کد خبر: 395494
تاریخ انتشار: ۰۲ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۹
پای صحبت‌های دختر شهید علی هاشمی

نسیبه زمانیان
وقتی علی هاشمی لای نیزارهای مجنون، گم شد، زینب فقط چهار سال داشت و درهمان مدت کوتاه هم از سر همیشه در جبهه بودن‌های پدر، آنقدر او را کم دید که خاطراتش از مردی به‌نام پدر، یا از زبان دیگران است یا تصاویری تار و مبهم، با این همه وقتی تماس تلفنی‌مان برای مصاحبه برقرار شد، مشتاق بود هرچه از پدر می‌داند، برایمان بگوید. من هم، همه گوش شدم برای شنیدنش:
کودکانه‌های من و بابایی
مادر می‌گوید پدر دوست داشت بچه اولشان دختر باشد. چون خدا وقتی کسی را دوست دارد، اول به آنها دختر می‌دهد. سال 63 من متولد شدم و یک سال بعد از من محمد حسین. مادر می‌گوید پدر خیلی هوای دخترش را داشته...
پدر همیشه درجبهه بود و آن وقت‌های کمی که می‌آمده، مادر سعی می‌کرد سنگ تمام بگذارد. سفره را عالی می‌چید. کنار سفره، وقت شیطنت‌های زینب می‌شد؛ از سروکول پدر بالا می‌رفت، روی شانه‌هایش می‌نشست و غذا بر سر و صورت او می‌ریخت، مادر زینب را دعوا می‌کرد که پدر را اذیت نکند، پدر ناراحت می‌شد که چرا دختر را دعوا می‌کنی، چیزی به دختر من نگو که ناراحت شود.
مادر می‌گفت: «بابایی» که از جبهه می‌آمد یک ماسک شیمیایی به صورتش می‌زد و چهار دست‌وپا به طرف من و محمدحسین می‌آمد و چون ماسک شیمیایی ظاهر وحشتناکی داشت من و محمدحسین فرار می‌کردیم و پشت مادر پنهان می‌شدیم. بعد بابا ماسک را از صورتش برمی‌داشت و می‌خندید و ما به طرف او می‌دویدیم و در بغل او می‌نشستیم.
زینب می‌گوید: «وقتی بابایی به جبهه می‌رفت، برای اینکه تنها نباشیم به خانه مادر بزرگ می‌رفتیم. وقتی بابایی از جبهه برمی‌گشت، می‌آمد خانه مادر بزرگ دنبال ما، در راه برگشت به خانه خودمان یک بستنی‌فروشی بود که بستنی میوه‌ای رنگ و وارنگ داشت، بابایی ماشین را کنار خیابان پارک می‌کرد و از ماشین پیاده می‌شد، دست مرا می‌گرفت و برای من بستنی میوه‌ای از رنگ‌هایی که دوست داشتم می‌خرید.
وقتی بابا از جبهه برمی‌گشت زمانی که زنگ در خانه را به‌صدا در می‌آورد، محمدحسین زرنگی می‌کرد و می‌دوید در خانه را باز می‌کرد، بعد من گریه می‌کردم که چرا محمدحسین در را باز کرد، من می‌خواستم در را برای پدر باز کنم، بعد بابایی می‌گفت. خوب اشکال ندارد من دوباره می‌روم پشت در، زنگ می‌زنم این‌بار زینب در را باز کند. با وجود اینکه مادر تعریف می‌کرد آن زمان پدر از نظر حفاظتی وضعیت حساسی داشت اما برای دل من دوباره پشت در می‌رفت تا من در را برایش باز کنم. پدر حتی اجازه نداد برایش محافظ بگذارند و فقط از دور از ایشان حفاظت می‌شد.
پایان انتظار
زینب می‌گوید: «همیشه سعی کردم درمقابل مشکلات مقاوم باشم، در مورد انتظار برای برگشت پدر هم همینطور. انتظار خیلی سخت بود اما امید برای برگشت پدر هم خیلی بالا بود، ما هر وقت با عمه‌ها و مادرم دور هم جمع می‌شدیم راجع به برگشتن پدر صحبت می‌کردیم. می‌گفتیم زمانی که پدر برگردد جشن باشکوهی برای ایشان برگزار می‌کنیم، از سر خیابان تا ته خیابان را گل می‌گذاریم، کوچه را چراغانی می‌کنیم، از همه دوستان دعوت می‌کنیم. همیشه راجع به این جشن صحبت می‌کردیم تا اینکه سال 82 صدام سقوط کرد و دوستان پدر به ما گفتند باید بپذیریم که بابایی شهید شده. درست همان افرادی که همیشه به ما امید می‌دادند که پدر برمی‌گردد حال بدون داشتن هیچ مدرکی می‌گفتند پدر شهید شده است به همین خاطر باور این حقیقت برای ما سخت بود. اما من درد این انتظار را در دل نگه داشتم و پذیرفتم که پدر شهید شده و افتخار می‌کنم که آن‌قدر عاشق پدر بودم که خواسته او که شهادت بود را بر خواسته خود که حضور فیزیکی ایشان درکنار ما بود ترجیح دادم. اصلاً این بی‌انصافی بود حاج علی که هیچ چیز برای دین و وطنش کم نگذاشت شهید نشود. دوستان ایشان می‌گفتند حاج علی تا آخرین نفس شجاعانه جنگید و این برای من افتخار بود. حالا با افتخار سرم را بالا می‌گیریم و می‌گویم پدر من مردانگی‌اش را در عمل ثابت کرد و با افتخاری دوچندان می‌گویم من دختر شهید هاشمی هستم.»

