کد خبر: 407788
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۰:۵۷
حدیث حماسه ماندگار سید علی اندرزگو در گفت‌وگوی «جوان» با اکبرصالحی
حماسه سترگ شهید کبیر و مجاهد خستگی‌ناپذیر سید علی اندرزگو جزئی جدایی‌ناپذیر از تاریخ انقلاب اسلامی است. او که با پایمردی جانانه خود چراغ مبارزات را در مدت پانزده سال روشن نگه داشت در واپسین ماه‌های نهضت اسلامی و در آستانه شهادت مولی‌الموحدین به شهادت رستگارگشت. طوبی له و حسن ماب. در تکریم یاد و خاطره آن بزرگ با یار و همرزمش جناب اکبرصالحی به گفت‌وگو نشستیم. چگونه با شهید اندرزگو آشنا شدید؟من در سال‌های 42، 43 در جلسات ده نفره‌ای که هیأت‌های مؤتلفه اسلامی در خیابان خراسان، در جنوب شهر تشکیل می‌داد، با او آشنا شدم. شهید اندرزگو رابط تشکیلات مؤتلفه در جلسات ده نفره حوزه ما بود. به دنبال اعدام انقلابی حسنعلی منصور و پس از اهانتی که به حضرت امام‌(ره) شد، شاخه نظامی هیأت مؤتلفه اسلامی که شهید اندرزگو یکی از اعضای شاخه‌های نظامی آن و شهید عراقی، شهید امانی، شهید بخارایی، شهید نیک‌نژاد، شهید صفار هرندی از دیگر اعضای آن بودند، با فتوای آیت‌الله میلانی تصمیم گرفتند منصور را از سر راه بردارند. اینها قبلاً در مسگرآباد تعلیمات نظامی دیده و از طریق شهید عراقی اسلحه‌هایی خریده بودند و با آنها تمرین می‌کردند. منصور در میدان بهارستان و جلوی مجلس ترور شد. تیر اصلی را چه کسی به منصور زد؟ شب قبل برنامه‌‌ریزی کردیم که شهید بخارایی عریضه‌ای در دست بگیرد و جلو برود و به عنوان اینکه می‌خواهد عریضه را به منصور بدهد، تیری را به مغز او شلیک کند. قرار بود شهید اندرزگو زیر ماشین منصور بخوابد و تیری را شلیک کند. نمی‌دانم تیر او به قلب منصور ‌خورد یا نه، ولی این دو نفر مأمور بودند تیر اصلی را به منصور شلیک کنند. شهیدان نیک‌نژاد و صادق امانی و هرندی هم باید در اطراف میدان، تیر هوایی شلیک می‌کردند تا حواس مأموران پرت ‌شود و نتوانند بخارایی واندرزگو را دستگیر کنند. زمستان و یخبندان بود و وقتی شهید بخارایی را تعقیب کردند، او ‌لیز خورد و توانستند نزدیک مدرسه سپهسالار دستگیرش کنند. بقیه بچه‌ها فرار کردند و آنها نتوانستند دستگیرشان کنند. فردای آن روز شهید اندرزگو به مغازه پدر ما آمد و گفت: «من برای مدتی نمی‌توانم در تهران بمانم.»او به من نگفت که عملیات را به چه شکل انجام داده بودند. البته بعدها برایم توضیح داد که بخارایی و بقیه دوستان که در اطراف میدان بودند، چه کردند. آنها فراری و تحت تعقیب بودند و مأموران توانستند اسلحه‌هایی را که در دیوار منزل شهید صادق امانی جاسازی شده بودند، پیدا کنند. بعد از حدود یک هفته شهیدان نیک‌نژاد، هرندی، حاج صادق امانی، عراقی و آقایان عسکراولادی، شهاب، حاج هاشم امانی و ایپکچی دستگیر شدند و روزنامه‌ها اعلام کردند که عاملین قتل منصور دستگیر شده‌اند. دادگاه آنها دو سه ماه طول کشید. چهار نفر اول به اعدام و بقیه به حبس‌های طولانی محکوم شدند. شهید اندرزگو هم به اعدام محکوم شد، ولی نتوانستند او را دستگیر کنند. شهید اندرزگو دو سه ماهی مخفی بود. یک روز در مغازه پدرم بودم که شیخی با عمامه سفید و عینک دودی به عنوان مشتری وارد شد و عینکش را برداشت. سلام و علیک کردیم و فهمیدم که اوست. از فعالیت‌های او در قم و چیذر چیزی می‌دانید؟تازه ازدواج کرده بود که طلبه شد. ساواک سه چهار ماه خانواده زن اول او را تحت بازجویی و شکنجه قرار داد تا او را شناسایی کند، ولی موفق نشد. او هم به‌طور غیابی همسرش را طلاق داد. سال بعد به عنوان طلبه به حوزه علمیه چیذر رفت که مدیرش آقای هاشمی چیذری بود. در آنجا درس می‌خواند و به کارهای مبارزاتی هم ادامه می‌داد. در این دوره، برای اینکه ساواک نتواند او را پیدا کند، در قم خانه‌ای را اجاره کرد تا گاهی در قم و گاهی در چیذر باشد. آقای هاشمی چیذری درباره او می‌گفتند: « یک سال در حوزه علمیه ما درس‌خواند، ولی هیچ کس نمی‌دانست او کیست. یک روز آمد و گفت: حاج آقا! برایم استخاره بگیرید. بعد گفت: «من اندرزگو هستم.» من ترسیدم و گفتم: تو یک سال است که طلبه ما هستی و ما نفهمیدیم؟ تو که تحت تعقیبی!»واقعاً آدم زرنگ و عجیبی بود و حافظه خارق‌العاده‌ای داشت. طی 14 سال با چهره‌ها و لباس‌ها و نام‌های مختلفی ظاهر ‌شد و واقعاً برایم عجیب است که چگونه لو رفت. واقعاً ساواک از دست او به ستوه آمده بود. این مهارت‌ها را چگونه کسب کرده بود؟غیر از اینکه در ابتدای تشکیل شاخه نظامی مؤتلفه، آموزش‌های اولیه را از شهید عراقی یاد گرفته بود، بعد از زدن منصور به فلسطین و لبنان رفت و آموزش دید.مدتی هم همراه شهید چمران و جلال‌الدین فارسی بود که در لبنان و فراری بودند. آدم بسیار باهوشی بود و همه چیز را زود یاد می‌گرفت. یک روز با کت و شلوار و کراوات و عینک دودی آمد. پرسیدم: «سید! این چه قیافه‌ای است برای خودت درست کرده‌ای؟»چون قبل از آن لباس روحانیت می‌پوشید و با نام شیخ عباس تهرانی زندگی می‌کرد. گفت: «شیخ عباس تهرانی لو رفت. من از امروز مهندس حسینی هستم!» هر بار هم با تغییر قیافه، شناسنامه و گذرنامه جعلی هم برای خود درست می‌کرد. طی 14 سال مبارزه، در کنار خواندن دروس طلبگی، کارهای مسلحانه‌اش را هم ادامه می‌داد. او ابتدا به مجاهدین خلق هم اسلحه می‌‌رساند تا سال 53 که آقایان روحانی که در زندان بودند، به او پیغام دادند که آنها دچار انحراف فکری شده‌اند و شهید اندرزگو دیگر به آنها اسلحه نداد و ارتباطش را با منافقین قطع کرد. از آن به بعد، ساواک و منافقین همزمان می‌خواستند او را بکشند! چه شد که با آن همه احتیاط و دقت، یکی از هویت‌های او لو می‌رفت؟ نه ما و نه خانواد‌ه‌‌اش متوجه نمی‌شدیم چرا گاهی لو می‌رفت، چون با آن همه شناسنامه و اسم و مهارت در تغییر چهره نباید چنین چیزی پیش می‌آمد. یک روز به خانه ما آمد و گفت مهندس بودنم هم لو رفت. می‌خواهم به مشهد بروم و آنجا زندگی کنم. یک ماه گذشت و یک روز یک نفر افغانی با عینک دودی به سراغم آمد. عینک را که برداشت، دیدم اوست! گفت: «دیدم توی مشهد، افغانی زیاد است و اگرلباس افغانی بپوشم، کسی مرا نمی‌شناسد.»