پرونده برای بررسی به دایره تجسس فرستاده شد اما افسر پلیس که به رفتار و حرکات مرد جوان شک کرده بود از او توضیح بیشتری خواست و زمانی که ناصر بریدهبریده گفت که شماره تلفن زورگیر را میداند موضوع بیشتر برای افسر جوان جالب شد و زمانی که با تلفن سارق تماس گرفته شد دختر جوانی که گوشی را جواب داد، گفت: تا چند دقیقه دیگر برای پارهای از توضیحات خدمت میرسم.
مرد شاکی حالا داشت با دلشوره به اطرافش نگاه میکرد تا اینکه زن جوان به همراه مردی که میگفت برادرم است وارد کلانتری شد و زمانی که شاکی پرونده را دید با خشم و عصبانیت به او نگاهی کرد و گفت: خوب شد به اینجا آمدی تا لااقل واقعیتها روشن شود.افسر جوان لحظهای به زن تازه وارد و لحظهای دیگر به مرد شاکی نگاه کرد و با تعجب پرسید شما همدیگر را میشناسید.
دختر جوان رو به افسر پلیس که او را دعوت به نشستن میکرد، گفت: حدود دو سال قبل به طور اتفاقی با ناصر آشنا شدم.
او ادعا میکرد که مرا برای ازدواج میخواهد و علاقه و احساسش از روی هوا و هوس نیست.
مدتی گذشت و این پسر حقهباز پس از آنکه اعتماد مرا جلب کرد یک روز با چربزبانی گفت: قصد دارم خودروام که وسیله کارم است را تعویض کنم و تا پایان ماه به سه میلیون تومان پول نیاز دارم.
من ساده لوح به خاطر اینکه عشقم را ثابت کنم یک میلیون تومان از حساب پساندازم برداشت کردم و دو میلیون تومان نیز از همسر برادرم قرض گرفتم و به او دادم.
قرار شد در اولین فرصت پس از آن که وام بانکیاش را گرفت قرض خود را پس بدهد اما از آن موقع به بعد دیگر هیچ خبری از او نشد و چون آدرس و نشانی درست و حسابی به جز یک شماره تلفن اعتباری از او نداشتم نتوانستم اقدامی انجام بدهم.
دختر جوان افزود: چند روز قبل همراه برادرم بودم که ناگهان ناصر را در خیابانی دیدم و تا مقابل منزلش تعقیبش کردیم.
ما تا نزدیک غروب زاغ سیاه او را چوب زدیم و زمانی که از خانه بیرون آمد دوباره به تعقیبش پرداختیم.
برادرم در خیابانی خلوت با سرعت جلو او پیچید و خودرو متوقف شد. ما هر دو با توسل به زور و تهدید بلافاصله سوار خودرو جدید ناصر شدیم. این آدم خیلی بیچشم و رو است، چون به برادرم میگفت: این خانم را نمیشناسم، ما هم به خاطر اینکه مدرکی دال بر اثبات ادعای خود نداشتیم، ماشین او را گرفتیم تا مجبور شود قرض خود را بدهد.
اما نمیدانستیم که این کار جرم است و به اتهام زورگیری تحت تعقیب قرار میگیریم. کاش از طریق قانونی اقدام کرده بودیم.
در این لحظه ناصر سرش را پایین انداخت و در برابر شواهد و ادله موجود، حقیقت را پذیرفت. دختر جوان در پایان گفت: از تمام دختران و پسران جوان خواهش میکنم به دوستیهای خیابانی اعتماد نکنند چون به قول سعدی هر چه را نپاید، دلبستگی نشاید و اگر واقعاً قصد آشنایی و ازدواج دارند موضوع را به خانواده خود اطلاع دهند تا بتوانند تصمیم درست و صحیحی بگیرند.