کد خبر: 395486
تاریخ انتشار: ۰۲ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۱
یادداشتی از نویسنده کتاب«راز گمشده مجنون»


«راز گمشده مجنون» کتابی است به قلم«مرضیه نظرلو» که همزمان با روز‌های اعلام خبر تشییع پیکر سردار حاج‌علی‌هاشمی در تهران، از سوی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس رونمایی شد.
آنچه در زیر می‌خوانید، متنی است که به جای مقدمه این کتاب، به قلم«نظرلو» نگاشته شده با سپاس ویژه از ایشان که به دفتر گروه بسیج و دفاع مقدس روزنامه آمد و ما را برای آماده سازی و انتشار این چند صفحه برای« سردار مظلوم هور» یاری داد.
تیرماه 1387 بود. قرار شد تحقیقات کتابخانه‌ای و میدانی پیرامون قرارگاه نصرت با محوریت فرمانده جاویدالاثر آن«علی هاشمی» آغاز شود. هر چه گشتیم کمتر یافتیم، هیچ منبع قابل اعتنایی پیرامون شخصیت، رزم و زندگی علی هاشمی وجود نداشت. قرار شد تحقیقات در حوزه مصاحبه با همرزمان و خانواده شهید آغاز شود.
پیدا کردن آدم‌هایی که هر کدام در گوشه‌ای از این سرزمین درگیر دغدغه‌های خویش‌اند و 20سال از خاطراتی که آن را گردی لطیف در برگرفته، می‌گذرد و زمان، حلقه اتصالشان را از هم گسسته، برای خودش عالمی داشت. اما آنچه بیشتر مسیر این عالم شگفت را ناهموار می‌کرد، نگاه‌های پرسشگری بود که حکایت از آن داشت که چقدر دیر به سراغشان رفته‌ایم...
حق داشتند. پذیرش این مطلب که یکی از پرکارترین فرماندهان در طول دفاع مقدس چنین در هاله‌ای از مهجوریت فرو رفته باشد برای ما نیز دشوار بود.
علی هاشمی یکی از فرزندان این سرزمین است که در دفاع از ارزش‌های ایمانی و انقلابی خویش لحظه‌ای درنگ نکرد. سپاه حمیدیه و سوسنگرد را احیا کرد و به ساکنان منطقه جان تازه‌ای بخشید. عشایر خوزستان هنوز که هنوز است زمانی که نام او را می‌شنوند با نهایت احترام تمام قد می‌ایستند...
قرارگاه سری نصرت را که تنها قرارگاه اطلاعاتی کشور به حساب می‌آمد در سکوت نیزارهای هور فرماندهی کرد که ثمره آن خروج از بن بست جنگ و انجام دو عملیات بزرگ خیبر و بدر بود. در 1365 فرماندهی سپاه ششم امام جعفر صادق را به او سپردند و در سال 1367 تا آخرین دقایق سقوط جزیره در مجنون ماند و زمانی که جزیره از دست رفت او هم رفت و هیچ کس نفهمید که حاج علی هاشمی چه سرانجامی یافته است...
سرنوشت مبهم او غربت و مظلومیتش را صد چندان کرد. هیچ کس از او سخنی نگفت و همه امیدوار بودند که زنده باشد...
درروند انجام کار پای صحبت پنجاه نفر از نیروها و همدوره‌ای‌های علی نشستیم. به عنایت حضرت حق مسیر گشاده و روشن بود.
فصل مشترک بیشتر گفت‌‌وگوها مظلومیت بود و پرهیز ما از هر گونه دخل و تصرف در حقایق بازگو شده که همین نکته سبب شد حفظ امانت در گفته‌ها بیش از پیش بر دوش‌مان سنگینی کند.
مراحل تحقیق در حد توان به اتمام رسید و نگارش در ماهی که ابواب رحمت خدا مفتوح است آغاز گردید، حالا حاج علی را می‌شناختم. شجاعت و شهامتش را، مهربانی‌ها و دلتنگی‌هایش را، اخم‌ها و شوخی‌هایش را... حالا حاج علی قسمتی از زندگی‌ام شده بود. با هزار نشانه روشن و پر از صبوری و غربت و ارادت به حضرت زهرا(س).
پنج اردیبهشت ماه :1389 بالاخره کتاب منتشرشد«راز گمشده مجنون» برای مردی که همچنان سرنوشتش میان انبوهی مجنون رازآلود مانده است.
هنوز خسته بودم، دو سال درگیر کاری بودم که تمام فکر و ذکرم را برده بود. دغدغه‌ام شده بود شناساندن حاج علی، دلگیر بودم از گمنامی‌اش... اما حتی یک بار هم نیامده بود سراغم تا حداقل قلبم را مطمئن کند به قبول کاری که انجام شده بود!...
19 اردیبهشت ماه 1389: بالاخره نامت پیچید در شهر...
«بازگشت پرستوهای مهاجر و سردار دلاور هور شهید علی هاشمی»
علی هاشمی بازگشته بود از مجنون بعد از 22 سال صبوری و سکوت در ایام فاطمیه...
تصورش بر سر خیابان‌ها فریاد بلند مظلومیت بود و لبخندش که سخاوتمندانه نثار چشم ناظران می‌شد پراز ملاحت و مهربانی...
حسین که سه ساله‌گی‌اش پدر را ندیده بود از اهواز آمد و خانواده‌اش دوباره رخت عزا پوشیدند، برای دومین بار...
شب جمعه 23/2/89 معراج شهدا:
تابوت حاج علی را تنها گذاشته بودند وسط یک سالن بزرگ بر روی یک میز و رویش هم پرچم سه‌رنگ جمهوری اسلامی انداخته بودند، یک قاب عکس هم بود. همان تصویر پر از ملاحت تا یادمان نرود در میانه این حجم اندک مردی بزرگ خفته است...
صدای روضه حضرت زهرا(س) و زیارت عاشورا پیچیده بود در فضا. باران هم می‌بارید نم نم و حسین چقدر بی‌تاب بود، انتظار در چشمانش ته کشیده بود و دستانش می‌لرزید و تکه‌های استخوان پدر را در بغل گرفته بود و انگار نمی‌خواست باورش شود که تمام پدرش جمع شده است میان این پارچه سفید سبک....
- حاج علی، روز تشییع تو در اهواز عاشورایی شده بود. گرما بیداد می‌کرد و جماعتی انبوه آمده بودند برای بدرقه‌ات، نگینی شده بودی در میان حلقه‌های دستشان، از آسمان روی پیکرت گل می‌ریختند و تمام نیروهایت دوباره دور هم جمع شده بودند. دوباره تو شده بودی حلقه اتصالشان، با هم عکس یادگاری می‌گرفتند و هوای گذشته‌ها به سرشان زده بود.
آمدی بالاخره باشکوه و پرابهت بعد از 22 سال و من میان این همه شلوغی یاد تنهایی‌ات بودم در این سال‌ها و غربتت میان چهره خاک گرفته شهرمان و زمان که ما را با خود برده است اما تو خارج از حصار زمان و مکان نظاره‌گر لحظه‌های از دست رفتن مایی، ببخش ما را، از روزی که تو رفتی خیلی چیزها تغییر کرده حتی نگاه‌ها و لبخندها هم ...
لیلی شدم برای دیدن مجنونت، مجنونی که به خاطرش ایستادی و نی‌هایش از بدن تو روییده تو و صدها سردار دیگری که گمنام مانده‌اند.
زینب و حسینت میان این سیل جمعیت همچنان تنهایند و حالا بیشتر از همیشه به حضور سبزت محتاج...
یادت هست در ابتدای کار نشان مزارت را گرفتم، حالا مزار داری حاج علی. در گلزار شهدای اهواز کنار حمید رمضانی و باقی رفقا.
این روزها ننه علی و فرزندانت جایی را دارند که کنارش بنشینند و سنگش را آب‌ بگیرند و برایت درد و دل کنند، صاف و ساده و بی‌آلایش...
گمان‌ها این است که قصه‌ات تمام شده . پرونده‌ات بسته، اما تو محو حقیقت لایزالی هستی که برایش آغاز و پایانی متصور نیست.
پس به رسم محبت شفیع ما باش در دنیا و آخرت...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار