کد خبر: 407020
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۸
شاهد توحیدی - آنچه در پی می‌آید، گفت و شنودی است نشر نایافته که در اسفند 1386 در باب حاشیه و متن رویداد 28 مرداد با مرحوم حسن گرامی، داماد محترم مرحوم آیت‌الله کاشانی انجام داده‌ام. مرحوم گرامی و نشانی خانه او نام و عنوانی آشنا برای تمامی فعالان نهضت ملی بود، زیرا بسیاری از دیدارها و مصاحبه‌های آیت‌الله کاشانی در آن منزل صورت می‌گرفت؛ از این روی مرحوم گرامی ارتباط نزدیکی با بسیاری از رجال سیاسی آن دوران به‌ویژه دکتر مصدق و ناگفته‌‌هایی فراوان از رویدادهای آن دوران داشت. سرانجام شمع وجود این راوی ارجمند در مورخه 24/4/87 به خاموشی گرایید و تأسف فراوان دوستان و آشنایان را موجب شد. امید می‌برم که انتشار این گفت و شنود موجب شادی روح آن فقید سعید و آشنایی نسل جوان و پژوهشگر کشور با دوره‌ای حساس از تاریخ معاصر ایران باشد.

--------------------------------------------------------------------------------
در طول 50 سال اخیر، از سوی برخی جریانات مخالف یا عده‌ای که داعیه تحلیلگری در جریان نهضت ملی شدن نفت را داشتند، مرحوم آیت‌الله کاشانی به تأیید رویداد 28 مرداد متهم شده است. با توجه به اینکه شما خاطرات ناگفته بسیاری در این زمینه دارید، خاطرات خود را از نگاه آیت‌الله کاشانی به این رویداد و برخورد و موضع ایشان نسبت به این اتفاق را بیان کنید.اگر بخواهیم به این مطلب دقیقاً توجه کنیم، باید به مسائل پس از 30 تیر 1331 رجوع کنیم. آقای دکتر مصدق در تیرماه 1331 نزد شاه رفت و تقاضای تصدی وزارت جنگ را کرد و در پی آن مسائلی که باعث استعفای او شد و بدون اطلاع مردم آمد و در منزل خودش استعفایش را نوشت و برای شاه فرستاد. شاید خود آقای دکتر هم در آن زمان تمایل داشت که با یک وجهه خوب و نام بلند و ثبت ملی شدن صنعت نفت به نام خودش کار را تمام کند. البته افراد زیادی در ملی شدن صنعت نفت مشارکت داشتند، اما همه تمایل داشتند که چهره‌ای مثل دکتر مصدق در رأس جریان باشد و بنابراین این قضیه به نام ایشان تمام شد.

در این موقع که هم مردم و هم آیت‌الله کاشانی به این مسأله توجه داشتند که بالاخره قضیه نفت را یک کسی باید به سرانجام برساند و اتحاد مردم در این شرایط فقط توسط خود آقای دکتر مصدق امکانپذیر است و هر کس دیگری هر قدمی بردارد، مردم با سوءظن به او نگاه می‌کنند. از طرفی استعفای دکتر مصدق به جبهه ملی و طرفداران آن ضربه شدیدی می‌زد و باید به شکل کم هزینه‌ای از این مشکل عبور می‌شد. دیدیم که مرحوم آقا مبارزه را شروع کردند و هرچند عده‌ای از اعضای جبهه ملی سعی داشتند در خفا با قوام تماس بگیرند، اما به هرحال تلاش‌های ایشان در 30 تیر به ثمر رسید، هم شاه سرکوب شد، هم قوام‌السلطنه برکنار شد و هم آقای دکتر مصدق برگشت.

مسلم است که در این جریان حب و بغض‌های فراوانی وجود داشت. حتی بعضی از افراد جبهه ملی که چندان با تقویت وجهه دینی نهضت موافق نبودند، در باطن از این همه قدرت مرحوم آقا به وحشت افتاده بودند. از طرفی کشور‌هایی مثل انگلستان و امریکا هم مانده بودند که چه باید بکنند، دکتر مصدق هم بعد از 30 تیر که بر سر کار آمد، دچار چنان غروری شد که حتی در برابر تذکر مرحوم آقا مبنی بر اینکه پس از آنکه مردم این همه خون دادند،‌ درست نبود که کسانی مثل سرلشکر وثوق سرکار بیایند،‌ شدیداً موضع‌گیری کرد. سرلشکر وثوق کسی بود که جلوی کفن‌پوشان را در کاروانسرای سنگی گرفت و بعضی از آنها را هم مضروب کرد و نگذاشت آنها پیش‌ بیایند. وقتی مرحوم آقا به این مورد اعتراض کردند، دکتر مصدق جواب داد شما در امور اجرایی دخالت نکنید!

آیت‌الله کاشانی اگر رئیس مجلس هم نبود، وکیل مجلس که بود. در آن شرایط هر فرد مملکت حق داشت در کارهای دولت اظهار نظر کند، چه رسد به وکیل مردم که با نهایت احترام هم این تذکر را داده بود و مخالفت دکتر مصدق و تذکر به اینکه شما حق دخالت در امور اجرایی را ندارید، مسلماً گران تمام شد.

بعد هم که نمایندگان، مرحوم آقا را به عنوان رئیس مجلس انتخاب کردند و ایشان قدرت بیشتری پیدا کرد، آقای دکتر مصدق و اطرافیانش خیلی ناراضی بودند. در جلسه‌ای که هندرسون در منزل ما با مرحوم آقا داشت به ایشان عرض کرد که ما به شما کمک کردیم که نفت را ملی کنید و کمونیست هم نشوید. آیت‌الله کاشانی فرمودند: «ما از کمک‌‌هایی که شما کردید، متشکریم، ولی ایران هیچ‌وقت کمونیست نمی‌شود. ما زحمات شما را در نظر داریم و وقتی بتوانیم بهره‌برداری را شروع کنیم، شما در زمره مشتریان اول ما خواهید بود.» البته بدیهی است که آنها چنین چیزی را نمی‌خواستند و از طرفی می‌دانستند تا زمانی که آیت‌الله کاشانی بر سر کار باشد، امکان ندارد دکتر مصدق بتواند توافق پایین‌تری از ایشان را در مسأله نفت انجام بدهد.

در سفری که به امریکا‌‌ ‌رفتم، کتابی را دیدم که اطلاعاتی از هندرسون در آن چاپ شده بود و برایم واقعاً جالب بود. اینها وقتی در جایی سفیر هستند، گزارشاتی به کشور خودشان می‌دهند و سؤال و جواب‌هایی مطرح می‌شود که در جای خود جالب هستند. در این کتاب قطور، هندرسون دائماً تکرار می‌کند که جناب آقای دکتر مصدق مرا احضار می‌کرد و مثلاً می‌گفت دولت من پول لازم دارد و باید به من کمک کنید. وضع مالی من خراب است و پول ندارم که حقوق‌ها را بدهم یا تهدید می‌کرد که توده‌ای‌ها دارند از وضعیت بهره‌برداری می‌کنند. دولت امریکا‌‌ ‌هم از نظر رعایت دوستش یعنی دولت انگلیس و هم در کل، دلیلی برای خرج کردن این پول‌ها برایش وجود نداشت، هر وقت دکتر مصدق پول مطالبه می‌کرد، جواب می‌آمد که موافقت نکرده‌اند! بعضی اوقات خود آقای دکتر مصدق پیشنهاد می‌کرد که بهتر است ما قرارداد نفت را به شیوه قرارداد مکزیک یا سایر کشورهایی که معادن داشتند، حل و فصل کنیم. البته توضیحات این موضوع مفصلاً در آن کتاب است. ضمن اینکه ایشان می‌گویند که این شیوه مشکلاتی را در پی دارد و مسأله ایران و آن کشورها با هم تفاوت دارند، ولی آقای دکتر سماجت می‌کند و می‌گوید من با مذاکرات زیادی که با امریکا‌‌ ‌داشته‌ام، از آنها خواسته‌ام که انگلستان را راضی کنند که این مسأله را به این شکل حل کنند. وقتی آنها راضی شدند، آقای دکتر گفت که ما از این مسأله صرفنظر کردیم! نمی‌توانست تصمیم قاطعی در این زمینه بگیرد، مضافاً بر اینکه تمام مذاکرات را شخص خودش انجام می‌داد و حتی وزرای او هم اطلاع نداشتند. کتاب جالبی را در امریکا‌‌ ‌پیدا کردم که زمان و وقت و روز ملاقات‌های هندرسون با دکتر مصدق دقیقاً حفظ شده بود. می‌بینیم که اطراف دکتر مصدق را آدم‌های خوبی گرفته‌ بودند، اما آنها هم‌متأسفانه اطلاعی از مسائل نفت نداشتند و هیچ کس اطلاع درستی از موضوع نداشت. اگر بیرون هم افرادی می‌آمدند و پیشنهادی می‌دادند، باز هم مورد قبولشان نبود، البته دلایل خودشان را هم داشتند که ما باید معاملاتمان را با انگلیس‌ها انجام بدهیم که مشکلاتمان حل شود، والا 10 کشتی و پنج کشتی مشکلات ما را حل نمی‌کند. وقتی که آقای دکتر مصدق دوباره سرکار برگشت، دولت امریکا‌‌ ‌هم به این نتیجه رسیده بود که تا وقتی آیت‌الله کاشانی با این قدرت بر سر کار هست، امکان هیچ نوع سازشی وجود ندارد. در این زمینه اسناد زیادی هست که نشان می‌دهد آنها توافق کرده بودند که ما باید این قدرت را درهم بشکنیم و ایشان را به شدت بدنام کنیم تا قدرت آن‌چنانی نداشته باشد که بتواند با یک اعلامیه جریانی مثل 30 تیر را راه بیندازد یا تقاضای مجازات مسببین آن را بکند.

شاه هم که از این مسأله دل پری داشت، خود دکتر مصدق هم اظهار می‌کرد در یک حمام، دو جامه دار نباید وجود داشته باشند! این عوامل دست به هم دادند و نتیجه این شد که تصمیم گرفتند نفوذ آیت‌الله کاشانی را بشکنند و این میسر نبود جز اینکه قدرت ایشان را در رادیو و مطبوعات داخلی و خارجی از بین ببرند. همین کار را هم کردند. از جمله روزنامه «شورش» به سردبیری کریم‌پور شیرازی مستحضر هستید که چه کار‌هایی کرده. کریم‌پور آنقدر که آزادی داشت منزل ما بیاید، جاهای دیگر نمی‌توانست برود، حتی منزل دکتر مصدق. او هر وقت گرفتاری داشت و به منزل ما می‌آمد، من خودم برایش حل می‌کردم. وقتی قرار شد روزنامه‌ها علیه آقای کاشانی مطالبی را بنویسند، از جمله کسانی که اول از همه شروع کرد، کریم‌پور شیرازی بود!

عکسی را که روی عمامه آیت‌الله کاشانی پرچم انگلیس بود، او چاپ کرد.

این اولی نبود. قبل از آن اسائه ادب‌های فراوانی کرده بود، از جمله عکس یک 200 تومنی را با نمایی از مرحوم آقا‌انداخته بود که ایشان دارد از طرف انگلیس این پول‌ها را خرج می‌کند! درحالی که قبلاً ‌در روزنامه‌هایش کلی تعریف و تمجید از آیت‌الله کاشانی داشت.

حرف را خلاصه می‌کنم که به مطالب اصلی هم برسیم. یک بار برای دیدار با رئیس بانک ملی رفته بودم و یک مرتبه کریم‌پور شیرازی وارد شد و بی‌آنکه معطل شود یا نوبت را رعایت کند، رفت جلو ایستاد! درحالی که من وقتی وارد شده بودم، رئیس دفتر بانک چون مرا می‌شناخت، گفت اجازه بدهید اول کار شما را راه بیندازم، ولی من گفتم: خیر!‌ چند نفر از خانم‌ها و آقایان هستند. اول کار آنها را راه بیندازید من در نوبت می‌ایستم. کریم‌پور موقع برگشتن مرا دید و آمد جلو و عذرخواهی کرد. گفتم: «همه به کنار،‌ من یکی به تو غیر از محبت چه کرده بودم؟» گفت:‌ «فلانی!‌ از من نرنج! من روزنامه‌نویس هستم و می‌خواهم نان بخورم. وضع درستی هم ندارم. صبح به صبح می‌روم دفتر آقای دکتر مصدق و گزارش می‌دهم که چه می‌خواهم بنویسم.»

این یک جزء قضیه بود. بقیه روزنامه‌ها هم به همین ترتیب. ضمناً قضیه را طوری جور کرده بودند که حضرت آیت‌الله نه اعلامیه‌ای می‌توانست بنویسد، نه در رادیو می‌توانست سخنرانی کند یا اطلاعیه‌ای بدهد.

تلاش‌‌هایی که برای ایجاد وحدت بین آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق انجام شد، عملاً به نتیجه نرسید و وضعیت حادتر شد، چون دکتر مصدق درخواست اختیارات یک‌ساله کرد و آیت‌الله کاشانی مخالفت کرد. دکتر مصدق دید با این مجلس نمی‌تواند کاری پیش ببرد و مجلس را منحل کرد و جریانات بعدی که اوج آن حمله به منزل آیت‌الله کاشانی بود. از این روند پرشتاب رویدادهای پس از 30 تیر چه خاطراتی دارید؟

بعد از طرح مسأله اختیارات، آیت‌الله کاشانی وسیله‌ای برای اعتراض نداشت، چون بعد از مخالفتی که کرد، تشنج عجیبی درست کردند و رادیو و روزنامه‌ها شلوغ کردند و حرف‌های بیجایی زدند تا مردم را آماده کنند، با این منطق که تا وقتی قدرت دست مجلس است، کاری نمی‌شود کرد. اختیارات آقای دکتر پابرجا بود و آیت‌الله‌ کاشانی‌ هم امکان و وسیله‌ای نداشت که نظر خود را به مردم بگوید. نمی‌دانم در کدامیک از مناسبت‌های مذهبی بود که در اعتراض به انحلال مجلس، جلسه‌ای در منزل آیت‌الله کاشانی برگزار و منزل مرحوم آقا از جمعیت پر می‌شد. شب اول و دوم بود که دیدیم وانت‌های پر از پاره آجر و سنگ می‌‌آیند و بارشان را جلوی منزل آقا تخلیه می کنند! سخنرانی‌ها معمولاً تا ساعت 12 و یک بعد از نصف شب ادامه داشت و مردم هم همه می‌آمدند. بالطبع اخبار این تجمع و سخنرانی‌ها به گوش آقای دکتر مصدق هم می‌رسید. آقای فروهر که بعدها خودش را به عنوان یک شخصیت بزرگ سیاسی مطرح کرد، آن روزها دانشجو بود و در آن شب‌ها، عده‌ای رجاله را دور خود جمع کرده بود و با دستور مستقیم از شخص دکتر مصدق، به منزل مرحوم آقا می‌آمد و همراه با بقیه پاره‌آجرها را به طرف مردم پرت می‌کرد! البته در شب‌های دوم به بعد، قضیه جدی‌تر شد و این طرفی‌ها هم خودشان را مجهز کردند و آن حوادث پیش آمدند که به کشته شدن مرحوم حدادزاده منجر شد. آقای حسین مکی در کتاب خاطراتشان نوشته که فروهر به او گفته بود این کارها را به دستور مستقیم دکتر مصدق انجام داده است. البته ما راضی به مرگش نبودیم، ولی دیدیم که به چه وضع فجیعی کشته شد و بر این باوریم که خون حدادزاده گریبان اینها را گرفت، چون او بسیار مظلومانه کشته شد.

ما مشاهده کردیم که به رغم تمام اهانت‌ها و آزارها، مرحوم آیت‌الله کاشانی نهایت سعی خود را کرد که دکتر مصدق همچنان بر سر کار بماند و نهضت از دست نرود، اما عملاً اتفاقی که مورد نظر ایشان بود، نیفتاد. شما در روز 28 مرداد،‌ آیت‌الله کاشانی را چگونه دیدید و چه خاطره‌ای از ایشان دارید؟

آیت‌الله کاشانی به رغم همه اهانت‌ها و این سنگ‌اندازی‌ها می‌دانست هر کسی غیر از دکتر مصدق سرکار بیاید، مفاد قرارداد نفت اجرا نخواهد شد و باید به نحوی عمل کرد که هم مردم راضی باشند و هم کار به نفع مملکت انجام شود. در این مورد بارها اعلامیه داد و حتی بعد از آن حمله‌ها هم به همه می‌گفت که من راضی به رفتن دکتر مصدق نیستم! بعد صحبت از سپهبد زاهدی شد که در مجلس متحصن شد. در آن موقع آقا در تهران نبودند. در آن زمان افراد یا در خانه بزرگان یا در مسجد متحصن می‌شدند. اغلب جنایتکاران وقتی در مسجد متحصن می‌شدند، کسی به آنها کاری نداشت، سپهبد زاهدی شخصیتی بود که سابقه خوبی داشت و وقتی وزیر کشور بود همه افراد وکلای ملی از جمله دکتر مصدق با کمک او انتخاب شدند. آقا با اینکه با او رفاقت داشت، اما او را تحت نظر داشت که با کسی تماس نگیرد و اصلاً هم وسیله‌ای نداشت که کاری انجام بدهد. بعد که معظمی آمد و رئیس مجلس شد، با قول‌وقرار‌هایی که گذاشتند با ماشین دکتر معظمی زاهدی را از مجلس خارج کردند و به او قول دادند تا 48 ساعت دنبالش نروند، حال آنکه می‌توانستند او را دنبال کنند که کجا می‌رود و او را بگیرند. سپهبد زاهدی داشت کار خودش را می‌کرد.

از این طرف هم دکتر مصدق داشت با کمال قدرت عمل می‌کرد. وزیر جنگ شده بود و همه امرای ارتش را به میل خودش عوض کرده بود. با قدرت تمام اقشار طول را سرکار آورد. دستور داد کسی حق ندارد با شاه یا خانواده‌اش تماس بگیرد و هر کس خواست نزد شاه برود، اول باید از من اجازه بگیرد. تنها یک ملاقات انجام شد و ملاقات بین پرون، معلم شاه بود که حالا پیرمردی شده بود و شاید دکتر مصدق فکر می‌کرد دیگر از دست یک پیرمرد کاری برنمی‌آید. پرون خیلی به زحمت شاه را وادار کرد که فرمان نخست‌وزیری زاهدی را امضا کند. در همان ایام آقای دکتر شایگان و دیگران آمدند و گفتند اگر این اختیارات تصویب شود، در ظرف 48 ساعت قرارداد نفت که آماده است، امضا خواهد شد، نهایت اینکه انگلیس و امریکا می‌گویند در شرایط فعلی، مجلس، موافقت نمی‌کند و طرفدار مصدق نیست، مگر اینکه دکتر مصدaق بتواند ثابت کند که دارای قدرت است و با اختیارات، این کار حتماً انجام می‌شود و ملت ایران از این دلسردی و ناراحتی بیرون می‌آید.

در روز 27 مرداد ما در دفترمان نشسته بودیم و آقای دکتر سنجابی به آنجا آمدند. ما با هم رفیق بودیم، پدرش هم خیلی با ما رفیق بود. خانه‌اش چند مغازه بالاتر از دفتر ما بود و ایشان مرتبا به دفتر ما می‌آمد. موقعی هم که می‌خواست وکیل شود به کرمانشاه رفت تا اقدام کند، از آنجا تلگراف زد که من می‌خواهم برگردم و منصرف شده‌ام، چون ارتش دخالت می‌کند و نمی‌گذارد و من مأیوس هستم و برمی‌گردم که ما به او تلگراف زدیم بمان. مرحوم آقا در آن موقع توسط دکتر مصدق خیلی برای کمک به او اقدام کرد. بعد هم وزیر دربار را خواست و گفت این چه حرکتی است؟ من مجبورم اعلامیه بدهم. منظور اینکه شاه پیغام داد که به او بگویید برود فعالیت خود را بکند و ارتش دیگر مقاومت نخواهد کرد که ایشان رفت و با نادعلی کریمی بیعت کرد و هر دو وکیل شدند. به هر حال ایشان در 27 مرداد آمد به دفتر ما و دید پدرم از این اوضاع خیلی نگران و افسرده است که چرا بعد از این همه خدماتی که شده، کار باید به اینجا بکشد؟ دکتر سنجابی یک مقدار صحبت کرد و گفت: «همان‌طور که قول داده شده، ظرف 48 ساعت مشکلات حل می‌شود! من به شما قول می‌دهم.»

در روز 27 مرداد این حرف را زد؟

بله، مرحوم آقا با اختیارات مخالف بود و او آمد و گفت‌ شما زیاد نگران نباشید. البته در همین زمان بود که مرحوم آقا نامه‌ای نوشتند و به آقای دکتر سالمی دادند که ببرند به دکتر مصدق بدهند. همان نامه مشهوری که دکتر مصدق پائین آن نوشت مستظهر به حمایت مردم است. پدرم دفترچه‌ای داشت و سنجابی پشت آن نوشت که ما همه احترام آقا را داریم و این چیزها را فراموش نمی‌کنیم و مسلم بدانید که این کار به نفع ملت ایران انجام می‌شود.

حرف‌های سنجابی را صورتجلسه کردید؟

اصلا خودش با خط خودش نوشت. پدرم گفتند خودت بنویس و او هم شش صفحه به شکل غرا نوشت و برای من سند فوق‌العاده‌ای بود، ولی متأسفانه فردای آن روز گم شد! به هرحال مرحوم آقا نامه را نوشتند و آن پاسخ هم آمد. چند وقت پیش آقای دکتر حداد عادل که من احترام فوق‌العاده‌ای برایشان قائل هستم و از سال‌ها قبل یکدیگر را می‌شناسیم، از من پرسیدند: «می‌گویند چنین نامه‌ای داده شده است؟ این نامه چرا حالا افشا می‌شود؟»‌من اطلاعاتی به ایشان دادم از جمله اینکه در آن زمان نه روزنامه‌ در اختیار ما بود، نه در رادیو می‌توانستیم صحبت کنیم و نه دیگر کسی به حرف آقا گوش می‌داد. بعد از 28 مرداد هم که دیگر بد از بدتر. به هر صورت در روز 28 مرداد، صبح که به دفتر آمدم، دیدم آقای سنجابی، صبح زود و قبل از ما آمده است. دکاندارها و دفتردارها همه او را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند. به سراغ آنها رفته و سراغ ما را گرفته بود و همه گفته بودند که هنوز نیامده‌اند. ایشان به همسایه‌های ما که مردمان شریفی هم بودند گفته بود خواهش می‌کنم بروید و به آقای گرامی بگویید که امروز دفتر نیاید. مرتباً‌ هم این پیغام را می‌فرستاد تا بالاخره یک فردی که اصفهانی و مرد بسیار شریفی هم بود و منزلش در آن حوالی بود، آمد و گفت فلانی! سنجابی نمی‌تواند از خانه بیرون بیاید. مرا خواسته و من به خانه‌اش رفته‌ام و گفته به شما بگویم امروز قرار است عده‌ای جمع بشوند و بیایند و دفتر شما را تاراج کنند و عنوان آنها هم این است که اینجا ستاد کاشانی است! و شما حتما امروز در دفتر نباشید که مشکلی پیش نیاید.

از همان دار و دسته فروهر بودند که به خانه آیت‌الله کاشانی حمله کردند؟

از همان دار و دسته حزب ایران بودند. گفت دیشب از حزب ایران جلسه‌ای تشکیل و در آنجا گفته‌اند اگرچه کاشانی اعلامیه نمی‌دهد، ‌اما ستادش پابرجاست و مردم دارند با گرامی دیدار می‌کنند و او در این جریانات خیلی مؤثر است و باید آنجا را تعطیل کنیم.

پس آنها فکر نمی‌کردند از ساعت 10 صبح 28 مرداد اوضاع برمی‌گردد و برنامه ریخته بودندکه به سراغ دفتر شما بیایند.

درست است. ابداً‌ فکرش را نمی‌کردند که اوضاع به آن شکل پیش برود،‌ به همین دلیل ریختند. در آن روزها دکه روزنامه‌فروشی نبود و در اوج ترور شخصیت آیت‌الله کاشانی، یک عده روزنامه‌ها را دستشان می‌گرفتند و داد می‌زدند بیچارگی کاشانی و از این خزعبلات. چند نفر از دوستان رفتند و به روزنامه‌فروشی‌ها گفتند این کارها درست نیست، شما هر روز از این دفتر پول می‌گرفتید.

این افراد چه جور آدم‌‌هایی بودند؟

همان افرادی که به آنها روزنامه می‌دادند و می‌گفتند تیتر روزنامه را داد بزنید. یکی دو تای آنها گفتند از ما نگران نباشید، ما خودمان هم ناراحتیم. به ما پول داده‌اند که این کار را بکنیم. اگر ما نرویم، آن آدمی که آن گوشه نشسته، افراد دیگری را دارد و به میدان می‌فرستد. ما حرفی نزدیم. از آن طرف دیدیم در پایین دروازه‌شمیران و نزدیک خیابان هدایت، افرادی کرسیچه گذاشته و روی آن ایستاده‌اند و دارند سخنرانی می‌کنند و مردم را جمع می‌کنند.

آنها جزو چه دسته و گروهی بودند؟

اینهایی که می‌خواستند بیایند و اوضاع را به هم بزنند، از حزب ایران مأمور بودند که مردم را جمع کنند. عده زیادی را آورده بودند که سخنرانی کنند و مردم جمع بشوند و اینها حمله کنند. به ما گفتند می‌بینید که اوضاع از چه قرار است. از اینجا بروید. پدرم گفت: «فلانی! کسی با من پیرمرد کاری ندارد. منظور اینها تو هستی که به عنوان داماد آیت‌الله کاشانی شناخته شده‌ای و هر حرفی که بخواهند بزنند به تو می‌زنند. تو برو که اینجا نباشی.» گفتم:‌ «شما فکر می‌کنید. من این قدر بدبخت شده‌ام که بخواهم جان خودم را نجات بدهم و شما را اینجا تنها بگذارم؟ از اینجا تکان نمی‌خورم.» البته ما تعدادی کارگر داشتیم و سایر حجره‌داران آن منطقه هم هر کدام 4، 5 تا کارگر داشتند و عده زیادی بودند. یک وقت دیدم همه کارگرهای ما یکی یک کارد توی جوراب‌هایشان گذاشته‌اند و می‌گویند اگر اینها آمدند، همه‌شان را می‌کشیم توی انبار و هر بلایی که دستمان برسد،‌ سرشان می‌آوریم. واقعاً هیچ راهی هم باقی نمانده بود. آنها جمعیت را در جاهای مختلف آماده کرده بودند.

در این فاصله در مجلس پیشامدی واقع شد و بین پان ایرانیست و گمانم حزب توده، زد و خورد شدیدی پیش ‌آمد،‌ طوری که ناچار می‌شوند به پادگان عشرت‌آباد تلفن بزنند و از آنجا نیروهای ارتش آمدند که اینها را از هم سوا کنند. دفتر ما دروازه شمیران خیابان سپاه و سر راه این نیروها بود. یک وقت دیدیم نیروهای ارتشی سوار بر ماشین‌‌هایی که آن وقت کامانکار می‌گفتند و کامیون روبازی بود که سربازها دو طرف آن می‌نشستند، از خیابان به طرف بهارستان سرازیر شدند و جالب اینکه وقتی جلوی دفتر ما رسیدند، تفنگ‌ها بالا رفت و شعار «زنده باد شاه» شروع شد. یعنی غیر مستقیم این غائله را به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بودند تا قضیه 28 مرداد را به وجود بیاورند و این طور وانمود کنند که سربازها طرفدار شاه هستند.

دفتری رئیس شهربانی دکتر مصدق، فرمان نخست‌وزیری زاهدی توی جیبش بود، یعنی این قدر کارهای زاهدی حساب شده بود که رئیس شهربانی مصدق علیه خودش وارد عمل شد.

بالاخره به دفتر شما ریختند؟

نه، مردمی که آنجا بودند و تحریکشان کرده بودند که به دفتر ما بریزند، ‌یکمرتبه چشم باز کردند و دیدند اصلا مسأله طوری دیگری شده و همه راه افتادند بروند ببینند در مجلس چه خبر است. وقتی شعارهای «زنده باد شاه» شروع شد، مسأله حالتی تأمل‌برانگیز پیدا کرد. مملکتی که در 30 تیر دولت نداشت، ارتش دست شاه بود و همه افراد را می‌توانست بکوبد، سیدی بلند شد، نهضت 30 تیر را راه‌انداخت و با قدرت تمام کار را به جایی رساند که مردم رفتند و کشته دادند و گفتند: «یا مرگ یا مصدق» و آن وقت در این فاصله کوتاه، با کمال بی‌درایتی کار را به جایی رساندند که شعار «زنده باد شاه»‌ مطرح شد.

از چه ساعتی ورق برگشت؟

از ساعت 10 صبح. قبل از آن حزب ایرانی‌ها داشتند برای حمله برنامه‌ریزی می‌کردند! از این ساعت به بعد همان‌‌هایی که آمده بودند توی دفتر بریزند، شدند شاهی و شعار «زنده باد شاه»‌ دادند! من عمیقاً معتقدم که اگر در آن لحظه حتی 200 نفر به نفع دکتر مصدق شعار می‌دادند، مسلماً ورق برمی‌گشت، ولی هیچ کس این کار را نکرد، چون مصدق از جمیع جهات پل‌های پشت سرش را خراب کرده بود. در آن شرایط حتی زن و بچه مردم در خطر بود! مملکت در خطر بود. اعلامیه پخش کرده بودند که ما بعد از شاه، جمهوری سوسیالیستی برقرار می‌کنیم. هیچ کس حاضر نبود کوچک‌ترین حمایتی از این دستگاه بکند و این جای افسوس بسیار دارد.

شما چه زمانی به منزل برگشتید و آیت‌الله کاشانی چه کردند؟

آقا در منزل ما بودند و من حدود ساعت 5/10 به خانه برگشتم.

برخی مدعی شدند که آیت‌الله کاشانی نسبت به جریان 28 مرداد نظر مثبت داشت. شما چه دریافتی داشتید؟

ایشان واقعا از این جریان بی‌اطلاع بود. نامه‌ای هم که برای دکتر مصدق نوشت معنایش این نبود که فردا کودتا می‌شود. نوشته بود کودتایی در شرف تکوین است. ممکن بود، 10 روز دیگر بشود، ممکن بود اصلاً انجام نشود. اتفاقاً نامه در این موقع داده شد و ایشان به طور کلی اطلاع نداشت، اما پیش آمد. اگر مردم در حمایت دکتر مصدق فعالیتی نداشتند، به خاطر این بود که همگی از ترس کمونیست‌ شدن در خانه‌هایشان مخفی شده بودند و همه از این مسأله وحشت داشتند. خود توده‌ای‌ها هم گفته بودند که بردن شاه مشکل است، وگرنه مصدق یک ساعته کارش تمام است. تمام قدرت آن روزها دست حزب توده بود و مصدق تصورش را هم نمی‌کرد که کسی بخواهد علیه او اقدام کند و بارها به دکتر صدیقی گفته بود که شاه جرأت نمی‌کند مرا مستعفی کند. چون دکتر صدیقی به او گفته بود تو با انحلال مجلس عملا به شاه اجازه می‌دهی که تو را مستعفی کند و او جواب داده بود جرأت نمی‌کند!

واقعیت این است که مردم، به خصوص متدینین از وقوع 28 مرداد خوشحال بودند، چون معتقد بودند دکتر مصدق توده‌ای‌ها را بر همه جا مسلط کرده است.

آنهایی که آن روزها بودند می‌دانند که بر در اغلب مغازه‌ها که آن موقع بسته بودند، کاغذ قرمز گذاشته بودند که روی هر کدام از آنها تهدیدی بود. زن‌ها که بیرون می‌آمدند، برایشان هزار جور ناراحتی ایجاد می‌کردند، برای اهل علم و روحانیون هم همین‌طور و به همین دلیل وحشت عجیبی همه را گرفته بود و همین مسائل هم باعث شد که کسی دفاعی نکرد. حتی خوشحال هم بودند که مصدق سرنگون شد.

واکنش آیت‌الله کاشانی چه بود؟

من به منزل که رسیدم پیغام دادند، دوستان تلفن زدند که همه ادارات را گرفته‌اند و حالا جماعت رفته‌اند که رادیو را بگیرند و افرادی دارند در آنجا سخنرانی می‌کنند و آقای مصطفی کاشانی و دکتر شروین هم جزو این افراد هستند که می‌خواهند بروند آنجا سخنرانی کنند. آقا به من گفتند فلانی! ‌کار خودته. خودت را برسان به اداره رادیو و جلوی این دو را بگیر. منزل ما از پیچ شمیران تا اداره رادیو یک خیابان فاصله داشت و خیلی دور نبود. منزل ما دروازه شمیران و در خیابان پهنی در کنار خیابانی بود که الان می‌گویند خیابان آزادی و آن موقع به آن رضاشاه می‌گفتند. بعد از جریان 30 تیر، شهردار دستور داد اسم خیابان را بگذارند «گرامی» و با تشریفاتی این کار را کردند، چون حقیقتاً با جان خودمان بازی کرده بودیم. به دستور قوام‌السلطنه در 30 تیر دو طرف خیابان منزل ما تانک گذاشته بودند و دستور توقیف آیت‌الله کاشانی هم صادر شد و مردم در خیابان و منزل ما ریختند و آنها جرأت نکردند آقا را دستگیر کنند. آن خیابان به نام ما بود و هنوز هم اثرش هست. به هر حال خواستم بروم و دیدم تمام خیابان شمیران تا سید خندان و همه پیاده‌روها پر از جمعیت است. مردم چون من و ماشینم را می‌شناختند، راه را باز کردند و من خودم را سریعاً به رادیو رساندم، ولی دیدم مصطفی رفته و سخنرانی کرده!

مگر از آقا تمکین نمی‌کرد؟

این جریان هم واقعاً شنیدنی است. وقتی که رسیدم، دیدم مصطفی دارد برمی‌گردد، از آن طرف خیابان صدا زد که فوری بیا خانه ما. من به خانه برگشتم و مصطفی و دکتر شروین هم از اینکه در جریان 28 مرداد فعالیت داشته‌اند، خوش و خندان آمدند! آقا پرسیدند: «کدام گوری بودی؟ اداره رادیو چه کار می‌کردی؟» مصطفی گفت: «من هم یکی از این مردم.» آقا گفتند:‌«تو خیلی غلط کردی. چه کسی به تو اجازه داد؟» مصطفی گفت:‌ «آقا! من اگر نمی‌رفتم، مردم از کجا می‌فهمیدند که ما می‌خواهیم زاهدی سرکار بیاید؟» در اینجا مرحوم آقا فوق‌العاده عصبانی شدند و به او دشنام‌ دادند: «فلان فلان شده! تو از کجا به این نتیجه رسیدی که ما می‌خواهیم از زاهدی حمایت کنیم؟ در کجا خواستیم علیه دکتر مصدق اقدام کنیم که این بار دومش باشد؟ چرا با آبروی من بازی می‌کنی؟ بعضی‌ها تصور می‌کنند ما امروز در این قصه نقش داشتیم» مرحوم آقا خیلی حرف‌ها به مصطفی زدند که جزئیاتش یادم نیست، ولی مفهوم کلی آن همین بود. تا مدتی هم میانه‌شان با مصطفی شکرآب بود.

مگر مصطفی در این کارها خودسری می‌کرد؟

جوانی است دیگر. برخی از فرزندان ایشان هر کدام از یک طرف، یکی از کاشان، یکی از سبزوار رفتند و برای مجلس کاندیدا شدند.مرحوم آقا نامه‌ای نوشتند و آن را هم فرستادند و هم تلگراف کردند و من از آن چندین نسخه تهیه کردم و دارم. آقا به همه اهالی کاشان و سبزوار اعلام کردند که من راضی نیستم که به فرزندان من رأی بدهید. ابوالمعالی واقعاً در سبزوار رأی می‌آورد، چون هم پدر من در آنجا نفوذ داشت، هم دامادش از اشخاص معتبر آنجا بود و همه به او احترام می‌گذاشتند. حتی آقا این مطلب را به دکتر مصدق هم اعلام کرد و او هم دستور داد ابوالمعالی را تحت‌الحفظ از سبزوار آوردند تهران! آقا گله کردند که من نگفتم با او مثل اسیر رفتار کنید، فقط گفتم جلوی شرکت او در انتخابات را بگیرید.

فی‌الجمله معلوم شد که مصطفی بدون هماهنگی با مرحوم کاشانی رفته و با آنها قاطی شده بود.

بله، هیچ به آقا اطلاع نداده بود. در این جریانات گاهی اوقات اطرافیان کار‌هایی می‌کنند که لطمه می‌زنند، چون مردم هم که از اصل جریان اطلاع ندارند.

این هم از نکات مبهمی است که مکرر مطرح می‌کنند که آیت‌الله کاشانی از زاهدی حمایت می‌کرد، حال آنکه ایشان مخالف حکومت یک فرد نظامی بود.

ایشان رسماً در این زمینه اعلامیه داده بود. اگر به روزنامه‌های آن روزها مراجعه کنید، ملاحظه خواهید کرد که ایشان گفته بود‌: «من با زاهدی که هیچ، اساساً با نظامی مخالفم.» البته باید حساب این را هم بکنیم که زاهدی در زمان رضاشاه به مملکت خدمت کرده بود. در زمان محمدرضاشاه در برابر توده‌ای‌ها مقاومت کرده بود و توده‌ای‌ها از تنها کسی که وحشت داشتند و از او متنفر بودند، زاهدی بود. زاهدی تا زمانی که با مصدق مشکل پیدا کرد و به هم زد، محبوب همه بود، در مقطعی که ایشان با مصدق به هم زد، آقا هیچ حمایتی از ایشان نکرد، ولی رفاقتش را هم با او به هم نزد و بعد از آنکه زاهدی از مجلس رفت، اصلاً با هم تماسی نداشتند.

بعد از 28 مرداد هم که کاملاً به هم زدند.

درست عصر 28 مرداد و بعد از جریان رادیو، آقا تلفن زدند به زاهدی و با تندی گفتند: «همین بود وعده‌‌هایی که می‌دادی؟» همان عصر 28 مرداد به انتصابات زاهدی اعتراض کردند و زاهدی گفت: «آقا! من هنوز سر کار نیامده‌ام و اینها سر خود آمده‌اند و در پست‌‌هایی نشسته‌اند.» از همان جا هم آقا، زاهدی را رها نکردند و هر روز به او هشدار می‌دادند که مبادا تخطی کنی، مبادا با انگلیسی‌ها رابطه برقرار کنی. یک بار هم اعلامیه شدیداللحنی علیه زاهدی چاپ کردند. من در دفترم نشسته بودم که دیدم از طرف شهربانی آمدند و مرا جلب کردند. وقتی رفتم، دیدم حدود 200 نفر را گرفته‌اند.

کدام اعلامیه بود؟

راجع به باز شدن ستاد انگلیس و تجدید رابطه با انگلیس بود که لحنش خیلی تند بود. مأموران هر کسی را که اعلامیه پخش می‌کرد تا نگهبان چاپخانه و همه افرادی را که به شکلی به این قضیه ارتباط داشتند، دستگیر کرده و آورده بودند و آخر سر هم مرا آورده بودند. مرا از بقیه جدا نگه داشتند. بعد از مدتی رئیس شهربانی که نامش یادم نیست، مرا خواست و در برابر عده زیادی زن و مرد بر سرم فریاد زد:«دیگر گذشت آن دوره‌ای که هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید. دیگر من اجازه نمی‌دهم از این غلط‌ها بشود.» من جوان بودم و گفتم: «تیمسار! خیلی دارید تند می‌روید.» فریاد زد: «چی؟» حرفم را تکرار کردم و ادامه دادم: «شما یک مشت بچه‌های پابرهنه‌ای را که اعلامیه پخش می‌کردند، یک مشت کارگر بینوا را که چاپخانه را آب و جارو می‌کردند، یک مشت حروفچین و آدم‌های خرده‌پا را گرفته‌اید و حالا هم دارید به من اهانت می‌کنید که چرا این اعلامیه را پخش کرده‌اید، ولی هیچکدام شهامت ندارید کوچک‌ترین ایرادی به آن کسی بگیرید که اعلامیه را تنظیم کرده و الان در خانه من نشسته است.» رئیس شهربانی سرخ شده بود و نمی‌دانست چه باید بکند که تلفن زنگ زد و سپهبد زاهدی از آن طرف داد زد: «تیمسار! این چه کاری است؟ چرا فلانی را دستگیر کردید؟ بگذارید تا من خودم مسائل را حل کنم.» هر چه رئیس شهربانی می‌خواست اجازه بگیرد که حرف بزند، او مهلت نمی‌داد و می‌گفت از فلانی معذرت‌خواهی کنید. بالاخره تیمسار مجبور شد این کار را بکند و مردم هم تعجب کردند. بعد هم مرا به منزل برگرداندند. آقا تا آخر این مخالفت‌ها را داشتند و سرانجام هم میانه‌شان با زاهدی خوب نشد. ایشان در روز 28 مرداد اردشیر زاهدی را خواستند و با او صحبت کردند. اردشیر می‌گفت: «پدر من به شما وفادار است. چند روزی مهلت بدهید.» یادم هست که به اردشیر گفتم: «دو سه نفر از دوستان مرا گرفته‌اند و من از شما می‌خواهم که آزادشان کنید.» گفت:‌ «چشم». رفت و فردا آمد و حکم دو نفرشان را به من داد و گفت: «خودت برو شهربانی و تحویلشان بگیر، اما سومی را پدرم سلام رساند و گفت متأسفانه این یکی را نمی‌توانم آزاد کنم، چون عضو جوانان حزب توده می‌باشد و پرونده‌اش بسیار سنگین است و احتمالاً اعدامش خواهند کرد. برای همین او را می‌فرستم بندرعباس.» و همین طور هم شد و وقتی شاه برگشت، شروع کردند به اعدام توده‌ای‌ها. بعد هم گفت: «پدرم پیغام داده این جور افراد را نمی‌توانم آزاد کنم، چون عده‌ای مترصد هستند به‌محض اینکه شاه برگردد به او القا کنند که زاهدی اینها را آزاد کرده تا روزی به وسیله آنها علیه شاه اقدام کند.»
شاه اتفاقاً همین کار را هم کرد. ابتدا خیلی محترمانه او را تحت نظر داشت و بعد هم او را سفیر سوئیس کرد که از ایران دور باشد. کسانی را هم که در پدید آمدن 28 مرداد به او کمک کرده بودند، پخش و پلا کرد و عده دیگری را دور و بر خودش آورد، چون می‌دانست آنهایی که او را آورده‌اند، می‌توانند ببرند. از آنجا حواسش جمع شد. یک بار مرحوم آقا به مصدق گفتند: «تو الان شاه را با دست خودت می‌فرستی که برود، می‌رود ولی با دست اجنبی برمی‌گردد که هیچ کاریش نمی‌شود کرد».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار