آزاده غلامی - یک سال دیگر هم از روز مبعث گذشت. روزهایی را سپری میکنیم که پر از رحمت و برکت است و الطاف بینهایت الهی بر سر بندگان در این روزها فرو میریزد. چه خوب است که در این روزهای شادیآفرین که هر روزش لبخندی بر لبمان مینشاند و هر مناسبتی از آن فرا میرسد، دلمان را غرق شادی میکند، یادی هم از کسانی بکنیم که به کمک ما نیازمندند.زیاد دور نیستند کسانی که شاید با یک لبخند، یک شاخه گل، مقدار کمی پول و شاید حتی کمی هم صحبتی، دلشان شاد شود و روحشان از غمی که آن را فراگرفته، لحظهای فرصت رهایی پیدا کند تا بتواند در سایهسار لطف الهی و محبت بندهای از بندگان خدا، به اندازه یک لحظه هم که شده است، طعم شیرین خوشی و این روزهای پربرکت را بچشد. کمی که به اطرافمان نگاه کنیم، میبینیم شان. پیرمرد و پیرزن سالمندی که قدرت راه رفتن ندارند و با یک نگاه و شاید کمی قدم برداشتن در کنارشان دلشان شاد شود و شاید کمی هم صحبتی، بتواند نهال سبزی را در خاطرشان بنشاند و به خاطر سپارند که در این روزگار هم هستند کسانی که در عین جوانی، سالمندان را از خاطر نبردهاند. کودکی که جزو کودکان خیابانی به شمار میآید و اندکی توجه و محبت میطلبد. یتیمانی که دست نوازشی را طلب میکنند و شاید لبخندی حاکی از محبت و چه بسیارند از این نوع افراد که در اطراف ما زندگی میکنند و نیازمند دست یاریمان یا کمی محبت هستند.مردانی، یکی از این انسانهایی است که در عین اینکه خود مشکلات بسیاری دارد، از انجام کارهای خیر و یاری نیازمندان و کسانی که به کمک احتیاج دارند، غافل نمیماند.مردی است 38 ساله. اهل غرب تهران. صاحب یک مینیبوس، مدل فیات، از همان قدیمیها. خانهاش چندان بزرگ نیست، ولی همین خانه نه چندان بزرگ، گاه پذیرای افراد بسیاری است که چه فقیر و چه غنی، پا به خانهاش میگذارند. کودکان یتیمی که در این خانه سر بر زانوی بانوانی میگذارند گویی که فرزند کوچکشان را روی پاهای خود نشاندهاند و این موضوع احساس دلسوزی مادرانه حاضران را برمیانگیزد و نگاه را پر از اشک میکند. همسرش هم یاور اوست. دو دخترش نیز با این رفتار او از کودکی خو گرفتهاند و او را در انجام این گونه کارهای خیر یاری میکنند. تقریباً تمامی اهل محل او و خانوادهاش را به عنوان خانوادهای نیکوکار میشناسند. کمتر کسی است که او را نشناسد و از شنیدن اسمش لبخند بر لب نیاورد. او هر دوشنبه پس از اینکه از کار صبحگاهی و کمی خرید که در اغلب اوقات شامل هندوانه، طالبی، خربزه و گرمک در تابستان و میوههای فصلی دیگر در زمستان است و آنها را در کف مینیبوس قدیمیاش ردیف چیده شده، از منزل به سمت خیابان اصلی حرکت میکند تا کسانی را که در این سفر او را همراهی میکنند، سوار کند. معمولاً خانمهایی که به کار خیر علاقه دارند و میخواهند این گونه صحنههای دلنشین و گاه ناراحتکننده را از نزدیک ببینند، میدانند که رأس ساعت 9 صبح روز دوشنبه باید در کدام قسمت کوچهها یا خیابان اصلی بایستند تا مردانی سوارشان کند.برخی از این بانوان نیز برای سهیم شدن در این کار خیر، سبدهایی از میوه، شیرینی، لباس، تنقلات، شکلات و چیزهای دیگر را به همراه خود میآورند تا به کسانی که نیازمندند اهدا کنند. این اهدا و این فعالیت و همراهی بدون هیچ گونه منت و چشمداشتی انجام میشود. 15 تا 20 نفر در مینیبوس او جای میگیرند. این رفتار محبتآمیز مردانی آنقدر بر افراد تأثیر دارد که هیچ کدام خود را برای نشستن روی صندلی بر دیگران مقدم نمیبیند و هر کسی که بدون صندلی مانده است، آنقدر مورد تعارف قرار میگیرد تا جایی برای نشستن پیدا کند.مردانی هر هفته به یک محل میرود، یک بار به آسایشگاه کودکان ناتوان ذهنی در زعفرانیه، بار دیگر به آسایشگاه خیریه در کهریزک، هفته دیگر به مرکز نگهداری بیماران روانی ابوریحان و بار دیگر به دارالایتام واقع در بلوار آهنگ و این دور همچنان ادامه دارد.همین که نگهبان مینیبوسش را در پشت در میبیند، با لبخند و بدون هیچ پرسشی در را میگشاید. انگار بارها و بارهاست که به این مراکز با همراه و بدون همراه سر میزند. ماشین را که نگه میدارد، بانوان هر کدام مسئولیت حمل بخشی از میوهها را برعهده میگیرند. آنان که بار نخستشان است به این گونه محلها میآیند صبر میکنند تا مردانی همراهیشان کند و آنان را به مسئولان آسایشگاه یا مرکز معرفی کند. طرز برخورد مسئولان نیز نشان میدهد که او را به خوبی میشناسند. میوهها بین بخشها تقسیم میشوند. بانوان همراه به کنار کودکان ناتوان ذهنی میروند. دلت از دیدن کودکانی که شاید 10 سال از سنشان میگذرد، ولی هیچ دست و پایی در بدن ندارند، ذهنشان به اندازه یک کودک دو ساله است، زبان سخن گفتن ندارند، دستهای خود را از سر نا آگاهی میخورند و بسیاری موارد دیگر، به درد میآید. گاه در این میان نوحهای هم خوانده میشود. چشمان اشکبار، نوع دیگری از همنوعدوستی را فریاد میزنند. چشمی نیست که به اشک نشسته باشد. تقریباً همه گریانند. نگاه سرشار از عطوفت، همراه با لبخند همیشگی مردانی حاکی از رضایت او دارد. سالهاست که به این کار روی آورده است. نگاهش سرشار از محبت است. شاید همین برای کسانی که به دیدارشان رفته است کافی باشد. شاید چیز دیگری جز این نگاه نطلبند و شاید کمتر باشند کسانی که این نگاه را به آنان هدیه میکنند. با آنان گام برمیدارد، لحظاتی را به صحبت با آنان اختصاص میدهد. چهره این مرد سرشار از تواضع، لبخند و محبت است و جز این چه چیزی را میتوان از او که به دیدار کسانی که نمیشناسد رفته است انتظار داشت.در راه بازگشت از آسایشگاه، من هم مثل بانوان دیگری که این گونه صحنهها را دیدهاند، به فکر فرو میروم. این مرد چه روح بزرگی دارد و چه ذهن خلاقی. چه برنامه دقیق و جالبی تدارک دیده که توانسته همسایگان و هممحلیهای خود را هم در آن سهیم کند و اجر اخروی برایشان بخرد. به حالش غبطه میخورم و در دل آرزو میکنم که ای کاش من هم روزی همچون او شوم.