
«از همه نگارندگان حوادث جنگ و همه کسانی که توان انجام وظیفه در این مهم را دارند، درخواست میکنم از ثبت و ضبط جزئیات این دوران غفلت نکنند و این گنجینه تمام نشدنی را برای آیندگان به ودیعه بگذارند»... این توصیه حضرت امام(ره) شاید بهترین انگیزه باشد برای جمعی از خبرنگاران مطبوعات و خبرگزاریها که چند روز مانده به تحویل سال و در گرما گرم گرفتاریهای شب عید، ترک خانه و خانواده کنند و بیایند به زیارت جبهههای جنوب و دستبوس رادمردان ارتشی که برخی یگانهایشان در این بیست ساله بعد از پایان جنگ هم، منطقه عملیاتی جنوب را خالی نکردهاند.
شنبه- 15 اسفند- از لشکر تا دزفول
شامگاه جمعه 14 اسفندماه، یک توپولف روسی، گروه خبرنگاران و تصویربرداران- که از نیروی زمینی ارتش مأمور شدهاند- را به همراه سروان سعید امیری، مسؤول خبر و اطلاعرسانی نیروی زمینی ارتش، از فرودگاه مهرآباد تهران تا اهواز با چاشنی دلهرهای خفیف از ترس سقوط میبرد. آنجا هم یک سرهنگ با قامتی رشید، به استقبال ما میآید. جمعی رکن 3 قرارگاه ارتش در جنوب است و در تمام طول سفر مثل پدری مهربان، همراهمان میشود.
صبحگاه شنبه، پانزدهم، ساعت 7 و نیم فضای لشکر 92 زرهی اهواز پذیرای ما میشود تا در جمع فرماندهی قرارگاه جنوب و لشکر 92 و همچنین برخی دیگر از افسران ارشد حاضر شویم و سفرمان شروع شود. چیزی شبیه یک افتتاحیه. فرمانده ارشد ارتش در منطقه جنوب، امیر سید علی محرابی، توضیحاتی پیرامون وضعیت جغرافیایی، تاریخی، امنیتی و اقتصادی استان خوزستان و یگانهای حاضر در منطقه میدهد و شرحی از اهداف این سفر از سوی سروان امیری بیان میگردد. خبرنگاران هم تک به تک خودشان را معرفی میکنند.
حرکت از مقر لشکر به سمت شمال رود کرخه و پل نادری اولین جایی است که از مینیبوس پیاده میشویم تا سرهنگ علیرضا پوربزرگ (وافی) در مقابل دوربین و ضبط صوتهای ما از حماسههای ارتش در شرق رودکرخه و نگهداری پل نادری بگوید. قبل از پل هم قطعهای از جاده را به اندازه طول باند پرواز یک هواپیما دو بانده کردهاند، برای روز مبادا. این را که میگوید یاد فیلمهایی میافتم که در آن، ارتفاع هواپیماهای دشمن آنقدر پایین میآمد که انگار میخواست بنشیند روی خانه مردم.
بیدرنگ به سمت دژ عین خوش میرویم و آنجا کسانی را میبینیم که مشغول کارند. سرهنگ اسماعیلی و سرهنگ پور بزرگ از جواب دادن در مورد آنها طفره میروند و ما هم به خاطر مسائل حفاظتی، سؤال پیچشان نمیکنیم. سریع برمیگردیم به قرارگاه تاکتیکی ابوغریب که تحت فرماندهی تیپ 72، با هماهنگی سرهنگ اسماعیلی تجهیزات پاکسازی مین را آوردهاند برای نمایش به ما. فرمانده گردان مهندسی توضیحاتش را میدهد و امیر، سرتیپ دو محبوب قربانی حرفهایش را تکمیل میکند. خاطرات خوبی از همین پایگاه دارد اینکه زمان جنگ در همین منطقه بوده است. قبل از غروب در مهمانسرای قرارگاه جنوب در دزفول هستیم و نماز مغرب و عشا را در مرقد سبز قبا وصل میکنیم به گشت و گذاری کوتاه در اطراف حرم.
یکشنبه- 16 اسفند- از شوش تا میشداغ
اولین مقصد روز دوم سفر، شوش دانیال و زیارت پیامبری است که در آن، زیر گنبد مخروطی سفید رنگش خوابیده. ثواب زیارتش با زیارت حضرت علی(ع) در حدیثی از آن حضرت، برابر دانسته شده و با عنوان «برادر» خوانده شده است. از شوش تا فکه 67 کیلومتر است ولی بین آن، یادمان عملیات فتحآلمبین، راهمان را کج میکند. جادهای که آسفالت تازهاش هر رانندهای را به وجد میآورد و پس از آن کانالی که باید از آن بگذریم تا به مزار شهدای گمنام برسیم. در راه هم اکوهایی گذاشتهاند که با گونی استتار شده و صدای مکالمات بیسیم و فرماندهان و نوای توپ و تانک از آن پخش میشود.
قبل از ظهر میرسیم به مقر گردان 165 پیاده مکانیزه که به پایگاه مریم هم معروف است. میگویند مریم رجوی این پایگاه را برای هدایت منافقین ساخته که بعدها آزاد شده و حالا برای هدایت و فرماندهی نیروهای مرزبان در منطقه فکه از آن استفاده میشود. بین 2 نماز ظهر و عصر به امامت روحانی جوانی که نامش حسین قانعی است، سرهنگ 2 اللهیار فریدونی میایستد و از رشادتهای ارتش در این منطقه میگوید. بعد از ناهار هم ما را میبرد به پایگاه شناسایی گردان 165 که در آنجا سربازان، آماده رزم با لباس تکاوری، برنامه آمادگی روحی و جسمی و نشست پهلوانی را همراه بانبرد سرنیزه و پرش از دایره آتشین برایمان اجرا میکنند. یاد عملیات ژانگولر میافتم. استوار دوم، علیرضا خیری فرمانده پایگاه است که انرژی و عشق از چشمانش هویداست. با همکارانش استوار دوم، بهروز دادستانی و گروهبان یکم صادق غلامی هم صحبت کوتاهی میکنیم تا وضعیت مرزبانان دستمان بیاید.
مقتل شهید آوینی و 120 شهید را پشت سرمیگذاریم تا زودتر به میشداغ برسیم. سرهنگ پوربزرگ اما از خیر جاده فانوس نمیگذرد. همه را پیاده میکند تا بگوید که چگونه این جاده از میان رملها و جنگل عمقر به نحوه ساخته شد که دشمن متوجه نشود و نیروهای خودی بتوانند نیرو و تجهیزاتشان را جابهجا کنند. پادگان میشداغ به رزمهای شبانهاش معروف است و قرار شده بود که قدری از انفجاراتش را قبل از غروب برایمان اجرا کنند که برگزاری محفل انس با قرآن بر آن مقدم شد. بعد از مراسم فقط عدهای از تکاوران عملیات راپل را انجام میدهند و از یکی از صخرههای بلند با سیم رابط به دکل روبه رو میآیند. سرهنگ جعفری مسؤول ایثارگران ناجا را هم که کتابهایش را در فرودگاه مهرآباد به عنوان هدیه دادهاند، میبینیم. میگویند همه راویان ارتش به لطف او کار میکنند و روحیه مخلصانهاش، به همه انگیزه میدهد این آزاده جانباز. باید تا دیر نشده به اهواز برگردیم. مهمانسرای لشکر در مقابل ستاد لشکر و در خیابان لشکر منتظر ماست.
دوشنبه- 17 اسفند- از پادگان حمید تا شلمچه
امروز قرار است به خرمشهر برویم. چند کیلومتر از جاده اهواز- خرمشهر را نرفتهایم که یادمان «دب حردان» نگهمان میدارد. اینجا آخرین حدی است که دشمن بعثی به آن تجاوز کرده است. زود جمع و جور میکنیم تا به پادگان حمید هم برسیم. جایی در میانه راه اهواز تا خرمشهر که در زمان جنگ گردانهای 221 و 232 ارتش در آنجا بودند و میگویند این پادگان در دلش 83 شهید را دفن کرده است، بدون اینکه ردی از آنها باشد. بمباران هوایی و توپخانهای دشمن، ساختمانهای پادگان را به تلی از خاک تبدیل کرده که هنوز هم بقایای آن دستنخورده باقی مانده است. سرگرد مهران جمشیدی، جانشین گردان 221 توضیحاتش را به صحبتهای سرهنگ پوربزرگ وصل میکند تا بگوید چه آمد بر سر ارتشیانی که در پادگان حمید ماندند و مقاومت کردند. قدری از نفربر M577 سواری میگیریم تا اینکه سرفه از هوای گرفته داخل نفربر امانمان را میبرد.
از جاده اهواز- خرمشهر به سمت دارخوین منحرف میشویم تا پل مارد را هم ببینیم. از آن جاده که به خرمشهر میآییم، اولین میدان، فلکه عشایر است و بعد از آن به سمت پادگان دژ، اولین چیزی که نظرمان را جلب میکند، گنبدهای طلایی گلزار شهدای جنتآباد است. همان قبرستانی که سیده زهرا حسینی(راوی دا) کار غسالی را از آنجا شروع کرد و پدر و برادرش را به خاک آنجا سپرد. کاخ صدام که خرابهای بیش نیست را بعد از ناهار نشانمان میدهند. سنگری با دیوارهای قطور و سقفی محکم که حالا تقریباً چیزی از آن باقی نمانده و میگویند صدام پس از تصرف خرمشهر، یک شب را در آنجا به صبح رسانده است. جزئیات پادگان دژ را هم بعد از آن نشانمان میدهد. همان پادگانی که امروز محل استقرار ماست و آن روزها نیروهای ارتشی آن، در مقابل دشمنان بعثی برای اشغال خرمشهر مقاومت کردند. شلمچه را هم پشت بند آن میکنیم و با گذر از پل نو که روی نهر عرایض است و برخی آنجا را محل شهادت محمد حسین فهمیده میدانند، راهی آنجا میشویم. تا چیم کار میکند اتوبوس است و زائر. نماز مغرب را در شلمچه میخوانیم و برمیگردیم. در اینجا هم راویان ارتش و سپاه را با هم مأمور کردهاند تا روایتی کامل و صحیح از جنگ نابرابر به مخاطبان ارائه کنند. ستوان خلبان ناظریان جور سرهنگ پوربزرگ را میکشد.
شب با صفای پادگان دژ با خبر آمدن امیر سرتیپ دو بازنشسته، غلامحسین دربندی رنگ و روی دیگری میگیرد. تا پاسی از شب به همراه سرهنگ حیدری، مسؤول حفظ آثار ارتش و حجتالاسلام انصاری سؤالات خبرنگاران را پاسخ میدهد و پس از یک عکس یادگاری، تنهایمان میگذارد.
سهشنبه- 18 اسفند- از اروند تا مسجد جامع
قرار میشود صبح زود به سمت اروندکنار برویم تا قبل از شلوغی برگردیم. لطفیزاده اولین راوی سپاهی است که در این چند روز برایمان صحبت کرده است. از اروند کنار میگوید و ماجرای والفجر8. سروان بازنشسته مهدی اشتری هم که شکارچی هواپیماهای دشمن در این منطقه بوده با لباس پلنگی آبی رنگش میآید و از حماسههای پدافند ارتش میگوید. صبحانه را کنار مینیبوس میخوریم که رانندهاش استوار یکم رضاپور ایران است و ما را در این چند روز جابهجا میکند. قرار است ساعت 10:30 در جزیره مینو باشیم. شورای شهر آنجا همهمان را به ناهار دعوت کرده است.تا ظهر فرصتی دست میدهد تا از مشکلات این جزیره که حالا نامش شده «مینوشهر» بپرسیم. ما را به حاشیه جنوبی و غربی جزیره میبرند که حالا پاسگاههای مرزبانی قرار گرفته و صیادی و پهلو گرفتن لنجهای تجاری ممنوع شده است. شور شدن آب کارون هم کشاورزی مردمی که روزی خود را از نخل و زراعت کسب میکردند، مختل کرده است. مانده چند مغازه کم رونق و چند رأس دام که لابهلای دست و پای بچههای سیه چرده مینوشهری پرسه میزنند. نماز را در مسجد «الامام الرضا» میخوانیم و ناهار را مهمان شورای شهر هستیم، بهرغم میلمان که از گلویمان پایین نمیرود دسترنج این مردم رنجدیده. با این همه برخی ماهی طلب میکنند و من راضیام به هر آنچه جلویم میگذارند.
برای بعدازظهر برنامه بازار آبادان را میگذارند اما من و کریم عباسی و مغازهای و مقدم دلمان نمیآید گشت و گذار در خرمشهر را با چیز دیگری عوض کنیم. سرباز شاهین سوری را با وانت پیکاپش همراهمان میکنند و قبل از هر جا میرویم جنتآباد به زیارت شهدا و مهمتر از همه سیدحسین و سیدعلی حسینی، پدر و برادر راوی دا. از آنجا به موزه مقاومت خرمشهر میوریم. فضایی بزرگ در دو طبقه، پر از وسایل و آثار شهدا و در بخشی هم نقاشیها و فضاسازیهای هنری که البته بوی کهنگی میدهند. دیدن موزه تمام نشده که چراغها را خاموش میکنند. پیاده از کنار کارون به سمت مسجد جامع میرویم. نماز مغرب و عشا و بعد از آن سخنرانی پدر شهید محمد جهانآرا، فرمانده سپاه خرمشهر. شبهای خرمشهر هم صفایی دارد، وقتی کاروانهای راهیان نور تکانی میدهند به اقتصاد این شهر محروم...
چهارشنبه- 19 اسفند- از طلائیه تا هویزه
صبح زود باز میزنیم به دل جاده خرمشهر- اهواز. مقصد طلائیه است و راهمان از سهراهی جفیر، جدا میشود. کنار یادمان شهدای طلائیه، راویان سپاه و ارتش سراغمان میآیند و از خیبر و مجنون میگویند. از عملیات بدر و شهدایی که هنوز در این سرزمین مدفونند. سرهنگ فرامرز صادقی و سرهنگ محمد موحدیفرد، روایتشان را به صحبتهای پوربزرگ وصل میکنند. عزم بازگشت میکنیم که سرهنگ پوربزرگ، مردی با لباس پلنگی را در آغوش میگیرد و میگوید که نامش آفاقی است. حرف که میزند، اشک میآید لب مشکهایمان. یاد حضرت زهرا(س) انگار دل همه را آتش میزند. با چند جمله چه می کند این آفاقی با دل خبرنگاران رسانهها که به این راحتیها اهل گریه و زاری نیستند. سرهنگ دو پیاده، خداداد احمدی، فرمانده گردان 121 پیاده مکانیزه در منطقه طلائیه منتظر ماست تا به خوردن ناهار و کمی استراحت دعوتمان کند. پیش از آن نماز را میخوانیم در هوای گرم شبه تابستانی. برنامه بعد از ظهر هم زیارت مشهد شهیدان هویزه است. جاده را اشتباهی میرویم و ذرات خاک معلق در هوا، تمام فضای مینیبوس را پر میکند. با سرورویی آشفته به هویزه میرسیم اما انگار دلهایمان خوب صیقلی شده است. بعد از زیارت که برمیگردیم حال و هوای بچههای مستندساز از کلام پوربزرگ که صدای شهیدان را شنیده است، پور ایران را هم مجبور به توقف مینیبوس میکند. حالا همه برای موضوعی گریه میکنند که نمیدانند چیست. فیلم صحبتهای پوربزرگ را شب، قبل از شام میگذارند و یکی از اتاقهای مهمانسرای لشکر 92 که در آن مراسم عروسی در جریان است، میشود بهترین مکان برای خالی شدن دلتنگیهای بچهها. انگار همه از پایان سفر دلگیرند و از اینکه مزد این چند روز را با ذکر مولا ابوالفضل(ع) گرفتهاند، چشمهایشان برق میزند.
پنجشنبه- 20 اسفند- یک اختتامیه جمع و جور
مراسم اختتامیه با حضور امیر محرابی فرمانده قرارگاه جنوب و چند نفر دیگر از فرماندهان ارتشی برگزار میشود. اما قبل از آن چند نفر از خبرنگاران را زودتر میبرند به دفتر امیر سرتیپ دو، همتی، فرمانده گروه 422 مهندسی پل تا از نحوه پاکسازی میادین مین و ساخت پلهای شناور بیشتر بشنوند.
در مراسم اختتامیه، کریم باباخانیان از روزنامه رسالت به نمایندگی از خبرنگاران گزارشی از سفر میدهد و تشکر میکند از همه زحمتکشان و خدمتگزاران ارتش. امیری هم گزارشی میدهد و محرابی خاطرهای از خرمشهر را تعریف میکند.
حالا همه چیز تمام شده. آنهایی که میخواهند به بازار اهواز میروند اما آنهایی که از بازگشت دلگیرند، در همان مهمانسرا میمانند تا ساعت حرکت به سمت فرودگاه فرا برسد. ایرباس هواپیمایی جمهوری اسلامی با کمی تأخیر میپرد و تا به خودمان بیاییم میگوید: کمربندها را ببندید. برای نشستن در فرودگاه مهرآباد، ارتفاع کم میکنیم...
داوطلب مناطق جنگی
همراهمان در این چند روز 2 سرباز بودند که هر کدام حکایتهایی خواندنی داشتند. یکی «شاهین سوری» که داوطلب خدمت در منطقه مرزی شده بود و با اینکه یگانش به تهران رفته بود. هنوز در خوزستان بود. «سالک» هم دست و بدنش را گزیده بود و مجبور بود تا یک سال با آن دست و پنجه نرم کند. همهاش هم از همرزمش وحید حمزهپور یاد می کرد و دیگری «احمد بیدلی» که سرباز با عشقی بود و از سعادتآباد تهران آمده بود به خدمت در لشکر 92 زرهی خوزستان. مرزهای ما را همین سربازان بامرام حفظ کردهاند که چنین شادمان، منتظر لحظه تحویل سال نو هستیم...