
علی زند
نمایشنامهنویسان بسیاری، قصهی درام خود را در بستری تاریخی و به قول معروف در روزگار «قدیم الایام» بیان کردهاند و به فراخور آن، شیوهی زبان تاریخی را که با زبان محاوره و معیار امروزی تفاوتهای بسیاری دارد ، برای نوشتن دیالوگها برگزیدهاند. اینکه درامنویسان فارسی در قصههای تاریخی خود، از این شیوه گفتارِ غریب و قدری ناآشنا استفاده میکنند، به دلیل باورپذیرکردن متن برای مخاطب است. همچنین نوعی مرزبندی بین داستان امروزی و داستانی است که در گذشتههای دور رخ داده است.
از این جهت که در سالهای اخیر و پیش از این درامهایی با بستر تاریخی- فارغ از خیالی یا واقعی بودن قصه مورد نظر - دستمایه کار درام نویسان بسیاری شده است . چند سؤال اساسی در مورد شیوه نوشتن گفتوگوهای این جور نمایشنامهها ذهن را درگیر میکند: اولاً واقعاً چه لزومی دارد که دیالوگهای این گونه آثار انقدر از شیوه امروزی فاصله داشته باشند؟ ثانیاً اصلا ملاک ما برای اینکه بگوییم این دیالوگها زبانی تاریخی دارند چیست؟ و بعد اینکه در نهایت این گفتوگوها با این ویژگیهای خاص چه تأثیری بر فضای کلی نمایشنامه و قصه و در مرحله بعد چه تاثیری بر مخاطبشان میگذارند؟ و بالاخره اینکه تا به حال در این مسیر، چه کارهایی انجام شده و این راه به کدام طرف میل میکند؟ در این نوشته سعی شده است با معرفی و بررسیای اجمالی بر نمایشنامهی «این قصه را ایرانیان نبشتهاند» ، از علیرضا نادری ،که از جمله متنهایی با بستری کهنه و تاریخی است ؛ به سه سؤال اول جواب دهیم .
حالا هم عدهای از افراد معتقدند که مشکلی ندارد اینگونه متنها را به زبان امروزی بنویسیم زیرا اساساً، داده روشنی در مورد اینکه دقیقاً شیوه محاوره مردمان، در مثلاً 1000 سال پیش در فلان شهر ایران چگونه بوده است وجود ندارد و آنچه به ما رسیده فقط از ناحیهی مکتوبات است و طبعاً گونه نوشتار بگذریم از انواع مختلف نثر که خود مکتوبات را از هم متمایز میکند با گفتار تفاوتهایی دارد، چه رسد به اینکه بعضی از قصههای کهن در عراق و عربستان و هند و چین و توران اتفاق میافتد و زبانشان اصلاً فارسی نیست که ما بخواهیم زبان فارسی کهنه را در دهان شخصیتهای بازی قرار دهیم. کسانی که این دلایل را میآورند درست میگویند اما از برخی وجوه مسئله غافلند. تماشاگری که به تئاتر میآید به صرف دیدن طراحی صحنه و لباسهای طرح قدیمی و باستانی باور نمیکند که واقعاً این قصه متعلق به هزار واندی سال پیش است بلکه او به مؤیدی از سوی بازیگر نیاز دارد و ما ناگزیریم که شیوه گفتاری غیر از گفتار مردم کوچه و بازار برای کاراکتر خود انتخاب کنیم.البته کسانی نیز هستند که از دیالوگهای امروزی برای چنین قصههایی استفاده کردهاند. به عنوان نمونه «چشم در برابر چشم » اثرِ مرحوم غلامحسین ساعدی، کاری استادانه در موضوع ظلم و بی عدالتی است که قصه آن بستری قدیمی دارد اما آدم هایش به امروزیترین شکل صحبت میکنند. البته این ترفندی رندانه در جهت مقاصد نویسنده است. در اثر یاد شده، نویسنده سعی دارد به مخاطب بباوراند که گول ظاهر نمایش را نخورد و بداند این قصه در حقیقت یک قصه قدیمی نیست و ماجرای امروز جامعه ظلم کشیدهایست که خود مخاطب در همان جامعه زندگی میکند.
تاریخی نویسان امروز
فارغ از این ناگزیر بودن ، زبان تاریخی دیالوگها میتواند به صورت یک حُسن جلوه کند و محملی برای نمایش دیگر استعدادهای یک نویسنده تئاتر باشد. همانطور که در « این قصه را ایرانیان نبشتهاند» این اتفاق برای علیرضا نادری افتاده است. در بین تئاتریها نادری معروف است به اینکه خوب دیالوگ مینویسد. او اساساً یک اجتماعینویس است. اما در این اثر به سراغ قصهای خود ساخته در صدها سال پیش رفته است. قصهای از چند عیار و مَردی که به زنان میماند و در گرمابهی زنان دلاکی میکند و دل در گرو دختر شاه عرب دارد .
در نوشتن گفت و گوهای این نوع قصهها، حرفهایها بسیار وسواس دارند. کسانی مثل بهرام بیضایی با تسلطشان بر ادبیات کهن سعی بسیاری در رعایت شیوه دستور تاریخی و همچنین لغات باستانی و کهن دارند و البته از هنر نماییهای شخصی در نثر نیز به دور نیستند. علیرضا نادری که البته با ادبیات کهن آشناست در نوشتن گفت و گوها ترکیبی از قواعد ادبیات کهن را به همراه وارد کردن لغات و اصطلاحات و نگاه آدمهای امروزی در زبان دیالوگها، ارائه میدهد. در واقع او سبکی میانه را انتخاب کرده که هنر نماییهای شخصیاش بر جنبههای تاریخی و لغات پر طمطراق میچربد. حتی در برخی جاهای این نمایشنامه کلمات کاملاً امروزیاند اما به قدری با هنرمندی در ساختار تاریخی قرار گرفتهاند که شیرین و باور پذیر جلوه میکند. اگر بخواهیم از همین جا دوباره گریزی به بحثمان بزنیم معلوم میشود معیارهای زیاد مشخصی برای اینکه بگوییم زبان دیالوگهای این درامها تاریخی است یا نه وجود ندارد. اگرچه درام نویسان کار بلد سعی در رعایت قواعد دارند اما بر اساس غریزه هنری خود دوست دارند که نثرشان را به رخ مخاطب بکشند. و در واقع ما با نثر بیضایی و نادری و... مواجه میشویم نه با نثر تاریخی . برای آشنایی با نثر تاریخی باید یکراست به سراغ بیهقی و جهانگشا و گلستان و کتابهایی از این دست رفت.
البته علیرضا نادری فرقهایی هم با دیگران دارد. او مانند بهرام بیضایی و مرحوم علی حاتمی قصد ندارد در همه ی آثارش (از امروزی و غیر امروزی گرفته) این نثر را نشان دهد و به رخ بکشد. جایی که قرار است«31/6/77» بنویسد یا «سعادت لرزان مردمان تیره روز» را بنویسد ما هرگز ردی از اینکه نادری چنین نثر زیبایی هم دارد نمیبینیم. و فقط با دیالوگهایی رئال و مناسب روبرو هستیم. نادری در ابتدای نمایشنامهی «این قصه را ایرانیان نبشتهاند» در معرفی هر یک از شخصیتها جملهای را میآورد. او با اینکار به شیوهای حرفهای شخصیت هایش را محدود میکند. که این خود باز در زبان گفتوگوها تأثیر میگذارد. مثلاً وقتی در توضیح شخصیت «خُردک» مینویسد: «عیاری که بَنگ میخورد و یاوه میبافد!» دیگر تا پایان این نمایش این شخصیت حق ندارد حرفی عالمانه بزند و باید همه حرف هایش َاراجیفی از سر بَنگ باشد و چه بَسا حتی در سخن گفتن هم تُپُق بزند و مثلاً بعضی کلمات را اشتباه اَدا کند. پس نادری در تجربهی اینگونه از درامها علاوه بر زیبایی نثر آنچه از دیگران بیشتر دارد رعایت زبان شخصی هر یک از کاراکترها است. برخی درام نویسان، بسیار زیبا و مسحور کننده اینگونه درامها را مینویسند اما خوب که شخصیتها را نگاه میکنی میبینی دستگاه فکری و استدلالی همهی آنها شبیه به هم است.
یک آسیابانِ فقیر همانطور میاندیشد و استدلال میآورد که یک سردار و پادشاه؛ و فهمشان از محیط نیز گویا با هم، برابر است.
این همان مسئله مهمی است که نادری معمولاً از آن ضربه نمیخورد او شخصیتها را همانگونه که آنها هستند نشان میدهد نه آنگونه که شخص نادری نگارنده هست.
نکته آخر درباره ی زبان تاریخی اینکه احتمالاً در آینده شاهد پیشرفتهای بهتری در کارهای درام نویسان جوان خواهیم بود و هرچه جلوتر برویم شاید بشود به قالبهای مدون و دقیقی رسید که بتواند معیار اینگونه نمایشنامهها باشد.