ویرایش شاهنامه چگونه و در چه زمانی به فكرتان رسید؟من در سال 1355 میاندیشیدم كه چه كار باید كرد كه این جوانان ره گم كرده امروزی آینده خوب و درخشانی داشته باشند كه در خور نام و فرهنگ ایران باشد؟ پس از كلی فكر به اینجا رسیدم كه جوان ایرانی چارهای ندارد جز اینكه شاهنامه را بخواند. اگر شاهنامه را بخواند همه آداب فرهنگ، درخشش، زندگی نیك، راستیها، پاكیها و همه آن عزتها و شرفهای ایران باستان و نیاكان ارجمند ما بر میگردد به جامعه ما و میتوانیم امید داشته باشیم كه جوانان ایرانی، آینده خوبی داشته باشند اما بعد با خودم اندیشیدم كه چطور ممكن است شاهنامهای كه سه كیلو وزن دارد را به دست یك دختر 16 ساله بدهیم و از او بخواهیم كه آن را بخواند. چون آن زمان تنها شاهنامهای كه چاپ میشد شاهنامه چاپ امیركبیر بود. پس این چشمداشت مشكل بود. بعد از مدتی فكر كردم و دیدم داستان رستم كافی است. چون هر آنچه ما میخواهیم مثل جانسپاری در راه وطن، راستی، پاكی، گذشت، جوانمردی، جرأت و شجاعت و هر آنچه را كه فكر میكنیم برای یك جوان خوب و بایسته است در داستانهای رستم هست و كافی است كه بچههای ایران داستان رستم را بخوانند. باز با خودم فكر كردم كه داستان رستم هم نیمی از شاهنامه را در بر میگیرد و نمیشود توقع داشت كه بچهها آن را بخوانند. در هر صورت به اینجا رسیدم كه اگر داستانهای رستم را بخش بخش كنیم و هر بخش اگر 100 صفحه شود، ممكن است كه از جوانان بخواهیم آن را بخوانند. بلافاصله همان روز شروع كردم به بخش كردن داستانها و 11 بخش از داستانهای رستم را برگزیدم و بیدرنگ آغاز به ترجمه فارسی كردم و برای بعضی از اشعار زیر نویس نوشتم و توضیح دادم. تا جلد نخستین آن به پایان رسید با شادمانی آن را به چاپ رساندم. اما دیدم این كتاب عرضه نمیشود و آنگونه كه من فكر میكردم از آن استقبال به عمل نیامد. مدتی با خودم فكر كردم كه چرا عرضه نمیشود تا به این نتیجه رسیدم كه من مخاطب خودم را معلوم نكردهام كه چه سنی دارد. دیدم اگر بخواهم مخاطب كودك باشد، باید با نقاشی و طرح و رنگ همراه باشد و از آنجایی كه به معنی واقعی تنگدست بودم، این كار امكانپذیر نبود.پس تصمیم گرفتم كه مخاطب خودم را جوان در نظر بگیرم. بعد از این تصمیم شروع به دوباره نویسی كردم و مخاطب من جوان شد. داستان رستم را نوشتم و با خودم فكر كردم كه حالا یك هدیه به روان فردوسی و جوان ایرانی تقدیم كنم و آن فارسی نویسی شاهنامه باشد.چون شما میبینید كه بعضیها فارسی نویسی میكنند كه فارسی نویسیشان در بعضی موارد قابل درك نیست. علت هم آن است كه بعضی این كار را میكنند كه زبان پهلوی و اوستایی نمیدانند، در حالی كه برای فارسی نویسی باید زبان اوستایی و پهلوی را بدانیم و از آنها جهت فارسی نویسی یاری بگیریم. پس از مدتی دیدم كه درست نیست یك شاهنامه مأخذ من باشد. در حالی كه شاهنامههای مختلفی وجود دارد. و دیدم بهتر است نوشتههایم را با شاهنامههای مختلف مقایسه كنم و بعضی از قسمتها را از شاهنامههای مختلف بیاورم. این كار هم صورت گرفت. پس از 21 سال از آنكه من تصمیم به این كار گرفتم نخستین چاپ كتاب «داستانهای رستم پهلوان» به دست جوانان رسید كه همراه بود با تفسیر از دیدگاه جوان امروزی. باید شاهنامه تفسیر شود و بعضی جاها باید زیر نویس داده میشد و بعضی از واژهها باید شكفته میشد كه همه این كارها را كردم. آیا كار روی داستان یا همان فارسی نویسی و ویرایش شاهنامه همزمان با هم انجام پذیرفت؟ و اینكه چرا به جز شما تاكنون از درون این همه ادیب، كسی چنین نیازی را احساس نكرده؟وقتی كه روی داستانها كار میكردم، در طول زمان كار و مقایسه شاهنامهها فهمیدم كه ما افزون بر اینكه داستانهایمان را به بچهها میدهیم، باید شاهنامه را هم ویرایش كنیم. چون خیلی از مسائل وارد این كتاب شده است. البته تمام كسانی كه در این هزار سال اخیر درباره شاهنامه پیش از این اندیشیدهاند درباره افزودهها و به قول خودشان «الحاقیات» همه فكر میكردند كه اضافهها كار دستنویسان است.منظور از دستنویسان چیست؟ یعنی كسانی كه در این هزار سال شاهنامه را نوشتهاند و خودشان مثلاً یك مصرع را عوض كرده یا یك بیت را به شاهنامه افزودهاند یا چیزی نفهمیدهاند و خواستهاند شرح دهند و آن شرح را در قالب یك یا چند بیت آوردهاند و با این كارشان ضربه بزرگی به شاهنامه زدهاند.گویا اضافاتی كه به شاهنامه افزوده شده در بسیاری از جاها با هدف و انگیزه از پیش تعیین شده صورت گرفته است در این خصوص توضیح بفرمایید.ضربه بزرگی كه بعضیها میخواستند از طرف حكومت غزنوی به شاهنامه بزنند كاملاً سازمان یافته بود چون میخواستند به شاهنامه بیفزایند و در افزودهها نام «محمود غزنوی» را بیاورند. درد و ستم برای ملت كهنسالی مثل ایران از این بالاتر نیست كه همه این شاعران ثناگو به جز چند شاعر انگشت شمار مثل ناصر خسرو قبادیانی، عطار، بابا طاهر و چند شاعر دیگر همه برای صله (پول) شعرهایشان را سرودهاند، هیچكدام از اینها از نظر بعضی از مدعیان یاوهگو صلهگیر نبودهاند و از نظر آنها فقط شاهنامه ما باید برای صله سروده شود. این خیلی رنج بزرگی است.استاد لطف بفرمایید اصل چگونگی سرایش شاهنامه را از آغاز تشریح كنید؟برای اینكه این مسأله را بشكافیم چند مورد میآورم. فردوسی خودش در آغاز شاهنامه میفرماید: «بدین نامه چون دست بردم فراز/ یكی مهتری بود گردن فراز/ جوان بود و از گوهر پهلوان / خردمند و بیدار و روشن روان»یعنی ابومنصور محمد پورعبدالرزاق پور بابك خراسانی كه گرد آورنده شاهنامه بوده نامش در مقدمه شاهنامه آمده است و كسانی كه او را یاری كردهاند: از توس، موبد شادان پور برزین؛ از نیشابور، موبد ماهوی خورشیدپور بهرام؛ از سیستان، موبد یزدان دادپور شاپور و پهلوان بزرگ خراسان به نام «ماخ» یعنی بزرگ از هرات، این چهار نفر به سرپرستی ابومنصور معمری وزیر لایق ابومنصور محمد پورعبدالرزاق، شاهنامه را از پهلوی به فارسی برگرداندند و این كار در سال 346 هجری به پایان رسید كه كاملاً روشن است. بعد از اینكه دقیقی شاهنامه را به دست گرفت و میانه كار از جهان رفت، فردوسی با خود اندیشید كه من كار را ادامه بدهم. منتها میترسید كه مبادا او