تولدت مبارک آقا مسلم!«تولدت مبارک آقا مسلم»! امسال به زمان ما زمینیها 46 سالگیات تمام میشود و ماشاءالله چه جوان ماندهای. اگر اشتباه نکنم میانههای تیر 43 بود که قدم رنجه کردی و زمین را از چشم انتظاری رهاندی. قرنها بود انتظار آمدن انسانهایی مثل تو را میکشید و هر چند 17 سال و 360 روز بیشتر روی گهواره خاکیاش توقف نکردی اما همین مدت کم کافی بود تا قلب تاریخ شوی و همانند تمامی شهدا، نبض زمان به عشق وجود تو بتپد.آقا مسلم شیرین آبادی فراهانی، فرزند محمد قربان، تویی که 27 سال است لقب شهید را برای خود انتخاب کردهای و در گوشهای از قطعه 26 بهشتزهرا(س) سنگی را به نشانه روزهایی که در میان ما میزیستی از خود به یادگار گذاشتهای. تو را میگویم که زندهتر از تمامی مایی و اکنون پنج سالی است مادرت به نشانه همین حیات جاودان، 15 تیرماه، روز تولدت را جشن میگیرد و مزارت را آذین بندی میکند: امسال ما را هم دعوت میکنی؟«تولدت مبارک آقا مسلم» میدانم زمانی که کودک بودی از این جشنها برایت نگرفتند و آن قدر بزرگوار بودی که این چیزها برایت مهم نباشند، اما مادرت میگفت این جشن تولدها را برای امثال من میگیرند. برای مایی که خستهایم از مشهورات زمانه و شاید دیدن تولد دوبارهات ، دلهای خستهمان را جلا بدهد. پس ما را هم دعوت کن و اجازه بده در ضیافت یک شهید سهمی داشته باشیم.«تولدت مبارک آقا مسلم» و دستت درد نکند. همین چند روز پیش بود که اجازه زیارتمان دادی، آمده بودیم بهشت زهرا (س) برای شرکت در مراسمی که خبر رسید پدر و مادرت هم آنجا هستند. مادر داشت با گلبرگها، مزارت را تزئین میکرد و پدر به زائران آب یخ میداد. از قبل صحبتهایی برای مصاحبه داشتیم، مختاری، عکاس روزنامه هم واسطه شد و به این ترتیب یک ساعت تمام از تو گفتیم و از تو شنیدیم. اول مادرت گفت: از همان ابتدا، از زمانی که هنوز دنیا نیامده بودی و نام «خمینی» خانهتان را روشن کرده بود.نوزادی که سجده میکرد«آشناییام با حضرت امام (ره) از زمان تبعید ایشان صورت گرفت. خاطره تلخی از آن روز دارم که مربوط به یک درگیری در میدان شوش و کشتهشدن یک اسب میشود. اتفاقی که همیشه آن را به مناسبت تلخی روز تبعید حضرت امام (ره)، در ذهن دارم. به هر حال آشنایی با امام (ره) و عقایدش منجر به این شد که رساله ایشان را تهیه کرده و در خانه نگهداری کنیم. کاری که در آن زمان جرم بزرگی محسوب میشد.مسلم هم در چنین خانوادهای 15 تیرماه سال 43 به دنیا آمد. از همان هفت ماهگی همیشه به حالت سجده میخوابید. وقتی هم که سعی میکردم او را به حالت عادی بخوابانم، باز برمیگشت و سجده میکرد. سه، چهار سالش که شد، همراه پدرش به هیأتهای مذهبی میرفت و به این ترتیب جسم و روحش با نام و ذکر معصومین (ع) آمیخته شد. با چنین روحیهای وقتی که به سن تحصیل رسید، او را در یکی از مدارس مذهبی آن دوران، یعنی مدرسه اسلامی ثبت نام کردیم. همزمان با تحصیل، برنامه رفتن به مسجد و فعالیتهای مذهبی را ادامه میداد، چنانچه در سن هفت سالگی نام ائمه به همراه زمان تولد، شهادت و القاب و کنیههایشان را از بر بود».زیر بیرق حقبارک الله آقا مسلم! مادر میگفت خیلی زود کتابخوان شدی و از کلاس دوم ابتدایی از او سراغ کتابهای شهید مطهری را میگرفتی. راستش من یکی هنوز همه آثار استاد را نخواندهام و آن وقت تو از هشت سالگی خواندن کتابهای او و از 9 سالگی مطالعه کتبی مانند حلیه المتقین و نهج البلاغه را شروع کردی! هر چند برای تو که قصد داشتی خیلی زود زیر بیرق حق بایستی، خواندن این کتابها لازم بود:«در اوجگیری مبارزات انقلابی، مسلم را از مدرسه اسلامی به مدرسه دیگری انتقال داده بودیم و از این زمان به بعد یک پایم در مدرسه بود تا پاسخگوی شکایت مسئولان برای اقدامات انقلابی او باشم. یک بار او را موقع نوشتن شعار مرگ بر شاه دیده بودند، بار دیگر برای شرکت در تظاهرات از روی دیوار مدرسه فرار کرده بود و به همین ترتیب هر بار به بهانهای مرا به مدرسه میکشاندند اما مسلم دست بردار نبود و سر آخر در برابر ناظمشان که گفت چرا کارهای خودت را به گردن نمیگیری، محکم ایستاد و گفت: فشار شما باعث میشود فعالیتهایم را کتمان کنم. ولی حالا که مرا به دروغگویی متهم میکنی، علناً میگویم نوشتن شعارها کار من است و از کارم نیز پشیمان نیستم.جالب است بدانید آقای غروی، همان ناظمی که مانع فعالیتهای مسلم میشد، بعد از پیروزی انقلاب طوری رفتار میکرد که انگار یکی از انقلابیهای پروپا قرص بوده است!»شهادت با طعم گیلاسمسلم جان شنیدن خاطرات ورودت به جبهه از زبان مادر، عصارهای از واقعیت بود در لفافهای از رؤیا، همان خوابهایی که رفتهرفته مادرت را مهیای پذیرش شهادت فرزندش میکردند تا به آنجا که وقتی برای بار آخر اعزام میشدی، مادر زیر گردنت را نگاه میکرد تا اگر سرت قطع شد از روی خالها شناساییات کند. یادت که میآید چه روزی را میگویم. انگار آن روز خودت هم متوجه منظور مادر شدی و همین را به او گفتی. فقط خدا میداند در آن لحظه هر دو چه کشیدید، چطور مادری دل از جگر گوشهاش کند و چطور تو که راضی نمیشدی ناراحتی او را ببینی در را به روی نگاههای حیرانش بستی و به طرف قتلگاهت حرکت کردی؟«در آغاز انقلاب و جنگ، مسلم فعالیتهای خود را تشدید کرده بود و مرتب با بسیج محله ارتباط داشت. چند بار هم به جبهه اعزام شد و در این مدت خوابهایی دیدم که مطمئن شده بودم او شهید خواهد شد. در یکی از این رویاها حضرت امام (ره) را دیدم که به من بشارت شهادت مسلم را داد و گفت که او را با 36 زخم عمیق در کنار کسی که تن سالمی دارد نزد شما خواهند آورد. قبل از این خواب نیز بارها رؤیای امام را میدیدم که بر سر تمامی فرزندانم جز مسلم دست میکشد و آنها را مورد نوازش قرار میدهد. این خواب چندین بار به همین شکل تکرار شد تا اینکه تصمیم گرفتم اگر بار دیگر این خواب را دیدم به امام (ره) بگویم چرا روی سر مسلمم دست نمیکشد. همین طور هم شد و وقتی در عالم رؤیا دلیل این کارشان را پرسیدم، امام رو به من کرد و با لحنی خاص گفت: «همه اینها فرزندان تو هستند اما مسلم مال تو نیست» صبح که از خواب بیدار شدم، دیگر مطمئن شده بودم که مسلم من شهید خواهد شد. اتفاقاً روزی هم که جسد مسلم را آوردند دقیقاً 36 زخم روی تنش داشت و در کنار او جسد شهید دیگری قرار داشت که هیچ زخمی روی بدنش دیده نمیشد. درست مطابق با حرفی که امام در خواب به من زده بودند. مورد دیگر درباره جسد مسلم این بود که صورت او بر اثر جراحات قابل شناسایی نبود و من از روی خالهایی شناساییاش کردم که روز رفتن روی تن او دیده بودم.»راستی آقا مسلم، کاش یکی از آن گیلاسهایی را که موقع رفتن به جبهه یکی یک دانه کف دست مادر و چند تایی از اقوام و آشنایان گذاشتی، نصیب ما می شد. مادر میگفت وقتی که گیلاسها را میدادی گفته بودی بعد از شهادتت، هر وقت گیلاس میخورند، به یاد تو بیفتند و خاطرشان را به یاد شهیدی معطر کنند. عجب هدیهای داده بودی و عجب خاطرهای را زنده کردی. کاش یکی از آن گیلاسها نصیب ما میشد؛ گیلاسهایی با طعم شهادت.یک جفت پوتینمادرت که خاطراتش را تمام کرد، نوبت به پدر رسید، پیرمرد هر وقت که میخواست نام تو را بر زبان بیاورد، بغض میکرد و صدایش میگرفت. از نگاهش پیدا بود که حرفهای زیادی برای گفتن دارد. اما ملاحظه وقت ما را کرد و تنها به گفتن یک خاطره اکتفا کرد:«در یکی از اعزامهای مسلم، من هم در منطقه بودم و خیلی دوست داشتم او را ببینم تا خبر سلامتیاش را به همسرم برسانم. در چنین شرایطی قرار شد برای تهیه نان به شهر برویم. به همراه یکی از دوستان رفتیم و تعداد زیادی نان خریدیم و به آشپزخانه تحویل دادیم. بعد از آن فرصتی پیش آمد تا به دنبال مسلم بگردم. خیلی این طرف و آن طرف رفتم تا اینکه کارم به مناطق جنگی کشید و در آنجا نگذاشتند جلوتر بروم. به ناچار به تهران برگشتم و از اینکه نتوانسته بودم خبری از مسلم برای مادرش ببرم شرمنده بودم و برای عدم روبهرویی با همسرم یکراست سرکار رفتم. شب که از راه رسید، در همان حالت ناراحتی و خجالت به خانه رفتم. داشتم خودم را آماده رویارویی با خانواده میکردم که دیدم پوتینهای مسلم جلوی در اتاق هستند. با دیدن این صحنه خدا را شکر کردم که فرزندم به خانه برگشته و مرا شرمنده خانواده نکرده است».خاطرهها که تمام شدند، از مادرت خواستم در مورد جشنهای تولدت بگوید. خیلی نگفت و همین قدر دانستیم که تاحالا چند بار در سالروز میلادت مزارت را آذین بسته و کیکی خریده و مردم را به میهمانی تولد یک شهید دعوت کرده است.هر بار هم که خودت مدد کردی و طی این پنج سال یک بار هم مراسمت به مشکل برنخورده، مثل پارسال که مادر برای بازدید از مناطق جنگی به کرمانشاه رفته بود و همان جا خودت ترتیب برگزاری این جشن را دادی، جشن تولدی برای یک شهید.ششمین جشن نمادین تولد شهید مسلم شیرین آبادی فراهانی فردا جمعه 18 تیرماه 1389 از ساعت 9 تا 11در مزار شهید واقع در قطعه 26 بهشت زهرا (س) برگزار خواهد شد.