روزهای خوشی و سرمستی بالاخره یک روز به پایان میرسد و روزی خواهد رسید که من و تو هم روزهای سرد و خزان زده را تجربه میکنیم؛ روزهایی که شاید سایهای بر سرمان باقی نباشد و طبیعت به میل و مرادمان نچرخد؛ روزهایی که بیماری امانمان را ببرد و غم و ناراحتی دل و روحمان را در حصار خود بگیرد. شاید روزهایی برسد که در حضور پهنه انوار خورشید، نتوانی سر بلند کنی و از شدت ناراحتی نتوانی به فردایت بیندیشی و چه چیزی بهتر از اینکه انسانی که خود اسوه محبت و ایثار است، به یاریات بشتابد. هیچ تاکنون اندیشیدهاید که چنین انسانهایی چطور میتوانند روح تازهای در کالبد بیجان کسانی که روحشان در اثر فرسایش زمان و نامرادیها، کام تلخ غم را چشیده است، بدمند. شاید خود شما تاکنون طعم این موضوع را چشیده باشید. این طور مواقع، شاید حتی حس و حالی برای کمک طلبیدن وجود نداشته باشد. در این مواقع وجود چنین انسانهایی که انسانیت را به حد کمال رساندهاند، غنیمتی است که شاید نتوان جایگزینی برایش پیدا کرد. انسانهایی که در زمانی نه چندان دور از اکنون، چنین شیوهای را به عنوان راه خود برگزیدند و روندی را دنبال کردند که بزرگان و پیشوایان دینیمان آن را عملی به مردم آموختند. مشکلات توان سد کردن راهش را ندارنددر را که به رویم باز میکند، مهر و محبت را از چهره پرعطوفتش با آن چشمان دریاییاش میخوانم. شاید دیگر نیازی نباشد که چیزی بگوید و این نگاه و چهره خود گویای همه مطالبی باشد که منتظر شنیدنش هستم. از کنار شمار زیادی از وسایل نقاشی، از جمله گواش و رنگ روغن و بومهایی که در کنار هم چیده شدهاند میگذرم و با ورودم به پذیرایی، پسری را میبینم که شاید 40 سال داشته باشد ولی از نظر ذهنی در حد کودکی 10 یا 12 ساله است. جلالی ـ مادرش ـ با فاصله روبهرویم مینشیند. نگاه از چهرهام برنمیدارد، شاید تعجب میکند از اینکه برای شنیدن کارهای خیری که انجام میدهد به خانهاش رفتهام. محبتش در پذیرفتنم سبب میشود به راحتی سر صحبت را باز کنم. او مادر دو شهید است. یک فرزند معلول ـ همین پسر ـ دارد و یک فرزندش هم جانباز است. شاید اگر هر کدام از ما جای این بانوی کهنسال بودیم، از شدت غم و ناراحتی دست از همه چیز میشستیم و مأیوس میشدیم، ولی در وجود این زن استواری و ثبات موج میزند. جلالی که سالهاست برنامهریزی خاصی برای کمک به دیگران دارد، میگوید: هر یکشنبه عدهای از بانوان در خانهام جمع میشوند تا برای کمک به دخترانی که جهیزیه نیاز دارند، برنامهریزی و لوازم مورد نیازشان را تهیه کنیم. این جمع سالهاست در این محل گرد هم میآیند و هر کدام خود دستی در امر خیر دارند که این تنها گوشهای از کارهای خیر آنان است. برگزاری مراسم ختم قرآن و جلسات تفسیر از دیگر مراسمی است که در خانه او برگزار میشود. تهیه جهیزیه با کمک بانوان ایثارگرجلالی هر سهشنبه به آسایشگاه جانبازان میرود. روحیه دادن و صحبت کردن با جانبازانی که جای فرزند او هستند و به نوعی او را مادر خود میدانند و رسیدگیهایی که با هماهنگی مسئولان آسایشگاه انجام میشود، فعالیت دیگری از این بانوی ایثارگر است که با وجود کهولت سن، همچنان به این روش ادامه میدهد و چیزی نمیتواند سد راهش شود که او را از رفتن به آسایشگاه و رسیدگی به جانبازان بازدارد. خود او میگوید: سالهاست به آسایشگاهی که در نزدیکی منزلم است میروم و تلاش میکنم به جانبازانی که به دلیل ناتوانی در حرکت و نقص عضو دچار افسردگی شدهاند، روحیه بدهم. جوانان روحی زلال دارند که باید هدایت شوداین بانوی فداکار سالهاست در کنار این فعالیتها، جوانان محل را نیز ارشاد میکند و هر از گاهی جلساتی میگذارد و آنان را با سخنان محبتآمیز و دلسوزانه، به راه خیر دعوت میکند. به باور او، همه جوانان باطنی نیکو دارند و هیچ جوانی نیست که از باطنی پلید برخوردار باشد و اینکه برخی اوقات دست به کارهای خلاف و آزاردهندهای میزنند، از سر نادانی است که باید اصلاح شود و دیدگاهشان تغییر کند. روحیه بخشیدن و کمک به خانواده بخش دیگری از فعالیت این بانوی فداکار است که لحظهای از تلاش بازنشسته است و اجازه نداده مشکلات، روح استقامت را از وی بگیرند. تلاش برای سرپا نگه داشتن فرزند معلولش که بهداد نام دارد و روحی کودکانه را در کالبد مردی 40 ساله جای داده است تلاش دیگری را بر صفحه زندگی به تصویر میکشد. تلاش برای اینکه پسرش بتواند به زندگی با روحیهای بانشاط ادامه دهد و لحظهای این پشتوانه را از دست نمیدهد و احساس خلأ نمیکند. زمانی که میخواهم از در ساختمان خارج شوم، به بومها و رنگهایی که کنار هم چیده شدهاند اشاره میکنم، بهداد پیشدستی میکند و میگوید، اینها کار من است؛ نقاشیهایی که به دیوار بود هم کار من است. آنها را برای خیریه به فروش میگذارم تا بتوانم با پولی که از این راه درمیآورم، به دیگران کمک کنم!معلولی که خود یاریدهنده دیگران است!چشمانم کم مانده است از حدقه دربیاید. پسری که خود معلول ذهنی است و نیاز به محبت دیگران دارد، خود پیشقراولی است برای کمک به دیگران! و این تنها یکی از ثمراتی است که حضور خانم جلالی در کنار خانوادهاش میتواند به بار بنشاند. از دیدن این همه نیکویی و نوع دوستی حیرانم. نمیدانم چه بگویم. انسانهای فراوانی را میشناسم که در عین دارایی، نه فقط که به فکر دیگران نیستند که از دیگران انتظار کمک هم دارند و گاه پا را از حد خود نیز فراتر میگذارند و به حریم دیگران تجاوز میکنند. همین طور که خداحافظی میکنم و قدم از خانه مهر و ایثار بیرون میگذارم، همچنان حیرانم و سکوتم خود نشانهای است از افکاری که ذهنم را درگیر خود کردهاند. این بیت از حافظ را به یاد میآورم: «بارها گفتهام و بار دگر میگویمکه من گم شده این ره نه به خود میپویمدر پس آینه طوطی صفتم داشتهاندآن چه سلطان ازل گفت بگو، میگویم» و در دل آرزو میکنم که نه فقط من که دیگرانی هم که در اطرافمان زندگی میکنند، از چنین انسانهایی درس بگیریم و زندگی را بر پایه مهر و ایثار و گذشت پایه بگذاریم.