
میثم رشیدی مهرآبادی
کهنه سربازهای ستاد جنگهای نامنظم، غیر از چهارشنبه اول هر ماه، سالی یک بار هم در فرودگاه مهرآباد جمع میشوند تا بروند به دهلاویه، محل شهادت همسنگر و فرمانده عزیزشان، دکتر مصطفی چمران.
بنیاد فرهنگی شهید چمران با محوریت مهندس چمران که حالا رئیس شورای شهر تهران است، هر ساله همزمان نیروهای دکتر چمران در عرصههای مختلف، اعم از زمان نخستوزیری و فعالیت در لبنان و خلاصه ستاد جنگهای نامنظم را فراخوان میکند برای اینکه به دهلاویه بروند و در یادمان بزرگ و مجلل شهیدچمران، بعد از نماز مغرب و عشا و چند سخنرانی، دعای کمیل را زمزمه کنند.
همرزمهای دکتر حالا دیگر هر کدامشان عروس و داماد دارند و خیلیهاشان پز نوههایشان را به همدیگر میدهند. از وقتی به ترمینال پروازهای خروجی میرسند تا زمانی که در ترمینال پروازهای ورودی میخواهند از همدیگر خداحافظی کنند؛ در دستههای 2،3 نفر، مینشینند به تعریف خاطرههای آن روزها. اینها اگرچه بیشترشان، چهارشنبه اول هر ماه همدیگر را در بنیاد شهید چمران در خیابان وصال شیرازی تهران میبینند، اما وقتی گرمای خردادی اهواز و سرزمین خوزستان میخورد به صورتشان، انگار حال و هوای دیگری پیدا میکنند. خاطرههایشان جان میگیرد و نطقشان باز میشود. بعضیهایشان دست فرزندانشان را هم میگیرند و با خود میآورندتا همسنگرانشان را به آنها نشان دهند. با افتخار در مسیر اهواز به سوسنگرد و دهلاویه، از داخل اتوبوس خاطراتشان را یکی پس از دیگری میریزند در گوش و ذهن بچههایشان. گُله به گُله اتفاقات آن روزها را تعریف میکنند و بعید است خاطرهای بگویند که ذکری از دکتر چمران در آن نباشد.
هر سال از چهرههای همیشگی مثل آقای مقدم که سرپرستی گروه را به عهده دارد و محمد نخستین (معروف به ممد خمپاره) که برای کمک به بروبچهها و رتقوفتق امور لحظهای نمینشیند و مهندس جم و مهدی عبداللهی و چند نفر دیگر که بگذریم، گروهی مدام در حال تعویضند.
گرفتاریهای روزگار به برخی از آنها اجازه نمیدهد که هر سال همراه گروه باشند و وقتی بعد از چند سال فاصله باز هم از راههای دور و نزدیک میآیند پای پرواز اهواز، رنگ و بوی اردو را عوض میکنند.
از این گروه، امسال سرهنگ فرتاش از مشهد مقدس، چند صد کیلومتر را برای خودش هموار کرده بود تا برسد به فرودگاه مهرآباد و همراه همسنگرانش در سالهای 59 و 60 به خوزستان بیاید. پیرمردی با صفا که لحظهای نمیشد لبخند ملیحش را از لهجه شیرین خراسانیاش جدا کنی. تا فرصتی پیش میآمد، حرفهای تلنبار شده در این سالهای گذشته از جنگ را به میان میکشید و شروع میکرد به گفتن از بیمهریهایی که در حق بچههای جبهه و جنگ، بعد و قبل از قبول قطعنامه دیده است.
سرهنگ فرتاش، تعبیر جالبی داشت و میگفت: ابتدای جنگ، هی چیزی نداشتیم ولی ایمانمان زیاد بود. کمکم در پایان جنگ، همه چیز از لحاظ امکانات نظامی و پشتیبانی به دست آوردیم ولی ایمانمان کم شده بود... او حتی خاطرهای را هم چاشنی این واقعیت میکند و میگوید: در یکی از حملهها در منطقه جنوب، دستور دادم که هیچکدام از نیروهای پیاده حق تیراندازی ندارد. فقط به واحد توپخانه اجازه دادم که مسیر را برای نیروها باز کند. به نیروهای پیاده گفتم که فقط باید با نعره «اللهاکبر» پیش بروید. باورتان نمی شود که خط دشمن را فقط با صدای «اللهاکبر»و بدون شلیک یک فشنگ تصرف کردیم. اگر امروز این حرفها را به کسی بگویی، فکر میکند، افسانه است ولی ما این حقیقتها را با چشمهایمان دیدهایم...
کهنه سرباز خوشزبان ما به این واقعیت هم اشاره کرد که فرمانده نظامی در میدان جنگ، ابهت میخواهد تا بتواند به نیروهایش فرمان حمله بدهد. وقتی سربازها میدیدند که فرماندهها هم حرفشان برش ندارد، دلسرد میشدند. هر موفقیتی که در جنگ کسب میکردیم دیده نمیشد و فقط کمبودها و کاستیها را بزرگ میکردند و توی سرمان میزدند.
برای همین هم روحیه جنگاوری در بین بچه های ما کمرنگ شد.
مهندس حیدر جم هم که بازنشستگیاش از ارتش را در سال 1353 گرفته و بعدها با جریان انقلاب به جمع ایمانی مردم پیوسته، از جمله ارتشیانی است که داوطلبانه به ستاد جنگهای نامنظم پیوست و تا آخر فعالیت این ستاد، با آن همکاری داشت. او هم که صحبتهای همرزم قدیمیاش سرهنگ فرتاش را شنیده به نامه فرمانده کل سپاه، محسن رضایی به حضرت امام(ره) اشاره میکند که طی آن برای ادامه جنگ، تجهیزات فراوانی خواسته شده است.
مهندس جم هم صحبتهای سرهنگ فرتاش را اینگونه ادامه میدهد که:«مگر ما ابتدای جنگ امکاناتی داشتیم. ایمان و اعتقاد بچهها بود که جنگ را پیش برد. حالا اگر همه آن امکانات خواسته شده در آن نامه هم به فرماندهان جنگ داده میشد، تا ایمان قوی وجود نداشت، امکان هر پیروزی، نزدیک به صفر بود. چیزی که جنگ ما را پیش برد، امکانات نبود، فریادهای «اللهاکبر» در خط مقدم و نالهها و زاریهای شبانه در سنگرها بود. سپاه و ارتش هم نداشت. همه تا وقتی که سیمشان وصل بود، پیروز بودند والا نه...»
کاپیتان امینی قبل از رسیدن هواپیما میگوید که دمای 47 درجهای اهواز، انتظارمان را میکشد و همین گرما با رطوبت بالا میخورد به صورتمان وقتی پلههای هواپیما را پایین میآییم.هنوز خورشید، خودش را پشت تپههای اللهاکبر پنهان نکرده که اتوبوسمان، خودش را در پارکینگ یادمان دهلاویه جا میدهد.
بر و بچههای بسیجی دشت آزادگان با شربت آبلیمو به استقبال همرزمان دکتر آمدهاند و البته که آبلیمویش را بیشتر ریختهاند تا خدای نکرده، کسی گرما زده نشود.
نماز مغرب و عشا را به امامت مهندس چمران میخوانیم و بعد از آن، دکتر حجازی استاندار خوزستان هم به جمع حاضران مراسم میپیوندد. بیهیچ تکلفی. او حتی صحبت هم نمیکند و این فرصت را به فرماندار دشت آزادگان میدهدکه با تهلهجه عربی، خیر مقدمی بگوید و اشاره کند که امشب آنها هم مهمان شهدا هستند و میزبان اصلی خود دکتر چمران است.
هانی پوررضا هم که شاعر و مداح اهلبیت است یک قصیده برای شهید چمران و یک قصیده برای امام زمان(عج) میخواند و اگر چه معنی شعرهای عربیاش را نمیفهمیم ولی شور و حال خاصی به مراسم میدهد.
مهندس چمران هم مثل هر سال، بهترین سخن را بازگویی زندگی عجیب و غریب و پرفراز و نشیب برادرش میداند و در پایان صحبتهایش مناجات معروف و آخرین نیایش دکتر چمران قبل از شهادت را از رو میخواند.
حالا نوبت دعای کمیل است که نبوی برای خواندنش به دهلاویه آمده و پخش همزمان آن از شبکههای تلویزیونی. دعا که تمام میشود و آنتن پخش مستقیم که بساطش را جمع میکند، انگار لحن و صدای نبوی هم خودمانیتر میشود و با همین چند جمله آخری گریه همه را درمیآورد.
همرزمان دکتر شام را در حسینیهای میخورند که بهتازگی در روستای کنار یادمان ساخته شده. حسینیهای شیک و تمیز با کولرهای گازی و امکاناتی که در شأن مردم منطقه است. برای خواب هم مسجد امیرالمؤمنین لشکر 92 زرهی اهواز هم جایگاه همیشگی است. اگرچه از 5/2 بامداد تا اذان صبح، آن هم در شب جمعه اول ماه رجب(لیله الرغائب) فرصت چندانی برای خواب نیست.
صبح جمعه هم، هواپیمایی هما با یک ساعت تأخیر، ساعت 5/8 تیکآف میکند برای اینکه همه بروبچههای ستاد جنگهای نامنظم را به همراه مهندس چمران و مهندس بیادی و اعضای شورای شهر تهران به این کلانشهر برساند.
حالا دیدار سالانه بچههای دکتر تمام شده و همه میروند به انتظار خرداد 1390 تا باز هم همدیگر را ببینند و برای هم تعریف کنند خاطرههایشان را...