هم از جهان برود و این نامه ناگفته بماند. خودش میگوید: به شهرم یكی مهربان دوست بود/ كه با من به یك پوست بود/ مرا گفت نیك آمد این رأی تو/ به نیكی گراید مگر رأی تو/ گشاده زبان و جوانیت هست/ سخن گفتن و پهلوانیت هست/ چو این نامه خسروان بازگوی/ بدین جوی نزد مهان آبروی/اینجا بر میگردیم به آن ابیاتی كه گفتم: بدین نامه چون دست بردم فراز/ یكی پهلوان بود گردن فراز/ جوان بود و از گوهر پهلوان (یعنی پسر ابومنصور كه پهلوان بوده و نامش امیر منصور) مرا گفت از من چه باید همی/ كه جانت سخن برگراید همی (از این روشنتر نمیشود)/ به چیزی كه باشد مرا دسترس/ برآرم، نیارم نیازت زكس/ همی داشتم چون یكی تاج سیب، كه از باد بر من نیاید نهیب (یعنی مثل یك درخت سیب/ تازه مرا نگهبانی كن كه باد به من برنخورد)/ چنان نامور گم شد از انجمن/ چو از باد سرو سهی در چمن/ نه زو مرده بینم نه زنده نشان، به دست نهنگان و مردم كشان، (یعنی به دست دژخیمان دربارها كه مردم را میزدند و میبستند و میكشتند)/ در شاهنامه بارها واژه دژخیم آمده اما یك شخصی كه تقریباً سی و پنج، چهل سال دارد كه از شاهنامه مدام داستان مینویسد و چاپ میكند و كتابهایش هم به چاپ 14 و 15 رسیده و انجمن خوشنویسان هم با خط خوش آن را نوشته و با كاغذ گلاسه هم چاپ شده به نام «سروسایه فكن» آنجا نوشته كه من امیر منصور را نمیشناسم. خب كسی كه روی شاهنامه كار میكند، حق ندارد بگوید امیر منصور را نمیشناسم. امیر منصور پشتیبان فردوسی بوده است. چرا باید او را نشناسیم؟ وقتی خود فردوسی میگوید كه امیر منصور از من حمایت كرد، چطور میتوانیم جرأت كنیم و به شاهنامه نزدیك شویم؟ آیا از سفرهای دریایی او آگاهی به ما نرسیده؟ این نویسنده فكر كرده كه منظور از مصرع «نهنگان و مردم كشان» این است كه ابومنصور به دریا رفته و كشتیشان غرق شده و نهنگ او را بلعیده، به نظر من این خفت و سرشكستگی برای جامعه فرهنگی ایران از این بیشتر نیست. نهنگان و مردمكشان، دژخیمان و دستگاهی بودند كه امیر منصور ما را گرفتند و كشتند، به هر جهت در تاریخگردیزی ما میخوانیم كه در جنگهایی كه بین تاش و دیلمان صورت گرفت، امیر منصور در نیشابور بود و بیگناه او را گرفتند و به بخارا بردند و در بخارا و در روز او را سوار گاو كردند برای اینكه به او توهین كنند، او را در شهر گرداندند. امیرمنصور مدتی در زندان بخارا بود. آنوقت سِبَكْتَكْین كه ما آن را به اشتباه سَبُكتكین میگوییم امیرمنصور را از زندان بخارا به زندان گردیز احضار كرد كه نزدیك غزنی بود. اگر كمی فكر كنیم میفهمیم كه ابومنصور زندان است و اگر قرار است ابومنصور زندانی باشد دلیلی ندارد كه او را به زندان گردیز منتقل كنند. پس حتماً قصد سبكتكین شكنجه بیشتر ابومنصور بوده و چیز دیگری نمیتواند باشد. امیرمنصور را كه پشتیبان فردوسی بود در زندان گردیز زندانی كردند كه در احوال زندان گردیز آمده، امیرمنصور را در ذیقعده 389 هجری در گردیز كه امروز در خاك افغانستان و در خراسان شرقی است كشتند. از سویی وقتی سبكتكین میمیرد، پسرش در غزنه دستگاه و امارت را بهدست میگیرد و خبر به محمود میرسد كه در آنزمان در نیشابور بوده، محمود سپاهی گرد میآورد و به غزنه میرود و برادرش را از تخت پایین میكشد و خودش امیر میشود. در این تاریخ روشن است كه محمود غزنوی در ذیقعده 389هجری به امارات خراسان رسید و امیرمنصور را هم در 389هجری در قلعه گردیز كشتند. یعنی چه؟ این یعنی اینكه محمود تا به قدرت رسید امیرمنصور را كشت. روشنترش این است كه محمود غزنوی تنها كاری كه برای شاهنامه ما كرده كشتن امیرمنصور یا پشتیبان فردوسی بوده و این انبوه كسانی كه نامشان استاد است هنوز به این موضوع نرسیدهاند.سرایش شاهنامه دقیقاً از چه سالی آغاز شده است؟سرودن شاهنامه در سال 400هجری به پایان رسید؛ یعنی در سال 370هجری سرودن شاهنامه آغاز شد و تا سال 389هجری كه محمود غزنوی امیر میشود، 19 سال از سرودن شاهنامه گذشته بوده. پس چطور فردوسی رفت به دربار محمود غزنوی و خواست شاهنامه را كار كند؟ این چه خفت بزرگی است كه در این هزار سال به دوش كشیدهایم و چه دروغ بزرگی است كه در این هزار سال با خودمان حمل كردهایم و عار نداریم و ننگمان نمیآید كه درفش پرصلابت و پرشكوه برافراشته فرهنگ ایران، فردوسی جلوی غلامزاده و غلام خریدهای كمر خم كند؟ این استادان ننگ ندارند؟ ننگ را نمیفهمند؟ خب اینجاست كه فردوسی میفرماید: «من از او نه زنده میبینم نه مرده نشان/ بهدست نهنگان و مردمكشان.» میگوید من نه خودش را میبینم كه زنده باشد نه گورش را چون در زندان او را كشتهاند و معلوم نیست كجا خاك است. پس از آن میگوید كه ستم باد برجان او ماه و سالكجا/ بر تن شاه ما شد بدسگال! یعنی ستم بر جان كسی كه دستور داده امیر منصور را بكشند. روشنتر اینكه ستم برجان محمود غزنوی باد.یعنی هیچكدام از شاهنامه پژوهان این مسأله را درك نكردهاند؟خیر. تعجب من هم همین است چشمانی كه ادعای شاهنامه پژوهی دارند بیدار نبودهاند كه همین بیت را متوجه شوند. فردوسی در اصل محمود غزنوی را نفرین میكند. یكی دیگر در پایان شاهنامه، آنجایی كه در سخنانی رستم به برادرش مینویسد، آنها گفتار خود فردوسی است كه میگوید: «بر این سالیان چهار صد بگذرد، كزین دوده كس تخت را نسپرد/ شود بنده بیهنر شهریار(یعنی سال 400 كه سال پایان یافتن سرودن شاهنامه است كه در این سال محمود غزنوی در خراسان امیر بوده) نژاد و بزرگی نیاید به كار.» در دو جا از شاهنامه فردوسی از او یاد كرده كه فردوسی ننگش آمده كه اسم محمود را ببرد. یكی اینكه نفرین میكند و یكی دیگر میگوید بنده بیهنر و بینژاد است. این حسی است كه فردوسی به محمود غزنوی داشته است.استاد، لطفاً در مورد نحوه اضافههایی كه در شاهنامه اعمال كردهاند توضیح بفرمایید.در دوره محمود شاهنامه را شكافتند و پنج شاعر مزدور را اجیر كردند كه آنها اشعاری به شاهنامه بیفزایند.نحوه و ملاك تشخیص بیتهای افزوده چیست؟سبك سرودهها نشان میدهد كه این اشعار از آن كسان دیگری است.لطفا مثالی بزنید كه بحث ملموستر شود.مثلاً افزودههایی كه در دفتر اول است. آن افزودههایی كه برای داستان ساختگی اسكندر است كاملاً با هم فرق میكند و افزودههایی كه مثلاً در داستان گشتاسب است با افزودههایی كه در داستانهای سلاطین دیگر است فرق دارند. بهخاطر همین هم شاهنامه را پنج دفتر كردند و هنوز هم شاهنامه در پنج دفتر مرسوم است. این پنج شاعر افزودهها را با محوریت اضافه كردن نام محمود غزنوی به شاهنامه اضافه كردند.این پنج شاعری كه اجیر شده بودند كه روی شاهنامه با این هدف خاص كار كنند چه كسانی هستند؟یكی از آنها اسجدی(عسجدی) است. چون افزودهها خیلی به اشعار اسجدی نزدیك است. من میخواهم بگویم كه این شاعران در اصل نوكر دربار غزنویان بودهاند. مثلاً من با جایی مصاحبه میكردم، خبرنگار از من پرسید هیچ جنبش فرهنگی در آن زمان ایجاد نشد كه علیه این پدیده ایستادگی كند؟ من گفتم كدام جنبش فرهنگی؟ وقتی سران فرهنگی ایران در آن زمان عنصری، اسجدی و فرخی بودهاند. همینها میگفتند كه در سپاه محمود غزنوی هزاران پهلوان از رستم بالاتر است. اینها بهدنبال محمود و محمودیان بودند. عمداً این كارها صورت گرفت. دیدند شاهنامه از بس ساده و درخشان است خودشان در تحریف آن شركت كردند.درجایی از شما خواندم كه فرموده بودید محمود غزنوی سلطان و شاه نبوده آیا اینگونه است؟محمود اصلاً شاه نبوده تا آخر زندگیش به او «امیر» یا «میر» میگفتند. وقتی هم مرد به او «میرماضی» میگفتند. محمود میرماضی بود و مسعود به «میرشهید» معروف بوده و به دروغ درجاهایی از شاهنامه نوشتهاند «شهنشاه ایران و توران و هند» اینها را در شاهنامه آوردهاند.دلیل شاه نبودن خاندان غزنوی چیست؟شما اگر تاریخ گردیزی را بخوانید متوجه میشوید. خود گردیزی در دربار غزنویان میزیسته و در تاریخش از محمود و سایرین بهعنوان امیر و میر نام برده. همچنین تاریخ بیهقی را كه بزرگترین تاریخ روزشمار جهان است را ملاحظه كنید به این مسأله میرسید. خود بیهقی هم در دربار محمود و مسعود بوده است. بیهقی در همه نوشتههایش از محمود و مسعود و بقیه بهعنوان امیر و میر نام برده است. در تاریخ بیهقی فصلی داریم كه اختصاص دارد به مداحان محمود. در اینجا مداحان محمود را معرفی كرده و از هركدام هم قصیدهای آورده پس چرا فردوسی در بین آنها نبوده؟ چون در روز نمیشود دروغ بگویند. یعنی در روزی كه محمود و بیهقی زنده بودند نمیتوانستند دروغ بگویند.اجیر كردن 5 شاعری كه پیشتر اشاره فرمودید، توسط چه كسی عملی شد؟بعد از مرگ مسعود در زمان «نودود» پسر مسعود این تحریفات به شاهنامه اضافه شد. این شاعران مزدور را نودود جمعآوری كرد و زیرنظر او هرچه خواستند به شاهنامه افزودند.آیا بیت یا ابیاتی هم از شاهنامه حذف شده است؟بخت خوش این است كه از شاهنامه چیزی كم نكردند. چون آنها میخواستند حجم شاهنامه را زیاد كنند و داستانهای دروغ و اسم محمود را به آن اضافه كردند. غیر از دو سه بیت كه من در شاهنامه به آنها برخورد كردم چیزی از شاهنامه حذف نشده است. به نظر من این نگهبانی روان نیاكان ماست كه میخواستند شاهنامه كارنامه عزت، عظمت و شرف ما باشد و با تندباد حوادث از بین نرود.شما در شاهنامهای كه 30سال برای آن زحمت كشیدید تا چاپ شود بیتهای اضافه یا به قول خودتان افزودهها را چه كردید؟ آیا حذفشان كردید؟وقتی كه من این موارد را معین كردم با خط درشت سخنان فردوسی را نوشتم و با خط ریز افزودهها را شرح دادم كه به چه دلیل یا دلایلی یك بیت به شاهنامه افزوده شده است. در این توضیحات ممكن است برای یك بیت یك دلیل آورده باشم یا در جاهایی حتی تا پنج دلیل هم آمده كه بنا به این دلایل این ابیات نمیتواند از فردوسی باشد.استاد، خود من علاقه زیادی به شاهنامه دارم ولی متأسفانه هرچه تلاش كردم نتوانستم با داستانها ارتباط برقرار كنم و خیلیها با من هم عقیدهاند. به نظر شما علت چیست؟ و چگونه باید با شاهنامه ارتباط برقرار كرد؟من 27 سال است. كه شرف این را دارم كه جلسات شاهنامهخوانی برگزار كنم. در این 27 سال میتوانم بگویم كه از جوانان بسیار زیادی این مضمون را شنیدهام كه گفتهاند ما با عزت و افتخار شاهنامه را خریدهایم، بوسیدهایم و آن را باز كردهایم و متوجه شدهایم كه نمیتوانیم آن را بخوانیم. علت، افزودههاست كه نمیگذارد خواننده متوجه مضمون اصلی شاهنامه شود. شما میبینید وقتی افزودهها برداشته شود، سخن فردوسی «درخشانتر از بر سپهر آفتاب» است. این مصرع از گفتار سیاوخش«سیاوش» است كه به گرسیوز درباره افراسیاب میگوید كه من بدی به افراسیاب نكردهام، میگوید: «نمایم دلم را به افراسیاب، درخشانتر از بر سپهر آفتاب/ هرآنجا كه روشن بود راستی/ فروغ دروغ آورد كاستی/ این سخن فردوسی است (استاد با هیجان ادامه میدهد) چقدر زیباست اگر این را یك بچه 10 ساله هم بخواند متوجه میشود. گرچه سر تاسر شاهنامه همین است. تمام اشعار با شكوه، شیرین، عمیق و پر مغز و ناب است.استاد، من از خیلی از چهرههای مدعی شاهنامهشناسی از وجه تمایز شاهنامه با سایر دیوان شاعران پرسیدهام و متأسفانه آنها فقط به حماسی بودن شاهنامه اشاره كردهاند. شما لطفاً بفرمایید كه شاهنامه چه تأثیری در فرهنگ و جامعه ما دارد؟خب، ملتی كه دارای یك چنین پیشینه باشكوهی است در گستره جهان فرهنگ، هنر، عزت و راستی و پاكی به جهانیان هدیه میكند. وقتی ملتی از سرگذشت نیاكان خردمند خودش دور بیفتد پریشان میشود. این چیزی است كه من در همان سال 1355 به آن فكر كرده بودم كه باید جوانان ایرانی شاهنامه را بخوانند. تنها شاهنامه برایشان كافی است. البته این سخن به آن معنا نیست كه مطالعه نكنند اما برای باز شناخت خودشان باید شاهنامه را بخوانند. این مسائل بود كه در این 30 سال ویرایش شاهنامه، من آنها را در نظر داشتم.شما پیشتر فرمودید داستانهایی به شاهنامه اضافه شده كه با فرهنگ ما ایرانیان در تضاد است. در صورت امكان به یك مورد اشاره كنید. مثلاً در داستانهای «بهرام گور» داستانی است كه بهرام در یك روز گرم به روستایی میرود و زنی میبیند كه كوزه آبی روی دوش دارد، بهرام به زن میگوید شما سپنج به من بدهید؛ سپنج یعنی كسی كه در جایی اقامت كند و خرجش با خودش باشد. زن میگوید:«تو این خانه را خانه خویشدار» الان هم ما ایرانیها به مهمانهایمان میگوییم كه خانه ما را مثل خانه خودشان بدانند. بهرام به صورت ناشناس داخل خانه می شود، شوهر با عصبانیت خطاب به زن میگوید تو چرا مهمان به خانه آوردهای؟ و زن را سرزنش میكند در حالی كه همین امروز هم كه فرهنگ منحط غربی وارد زندگی ما شده آیا ممكن است كسی جلوی مهمان چنین حرفی را بزند؟ احتمال دارد كه مثلاً مرد خانه، همسرش را به پستویی و گوشهای بكشد و بگوید چرا مهمان آوردهای ولی جلوی مهمان ممكن نیست چنین بحثی صورت بگیرد.این داستان یا بخشی از آن افزوده است. وقتی كه ما بخش افزوده را برداریم میبینیم كه چقدر داستان زیبا میشود. در حقیقت «بهرام گور» در برخورد با این زن و شوهر متوجه میشود كه پادشاه اگر دادگستر باشد از ابر باران میتراود و دشتها سبز میشوند و اگر پادشاه بیدادگر باشد، شیر دامها خشك میشود و باران نازل نمیشود. مسأله بعد كه دلیل افزوده شدن به داستان است این است كه وقتی بهرام گور میرود، آن روستا را به شوهر میبخشد، در حالی كه اگر شوهر آن حرفها را جلوی بهرام به زبان آورده بود آیا ممكن بود كه روستا را به او ببخشد؟ بهرام به مرد میگوید این روستا مال تو و تو به جز مهمانداری كاری دیگری نكن. یعنی اینكه آنقدر آن زن و شوهر مهمان نواز بودهاند و از بهرام مهماننوازی كردهاند، او روستا را میبخشد. چیزهای مهمتر هم بیتی است در افزودهها كه درباره خداوند است كه میگوید، جهان و مكان و زمان آفرید، توانایی و ناتوان آفرید. شما میبینید كه مصرع دوم از لحاظ دستور زبان فارسی نادرست است چون وقتی میگوییم توانایی باید روبهرویش ناتوانی بیاید نه ناتوان.در مصرع اول هم «جهان و مكان آفرید»، آمده مكان چیست؟ مكان مگر چیزی غیر از جهان است؟ خداوند سخن چنین اشتباهی نمیكند كه جهان و مكان را دركنار هم بیاورد و بگوید كه زمان آفرید. در حالی كه در اندیشه ایرانیان آن روزگار زمان را خدا نیافریده و زمان خود آفریده است. برای اینكه میگفتند آفرینش خداوند آفرینش جهان است و هر یك از این كرات برای خودگردشی دارند كه براساس گردششان زمان ویژگی خود را دارد. این چیزی است كه از روی فیزیك امروزهم در كتابهایمان داریم. مجموعه زمانهایی كه در كرات هست به مجموعه آن میگفتند «زروان»؛ زروان در اوستا آمده(استاد به زبان اوستایی قطعهای میخواند) یعنی زروان بیكران را دوست داریم، زروانی كه خودش را آفریده را ستایش میكنیم. در مصرع دوم هم اگر حتی ناتوان را بپذیریم باز غلط است چون در اوستا داریم كه (نقل قطعهای به زبان اوستایی) یعنی اهورا مزدا آفریننده نیكیهاست. به اعتقاد ایرانیان در آفرینش خداوند ناتوانی و بدی وجود ندارد و خداوند هرچه آفریده همهاش خوبی و توانایی است كه من با این چهار دلیل ادعا میكنم كه این بیت از فردوسی نیست.خب استاد این نگاه، نگاهی مبتنی بر واقعیت است؛ در حالی كه خیلیها كل شاهنامه و بعضیها یك سوم آن را افسانه میدانند و معتقدند آن اتفاقات در عالم واقع رخ نداده است؛ نظر شما چیست؟در خیلی جاها فردوسی با نشانه حرف زده؛ برای مثال داستان ضحاك را در نظر میگیریم. مردم فكر میكنندكه اهریمن روی دوش ضحاك زده و دو مار از شانههایش روییده. در حالی كه وقتی كشور تحت ستم قرار میگیرد، شخصی به اسم ضحاك ظهور میكنند، بنابراین در آن زمان دو كوه آتشفشان شروع به فعالیت میكند. با تحقیقات وسیع زمینشناسی و به صورت مفصل در كتاب «داستان ایران» با همكاری آقای دكتر دبیریان كه زمین شناس جهانی است ثابت كردیم كه در 7 هزار سال پیش و درست در موقعی كه بابل بر ایران چیره میشود، در همان زمان دو كوه در ایرانشهر شروع به فوران میكنند كه یكی آتشفشان دماوند و دیگری آتشفشان الیبرز است كه امروزه در نزدیك مرز گرجستان است.هر دو این كوهها با هم شروع به فوران میكنند كه فعالیت این دو آتشفشان در شكل و بیان هنری به مارهای دوش ضحاك تبدیل میشود و منظور از مغز جوانها كه در شاهنامه به این دومار میدهند این است كه در آن زمان جوانها را برای فرو نشاندن آتشفشان قربانی كردند. من خودم به قربانگاه جوانان در آن زمان رفتهام كه در شرق كوه دماوند است. من آن قربانگاه را پیدا كردم كه جوانان زیادی را بر پایه خرافات در آنجا قربانی كردند. این داستان رمز است. 7هزار سال میگذرد و كمكم بابل میشود یك نفر بیوارث و دو آتشفشان، دومار روی دو دوش بابل یا ضحاك میشوند.جناب دكتر، چرا اسطورههای ما در شاهنامه اسطورههای كاملاً انسانی هستند درحالی كه در اسطورههای مصر، یونان، روم و حتی هند اسطورهها نیمه انسان، نیمه خدایی یا نیمه انسان - نیمه حیوانی هستند و اعمالشان به شكل اغراقآمیزی ماورایی است در حالی كه اسطورههای ما قدرتشان از قدرت بشری عدول نمیكند؟ما اصلاً اسطوره نداریم. تاریخ ایران از آفرینش آغاز میشود و دانش پیشرفته امروز آن را تأیید میكند. آفرینش با كیومرث (جان میرا) شروع میشود و در شاهنامه میبینیم جانی مطرح میشود كه در ادامه آن مرگ است. در حالی كه بحث مرگ در اسطورههای غربی بسیار كودكانه است. كهنترین تاریخ اروپایی 2800 سال قدمت دارد و این برمیگردد به زمانی كه یونانیان وارد سرزمین اروپا میشوند و بعد از شكلگیری یونان، روم پدید میآید و بعد از هزار سال كم كم كشورهایی مثل فرانسه و انگلیس شكل میگیرند. نهایت تاریخ اروپاییان 1800 سال بیشتر نیست و هرچه از یونانیان نیز به یادگار دارند، افكاری توام با خواب و خیال و افسانه است و سرشار از خدایان دروغین و اعتقاداتی است كه با نام اسطوره توجیه میكنند. به همین دلیل اروپاییان از رخوت ایرانیها كه تا بعد از حمله مغول ادامه داشت استفاده كردند و با دروغ و تزویر سعی در ساختن تاریخی برای ایران كردند كه تا حد تاریخ خودشان باشد.برای همین حكومت مادها را سرچشمه تاریخ ایران دانستند كه حدود 2750 سال قدمت دارد و تمام اكتشافات باستانشناسی قبل از حكومت مادها را مربوط به اقوام دیگر دانستند، این دروغ تاریخی كه با دامن زدن صهیونیسم بینالمللی رشد كرده است با هدف قطع حافظه تاریخی ایرانیان صورت گرفته است. بنابراین غربیها این حقیقت و فرهنگ ایران را كتمان میكنند و از دیدگاه خود به تاریخ ما نگریستهاند كه مهمترین این دیدگاهها، دیدگاه اسطورهای است و به تاریخ ما جلوهای اسطورهای دادهاند. ما كهنترین تاریخ دنیا یعنی شاهنامه را داریم كه از اسطوره بسیار برتر است.