شیوه‌های مخفی‌کاری او چگونه بود؟ خیلی زرنگ بود، طوری که در یک لحظه می‌توانست با ده نفر رفاقت کند، اما نفر بغل دستی متوجه نشود! مثلاً خود من نمی‌دانستم که او با اخوی من یا با آقای حیدری هم ارتباط دارد. رمز چهارده سال زنده ماندنش هم همین بود. با همه کار می‌کرد، ولی نمی‌گذاشت ما همدیگر را بشناسیم. با زندگی مخفی نمی‌شود ارتباطات زیادی داشت؟ او چگونه این همه دوست و رفیق داشت؟این هم یکی از توانایی‌های حیرت‌انگیز او بود. یک روز آمد پیش من و گفت که می‌خواهم بروم مشهد. برایش بلیت قطار تهیه کردم و گفتم: ‌«‌بیا تو را به راه‌آهن برسانم.» گفت: «سرراهمان برویم خیابان مولوی. کار دارم.» رفتیم آنجا و دیدم که رفت و چند خروس جنگی را با خود آورد. گفتم‌: «سید! اینها را چه جوری توی قطار می‌بری؟» گفت: «این جوری همه فکر می‌کنند خروس‌باز هستم و با من کاری ندارند.»اینکه می‌گویید چه جوری این همه دوست پیدا کرده بود، یکی‌اش هم همین آقای افشار بود که می‌رفت از او خروس جنگی می‌خرید. از مشهد که برگشت، ‌گفت: «توی قطار تا خود مشهد، مسافرها به من فحش ‌دادند که چرا این حیوان‌ها را با خودت آوردی؟» با این شگردها کارش را پیش می‌برد و انجام می‌داد. با مردم رابطه خیلی خوبی داشت و با او رفیق می‌شدند. حتی می‌گفتند با یکی از ساواکی‌ها هم رفیق شده بود! من که بعید می‌دانم، چون برای سر او جایزه خیلی بزرگی گذاشته بودند و گمان نمی‌کنم سید این قدر بی‌فکری کرده باشد که با پای خودش در دهان شیر برود! با آن همه زرنگی، لو رفتنش آن هم در روزهایی که دیگر رژیم شاه قدرت سابق را هم نداشت، هنوز هم برای من مبهم و عجیب است. برای ما هم همین طور! از منابع مالی شهید اندرزگو چیزی می‌دانید؟ وقتی روحانی بود، برای تبلیغ به روستاها و شهرستان‌های مختلف می‌رفت و از طریق کمک‌های مردم زندگی‌اش را می‌گذراند. داوطلبانه و به خرج خودش هم می‌رفت، نه اینکه کسی او را بفرستد. یک وقت‌هایی می‌آمد و می‌گفت: « به خانمت بگو اگر لباس و کفش و آذوقه زیادی دارید، بدهد به من که وقتی برای تبلیغ به روستاها می‌روم، برایشان ببرم. مردم آنجا خیلی فقیرند. حکومت طاغوتی به اینها نمی‌رسد.»غیر از روحانی بودن، چریک و مبارز و در عین حال یک امدادگر به تمام معنا هم بود. ما هم تا جایی که در وسعمان بود، به او کمک می‌کردیم. بعد به مشهد و گویا مدتی بعد به افغانستان رفت و با همکاری خانمش اسلحه آورد. مدتی بعد مسأله افغانی بودنش هم لو رفت. همه این جریاناتی که این طور به‌سرعت از کنار آنها می‌گذرم، در فاصله8،7 سال بعد از ترور منصور روی داد. من در سال 50 مستطیع شدم و پدرم مرا به مکه فرستاد. قبل از اینکه بروم، شهید اندرزگو گفت: «داری به مکه می‌روی؟ من در نجف یک کاری با امام دارم. می‌روم آنجا و از آن طرف می‌آیم حج.»سید 17، 18تا گذرنامه جعلی داشت. با او در نجف و مکه قرار گذاشته بودیم که همدیگر را ببینیم. پدرمان ما را با یکی از این کاروان‌ها به مکه فرستاده بود. 10، 15روزی طول کشید تا اعمالمان را انجام دادیم. یک روز سید را در خانه خدا دیدم. پرسید: «گذرنامه‌ات چه جوری است؟» سازمان اوقاف آن موقع به ما ویزا نداده بود و از طریق آزاد به سوریه و نجف و سایر جاها رفتم و فقط 17 روز همراه کاروان‌ حج بودم و باقی را با گذرنامه بین‌المللی این طرف و آن طرف می‌رفتم. حضرت امام(ره) در عراق بودند. در مکه که بودم به خودم گفتم: «به ایران که برگردم، دیگر نمی‌توانم بیایم و به کربلا بروم. من هم که گذرنامه‌ام بین‌المللی است. بهتر است بروم و ویزای کربلا بگیرم.» بعد از انجام اعمال، رفتم سوریه و ویزای عراق گرفتم و درست دهه محرم بود که خوشبختانه به کربلا رسیدم. بعد هم به مسجد هندی‌ها در بازار نجف رفتم که پشت سر امام (ره) نماز بخوانم. رفتم و با امام(ره) سلام و علیک کردم. یادم نیست اندرزگو کی به آنجا آمد. با او خدمت امام (ره) رفتیم و او با ایشان درباره مسائلی صحبت کرد. از روزهای منتهی به پیروزی انقلاب و فعالیت‌های شهید اندرزگو چه خاطراتی دارید؟ بعد از چاپ مطلبی توهین‌آمیز درباره امام (ره) در روزنامه اطلاعات که قم شلوغ شد، من و شهید اندرزگو و عده‌ای از دوستانمان که بعضی‌‌هایشان شهید شده‌اند، فعالانه در آن جریانات شرکت و مجالس ختم و فاتحه‌خوانی فراوانی را برگزار کردیم. در طول این 14 سال، سید دائماً نقشه می‌کشید و برنامه‌ریزی می‌کرد که چطور شاه ترور کند. یک شب به منزل ما آمد و گفت: «حاج اکبر! می‌خواهم شاه را بکشم و به یک میلیون تومان پول نیاز دارم» قبل از انقلاب یک میلیون تومان، پول خیلی زیادی بود و کسی از این پول‌ها نداشت بدهد. گفتم: « پول سنگینی است. اجازه بده من با چند تا از رفقا صحبت کنم.»خدا رحمتش کند. حاج اکبر پوراستاد و شهید اسلامی از مبارزان قدیم بودند. با این دو تا آقایان مشورت کردم و گفتم که سید علی اندرزگو چنین طرح و نقشه‌ای دارد و به یک میلیون تومان پول نیاز دارد.» مرحوم پوراستاد گفت: «آقایی به اسم ابراهیم خانیان از رفقای ماست. ممکن است خیلی مبارز نباشد، ولی محرم ماست و می‌شود به او اعتماد کرد. وضع مالی خوبی هم دارد و می‌شود این پول را از او یا رفقایش گرفت.»شب اندرزگو آمد منزل ما و پرسید: «چه کردی؟» گفتم: « با حاج آقا پوراستاد و حاج آقا اسلامی صحبت‌ کردم. قرار شد روز جمعه با آقای خانیان صحبت کنیم.» صبح جمعه آمد خانه ما و این دو تا آقایان را هم سوار ماشینمان کردیم و به دزاشیب، منزل آقای خانیان رفتیم. خلاصه نقشه‌مان را مطرح کردیم و گفتیم به یک میلیون تومان پول نیاز داریم. خانیان با تعجب پرسید: «یک میلیون؟» گفتیم: «همه‌ را که شما نمی‌دهی. به دوستانت بگو آنها هم بدهند.» حاج‌طرخانی که گروه فرقان شهیدش کرد، پدر خانم ایشان بود. با او مطرح کرده بود که شما باید کمک کنی و خلاصه آنها هم با چند نفر از تجار صحبت کردند و پول جمع شد. این درست موقعی بود که تلفن‌های ما کنترل می‌شد. اندرزگو هم دیگر مثل سابق چندان احتیاط نمی‌کرد. نفهمیدیم چه مدت تلفن من و دوستانم کنترل شده بود و ما هم بی‌خیال و بدون ملاحظه، درباره پخش اعلامیه‌ و جلسات مختلف واندرزگو و تهیه اسلحه حرف می‌زدیم و ساواک هم ضبط می‌‌کرد. شهید اندرزگو از مشهد زنگ زد و از من پرسید: «چی شد؟» گفتم: « خبر می‌دهم.»از آن طرف هم آقای خانیان دنبال تهیه پول رفته بود. گروه ضربت ساواک از تهران به محله سرشور مشهد رفته بود تا اندرزگو را بگیرد. وقتی که او به منزل ما تلفن می‌زند، آنها متوجه می‌شوند و می‌گویند به تهران برگردید و به محله سقّاباشی بروید.بزرگ‌ترین اشتباه ما این بود که درباره تلفن‌ها احتیاط کافی نکردیم. سال 56، 57 بود و احساس کردیم ساواک خیلی به ما نزدیک شده، ولی در عین حال شدیداً مشغول تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام (ره) بودیم. در روز 28 مرداد 57، به محسن رفیق‌دوست عفو خورد و از زندان بیرون آمد و من به دیدنش رفتم. آقا محسن گفت: «شاید تو را تعقیب کرده باشند. زود برگرد.» من سریع به خانه برگشتم. دو سه روز بعد سید به من تلفن زد که «من الان از آبادان آمده‌ و برای شما چیزی آورده‌ام. باید شما را ببینم. فردا برای افطار به منزل شما می‌آیم.» فردا صبح آمد مغازه و گفت: « با برادرت مرتضی کار دارم. قبل از افطار به آنجا می‌روم و بعد به منزل شما می‌آیم.» بعدازظهر باز به مغازه آمد و گفت: «یک جایی کار دارم.» اعلامیه‌های امام (ره) را که در مورد سینما رکس آبادان صادر شده بود و امام (ره) در آن از ایران به اسم کوره آدم‌سوزی شاه یاد کرده بودند، به او دادم تا ببرد و به رفقایش در گروه منصورون برساند و گفتم‌: «تو به خانه برو، من هم پشت سرت می‌آیم.» از آنجا دو باره سری به برادرم، مرتضی زده بود. تقریباً نیم ساعت به افطار مانده بود که دخترم تلفن زد و گفت: «بابا! جلوی خانه صدای تیراندازی آمد. آقای جوادی هم که شما سفارش کردید برای افطار می‌آید، هنوز نیامده.» گفتم: «من همین الان می‌آیم.» از آن طرف هم یکی از دوستانم که در کوچه رومی‌ می‌نشیند، تلفن زد و پرسید: «جلوی خانه شما چه خبر است؟ چرا این‌قدر شلوغ شده.» گفتم: ‌ « اتفاقاً قرار بوده یکی از دوستان برای افطار به خانه ما برود که او هم نرفته.» دختر من و پسر کوچکم مثل بقیه مردم رفته بودند تماشا. شب دخترم گفت: «بابا! مطمئنم که خود آقای جوادی بود. همان کلاه سرش بود با پیراهن خاکستری.» حدود یک ربع به او تیراندازی کرده بودند. دخترم می‌گفت: « او جوری رفتار کرد که انگار اسلحه دارد.» در حالی که فهمیدیم بر خلاف سابق اسلحه نداشته و قرص سیانور هم زیر زبانش نبوده. لابد خودش را مسلح نشان داده بود که حسابی به او تیر بزنند تا حتماً بمیرد و زنده نماند که گیر ساواک بیفتد. همیشه به ما می‌گفت: «هرگز نمی‌گذارم زنده به دست ساواک بیفتم، مگر اینکه جنازه‌ام را ببرند.» دخترم می‌‌گفت: «ساواکی‌ها می‌ترسیدند به او نزدیک بشوند. یک قدم که جلو می‌آمدند، ده قدم عقب می‌رفتند. حتی یک بار که به طرفش آمدند، تکانی خورد و آنها همه فرار کردند و عقب رفتند. یک بار هم سردسته‌شان فریاد زد: جلو نروید. خطرناک است.» شهید اندرزگو در حالی که خون از بدنش می‌‌رفت، دفتر تلفن و آدرس‌ آشناها را ‌خورد که به دست ساواک نیفتد. وقتی مرا به زندان بردند، تهرانی و منوچهری سعی می‌کردند با موادی خون‌های دفترچه را پاک کنند که شماره تلفن‌ها را به دست بیاورند. فقط17، 18گلوله به دیوارهای اطراف جنازه خورده بود. معلوم می‌شد ساواکی‌ها از ترسشان سید را به رگبار بسته بودند. آخر سر هم که جنازه را روی برانکارد می‌گذارند که ببرند، سید تکانی به خودش می‌دهد و خودش را روی زمین می‌اندازد که آخرین رمقش هم برود. ساواکی‌ها از ترس اینکه سید به خودش نارنجک بسته باشد، می‌پرند عقب.آن روزها بعضی از چریک‌ها به بدنشان نارنجک می‌بستند و در آخرین لحظه منفجر می‌کردند و به این ترتیب، هم خودشان را از بین می‌بردند و هم مأمورها را. بعد که می‌بینند سید آرام گرفته، طناب می‌آورند و او را می‌بندند که باز خودش را نیندازد و بتوانند او را زنده به بیمارستان برسانند تا جایزه‌ای را که دستگاه برای سر سید تعیین کرده بود، بگیرند. سید را سریع به بیمارستان می‌رسانند، ولی قبل از اینکه به آنجا برسد، شهید می‌شود. بالاخره معلوم نشد چه کسی شهید اندرزگو را لو داد؟ هیچ کس نفهمید. فقط ‌آقای حاج علی حیدری یک روز آمد مغازه ما و کف پایش را نشان داد و گفت: ‌«حاج اکبر! توی زندان پدر ما را درآوردند، الان هم با مأمور مرا آزاد کردند. من مأمور را قال گذاشته‌ام و کوچه پس‌کوچه آمده‌ام که به تو بگویم مواظب باش. مرا آزاد گذاشته‌اند که ببینند با چه کسانی ارتباط دارم. مواظب خودت باش چون توی زندان دائماً دارند می‌پرسند صالحی کیست؟»ما شناسنامه‌مان به اسم حسینی بود، منتها پدر ما توی محل پیش مردم به صالحی شهرت پیدا کرده بود. توی زندان گیج شده بودند که حسینی کیست؟ صالحی کیست؟ بعد که مرا گرفتند و به زندان بردند، توی مدارکی که از خانه‌مان جمع کرده بودند، اسم حسینی را دیده بودند، ازغندی گفت: «حاجی! تو می‌خواستی برای ما راه باز کنی؟ ما خودمان قاپِ قمارخانه‌ایم. هم حسینی هستی، هم صالحی؟ ما را می‌خواستی گول بزنی؟» گفتم: «مردم به پدر ما می‌گویند صالحی. به شما چه کار داریم؟»آنها فکر می‌کردند اسم مستعار روی خودمان گذاشته‌ایم و چند وقتی این جوری دنبالمان گشته بودند. تلفن‌ها را که کنترل کردند، فهمیدند حسینی‌ همان صالحی است و ریختند و ما را گرفتند. خیلی از ماجراهایی را که در این چهارده سال روی داد، دیگر یادم نمی‌آید. خلاصه به بزرگی خودتان ببخشید.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار