کد خبر: 211323
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۵:۳۹
نا گفته‌ها و خاطراتی از حیات سیاسی آیت‌الله سید ابوالقاسم كاشانی در گفت‌و‌گوی «جوان» با دکتر سید محمد‌رضا کاشانی
دكتر سید محمدرضا كاشانی فرزند آیت‌الله كاشانی در یادآوری خاطرات خویش از پدر، دقت و طمأنینه‌ای درخور دارد. او بر این باور است كه ابعاد و جنبه‌های مهمی از تعالیم و تاریخچة سیاسی آیت‌الله در پرده غفلت باقی مانده كه باید تاریخ‌نگاران در بازنمایی آنها بكوشند. شخصیت او مانند سایر فرزندان رهبر روحانی نهضت ملی، به‌شدت متأثر از تعالیم پدر و حوادثی است كه تمامی اعضای خانواده شاهد آن بوده‌اند. با دكتر كاشانی در یكی از واپسین روزهای بهمن ماه در محل كانون زبان كه توسط خود وی تأسیس شده، به گفت‌و‌گو نشستیم كه نتیجة آن در پی می‌آید. گفت‌وگو: نیما احمدپوراز خاطرات خود با آیت‌الله کاشانی بگویید. ایشان غالبا موقعی که من درس یا مدرسه نداشتم، ‌می‌فرمودند بروم و در خدمتشان باشم یا مثلاً وقتی ایشان را به مهمانی شام و ناهار و یا مجالس روضه‌خوانی دعوت می‌کردند، اصرار داشتند که من همراهشان باشم. اغلب وقتی از بالاخانه، یعنی طبقه بالای منزل پامنار که در آنجا زندگی می‌کردیم، به طبقه پائین تشریف می‌بردند، عده‌ای دنبال ایشان بودند. من اتاقم نزدیک پله‌هایی بودکه مرحوم آقا از محل سکونتشان از آن بالا و پایین می‌رفتند. از دم همان پله‌ها با لحنی آمیخته با طنز صدا می‌زدند: «آقا رضا! بیا بریم سور بزنیم. » و معلوم می‌شد که جایی دعوت شده‌ایم و می‌رفتیم آنجا. آشنا بود، غریبه بود، منزل افراد فامیل بود. خیلی ایشان را دعوت می‌کردند. ماشین سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. ایشان این جور به من فهمانده بودند که می‌خواهم با من باشی و در صورت لزوم جای مرا بگیری. البته خدا این طور نخواست و بنده لیاقتش را نداشتم. یک بار به ایشان گفتم: «می‌خواهم در خارج تحصیل کنم. »گفتند: «کجا؟» عرض کردم: «آمریكا» رفتید؟بله. ایشان موافقت فرمودند که مرا برای تحصیل به آمریكا بفرستند. رفتم و تحصیل کردم. در نامه‌هایی که آقا برای من می‌فرستادند، بعد از حال و احوال و این گونه صحبت‌ها و دادن خبرهایی مثل از دنیا رفتن کسی یا صاحب فرزند شدن کس دیگری، همیشه تاکید داشتند بر نماز سروقت و اینکه یک وقت مبادا گول زرق و برق غرب را بخوری. ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید، ولی به هر حال چه من باشم و چه نباشم، تو برگرد به ایران. در چه سالی برگشتید؟ ژانویه 1959 که حدود 1339 می‌شود. تقریبا سال آخر حیات ایشان؟ حدود یک سال قبل از آن. پس در هنگام فوت ایشان در ایران حضور نداشتید؟ خیر و به من اطلاع هم ندادند. چرا؟که ناراحت نشوم، چون من به مرحوم آقا خیلی نزدیک بودم و ایشان هم خیلی به من محبت داشتند. تنها فرزندشان را هم که برای ادامه تحصیل به خارج فرستادند، بنده بودم. همیشه درتمام نامه‌هایی که می‌نوشتند همان نکاتی را که عرض کردم تکرار می‌کردند و اصرار داشتند که به کشور برگردم. از خاطراتتان می‌گفتید. خاطرات شخصی زیاد است، ولی من دلم می‌خواهد این خاطره را بگویم که شب‌ها غالبا می‌فرمودند: «پسر! بیا اینجا پیش من بخواب»و من می‌رفتم در همان اتاق بالاخانه. در آنجا سه تا اتاق کوچک بود که یکی مخصوص ایشان بود. صبح زود بیدار می‌شدند و بنده هم به تبع ایشان بیدار می‌شدم. بعد هم برنامه نماز و قرآن بود. افراد زیادی از صبح زود به دیدنشان می‌آمدند. یکی از علمایی که نزدیک به ایشان بودند و سال‌ها بود با ایشان حشر و نشر داشتند، امام خمینی (ره) بودند که صبح‌های زود، بعد از نماز صبح، درهمان بالاخانه به دیدن آقا می‌آمدند. خاطراتی را که از رابطه امام(ره) با مرحوم کاشانی دارید، بیان کنید. من با این که بچه بودم متوجه می‌شدم که مرحوم آقا نظرشان چیست در آن سال‌ها که شاید از پنجاه سال هم بیشتر گذشته باشد، حضرت امام (ره) هنوز به عنوان مبارز سیاسی شناخته شده نبودند. به مرحوم آقا هم می‌گفتند«آقای سیاسی»! به همین دلیل هیچ کس به ایشان سهم امام (ره) و پول نمی‌داد و وقتی افراد می‌آمدند و تقاضای کمک می‌کردند، آقا می‌فرمودند: « من دستم خالی است. كسی به من پولی نمی‌دهد. به من می‌گویند:« آقای سیاسی! در صورتی که من سیاسی نیستم. من دارم راه جدم حسین بن علی(ع) را می‌روم. » واقعاً آقا از نظر تأمین مخارج زندگی، ‌تحت فشار بودند و سند منزل پامنار که از مادر بزرگمان به ایشان رسیده بود، بارها برای پانصد تومان یا هزار تومان گرو گذاشته ‌شد. از اختلاف نظرهایی که آیت‌الله كاشانی با سایر علما داشتند، خاطره‌ای دارید؟بله. یادم هست بعضی از مراجع فتوا داده بودند که رادیو حرام است، عكاسی حرام است. مرحوم آقا نامه‌های مفصلی رای این آقایان مراجع فرستادند واستدلال کردند که از این رادیو می‌شود موزیک‌های غیرشرعی یا چیزهایی که باعث فساد مردم می‌شود، پخش کرد، ولی در عین حال می‌شود از این رادیو برای پیشبرد اهداف امت اسلامی استفاده کرد. چیزی مثل رادیو که همه ملل دنیا قبول دارند، چرا باید ازطرف مراجع ما تحریم شود؟ و یادر مورد دوربین عکاسی که فوایدش را برشمرده بودند. این جور مباحث را معمولاً با امام (ره) در میان می‌گذاشتند. بحثشان در باره مسائل اجتماعی و سیاسی بود و مرحوم آقا همیشه می‌گفتند: «اگر اسلام واقعی بخواهد پابرجا بماند، باید فرهنگ( آموزش و پرورش) در دست افراد صالح، به‌خصوص روحانیون صالح باشد که کودکانمان دچار خرافات نشوند. » معتقد بودند که متعصب‌های خشک مغز، ‌دشمن اسلام هستند وهرچه مراتب اجتماعیشان بالاتر باشد، ‌بیشتر ضربه می‌زنند. آیا در مورد امام (ره) از ایشان نظر خاصی را شنیده بودید؟بله. در اجتماعات کوچک و بزرگی که در اتاق آقا یا حیاط تشکیل می‌شد، افراد می‌گفتند: «آقا!خدا آن روز را نیاورد، ولی بعد از شما، ما دور چه کسی جمع شویم؟»و من خودم بارها از آقا شنیدم که می‌گفتند:«دور حاج آقا روح‌الله!» بارها و بارها می‌گفتند، «حاج آقا روح الله آدمی است شجاع و از نظر سواد، کم نظیر. » یادم هست که آقای خمینی، رحمه‌الله‌علیه، از در حیاط اندرونی می‌آمدند که در کوچه صدراعظم باز می‌شد. منزل پدر خانمشان ، مرحوم ثقفی در همان کوچه صدر اعظم بود و هر وقت منزل آقای ثقفی می‌آمدند، چندین بار، ‌آن هم صبح‌های زود به آقا سر می‌زدند. تأثیر تعامل بین حضرت امام (ره) و مرحوم آیت‌الله كاشانی را در مبارزات سال‌های بعد امام (ره) چگونه ارزیابی می‌كنید؟سال‌های سال، این دو با یکدیگر دوست و آشنا بودند. برادر من، آقای ابوالمعالی، دوازده سال از من بزرگ‌تر است. ایشان می‌گفت مرحوم آقا و مرحوم امام(ره) ، می‌رفتند میدان شوش یا نمی‌دانم کدامیک از این میدان‌ها، سوار آن ماشین‌های قدیمی می‌شدند و می‌رفتند اوشان. آنجا با هم مباحثه داشتند و عصری برمی‌گشتند، بنابراین سابقه نزدیکی امام(ره) و مرحوم آقا به خیلی عقب‌تر از زمانی بر می‌گردد که من آنها را می‌دیدم؛ البته امام(ره) جوان‌تر از آقا بودند. ولی آقا خیلی به ایشان علاقه داشتند و ارادت و علاقه امام(ره) به ایشان هم کاملاً معلوم بود و مکرر پیش آقا می‌آمدند و با هم بحث می‌کردند و بیشتر مباحثشان در باره این بود که روحانیون باید دست به دست هم بدهند و کاری کنند که ملت که در فقر ‌و فاقه به سر می‌برد، وضعیت بهتری پیدا کند. متاسفانه اکثر روحانیون از سیاست دوری می‌کردند. یکی ازدلایل علاقه مرحوم کاشانی به حضرت امام(ره) همین بود؟ بله، حضرت امام(ره) تمایلات سیاسی داشتند و آقا هم ایشان را تشویق می‌کردند که در این راه قدم بردارند. اشاره کردید که مرحوم کاشانی به مراجع و افرادی که در تعیین سیاست‌ها نقش عمده داشتند، زیاد نامه می‌نوشتند. آیا چیزی از اینهاباقی مانده است؟خیر. متاسفانه آن موقع، ‌امکان کپی گرفتن نبود، اما نزدیکان و اطرافیان ایشان ، موارد زیادی را به خاطر دارند و می‌توانند به شما بگویند. در جریان ملی شدن نفت که مذاکرات فراوانی بین مرحوم کاشانی و افراد گوناگون انجام می‌شد، آیا شما حضور داشتید و آیا بین نظرات ایشان و حضرت امام در این زمینه مشترکاتی وجود داشتند؟زیاد نبودم، ولی نکته مهمی که می‌خواهم عرض کنم این است که حضرت امام(ره) قطعاً با این جریان موافق بودند، ولی فکر می‌کردند که مرحوم آقا، زیاد به مصدق اعتماد کرده‌اند. آیا از گفتار و رفتارشان معلوم بود؟نه خیلی آشکار، ولی من این طور حس می‌کردم. البته این بعد از شکست خوردن نهضت بود، ولی یک جنبه آن که باعث پیروزی انقلاب اسلامی شد، همان درسی بود که امام از شکست آن نهضت گرفتند. موقعی که ایشان از پاریس ‌آمدند، با ایشان مصاحبه‌ای انجام و در مورد مرحوم آقا صحبتی شد. امام (ره) گفتند، «ما به ایشان گفتیم داخل سیاست نشوید. »گفته بودند من به ایشان نامه نوشتم که جنبه دیگر نهضت را تقویت کنید، ولی ایشان جنبه سیاسی را تقویت کردند. به هر حال ایشان رفتند و رئیس مجلس شدند. یک روز من در مسجد دانشگاه امام صادق(ع)، نماز ظهر و عصر را به آیت‌الله مهدوی کنی اقتدا ‌کردم. بین نماز ظهر و عصر، عرف بود که یکی از دانشجویان سخنرانی می‌کرد. یکی از آنها رفت و گفت: «امام گفتند که ما به ایشان این طور گفتیم، ولی ایشان رفت و رئیس مجلس شد. » نماز عصر را هم که خواندیم، عده‌ای از اساتید و رئیس دانشگاه دور ما جمع شدند و من به آقای کنی گفتم:« این جوان‌ها تجربه ندارند و واقعیت قضایا را نمی‌دانند. حالا فرض را بر این می‌گذاریم که هیچ کدامشان سوء نیت هم نداشته باشند، ولی یک آدمی که تجربه دارد، باید اول ببیند که اینها می‌خواهند بروند چه بگویند. » آقای مهدوی گفتند: «من واقعاً ناراحت شدم و فردا این را حتما جبران می‌کنم و واقعیت قضایا را می‌گویم». به هر حال امام(ره) بعد از مدت کوتاهی که دو باره این مطلب مطرح شد، توضیحاتی دادند که زمینه برخی از سوء برداشت‌ها را از کلام ایشان از بین برد. مسلماً منظور ایشان این نبود که روحانیون نباید سررشته امور را به دست بگیرند، کما اینکه خودشان به تهران آمدند و در اینجا اقامت کردند و سررشته امور را به دست گرفتند و روحانیون مورد اعتمادشان را هم مصدر امور قرار دادند. داشتید می‌گفتید که امام (ره) از تجربه نهضت ملی شدن نفت استفاده کردند. دار و دسته‌ای بودند که ما حالا به آنها می‌گوییم اصلاح‌طلب، بقایای جبهه ملی و امثال آنها كه گمان می‌کردند به پشتیبانی آمریكا ، مثل 28 مرداد و قضایای نفت، زیر پای روحانیت را جارو می‌کنند و کار تمام می‌شود، ولی امام(ره) با توجه به تجربه نهضت ملی شدن صنعت نفت و تکیه بر هوش سیاسیشان، اجازه ندادند این کار بشود. به نظر من، گرفتن سفارت آمریكا و دیپلمات‌ها و کارکنان آنجا، انقلاب دوم است، چون اگر این انقلاب دوم صورت نمی‌گرفت ، چه بسا انقلاب اول
پایدار نمی‌ماند. اولین خاطراتی که از فعالیت‌های سیاسی آیت‌الله‌کاشانی دارید، ‌کدامند؟قبل از اینکه من به دنیا بیایم، ایشان در عراق همراه با پدرشان، مرحوم سیدمصطفی‌کاشانی(ره) با انگلیسی‌ها جنگیده بودند. موقعی که انگلیسی‌ها عراق را تحت کنترل کامل خود گرفتند، ‌مرحوم کاشانی به اعدام محکوم شدند و لذا فرار کردند و به ایران آمدند. البته پدرشان در همان زمان‌ها فوت کردند. مادر بنده عراقی است. بنده البته از کتاب‌ها و صحبت‌های خود آقا دریافتم که سران عشایر در عراق تصمیم نداشتند با انگلیسی‌ها مبازه کنند و آقا می‌رفتند و آنها را سر غیرت می‌آوردند و می‌گفتند:«?مملکتتان است، دینتان است. » و آنها را تشویق می‌کردند که با انگلیسی‌ها بجنگند.ایشان در 25 سالگی مجتهد شدند و حتی قبل از آن هم در عراق وارد کارهای سیاسی شده بودند. فکر می‌کنم 10 ساله بودم که مرحوم آقا را انگلیسی‌ها در دوران جنگ جهانی دوم دستگیر کردند. ما رختخواب‌هایمان را کنار هم انداخته و خوابیده بودیم که یکمرتبه دیدم خانه شلوغ شد و سربازها و افسرهای انگلیسی که از نردبان آمده بودند بالا، آمدند داخل خانه و همه را‌گرفتند. یکی از انگلیسی‌ها، روی مرا عقب کشید و دید بچه‌ام و دو باره لحاف را انداخت روی من. این اولین خاطره‌ای است که دارم. ازدوره‌ای که مرحوم آقا در زندان متفقین بودند چه خاطراتی دارید؟ آیا در زندان به دیدنشان می‌رفتید؟بله، در کرمانشاه بیرون از شهر، یک چهار دیواری دو در دو بود. خشت‌ها را روی هم چیده و روی آن گل ریخته و رویش شیروانی انداخته بودند. یک سطل هم به عنوان توالت بیرون گذاشته بودند. یک آفتابه هم بود. آن تابستان خیلی گرم بود. آقا از یکی از پسرهایشان خواستند که برود با ایشان زندگی کند که خیلی تنها نباشند. ابوالمعالی ورزشکار بود و حاضر شد برود و حدود دو سال با مرحوم آقا زندگی کرد. خواهر بزرگم که فوت شده‌اند، بایک مرد کرمانشاهی ازدواج کرده بود و در کرمانشاه زندگی می‌کرد. آقا غذای انگلیسی‌ها را نمی‌خورد. خواهرم برای 24 یا 48 ساعت غذای ایشان را تهیه می‌دید و غذا را می‌بردند برای آقا. بیرون از شهر؟بله، انگلیسی‌ها اردو زده و یک چهار دیواری کوچک هم برای آقا درست کرده بودند که دویست، سیصد متراز اردو فاصله داشت و یک در آهنی بزرگ داشت که از بیرون قفل می‌خورد. یک دفعه اجازه دادند که به ملاقات آقا برویم. مرحوم مادرم بود، مرحوم خواهرم(همانی که درکرمانشاه بود)، برادرم ابوالمعالی که همان جا در زندان مقیم بود، یکی دو نفر دیگر هم بودند. کسی که غذا را برای آقا می‌گرفت و می‌ آورد، اسمش ناتان بود. تازه وارد اتاق شده و سلام و علیکی کرده بودیم که آقا مرا بغل کردند و به سینه‌شان چسباندند. خواهرم رفت دست آقا را ببوسد و کاغذی را که می‌گفتند از طرف آیت‌الله‌بروجردی است در دست آقا بگذارد که ناتان دید. او یک درجه‌دار انگلیسی بود و هیکل بزرگی هم داشت. دید و پرید که بگیرد. آقا پیرمرد بودند و نمی‌توانستند کاری بکنند. خواهرم کاغذ را انداخت در دهانش و قورت داد. برادرم، ابوالمعالی، ‌که اهل ورزش بود، در همان اتاق کوچک، هر روز ورزش می‌کرد که قدرت بدنی‌اش را حفظ کند. او ناتان را بلند کرد و زد به زمین و نشست روی سینه‌اش. قدرت بدنی او به اندازه ناتان نبود، ولی از حمله او به آقا و خواهرم چنان غیرتش به جوش آمد که او را زد به زمین. یک مقدار جلوتر برویم. از تظاهراتی که از منزل آیت‌الله كاشانی و در اعتراض به نخست‌وزیری هژیر به طرف مجلس انجام شد، ‌چه خاطره‌ای دارید؟من خودم درتظاهرات نبودم، ‌ولی افرادی را که زخمی شده بودند، ‌به منزل ما در پامنار می‌آوردند تا به آنها رسیدگی شود. آنهایی هم که جراحتشان جدی بود، می‌بردند بیمارستان. یکی از آدم‌های معروف که در آن روز مجروح شد، خاقانی بود که هیکل بسیار تنومندی داشت. من بعد از چند روز به حیاط بیرونی و به اتاق بزرگی که مجروحین را درآن اسكان داده بودند، رفتم. خون زخمی‌ها چسبده بود به دیوارها. آیا آقا به عیادت آنها می‌رفتند؟به دیدن آنها بله، ولی اینکه در بیمارستان هم به عیادتشان می‌رفتند یا نه خبر ندارم. خاطره شب بعد از تیراندازی به شاه را تعریف کنید؟که مأموران ریختند در منزل شما که آقا را بگیرند. یک عده از دوستان آقا و فامیل می‌گفتند: «آقا! حتما می‌آیند شما را می‌گیرند. در خانه نمانید. » مرحوم آقا جواب ‌دادند: «من در این کار گناهی ندارم. دست من در کار نیست. من اگر منزلم را ترک کنم و بروم، خود این کار، دلیل محکمی بر گنهکاری من می‌شود. اگر در این کار دست داشتم، خودم راپنهان می‌کردم. من که گناهی ندارم. » بنابراین حرف هیچ کس را گوش نکردند و در منزل ماندند و آنها آمدند و آقا را با لباس خانه بردند. این خاطره را با ذکرجزئیات نقل کنید. آقا یک عرقچین سرشان بود. یک پیراهن سفید بی‌یقه مخصوص روحانیون و یک شلوار زیر سفید. آنها با همین لباس آقا را از نردبان بردند نه از در خانه. آقا می‌گفتند که ایشان را شبانه، ‌در سوز سرمای زمستان، یکسره بردند قلعه فلک الافلاک خرم‌آباد. بعدا به ما اجازه ملاقات دادند. جای بسیار ناراحت‌کننده‌ای بود. یک حوض بزرگ سرد بود که پر از قورباغه بود و ما می‌ترسیدیم حتی برویم نزدیک و آب برداریم. تنها امکان استفاده از آب، همان بود. اتاق‌ها همه با تیرهای چوبی ساخته شده بودند. بعد هم که آقا را بردند لبنان. یادم هست که ابوالمعالی در خرم‌آباد با ایشان بود. کسان دیگر را
یادم نیست. درمدت تبعید ایشان در لبنان، ‌اخبارایشان چگونه به شما می‌رسید؟از طریق نامه، آن هم نه از طرق پست، بلکه توسط اشخاص، چون به پست اطمینان نداشتند. البته من خودم هیچ وقت نامه‌ای ننوشتم، چون سنم اقتضا نمی‌کرد. از استقبالی که در روز بازگشت ایشان صورت گرفت، چیزی به یاد دارید؟من ده، یازده ساله بود. مرا بردند فرودگاه. چندین ساعت طول کشید تا از فرودگاه مهرآباد برسیم به خانه. آن روزها که ماشینی در تهران نبود که ترافیک شود، ولی همه مردم تهران آمده بودند. یک بیوک سبز روباز بود و من هم عقب نشسته بودم. ساعت‌ها طول کشید و مردم گاهی ماشین را از روی زمین بلند می‌کردند. اتومبیل مال آقایی به اسم باقری بود که تاجر بود. اتومبیل موقعی که به منزل ما رسید، قر شده بود. یادم می‌آید که مرحوم آقا با بلندگو از مردم تشکر کردند. عده‌ای از سفرای خارجی به منزل ما در پامنار آمده بودند که خیرمقدم بگویند. از ارتباط فداییان اسلام با مرحوم آقا چه خاطراتی دارید؟سید حسین امامی همیشه با من بازی می‌کرد. بچه بودم. یک روز عصر رفته بودیم بیرون تهران. خودش سوار اسب شد و مرا هم جلو نشاند و تا مسافت زیادی تاخت و تاز کردیم و من بسیار لذت می‌بردم. آقا در اتاقی نشسته بودند و داشتند تماشا می کردند. روزی‌که خلیل طهماسبی پس از آزادی از زندان به دیدن مرحوم کاشانی آمد، شما هم حضور داشتید. خاطره آن روز را نقل کنید. بله. آقا دستشان را گذاشتند روی سر خلیل. موقعی که رفت، ‌بعضی‌ها گفتند: «آقا! این فرد سیاسی است. برای شما خوب نبود که دستتان را بگذارید روی سرش. »آقا گفتند: «من ملای سیاسی نیستم و از سیاسی‌بازی بدم می‌آید. » شنیدم مصدق نگذاشته بود با خلیل از او عکس بگیرند. شاید به این فکر کرده بود که ممکن است زمانی برایش مشکل درست شود. آقا به فکر خودش نبود. دائما به فکر این بود که چطور این ملت را از دست استعمار انگلیس و آدم‌های فاسد داخلی که مصدر امور بودند، نجات دهد. ایشان عکس راگرفت و به حرف کسی هم گوش نداد. وقتی حس می‌کرد باید از یک نفر خادم کشور حمایت و تجلیل شود، ملاحظه‌کاری نمی‌کرد. از حادثه سی تیر چیزی به یاد دارید؟از بهارستان تا پامنار فاصله‌ای نیست. به من اجازه نمی‌دادند جاهایی بروم که خطرناک بود. یادم هست که از صدای تیراندازی‌ها خیلی می‌ترسیدم. خیلی‌ها بودند که آن روز وحشتزده به خانه ما می آمدند. البته آقا آن روز منزل خودمان نبودند. خانه آقای گرامی بودند. و واقعه 28 مرداد؟موقعی که جریان 28 مرداد موفق شد و شاه را برگرداندند، به خانه یکی از بستگان آقا به نام مدیر نراقی در خیابان تخت جمشید سابق رفتیم. آقا چند روزی آنجا تشریف داشتند. ایشان انتظارداشتند نهضت پیروز شود و و قتی این طور شد، خیلی لطمه خوردند. آقا در نامه‌ای به مصدق به شکل تلویحی نوشته بودند که تو می‌خواهی به شکل عامه‌پسندی نفت را از انگلیسی‌ها بگیری و بدهی به آمریكایی‌ها. برای خود شما حادثه‌ای پیش آمد؟در مدرسه آنهایی که می‌دانستند من فرزند آیت الله کاشانی هستم، چند باری مرا حسابی کتک زدند و من اصلا امنیت نداشتم، به طوری که مرحوم آقا کسی را مأمور کردند با من به مدرسه بیاید، آنجا بایستد و بعدا مرا بیاورد که کسی صدمه‌ای به من نزند. به‌قدری تبلیغات مسموم علیه ایشان کرده بود که مرا که دبیرستان می‌رفتم، ‌کتک می‌زدند. کریم‌پور شیرازی روزنامه‌ای داشت و عکس آقا را به وضعیت بدی کشیده بود. از سال 1334 که آقا را دستگیر کردند و زمزمه‌ای از اعدام ایشان هم بود، ‌چیزی به یاد دارید؟ زندان قصر، بیرون از شهر بود. یک اتوبوس از افراد خانواده سوار کردند و بردند آنجا. خیلی هم معطل شدیم، ولی آخراجازه ملاقات ندادند و برگشتیم منزل. دفعه دوم که اجازه دادند، یک اتاق معمولی بود که کف آن یک گلیم بود و یک تخت کوچک و مدت بسیار کوتاهی اجازه ملاقات دادند. مأموران آنجا ایستاده بودند و اجازه نمی‌دادند حرف بزنیم. چه شد که آزاد شدند؟مراجع پا در میانی کردند. گفتند که آقای بروجردی دخالت نموده و رژیم را تهدید کرده‌اند. علت دستگیری چه بود؟ همان عکس؟بله، یکی از دلائلشان همان بود. همان کسی که وقتی رئیس مجلس بود و هنوز ایشان را ترور شخصیت نکرده بودند، ماشین‌ها برایش ردیف می‌ایستادند، بعدها که می‌خواستیم ایشان را ببریم دندانپزشکی، مدت‌ها باید می‌ایستادیم تا یک تاکسی پیدا شود وایشان را ببریم. یک دفعه از دندانپزشکی برمی‌گشتیم، خانمی داشت بی‌حجاب در خیابان استامبول راه می‌رفت. راننده تاکسی که می‌دید آقا لباس روحانی دارند، شروع کرد با صدای بلند به آن خانم متلک گفتن و حرف‌های نامربوط زدن. فهمیدم که مرحوم آقا را می‌شناسد و می‌خواهد به این صورت، به ایشان توهین و ایشان را ناراحت کند. از ادامه فعالیت‌های ایشان پس از آزادی، چه خاطره‌ای دارید؟ دکتر امینی و بعضی از وزیرانش آمدند منزل یکی از دامادهای آقا به اسم دکتر عندلیبی. اینها می‌گفتند که باید واقع‌بین بود و کار دیگری نمی‌شود کرد. ارتباط با انگلیس را می‌گفتند واقع‌بینی. مرحوم آقا‌گفتند: « شما بروید کارخودتان را بکنید ، ‌من هم هر چه را که وظیفه‌ام هست، انجام می‌دهم. » وعلیه تجدید رابطه با انگلیس و قرارداد کنسرسیوم اعلامیه دادند. یک مورد جالب الان یادم آمد. یک بار هم برادرم آقا مصطفی رفته بود دیدن نیکسون که آن موقع معاون رئیس جمهور آمریكا بود و آمده بود ایران، آقا اعلامیه دادند که این دیدار از طرف من نبوده و من رضایت نداشته‌ام. ملاحظه پدر و فرزندی را هم نمی‌کردند؟ ابداً. وقتی چیزی خلاف اصول بود، ملاحظه هیچ چیز را نمی‌کردند. آقا مصطفی خیلی از این اعلامیه آقا ناراحت شده بود. یادم هست که آقا در اتاق بالاخانه نشسته بودند و آقا مصطفی هم آمد و حسابی از این اطلاعیه آقا
دلگیر بود. بعد از فوت آقا مصطفی، ‌واکنش آقا چگونه بود؟فوت ایشان کاملاً مشکوک بود. یادم هست هر شب جمعه با مرحوم آقا می‌رفتیم مقبره او در شاه‌عبدالعظیم. بعد از واقعه 28 مرداد که فعالیت‌های سیاسی ایشان حجم کمتری پیدا کرد، ‌زندگی روزمره‌شان چگونه می‌گذشت؟آن روزها من در دبیرستان بودم و فکر و ذکرم رفتن به خارج برای ادامه تحصیل بود و زیاد چیزی یادم نمی‌آید. آ نچه که از دستشان بر می‌آمد، انجام می‌دادند. فقط یادم هست که نامه‌ای به دبیر کل سازمان ملل، داك هامر شولد، نوشتند‌ و از غیر قانونی بودن قراردادهای دولت زاهدی با خارجی‌ها صحبت کردند. هر چند نتیجه‌ای نداشت. دولت که نمی‌گذاشت ایشان فعالیتی کند. تبلیغات هم به‌قدری سنگین بود که همه از آقا روی گردانده بودند. یک جا گفته بودند: ریش آقا را که بالا بزنی، نوشته است:«Made in England» تبلیغات واقعا سنگینی بود. از مسافرت‌هایی که با آقا رفتید، بگویید. سفرهایی که می‌رفتند اغلب مرا می‌بردند. مکه هم که می‌خواستند بروند، گفتند: « به جدم اگر بالغ بودی، من خودم می‌گفتم بیا، ولی الان آنجا هوا گرم است و حالا هم که حج برای تو واجب نیست. »شما چندسال خارج از کشور بودید؟رشته تحصیلی‌تان چیست و چه سالی برگشتید؟دکترای اقتصاد از دانشگاه ایالتی کالیفرنیا هستم. از سال 1337 تا 1346 آنجا بودم ودراواخر 1348 برگشتم. در ایران چه کردید؟بارها در آمریكا از طرف سرپرستی نامه نوشتند که مملکت به شما نیاز دارد و از نظر مالی هم تأمین خواهید شد. وقتی برگشتم، بلافاصله بانک مرکزی مرا استخدام کرد. از نظر مالی هم تأمین بودم. بعد از مدت کوتاهی هم دانشگاه شهید بهشتی برای تدریس دعوتم کرد. دردانشکده علوم سیاسی و اقتصاد
تدریس می‌کردم. چه مدت؟پنج سال، ولی کار اصلی‌ام در بانک مرکزی بود. در چه سمتی؟کارشناس اقتصادی بودم. دنبال سمت نبودم. دایره‌ای بود که رابط بین بانک مرکزی و بانک‌های تجارتی بود. البته بانک‌های تخصصی مثل کشاورزی و صنعت و معدن را هم شامل می‌شد. چه شد که آموزشگاه زبان را راه‌اندازی کردید؟در سن 47 سالگی با 20 سال سابقه بازنشسته شدم. دانشگاه را هم بعد از انقلاب فرهنگی رها کردم. مدتی در دانشکده امور بین‌الملل، وابسته به وزارت امور خارجه، زبان تدریس می‌کردم تا زمانی که آموزشگاه زبان را با توجه به تجربیاتی که در این زمینه دارم،
راه‌اندازی کردم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار