خودم را جمع کردم و برای رسیدن به خانه لحظه شماری میکردم.
نزدیک خانه که رسیدم صدای مردی را شنیدم که انگار داشت مرا صدا میزد. وقتی به سوی صدا بازگشتم نگاهم در چشمهای او خیره ماند.
امروز پیشتر از یک ماه از آشناییام با بهرام میگذرد. میگفت سالهاست برای ازدواج با همسر دلخواهش همه جا را گشته است و زمانی که برای اولین بار مرا در اتوبوس دید. گمشدهاش را یافته است.
بیشتر از یک ماه است حرفهایش را گوشه ذهنم قاب کردهام و هر لحظهای که مجالی پیدا میکنم آن را مرور میکنم و هر بار برایم تازگی همان بیان اول را دارد.
چقدر طول کشید تا به او بگویم نمیتوانم برایش همسر ایدهآل باشم. من از خودم شرم کردم و با خجالتی نفسگیر گفتم که پیشتر ازدواج کردهام و زمانی که همسرم در جاده اعتیاد افتاد از او جدا شدم.
بهرام لحظهای سکوت کرد و گفت اگر 10 سال بزرگتر هم باشی تو گمشده من هستی.
خودم با او شرط کردم. گفتم که مدتی را عقد موقت کنیم و بعد با خانوادهات از من خواستگاری کن.
بهرام پذیرفت و دفتر جدیدی در زندگی من گشوده شد. من هنوز دلخوش به حرفهای قشنگ بهرام که آن را درگوشه ذهنم قاب کرده بودم هر لحظه به انتظار نشستم تا بهرام آنچه پیشتر وعده داده بود عمل کند. آینده مثل روزهای گذشته عبور میکرد. من که عادت کرده بودم به دلخوشیهایی که با هجای کلمات ادا میشد نمیخواستم به چیزی غیر از دوست داشتن فکر کنم.
هرگاه بهرام به دیدن من میآمد از من انتظار کمک داشت و وعده پرداخت را به روزهای پس از ازدواج حواله میداد. شنبه برایم آخرین روز هفته بود. مثل روزهایی که در کودکیام برای رهایی از درس به جمعه پناه می بردم به انتظار دیدن بهرام صبر کردم. بهرام به خانه آمد و من آرزو میکردم هنگام رفتنش از من طلب پول نکند. اما وقتی چنین نشد من درخودم فرو رفتم، نگرانیام را که دید لحظهای سکوت کرد.
- چرا سکوت کردی؟
- ...
بهرام پول مهم نیست. اما من برای چی باید به تو پول بدم. تو قراره شوهر من باشی. قرار شدمن بعد از این مدت نظرم رو بدم.
- ....
- حرف نزدن تو خیلی آزاردهنده است. لااقل یک چیزی بگو. مخالفت، عذرخواهی...
آن روز بهرام هیچ نگفت آنقدر سکوت کرد که هر ثانیه برایم ساعتها طول کشید. ثانیههایی دشوار که با اندوهی غریب نواخته می شد که تلفن زنگ زد.
آن سوی خط مادرم بود که به اصرار از من خواست شب را به خانهاش بروم. این بهترین چیزی بود که میتوانست افکارم را از اندوهی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهد.
فردای آن روز که وارد خانه شدم همه جا در سکوت فرو رفته بود خانه خالی بود و باد آرام از پنجرههای باز خودش را به داخل پرتاب میکرد. من همانجا درجا ماندم. با چشمهای اشکبار و اندوهی که گریه با آن همراه بود و تا آمدن مأموران پلیس صبر کردم.
بهرام ایستاده بود کنار دیوار و در حالی که سرش به زیر افتاده بود داشت به حرفهای افسر پلیس که با او حرف میزد گوش میداد که من وارد اتاق شدم.
من با دیدن بهرام در جاماندم و با چشمهای باز به او نگاه کردم. در گیجی مبهوتی از اعتماد و خیانت به او نگاه میکردم که افسر با صدای مهربانی مرا به نشستن دعوت کرد. افسر پلیس رو به من گفت: «بهرام از غفلت شما استفاده کرده و با ساختن کلید خانه اموالتان را سرقت کرده است. چقدر هضم این کلمات برایم دشوار بود. بهرام مثل عقربه ساعت جلو چشمهایم حرکت میکرد که باز صدای افسر را شنیدم که گفت:«با راهنمایی شما توانستیم خانهاش را پیدا کنیم. وقتی به خانهاش رسیدیم همسرش گفت تازه از خانه خارج...
افسر پلیس هنوز داشت کلمه همسرش را ادا میکرد که دیگر هیچ نفهمیدم. من گرفتار غفلتی شدم که پایان سختی را برایم رقم زد.