
آن روز ابری وقتی تماسم بر پریسا داشت تمام میشد احساس کردم سایهای روی صورتم سنگینی میکند، سایهای که هیچ شباهتی به احساس آرامش نداشت و من با خودم فکر کردم که باید هر چه زودتر خودم را از زیر این سایه سنگین خلاص کنم.
گوشی تلفن را که گذاشتم، اول صدایش را شنیدم که از پشت سر مرا صدا زد.
ببخشید خانوم
و من لحظهای بدون درنگ به طرف صدا بازگشتم و چشم در چشم به او نگاه کردم، با نگاه پرسشگر که دوباره با صدای آرام گفت:
چند ثانیه میتونم از کارتون استفاده کنم با من در جا ماندم. درنگ از دادن یا ندادن کارت که راه اول را انتخاب کردم و لحظهای به انتظار در کنار باجه تلفن ایستادم. صدایش آرام بود. آن قدر آرام که تنها موقع خداحافظی با کسی که آن سوی خط حرف میزد صدایش را شنیدم. وقتی کارت تلفن را به سویم گرفت لحظهای در سکوت به هم نگاه کردیم و بعد من از او دور شدم...
فردای آن روز که مدرسه تعطیل شد من در میان صداهای بلندی که هر روز به آن عادت کرده بودم لحظهای در سکوت دوباره او را دیدم و روزهایی که از پی هم میآمدند و نگاههایی که هر بار به هم گره میخورد. آن روز هم داشتم از کنار همان باجه تلفن عبور میکردم. من حضورش را احساس کردم و زمانی که مرا صدا زد در جا ماندم.
لحضات برایم به دشواری سپری می شد و احساس میکردم ارتباطی بین من و او در حال جان گرفتن است. او شمارهای به دستم داد و دیگر هیچ نگفت.
میگفت اسمش پوریاست. این را زمانی گفت که با احساسی از خواستن یا نخواستن به او زنگ زدم و سرانجام با مراودتی که رفتهرفته رنگ باخت با او حرف زدم. من در جهانی از حرفهای عاشقانه و آرزوهایی که تنها در میان صفحات کاغذی کتابها حقیقت مییافت سیر میکردم و از بلندی جهانی کاغذی به آن باجه تلفن نگاه میکردم که رشته پیوند من و پوریا را شکل داده بود.
روزی که پوریا از من خواستگاری کرد خون به یکباره در رگهایم دوید و لحظهای در سکوت به چشمهایش نگاه کردم و زمانی که مادرم در خانه مرا در سکوت و اندیشههایم دید دریافت خبری در راه است.
از نیتم که با خبر شد همه چیز در گرو حرف پدر به انتظار گذشت پدرم مثل همیشه صبور، سنگین و آرام به حرفهایم گوش داد.
میدانستم که او هرگز تا اطمینان از چیزی حاصل نکند لب به سخن باز نمیکند و تصمیم خود را آشکار نمیکند. من تا 10 روز به انتظار نشستم تا این که مادرم مرا از مخالفت پدرم با خبر کرد.
زمانی که باشرمم علت را از پدرم پرسیدم، گفت:
پوریا مدتهاست اعتیاد دارد. یک آدم معتاد در شأن خانواده ما نیست.
من از اعتیادش خبر ندارم ولی ...
لحظهای سکوت کردم. خیسی عرق روی پیشانیام را با پشت دست پاک کردم، پدرم به انتظار حرفهایم در سکوت مرا نگاه میکرد و زمانی که درماندگیام را دید دریافتم من از انصراف او از تصمیمش ناتوان هستم.
لحظات و ثانیهها با اندوه و آه برایم از خانه تا مدرسه سپری میشد. من دلبسته او شده بودم و هیچ راهی برای این پیوند به ذهنم نمیرسید. پوریا از من خواست به پیشنهاد و او فکر کنم.
من زودتر از آنچه پوریا تصور میکرد تصمیم گرفتم با او از خانه فرار کنم. آن روز که از خانه فرار کردم انگار در دایره بستهای گرفتار شده بودم و برای پرتاب شدن از این فضای بسته باید لحظاتی را به انتظار سپری میکردم. زمان برایم به دشواری میگذشت و من در کنار پوریا بیشتر و بیشتر ازخانه دور میشدم. هر چه فاصلهمان بیشتر میشد دلشورهای به ناگاه در خودم احساس میکردم و زمانی که هنگام پیاده شدن از اتوبوس مأمور پلیس را مقابل خودم دیدم دریافتم به پایان رؤیاهایم نزدیکتر شدهام. پوریا که پیشتر حضور مأموران را احساس کرده بود لحظهای از کنارم دور شد و تا روزهای بعد که او را با دستبندی در دست دیدم هرگز ندیدم. من هنوز از کنار آن باجه تلفن عبور میکنم و خاطره تلخ آن روزها در ذهنم جان میگیرد.