
حامد ملحانی نویسنده وبلاگ "از چشم من "، مطلبی را با عنوان "حاشیه نگاری از حضور رهبر معظم انقلاب در حرم امام رضا(ع) " در وبلاگ شخصی خود منتشر کرده است.
بر اساس این گزارش در این مطلب آمده است:
ظهر نم نم باران که شروع شد نگرانی توی چشمهای همه پیدا شد. همه دعا میکردند خدا کند باران قطع شود. همه میترسیدند نکند سخنرانی آقا که قرار بود در صحن جامع رضوی باشد لغو شود. یاد شعار مردم چالوس افتادم: باران رحمت آمد رهبر ما خوش آمد.
یکی از بچهها خبر آورد سخنرانی به جای صحن جامع در رواق امام خمینی برگزار میشود. از یک طرف خوشحال شدم که بالاخره آقا سخنرانی می کند و از یک طرف نگران که این همه جمعیت عاشق و فضای محدود رواق و من بیچاره و جا ماندن و...
ناهار نخورده راه میافتم سمت حرم. توی راه از یک مغازه آبمیوه و کیک میخرم و زیر یک دقیقه همه را هل میدهم پایین. حالا این من هستم و پاهایی که توی هوای بارانی و سرد مشهد سعی درند این تن را برسانند به آقا.
جمعیت پشت داربستهای نزدیک رواق جمع شدهاند. هنوز به کسی اجازه ورود ندادهاند. چند دقیقهای که میگذرد میفهمم باید موبایل را تحویل بدهم از توی جمعیت میآیم بیرون و میروم انتهای صحن جامع برای تحویل موبایل و بعد سریع بر میگردم بین جمعیت منتظر.
بودن در بین چنین جمعیتی را یک بار وقتی رفته بودم بیت رهبری تجربه کرده بودم اما اینجا مردم از هر قشر و طبقه و طرز فکر و از هر شهر و دیار و نژادی ایستاده اند توی صف. این یک دیدار کاملا مردمی است.
مردم همین طور که ایستاده اند حوادث سال گذشته را تحلیل می کنند. پیرمردی که لباس خیلی ساده ای پوشیده حرف های جالبی می زند. پشت سرش جوان عینکی خوش پوشی حرف هایش را تایید وتکمیل می کند. الله اکبر از این بصیرت مردم.
بچه های سپاه که جلوی گیتها ایستادهاند از مردم میخواهند کفش هایشان را در بیاورند و بگیرند توی دستهایشان. هوا بسیار سرد است و باران زمین را خیس کرده است اما همه سریع کفش ها را در می آورند و منتظر می مانند.
جمعیت به گیت ها فشار می آورد. داربست ها به شکل خطرناکی می لرزند. بچه های سپاه دادشان در آمده است اما فایده ای ندارد. یکیشان که انگار زرنگ تر است داد می زند هرکس آقا را دوست دارد کمی عقب برود. مردم عقب می روند.
کار بازدید بدنی که تمام می شود می روم در رواق. تقریبا نصفش پر شده است. می روم جایی می نشینم که هیچ دوربین و ستونی جلوی رویم نباشد. ساعت13:30 بعداز ظهر است.
ساعت هنوز 2 است و یخ جمعیت باز نشده. البته طبیعی است خیلی ها برای اولین بار است که چنین محفلی را تجربه می کنند. بلند می شوم شعار دادن را شروع کنم که یکی از آن جلوها شروع می کند. می نشینم سر جایم و از این سمفونی احساسات لذت می برم.
ساعت از 4 هم گذشته و هنوز رهبری نیامده. مردم چند باری با شایعه حضور رهبری بلند شده اند و نشسته اند و هر بار این فرایند کلی دردسر داشته است. این بار که فضا محدودتر و جمعیت بیشتر است مشکل هم دوچندان است.
بالاخره قامت رعنایش معلوم می شود. این بار هم مثل دفعه ی قبل بغض توی گلویم جا خوش می کند اما اشک جاری نمی شود. فقط زیر لب می گویم خدا را شکر خدا را شکر و خودم هم نمی دانم خدا را از داشتن چنین رهبری شکر می کنم یا چون برای بار دوم توفیق دیدنش را داشته ام این شکر را به جا می آورم.
رهبر به جایی از سخنرانی می رسد که انصافا تکبیر دارد و مردم از ته دل و محکم تکبیر می گویند. خدایا این "خامنه ای رهبر " گفتن عجب لذتی دارد جلوی امام خامنه ای.
صحبت های آقا که به موضوع انتخابات می رسد سکوت همه جا را فرا می گیرد. تکبیری که مردم بعد از صحبت ها می گویند برای خیلی ها حرف دارد. البته اگر گوشی برای شنیدن باشد.
سخنرانی آقا تمام شده است. دوستم را موقع خروج می بینم. میگویم زیارتت قبول جواب می دهد زیارت شما هم قبول.
بیرون باران همچنان می آید. دوباره یادم می آید: باران رحمت آمد رهبر ما خوش آمد.
پی نوشت: خدا خدا می کردم که کافی نتی باز باشد تا بیایم اینها را بنویسم. الان نشستهام در کافی نتی در خیابان امام رضا و تلویزیون دارد صحبتهای آقا را پخش می کند و من همین جور که می نویسم می گویم خدا را شکر!