آندره برینک، متولد 1935 از جمله نویسندگان برجسته سفیدپوست آفریقای جنوبی نامزد دو دوره جایزه بوکر است؛ کسی که ماندلا رهبر جنبش ضد آپارتاید دربارهاش گفته است:« من از برینک تأثیر گرفتهام.» این نویسنده سرشناس سالها بر ضدنژادپرستی نوشته است و حالا در رمانهایش بیشتر دغدغه دوران آپارتاید آفریقا را دارد. او به مناسبت برگزاری جامجهانی 2010 در کشورش برای گاردین مطلب زیر را نوشته است:آفریقای جنوبی و طبیعتش شخصیت مرا شکل بخشید. من کودکی تنها بودم. با سنگها و مارمولکها حرف میزدم. من همیشه سرزمین مادریام را بیابانی میدیدم که در آن رویش خاربیشهها معجزهای بود و پر بود از گلهای کوچکی که در بهار میرویید، نمیدانم تنهایی من چه علتی داشت و از کجا میآمد. خواهری داشتم که شیفتهاش بودم و بعدها یک خواهر دیگر به علاوه یک برادر به جمع ما اضافه شد، بنابراین تنهایی من جسمانی نبود. من احساس نمیکردم که دیگران مرا ترک کردهاند، شاید من به تنهایی نیاز داشتم تا فرصتی عملی داشته باشم که با خودم حرف بزنم.پدرم کلانتری محلی بود. همواره در ذهنم تصویری خدای گونه داشت تا روزی که مردی سیاهپوست با صورتی خونین و زخمی وارد خانه ما شد. از مشاهده او تکان خوردم. باورکردنی نبود، خون از سرش فوران میکرد و من هرگز مردی را در چنین حالی ندیده بودم. به خود میلرزید و فریاد میکشید. تا آن روز هرگز مردی را در حال فریاد زدن ندیده بودم. 13 ساله بودم. از دیدن چیزی که به خارج از دنیای کوچک من تعلق داشت شوکه شده بودم. به شکلی غریزی به سمت پدرم؛ دویدم، مردی که در ذهنم محکم و استوار بود، اما پدرم علاقهای نداشت به او کمک کند چون «خارج از وقت اداری» بود.از همان زمان بود که چیزی در وجودم شکست. دلیلش آن نبود که من دیدم آفریقایجنوبی مشکلی دارد. من میدانستم که دنیایی که در آن چنین چیزی اتفاق بیفتد دنیای خوبی نیست، اما در آن لحظه به رحمت خداوندی شک نکردم. حالا که به آن روزها نگاه میکنم احساس میکنم که هیچ یک از اعضای خانواده ندانستند پدر که بود. او مردی منزوی بود. او هرگز از خود نپرسید که اهل آفریقایجنوبی بودن یعنی چه. او اعتقاد داشت که آدم خوبی است. اگر آن مرد مضروب نخستین نقطه عطف زندگی من بود، دومین لحظهای که زندگی مرا از پایه تغییر داد به سال 1960 در شهر شارپویل برمیگردد. ]در این سال و در 21 مارس پلیس آفریقای جنوبی، سیاهان معترض را هدف گلوله قرار داد و 69 نفر را کشت. این کشتار تکاندهنده بعدها به روزی تعیینکننده در تاریخ آفریقای جنوبی تبدیل شد.[ من در فرانسه 10 هزار کیلومتر دور از وطنم بودم و این ماجرا به شدت مرا آزرد. فاصله به نگرش انسان شفافیت میدهد. من میدیدم که آفریقایجنوبی چه کشوری است و مردم آن چه میکنند. تمام زندگیام از وقوع آخر زمان نژادی میترسیدم و حالا اتفاق افتاده بود. ما تنها میتوانستیم تصور کنیم که اکثریت سیاهروزی سفیدپوستان] که 9 درصد جمعیت را تشکیل میدهند[ از کشور بیرون کنند. اما حالا در موقعیتی هولناک، سفیدپوستان به روی معترضان غیرمسلح سیاه آتش گشوده بودند.نوشتن به من امکان دارد تا درباره زیستن در آفریقای جنوبی تأمل کنم. آن یگانه سلاح من بود. من باید با استفاده از این سلاح با هر چه مرا تهدید میکرد و با همه نادرستیها میجنگیدم. بارها پیش آمد که پلیس مخفی آفریقای جنوبی واردخانهام شد تا آنجا را بگردد. از آنها میپرسیدم:«به من بگویید دنبال چه هستید، شاید کمکی از دستم بربیاید؟ و آنها پاسخ میدادند: ما چیزی را که به دنبالش هستیم، مییابیم حتی اگر شده دو آجر روی هم در این خانه باقی نماند. آنها به من فهماندند که من با نیرویی مخرب، قدرتمند و بیرحم میجنگم.»احساس افتخار میکنم که میتوانم ماندلارا دوست خود بنامم. او طبعی شوخ، لطیف و گرم دارد که با آن دنیای اطرافش را روشنی میبخشد. او برای مردم احترامی عمیق قائل است. وقتی با او هستید در شما احساسی به وجود میآورد- حتی اگر این حس چند لحظه بیشتر نپاید- که شما یگانه شخصی مهم در زندگی او هستید. اگرچه او همواره هنرپیشهای تمامعیار بوده، هر چه میگوید مستقیم از دلش برمیآید، اگر با گروهی از مردم ملاقات کند نخست به کودکان سلام میکند. زانو میزند، آن دستهای کوچک را در دو دستش میگیرد و میگوید: ملاقات با شما برای من افتخاری است و البته برای کسی که 27 سال در جزیره رابن محروم از دیدن کودکان بود، چنین چیزی افتخار است.آنچه امروز آفریقایجنوبی نیاز دارد ترمیم حرمت و انسانیتی است که ما با دور شدن از الگوی ماندلا از دست دادهایم. ما مدتی به طور کامل هم حرمت داشتیم و هم انسانیت، اما فساد، بهرهکشی و خشونت کشور را در چرخشی به وضع اسفبار کنونی رساند. جامجهانی به عنوان ابزار شکوفایی اقتصادی میتواند مفید باشد، اما من نگرانم که بازدیدکنندگان از ژوهانسبورگ با مشاهده فقر واقعی، همیشه حاضر و فراوان از خود بپرسند این دموکراسی کجایش موفق است؟ با این همه وقتی فکر خروج از کشور به سرم میزند، احساس میکنم بیمار شدهام، زمان تبعیض نژادی نیاز داشتم آنجا باشم. ما با ظلمت میجنگیدیم و من امید داشتم کمی در این نبرد مشارکت کنم و هنوز احساس میکنم ریشههایم آنجاست. آفریقای جنوبی جزئی از وجود من است.