وقتی در بیداری پدر را دیدم
مادر بزرگم همیشه می‌گفت صبح که برای نماز بلند می‌شود پدر را می‌بیند که کنار سجاده او می‌نشیند. من همیشه به حرف‌های مادربزرگ گوش می‌دادم اما باور نمی‌کردم که ممکن است واقعاً پدر را ببیند و فکر می‌کردم مادر بزرگ چون خیلی پدر را دوست دارد اینطور خیال می‌کند و این اتفاق در خیالش می‌افتد، تا اینکه این اتفاق برای خودم افتاد. خیلی ناراحت شدم که چرا من حرف‌های مادربزرگ را باور نمی‌کردم و به حساب دوست داشتن زیاد می‌گذاشتم. اولین باری که من پدر را دیدم هفت سال پیش بود که دوستان پدر خبر دادند پدر شهید شده و ما باید با این قضیه کنار بیایم. من خیلی ناراحت بودم به‌خاطر اینکه همان دوستانی که همیشه به ما امید زنده بودن پدر را می‌دادند حالا می‌گفتند پدر شهید شده، من چند روز فقط گریه می‌کردم اصلاً لب به غذا نمی‌زدم آن روزها در خانه میهمان زیاد رفت و آمد داشت آن شب خیلی خسته بودم و رفتم در اتاق روی تخت خوابیدم، نیمه‌های شب بود که یک نفر مرا بیدار کرد، من بلند شدم و روی تخت نشستم با چشمان خودم دیدم که بابا که قد متوسطی داشت و لاغراندام بود و لباس سفید بلند و شلوار سفید به تن داشت زیر نور چراغ وارد اتاق شد و شروع به صحبت با من کرد، البته نه با زبان که با نگاهش با من حرف می‌زد و من با نگاه به او پاسخ می‌دادم. با نگاهش به من گفت: می‌خواهی با من بیایی درست آن لحظه من به این باور رسیدم که دیگر پدر در این دنیا نیست. من با نگاهم گفتم: نه من پیش مامانی می‌مانم. پدر گفت: باشد بمان، اما ناراحت نباش. این جملات را گفت و ناگهان محو شد، طوری که وقتی رفت من دخترعموهایم را بیدار کردم و فقط اشک می‌ریختم چون نمی‌توانستم تعریف کنم که من پدر را دیده و با هم صحبت کرده‌ایم. می‌ترسیدم کسی باور نکند. فقط در اتاق را نگاه می‌کردم که بسته شده بود. من از فردای آن شب آرامشی به‌دست آوردم که گویی همه دلتنگی‌هایم برطرف شد. بعد از آن هرگاه صحبت از بابایی می‌شد همان‌طور با قدی متوسط و لاغراندام در ذهن من نقش می بست. الان به جرأت می‌گویم که شهدا زنده‌اند و این ماییم که مرده‌ایم و هر وقت که خانواده شهید می‌گفت من شهیدم را می‌بینم باید باور کرد.
ارتباط قلبی با شهدا
باید با شهدا ارتباط قلبی برقرار کرد. این کافی نیست که مثلاً من بگویم دختر شهیدم. من اگر با پدرم ارتباط قلبی برقرار کنم، پدر به من کمک می‌کند. مادرم می‌گوید پدر کسی بود که دلش می‌خواست مشکلات همه را تا جایی که برایش امکان داشت حل کند. مادر می‌گوید آخرین باری که پدر قصد عزیمت به جزیره را داشت به‌رغم همه دغدغه‌هایی که داشته، اسم تک‌تک افراد دوست و آشنا را گفته و به مادر گفته کمکشان کنید. من که نتوانستم کمکشان کنم. افرادی هم که در مراسم تشییع پدر شرکت کردند می‌گفتند ما از شهید هاشمی مراد گرفتیم. منظور من این است که اگر آن ارتباط واقعی ایجاد شود بین همه می‌تواند برقرار شود اینطور نیست که فقط در افرادی که نسبت نزدیک با شهید دارند برقرار شود.
فرزند شهید بودن؛ افتخار و مسئولیت
زینب می‌گوید: به پدر افتخار می‌کنم حتی اگر یک شهید معمولی بود حتی اگر در شهر عکس او را نمی‌زدند، حتی اگر در تلویزیون اسم او را نمی‌آوردند باز هم به پدر افتخار می‌کردم که مردانه ایستاد و مردانه شهید شد. زینب می‌گفت: همه فرزندان شهید باید با افتخار بگویند من فرزند شهید هستم. این روزها همه می‌گویند فرزند شهید بودن یعنی انقلاب به کام خانواده شهدا بودن، فرزند شهید بودن یعنی بلیت نیم‌بها، یعنی سهمیه دانشگاه، اما من می‌گویم فرزند شهید بودن همان اندازه که جای افتخار دارد، مسئولیت هم می‌آورد. من می‌گویم قانون برای همه یکسان است و فرقی نمی‌کند فرزند شهید باشی یا نباشی. در شهر ما با وجود اینکه بسیاری از مسئولان از نیروهای پدرم بودند اما من و برادرم هیچ‌گاه توقعی نداشتیم که بین ما و دیگران تفاوتی قائل شوند همیشه دوست داشتیم روال کار ما هم مثل بقیه انجام شود.
سهمیه کنکور جای پدر را پرنمی‌کند!
من یادم هست زمان کنکور همکلاسی‌هایم به یکی از دوستان من که فرزند شهید بود گفتند شما که فرزند شهید هستید و سهمیه دارید. دوست من در جواب آنها گفت: من حاضرم سهمیه‌ام را به شما بدهم، در عوض پدر من اینجا باشد، کنار ما و پدر شما... هیچ‌کس نمی‌تواند این را درک کند که همه بچه‌های شهدا آرزویشان این است که یک‌بار بگویند «پدر» و پاسخ بشنوند. مادر من حاضر بود پدرم جانباز باشد و در اتاق دراز کشیده باشد اما زنده باشد و نفس بکشد.
انتظار و بلاتکلیفی طاقت‌فرساست. گاهی آرزو می‌کردم‌ای کاش پدرم سنگ مزار داشت، اما وقتی خبر شهادت پدر را شنیدم شوکه شدم. وقتی در تنهایی خودم گریه می‌کردم فکر کردم ای کاش باز منتظر بودیم، این همه مدت انتظار کشیدیم بعد از 22سال بگویند چهار تا استخوان پیدا کردیم و بعد هم جنازه شهید را تحویل خانواده دهند و انتظار به پایان می‌رسد.

من در معراج پدر
بچه‌های تفحص استخوان‌های جدا شده بدن پدر را به هم وصل کرده بودند که یک اسکلت کامل شود البته پدر سر و دست چپ نداشت. وقتی به معراج رفتم و پدرم را بغل کردم قشنگ پدرم را لمس کردم درست آن لحظه آرامش به سراغ من آمد و احساس کردم پدر پیش من برگشته بود، تابوت پدر را باز کردم آن‌قدر خوشحال شدم که از شدت خوشحالی شروع به کل کشیدن کردم، آن‌قدر لحظه زیبا و خوشحال‌کننده‌ای بود که آرام کل کشیدم طوری که عمه‌ها، مادر و مادربزرگم و خودش متوجه کل کشیدن من شدند، پیکر پدر را دیدم، انگار آن جشنی را که همیشه صحبتش را می‌کردیم، گرفتم. کنار پیکر بابایی، جلوی استخوان‌هایش با او شوخی می‌کردم؛ به بابایی گفتم: «بالاخره آمدی، خوش آمدی، ولی قرارمون این نبود، قرار نبود این‌طوری بیای.» آن لحظه احساس کردم پدر هم می‌خندد. وقتی به عمه‌هایم نگاه کردم خصوصاً اینکه یکی از عمه‌هایم خیلی بابایی را دوست داشت و خیلی هم با هم صمیمی بودند، فکر می‌کردم این عمه‌ام خیلی حالش بد شود، اما دیدم همه آرام بودند و «بابایی» همه ما را خنداند، خنده‌ای از ته دل، آن لحظه احساس کردم همه ما همدیگر را درک می‌کنیم. نبودن شهدا غصه‌ای بس عظیم دارد ولی بیشتر از آن باید این باور را داشته باشیم که آنها پیش خدا هستند و در واقع آنها زنده‌اند و ما مرده‌ایم. من وقتی بر سر مزارشان می‌روم به مادرم می‌گویم من باید برای پدر فاتحه بخوانم یا پدر برای من، آن هم در این دنیای پر از نامردی، گاهی هم می‌گویم خوب شد که پدر در این دنیای نامرد نیست. همیشه به پدر گفته‌ام در آن دنیا شفاعت مرا بکند...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار