کد خبر: 210793
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۷
روایت بازمانده تاسوکی از شب حادثه
روزی که خبر دستگیری عبدالمالک ریگی یک چشممان را به شوق و چشم دیگرمان را از اندوه جنایت‌هایش، اشک آلوده کرده بود، مردی مهمان تلفنی شبکه خبر شد تا از جنایت‌های ریگی بگوید. کسی که از سویی فرماندار زاهدان بود و از سویی یکی از سه بازمانده جنایت معروف و دلخراش تاسوکی. مردی که آن شب به طرز معجزه آسایی نجات یافت تا هم حسرت شناسایی نشدنش بر دل سیاه ریگی بنشیند و هم راوی درد و رنج و جنایت باشد.
محمد نوری، فرماندار زاهدان، یادگاری از سرزمین‌های دفاع مقدس است؛ در عملیات خیبر و در جزایر مجنون، شیمیایی شده، در والفجر 8 و کربلای 5 هم مجروح شده و انگشتانش را در خاک مقدس آنجا جا گذاشته و حالا در جبهه دیگر، افتخار جانبازی یافته. وقتی به دیدنش رفتیم یک هفته‌ای از دستگیری ریگی می‌گذشت و دو سه روزی از سمت جدید ایشان که او را به طبقه سیزدهم ساختمان وزارت کشور در تهران کشانده بود.
او حالا مدیر کل تقسیمات کشوری وزارت کشور است و وقتی می‌گوییم شکسته‌تر از 45 سال سنش است، شاید برای سختی کار در سیستان به خنده می‌گوید که: این تهران شما، شکسته ترم می‌کند!
نشستیم، شنیدیم و نوشتیم؛ بخوانید با این توضیح که 25 اسفند، پنجمین سالگرد شهادت شهدای مظلوم تاسوکی است.

از شرح واقعه آن شب شروع کنیم؛ شبی در محور زابل – زاهدان و در منطقه‌ای موسوم به تاسوکی.
همان طور که در سی دی توزیع شده توسط گروهک هم ریگی عنوان کرده بود که جنایتی، جالب اینکه از همین لفظ جنایت هم استفاده کرده بود! که این جنایتی که امشب به وقوع خواهد پیوست،‌انتقال یک پیام است. خود آنها اعلام کردند که ما مردم بی‌گناه را در اینجا خواهیم کشت!
توجیه‌شان برای این کار چه بود؟
به زعم آنها، بخشی از افرادی که در مسیر مبارزه با مواد مخدر و مبارزه با اشرار دستگیر و بعضاً اعدام می‌شدند، افراد بی‌گناهی بودند که کشته می‌شوند. می‌گفتند ما باید به تلافی خون آنها، امشب در این جاده یک عده آدم بی‌گناه را بکشیم! این موارد در آن سی دی کاملاً‌ روشن بیان می‌شود.
این سی دی چه زمانی توزیع شد؟
این سی دی قبل از حادثه ضبط شده بود، ولی بعد از اینکه اتفاق افتاد به صورت گسترده توسط گروهک توزیع شد.
خود عبدالمالک ریگی در آن فیلم صحبت می‌کرد؟
بله؛ توضیح می‌داد که قرار هست اینجا چه بکینم. طراحی اینها همین بود که بیایند در مسیری که کمترین فاصله را با مرز داشت تا بعد از اجرای این نقشه تروریستی، در کوتاه‌ترین زمان بتوانند خاک ایران را ترک کنند.
اینها در شب حادثه از پوشش نیروی انتظامی استفاده کرده و در قالب یک پست ایست و بازرسی مردم را متوقف می‌کردند و بعد هم سعی در شناسایی افراد داشتند که اگر پاسدار یا از مسؤولان سیاسی – اجرایی هستند، به گروگان ببرند تا در مواجهه‌های بعدی بتوانند از آن استفاده کنند. اینها مردم را آوردند یک جا جمع کردند و از هر قشری در آنجا بود. بعد شهدا را که ما می‌دیدیم از نوجوان 14 ساله‌ دانش‌آموز بود تا پیرمرد محاسن سفیدی که هیچ شغل و منصب خاصی نداشت. بازاری، روحانی، دانش‌آموز، کارگر و خلاصه همه جور فردی آنجا بودند.
ما هم به عنوان فرماندار، در همان مسیر حضور داشتیم. مراسم یادواره شهدایی در زابل بود که ما از آنجا بر می‌گشتیم همراه با تعدادی از دوستان و همکاران...
یعنی اینها تعمداً زمانی را انتخاب کرده بودند که مهمانان یادواره که مسؤولان استان هستند، در مسیر باشند؟
نه؛ با توجه به صحبت‌هایی که در ابتدای همان سی دی که عرض کردم، اعلام می‌کنند،‌انتخاب مکان و زمان کاملاً تصادفی بود. اگر طراحی شده و با علم به این مطلب بود، باید تعدادی از مسؤولان در بین شهدا یا گروگان‌ها وجود می‌داشتند. بعد از این حادثه خبر پچید که فرماندار زاهدان هم در این قضیه مجروح شد و گروهک ریگی متوجه شدند که داستان چه بود، آمدند ژست گرفتند که ما با علم و اطلاعات کافی آمدیم. قصدشان این بود که یک احساسی را منتقل کنند که گروهک ما مثلاً‌ یک تشکیلات و برنامه متقنی دارد و ... در حالی که واقعیت این نبود و آنها حتی نتوانستند من را شناسایی کنند.
کارت شناسایی همراه شما نبود؟ شما را نگشتند؟
ما در صف ایست و بازرسی که قرار گرفتیم، به لحاظ پاره‌ای از پارامترها و براساس تجربه، تشخیص دادیم که این قواره، قواره ایست و بازرسی رسمی نیست.
ضمن اینکه براساس شناختی که از محور داشتیم، اماکن ایست و بازرسی را می‌شناختیم. از همین جهت ما هویتمان را هویدا نکردیم و در اولین فرصت‌، مدارکی را که می‌توانست هویت ما را روشن کند، بخشی را در ماشین گذاشتیم و بخشی را لای بوته‌ها ریختیم. کسی متوجه هویت شغلی ما نشد؛ گرچه به سیما و تیپ ظاهری ما سه نفر مشکوک شده بودند. بعداً که ریگی متوجه می‌شود که فرماندار زاهدان در آن قضیه بوده، گروگان‌ها بعد آزادی برای ما تعریف می‌کردند که نیروهایش خودش را توبیخ می‌کرد. چرا که در شب حادثه، ریگی بارها پرسید که آن سه نفر ریشی! کجا هستند و نیرویش هم ما را با سه نفر دیگر اشتباه گرفته بود و می‌گفت برویم جلوی ماشین‌ها! تا آخر هم ریگی با این ذهنیت که آن سه نفر را با خودش برده، مسیر را طی کرد.
وقتی دست‌ها و چشم‌ها را بستند و ما روی زمین افتاده بودیم، نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که اینها مستأصل شدند و یک شتابی گرفتند. شاید احساس خطر کردند که هر آن ممکن است نیرویی برسد. در همان شتاب، ریگی دستور داد که گروگان‌هایی را که جدا کردند، ببرند و بقیه را هم کارشان را تمام بکنند که مترادف آن در ذهن ما این بود که می‌خواهند ما را به رگبار ببندند. برای همین شهادتین را خواندیم و رگبارها از چند سو به سوی مردم آغاز شد.
فقط آقایان در این جمع بودند دیگر؟
بله؛ خانم‌ها را همان لب جاده که ماشین‌ها را متوقف کرده بودند، نگه داشتند. به نوعی در فرهنگ استان هست که الحمدالله خانم‌ها را در این حکایت‌ها دخیل نمی‌کنند. از آن طرف هم مأموران دولتی تلاش می‌کنند تا حد ممکن، به حریم خانم‌ها در رابطه با پیگیری پرونده‌ها ورود پیدا نکنند. یعنی یک بحث تقریباً دو طرفه است.
البته برادر عبدالمالک،‌متأهل بود. عبدالحمید، از شیعیان زن گرفته بود. مغازه‌ای در بازار زاهدان داشت که در رفت و آمد مشتری‌ها، باب آشنایی با این خانم را باز می‌کند و بعد به دنبال آن چند سالی را در تهران مشغول کار می‌شود و همان سال‌ها با این خانم و خانواده‌اش بیشتر آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند. بعد از مدتی هم به پاکستان می‌رود. برادر خانمش، این خانم را می‌آید که به زاهدان ببرد. آنجا معلوم نیست با چه نیتی، حکم دادند که این آقا (برادر خانم عبدالحمید) باید کشته شود که با آن شقاوت که تصاویرش از شبکه‌های ماهواره‌ای پخش شد، سر او را می‌برد. بعد هم با تسلط فکری که روی برادرش داشته حکم می‌دهد که خانم تو جاسوس نظام جمهوری اسلامی است و باید او را بکشی! به رغم اینکه 2 فرزند هم از او داشته که تازه متولد شده بودند، خود عبدالحمید همسرش را در خواب و در کنار فرزندانش، با گلوله می‌کشد.
بعد از اینکه مردم را، به رگبار بستند چه اتفاقی افتاد؟
اینها نوای الله اکبر و بسم‌الله و ... داشتند. گلنگدن‌ها را کشیدند و همه را به رگبار بستند. در این مواجهه اولیه 6-5 گلوله به من اصابت کرد؛ پاشنه پا، زانو، کمر، دست که موجب باز شدن چسب دستم شد. بعد باز صدای اینها می‌آمد که یکی‌شان گفت می‌خواهم بروم و تیرخلاص بزنم. تصور ذهنی این بود که نفر به نفر خواهند آمد و گلوله ای در سر افراد خواهند زد. باز ما شهادتین خواندیم و راضی بودیم به رضای خدا. منتها چون فرصتی نداشتند، یک رگبار دیگری بستند که از سینه به بالا اصابت کرد و اکثر شهدا در سرشان خورده بود. دو تا گلوله هم، یکی نزدیک شانه و یکی نزدیک قلبم، در این مرحله خورد.
بعد هم دیگری صدای دور شدن خودروها بود و از قسمت جاده هم، صدای گریه و شیون زن‌ها که صدای تیراندازی را شنیده بودند و می‌توانستند حدس بزنند که چه اتفاقی افتاده است. من در ابتدا شعله آتش ماشین‌ها را دیدم، صدای شیون زن‌ها هم می‌آمد. دو طرفم را نگاه کردم که به خاطر گلوله‌ها گرد و خاکی بلند شده بود و بعد خونی که زمین را پر کرده بود که چون در زمستان هم بود، بخاری از خون بلند می‌شد؛ صحنه‌ خاصی بود که در نگاه اول،‌ شاید تصویری از کربلا را تداعی می‌کرد.
من صدایم را بلند کردم که «کسی زنده هست؟» یکی از دوستان صدایش بلند شد که من زنده‌ام و بعد هم یکی دیگر.
موبایل‌ها را برده بودند. حتی در ابتدای امر به مردم می‌گفتند پولی، طلایی همراه ندارید که به ما بدهید! در ذهن دله دزدها متبادر می‌شدند. ما بعداً متوجه شدیم همه اینها عضو گروهک ریگی نبودند؛ یک تعداد، افرادی بودند که اجیر شده و مزدور بودند که حالا ما یک راهی را می‌بندیم، بعد هر چه کاسب شدیم، یک درصدی هم به شما می‌دهیم. اینجا شاید از ابتدا به این قصد که بیایند یک عده انسان بی‌گناه را بشکند، نیامدند. کما اینکه در حادثه دارزین که بعد از این حادثه در مسیر جاده بم اتفاق افتاد، بعد از دستگیری عوامل حادثه، بخشی از آنها در اعترافاتشان داشتند، می‌گفتند که به ما گفته شده بود که اینها یک عده مشرک و خارج از دین هستند و شما برای ثوابش اینها را می‌کشید! اما وقتی در دارزین، آن عده‌ای که گرفته بودیم، فهمیدند که قرار هست به رگبار ببندیمشان، صدای شهادتینشان بلند شد. این فرد می‌گفت خود ما تقریباً یکه خوردیم که چطور اینها اگر مشرک هستند اشهد ان لا الا اله الله و اشهد ان محمد رسول الله می‌گویند. نتیجه اینکه خیلی از اینها مزدور بودند.
چطور موفق شدید که خبری از خودتان به دیگران بدهید؟
من خیلی با فضای گلوله و خون و قطع عضو بیگانه نبودم. من چند مرحله در عملیات‌های مختلف در دفاع مقدس مجروح شدم و لذا در آن صحنه هم براساس تجربیاتی که داشتم، توانستم صحنه را مدیریت کنم.خوشبختانه آقای نشاطی دو تا موبایل همراه داشتند که یکی از آنها مانده بود و با آن تماس گرفتیم با زابل و زاهدان. البته تماس به سختی صورت گرفت؛ دست‌های ما مجروح بود و به محض اینکه می‌خواستیم شماره‌‌ای را بگیریم، صفحه موبایل پر از خون می‌شد...
ماشین‌های عبوری نمی‌ایستادند؟ خانم‌ها که کنار جاده بودند و آتش سوختن ماشین‌ها هم هویدا بود...
ماشین‌های عبوری می‌ایستادند، ولی کسی سمت ما نمی‌آمد. آدم‌هایی بودند که سلاح نداشتند و طبیعی بود که با دست خالی بترسند. ما تلاش کردیم و نفر سومی را که حالش از ما دو نفر بهتر بود، تشویق به رفتن به سوی جاده کردیم تا آنها خبردار شوند که اینجا دیگر از اشرار خبری نیست. با رفتن ایشان، افراد به سمت ما آمدند و طبیعی بود که حتی آقایان با دیدن صحنه و اینکه 30-20 نفر آدم به زمین افتادند و خون جاری هست و ... در ابتدا شروع به گریه کردند و بر سرشان خاک ریختند. من با استفاده از تجربیات دفاع مقدسم،‌خواستم که کت یا پتویی بیاورند، مجروحین را در آن قرار دهند به سمت جاده ببرند. نبض‌ها را چک کنند که اگر کسی زنده هست، متوجه شویم و ... آمبولانسی که مریض به زاهدان برده بود و خالی برمی‌گشت، به کمک ما آمد و بقیه را هم با هر وسیله‌ای بود،‌ به بیمارستان رساندند. بیمارستان هم خبردار شده بود و پرسنل برای پذیرش ما آماده بودند. من بعد از ورود به بیمارستان از هوش رفتم. پزشکان معتقد بودند زنده بودن من با توجه به حجم بالای مجروحیتم، با مسائل پزشکی قابل توجیه نیست و در واقع به یک معجزه شبیه است. دو روز بعد، در حالی که در کما بودم به تهران منتقل شدم و در حالت خوف ورجای مردن یا زنده ماندن، سرانجام ماندم! 20 فروردین از بیمارستان مرخص شدم و یک ماه بعد هم مجدداً به سرکار رفته و مشغول شدم!
چرا این قدر زود به کار برگشتید؟
احساس خودم این بود که اینجا جبهه دیگری است و جهاد دیگری همانطور که در دفاع مقدس بعد هر مجروحیتی، بچه‌ها به محض رسیدن به یک بهبودی نسبی، به جبهه بر‌می‌گشتند، من هم با همین نگاه، مجدداً برگشتم و چهار سال دولت نهم را به عنوان فرماندار کنار و همراه مردم بودیم. در این دوران فاصله میان مردم و مسؤولان خیلی کم شد و مردم ما را از خودشان می‌دانستند. دوستان می‌گفتند تو دیگر برو و استراحت کن ولی در آن شب‌هایی که تازه از بیمارستان مرحض شده بودم، خانواده شهید کیخواه‌نژاد که پسر جوانشان آنجا شهید شده بود، به ملاقات من آمده و مادر شهید که خود داغدار بود می‌گفت: الحمدالله که شما زنده‌اید. شکر که اگر بچه‌هایمان رفتند، شما هستید که بتوانید به این مردم خدمت کنید. درمقابل این منطق، من چه می‌توانستم بگویم؟! اصلاً لحظه‌ای اندیشیدن به اینکه برویم کنج عافیتی را برگزینیم و نگاهمان را به سمتی غیر از نگاه جهادی و احساس در سنگر بودن معطوف کنیم، به نظر من خیانتی در حق خون شهدا بود یا وقتی پدر شهیدی که ما باید به دیدنش برویم، می‌آید فرمانداری و می‌گوید بچه‌های ما، فدای شما! به این اعتبار هست که شما دارید به این کشور خدمت می‌کنید. مقابل این منطق چه می‌شود گفت؟! یا مثلاً خانواده شهید شهریاری که فرزند پاسدارشان در حادثه انفجار اتوبوس شهید شد و فرزند دیگرشان هم در دفاع مقدس به شهادت رسید. وقتی به منزلشان رفتیم، پدرشان،‌پدر دو شهید می‌گوید: خود من حاضرم لباس بسیج به تن کنم و برای صیانت از شما بیایم تا بتوانید به مردم خدمت کنید. این منطقی بود که هم به ما روحیه می‌داد و هم تکلیف ما را سخت‌تر می‌کرد و هم ما یقین داشتیم که این ظلم پایدار نخواهد بود و یقیناً حق این شهدا دامنگیر این ملعون و گروهکش خواهد شد.
قدرت گروهک هم کم می‌شد به تدریج. اینکه رویکرد گروهک از عملیات‌های بمب‌‌گذاری به سمت عملیات‌های انتحاری می‌رفت، مؤید همین مطلب بود، چرا که عملیات انتحاری از نظر نظامی فاقد ارزش نظامی است. این نشان‌دهنده این بود که قدرت نظامی و قدرت طراحی عملیاتی از اینها سلب شده است و فقط برای ابراز وجود می‌تواند به سمت عملیات‌های کور برود.
سرنوشت گروگان‌ها چه شد؟
فاجعه تا‌سوکی ابتدای کار فرامنطقه‌ای عبدالمالک ریگی بود و او داعیه نجات مردم بلوچ و بعد کل مردم ایران را داشت. به عنوان رهبر جنبش مردمی ایران بعد همه جریان‌های ضد‌انقلاب سلطنت‌طلب‌ها، ملی‌گراها، منافقین، سرویس‌های اطلاعاتی و... چون احساس کردند روحیه جاه‌طلب این آدم، می‌تواند اهداف آنها را پیش ببرد، حمایش کردند، بنابراین در آن زمان، عبدالمالک یک ژست روشنفکرانه داشت که ما هم با تکیه بر همین ژست ریگی، فضا را به سمت فشار بر گروهک پیش بردیم. مثلاً گروگانی که دانشجو بود،‌ تشکل‌های دانشجویی اعتراض می‌کردند، یکی دیگر مسؤول حراست هلال احمر بود که از جنبه مردمی هلال‌احمر استفاده می‌کردیم و... فقط یکی از گروگان‌ها را که پاسدار بود، شهید کردند.
به نظر می‌رسد با شخصیت‌سازی کاذب اطرافیان و حامیان ریگی از او و القایش به ریگی، واقعاً این شبهه برایش به وجود آمده بود که آدم بزرگی است!
اصولاً همه جنایتکاران تاریخی، روی این ویژگی‌ها مشترکند؛ عقده‌های خودبزرگ بین دارند. آدمی که سابقه شرارت دارد، درس نتوانسته بخواند،‌مال و ثروت و موقعیت اجتماعی هم ندارد، برای اینکه بتواند خودش را مطرح کند، تنها زمینه شرارت برایش وجود داشته است. دلیل تهیه و توزیع فیلم از صحنه‌های جنایت را چه می‌دانید؟
فیلم گرفتن و پخش کردن هم به نوعی لطف‌ خدا بود. مثلاً در حادثه کربلا اگر مجلس یزید تشکیل نمی‌شد، هیچ‌ وقت جمعی از بزرگان قوم نبودند که حضرت زینب(س) و حضرت سجاد (ع) بتوانند آن افشاگری‌ها را انجام دهند و حافظ ملتی را از غبار فراموشی بزدایند. این جلسه نقطه آغازی برای افشای جنایات یزید بود. فرض می‌کنیم این سی‌دی پخش نمی‌شد، چقدر ما باید تلاش می‌کردیم تا اهل سنت را که آدم‌های نیک و صالحی هستند و متدین و علاقه‌مند به نظام، قبول کنند که این آدم جنایتکار است. بعضی نمی‌پذیرفتند و می‌گفتند می‌خواهید اهل سنت را بد نام کنید. اما پخش سی‌دی زحمت ما را کم کرد، البته ریگی به دنبال این بود که با پخش سی‌دی اوج وحشت را در استان گسترده کند تا همه مستأصل شوند، استان را رها کنند و ترس از این آدم ایجاد شود که البته به علت استقامت مردم، این اتفاق نیفتاد. قصدش ایجاد جنگ بین شیعه و سنی بود که مردم با فهم و درک بودند و بزرگان و شخصیت‌ها تأثیرگذار و مسؤولان استان هم همه در کنار هم ایستادند و مانع شدند. بعد از توزیع سی‌دی یا جنایت انتحاری در مسجد علی‌بن ابیطالب و هنگام اقامه نماز،‌ انزجار اهل سنت و بلوچ‌ها از ریگی، بیشتر از انزجار شیعیان از این ملعون بود، چرا که آنها معذب هم بودند. خودمان را یک لحظه جای آنها بگذاریم، کسی که از نظر قومی یا مذهبی، انتصابی به ما دارد و جنایتی بکند، ما هم که این اشتراک را داریم، زجر می‌کشیم، حتی در دستگیری ریگی، اهل سنت ما و عزیزان بلوچ ما به مراتب بیشتر از ما خوشحال شدند. ریگی در واقع لکه ننگی بود ضمن اینکه ریگی خودش نیامده بود که خودش هم بخواهد برود و قطعاً مترصد این هستند که باز افراد جریانات دیگری را جایگزینش کنند. چون سرانجام آنها حیات خودشان را در آشوب و ناامنی می‌بینند.
گروه‌هایی را داشتیم در منطقه که قاچاق مواد مخدر انجام می‌دادند ناامنی به وجود می‌آوردند ولی از بین رفتند چرا گروهک ریگی توانست چند سال به حیات خودش ادامه بدهد؟
گروه‌هایی که داخل جغرافیای مرزی ما بودند،‌در کوتاه‌ترین زمان توانستیم آنها را ردیابی و دستگیر و پرونده‌هایشان را مختومه کنیم.
این گروهک داخل جغرافیای ما مستقر نبود، ضمن اینکه باز اگر نگاه بکنیم، دیگر از سال 85به بعد داخل خاک ما هیچ عملیات موفقی نداشته است، دو سه مورد هم که بوده همین عملیات‌های انتحاری‌ها بوده که ارزش نظامی‌ ندارد، بنا براین طولانی شدن این داستان از سویی برمی‌گشت به سرویسی که از آن طرف به آن داده می‌شد، بالاخره آمریکایی‌ها، انگلیسی‌ها و... وقتی این سوژه را به دست آوردند، طبیعی بود اجازه ندهند که به راحتی از دست برود، بنابر این سرمایه‌گذاری کردند، هم کمک فکری به او دادند،‌هم کمک تسلیحاتی، هم کمک مالی و هم آموزش‌هایی که بتواند تقریباً یک جورهایی خودش را نگه دارد وگرنه نه سن و سال این آدم،‌ نه قد و قواره این آدم به حدی نبود که اینقدر مختومه کردن پروند‌ه‌اش بخواهد طولانی شود. طبیعتاً خداوند بالاترین دست‌هاست و دست انتقام الهی بالاتر از همه این دست‌ها بود.
چه زمانی و چطور متوجه دستگیری عبدالمالک ریگی شدید؟
بعضی از دوستان که خبردار شده بودند،‌ چون می‌دانستند ما مترصد این مبحث هستیم، زنگ زدند و خبر دادند، منتها خبر گسترده را ساعت هفت تلویزیون اعلام کرد.
چه احساسی داشتید وقتی که شنیدید؟
من وقتی شنیدم، به یاد شهدای مظلوم افتادم و اشکم جاری شد و خداوند را شکر کردم، به لحاظ قدرت برتر خدا.
شما ببینید مادرزن عبدالحمید در مواجهه با او می‌گوید: امام رضا(ع)، امام رضا(ع) نخواهد بود، من مادر دو شهید نخواهم بود، من زن نخواهم بود!‌ اگر نتوانم با ناله‌ها و نفرین‌هایم، با آه خودم، شما دو نفر را به دامن محکمه الهی بکشانم. الحمدالله امام، یکی از شما را که آورده (عبدالحمید)، امیدوارم دومی هم که خود مالک باشد زنده بیاید. اینها باورهای دینی ماست، در چنین مواقعی است که ما عینیت این باورها را می‌بینیم و من در لحظه‌ای که این خبر را شنیدم آن آرامشی را که احساس کردم، بعد از این داستان برای بعضی از مادران شهدا ایجاد خواهد شد. چند تا مادر شهید را می‌شناسم که با اینکه الان 4ـ3 سال است که از این حادثه می‌گذرد، هنوز اشکشان خشک نشده، هنوز اخباری که ما داریم، صبح تا شب کار اینها گریه است. من احساس می‌کنم که شاید این دستگیری و محاکمه‌ این ملعون یک مرهمی باشد بر قلوب جریحه‌دار این مادران .
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار