به نظر من وظیفه اصلی هر نویسندهای این است که برای امکان رشد و بقای ارزشهای بشری تلاش کند و یک نویسنده وقتی میتواند به این وظیفه عمل کند که از فرهنگهای مختلف وام بگیرد. شرایط در قرن ۲۱ طوری شکل گرفته که باعث شده حتی بیشتر از قرن گذشته، کشورهایی خود را حقیقت مطلق بدانند و بقیه کشورها را با دید تحقیر بنگرند. به نظر من مهمترین هدف یک نویسنده حفظ و پرورش ایده تنوع فکری و اندیشهای است. ایجاد هماهنگی و هارمونی بین تنوعهای فکری هم وظیفه مهم نویسندگان محسوب میشود. اگر ما دنبال این هدف نباشیم قربانی تحجر خواهیم شد. با وجود اینکه عشق زیادی به ادبیات روسیه دارم، چون همه چیز را مورد نقد و ارزیابی و شک قرار میدهد، بسیاری از نوشتههای نویسندههای بزرگ روسیه را هم مورد نقد قرار دادهام. اگر نویسندگان روسی از «داستایوسکی» و «تولستوی» و دیگران را روی یک خط فرض کنیم، میتوانیم کل این ادبیات را با یک اصطلاح تعریف کنیم: فلسفه امید. فلسفه امید تزی است که میشود برداشتهای متعددی از آن داشت و اگر ظرافت کافی نداشته باشیم، ما را دچار مشکل خواهد کرد. فلسفه امید یعنی حرکت به سمت ایدهآل، یعنی فردا باید بهتر از امروز باشد و پسفردا بهتر از فردا. از طرف دیگر فلسفه امید یعنی یک انسان کل انرژی خشمآلود و نارضایتیهای درونیاش را به عواملی نسبت بدهد که خارج از خودش قرار دارد. این باور باعث میشود فرد با عجله ساختار بیرونی یا حکومتیای را پیدا کرده و آن را عامل وضعیت نابهنجار خود برشمارد و خشمش را متوجه آنها کند. ادبیات مدرن روسیه سؤالها و دغدغههای اساسی و سرنوشتسازی را مطرح میکند: اگر واقعاً انسان همانقدر که ما سالها گفتهایم خوب است، پس چرا شرایط بد را میسازد؟ اگر انسانها واقعاً خوب هستند، پس چرا نظامهای غیرقابل تحملی را برای خودشان میسازند؟ ادبیات امروز میگوید شاید ما اشتباه میکردهایم و شاید انسان آنقدرها هم خوب نیست. ادبیات امروز روسیه میپرسد که از کجا معلوم این نظامهای ارزشی و اخلاقیای که ما در روسیه و جاهای دیگر داریم، ما را به خیر خواهد رساند و اسیر شر نخواهد کرد؟ ادبیات امروز روسیه برای اولین بار در طول تاریخ خودش، کامل بودن و بینقص بودن انسان را زیر سؤال برده است.در کتاب «استالین خوب» هم مستقیم یا غیرمستقیم به موضوع انسان و نه موقعیت جغرافیایی در رقم زدن سرنوشت بشری پرداخته شده است. انسان میل به خشونت، تجاوز و حسادت دارد. انسان باید شرایطی فراهم کند که احساساتی که در وجود همه هست و برشمردیم، فرصت بروز نداشته باشد. همچنین باید نسبت به رفتارهای نظامی که ما را احاطه کرده حساسیت داشته باشیم. اگر جامعه ادبی نسبت به وقایع پیرامونی حساسیتی نداشته باشد، شرایط روزبهروز بدتر خواهد شد و مسائل بدتری پیش خواهد آمد. به نظر من دموکراسی دارویی تمامعیار و کامل برای مشکلات انسانها نیست، ولی تنها درمانی است که فعلاً به آن رسیدهایم. معتقدم یک نویسنده معاصر و مدرن حتما باید از بیش از یک فرهنگ استفاده کرده و از آن وام بگیرد. اگر نویسندهای فقط به فرهنگ خودش اکتفا کند، قطعاً به مرور هم ارزشهای فرهنگ خودش و هم ارزشهای بشری را از دست خواهد داد. من در برنامهای که در تلویزیون اجرا میکنم تلاش دارم تا خشونتها و شرهایی را که ریشه و رنگ روسی دارند شناسایی و واکاوی بکنم. نویسندههای مدرن روسی هم به خوبی توانستهاند رنگهای این بدیهای روسی را به تماشا بگذارند. این اتفاق نشان میدهد ادبیات در روسیه هنوز زنده است. فکر میکنم نتیجهای که نویسندگان یک کشور با تلاش به آن میرسند، نتیجهای نیست که فقط برای نویسندگان آن کشور کارساز باشد. همه کشورها میتوانند با کمی تغییر و انطباق نتایج با شرایط خودشان از آنها استفاده بکنند. در روسیه این بحث داغ مطرح است که آیا روسیه شرقی است یا غربی یا شرقیغربی؟ به نظر من روسیه شرقی ـ غربی است و سعادت آن را در برقراری تعادل بین دو میراث شرقی و غربی باید جستوجو کرد.
بخشی از سخنرانی ارافیف در مراسم نقد و بررسی کتاب «استالین خوب»