
هر رفتار سیاسی و اجتماعی که به حفظ یا تصاحب قدرت منجر میشود متأثر از برنامهریزی و راهبردهای مشخص است اما هیچ حرکت و تفکر سیاسی نیست که بر مبانی مشخصی استوار نباشد.مشی سیاسی و نوع مطالبه و رفتار منشعب از آن، ذهن را به سمت مبانی اندیشه آن رفتار رهنمون میسازد. به طور مثال اگر دو نفر درباره مقوله آزادی سخن بگویند، شخص ثالثی که بر مبنای اندیشهها، نسبت به آزادی اشراف داشته باشد میتواند هر یک از دو طرف مناظره را به یک مکتب فکری ارجاع دهد. مثلاً بگوید یک طرف مناظره لیبرال است و دیگری سوسیال، زیرا چارچوبهای فکری قبلاً تعریف شدهاند. بعد از خرداد 1376 دو مقوله فکری به طور همزمان توسط یک جریان فکری در کشور توزیع میشد. یک مقوله به نقد ساختار حقیقی و حقوقی نظام میپرداخت و مقوله دیگر به جایگزینی رهیافتهای دیگر به جای امور نقد شده همت میگماشت. کنکاش درباره این دو مقوله نتیجه قابل توجهی را به دست میدهد. به تعبیر دیگر با بررسی مؤلفههای نقد و رد نظام جمهوری اسلامی و مطالعه راههای تجویز شده برای درمان وضع موجود، میتوان چارچوبهای فکری و اندیشهای این دو رویکرد را به قضاوت نشست. تجدید نظر طلبان برای نقد نظام جمهوری اسلامی، چارچوب فکری مارکس وبر را انتخاب کردند و برای نحوه اداره جامعه، الگوهایی را ارائه میکردند که آن نیز متأثر از مکتب انتقادی و چپگرای فرانکفورت و خصوصاً آخرین نحله فکری آن یعنی یورگنهابرماس بود. در این نوشتار ابتدا به تفسیر مارکس وبری تجدید نظر طلبان از نظام جمهوری اسلامی ایران میپردازیم و سپس به درمان هابرماسی آنان اشاره خواهیم کرد.تجدید نظر طلبان و خصوصاً محوریت حزب مشارکت از دو منظر نسبت به تطبیق نظام جمهوری اسلامی با اندیشه مارکس وبر اقدام کردند: 1- تطبیق ولایت فقیه با نظریه سلطانیزم در جوامع شرقی 2- تطبیق مشروعیت نظام جمهوری اسلامی ایران با مراتب سه گانه مشروعیت مارکس وبر. سعید حجاریان که از سردمداران این روش است، میگوید: پس از ورود به مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری، تجربه کافی نداشتم و تحصیلات آکادمیک را نیز لازم دانستم. لذا فوق لیسانس و دکتری خود را در رشته علوم سیاسی گذراندم و حجم زیادی از نظریهها و تئوریها را به ذهن منتقل کردم و نتوانستم به نقد آنان بپردازم. یکی از این نظریهها، نظریه سلطانیزم است. سعید حجاریان ولایت فقیه را به نظامهای سلطانی مشرقزمین که در اندیشه مارکس وبر برجسته است، ارجاع میدهد که به صورت ارباب رعیتی اداره میشدند و مردم هیچ نقشی در ادامه جوامع ندارند.همه چیز به سلطان ختم میشود و بقیه فقط باید فرمانبردار باشند. حجاریان در دفاعیه خود 5 دلیل برای اشتباه بودن این تطبیق ارائه میدهد که از جمله آن انتخابات متعدد، انتخابی بودن ولی فقیه و اتصال آن به مهدویت و شجاعت ولایت فقیه است. حزب مشارکت با سه مشروعیت مارکس وبر یعنی مشروعیت کاریزما یا فرهمند، مشروعیت سنتی و مشروعیت قانونی به سراغ نظام جمهوری اسلامی میآید و نتیجه میگیرد که هیچ یک از مراتب فوق در حال حاضر با نظام جمهوری اسلامی تطبیق ندارند و نتیجه میگیرند که «یکه سالاری» و «اندک سالاری» مانع تحقق آن مشروعیتها شده است. اما بر سر امام (ره) منت میگذارند و وجه شخصیت کاریزما را برای وی میپذیرند.در سند تأملات راهبردی این حزب آمده است : «بهطور مثال مبنای مشروعیت (مشروعیت نظام) نگرش فرهمند (اقتدار فرهمندانه) است و شیوه مشارکت سیاسی مورد نظر آن «مشارکت تودهوار و بسیج شده از بالا» و گفتمان غالب سیاسی آن «تقدس بخشیدن به سیاست، تأکید بر رسالت دینی و جهانی حکومت، تقدس بخشیدن به عامه مردم در مقابل نهادهای مدنی و ...» میباشد. در حالی که مبنای مشروعیت تفسیر اندک سالارانه «اقتدار سنتی» و شیوه مشارکت مورد نظر آن «مشارکت نفوذی، غیر رسمی شخصی و مبتنی بر روابط» میباشد و مبنای مشروعیت مردمسالارانه «اقتدار قانونی و دیوانسالارانه» و شیوه مشارکت مورد نظر آن «مشارکت خود جوش، سازمان یافته و آزاد و مبتنی بر نهادهای مدنی» میباشد. از هنگام تثبیت نظام، این سه برداشت با یکدیگر همزیستی داشتهاند و در هر مقطعی یک نگرش غالب بوده و دو برداشت دیگر در حاشیهاند. به طور مثال در دوران حیات رهبر انقلاب با وجود جنگ و بهرغم وجهه فرهمند امام، انتخابات نقش موثر داشت.همانطور که آورده شد، اقتدار سنتی (مشروعیت سنتی) و اقتدار فرهمند (مشروعیت کاریزما) و اقتدار قانونی (مشروعیت قانونی) از مارکسوبر به عاریه گرفته میشود و به وسیله آن واژهها به تحلیل نظام جمهوری اسلامی میپردازند و نهایتاً حضرت امام(ره) نیز فرهمند (کاریزما) معرفی میگردد.حال آنکه ارادت مردم به حضرت امام(ره) به خاطر الهی بودن مسیروی بود نه چیز دیگر، انسانهای کاریزما درصد سال گذشته (از مشروطه به بعد) در ایران کم نبودهاند اما حمایت مردمی را همراه خود نداشتهاند، وجه تمایز حضرت امام(ره) اسلام بود.در حوزه ایجابی و تجویز مدل سیاسی جهت اداره کشور، بعد از طرح حاکمیت دوگانه، به سراغ هابرماس رفتند تا مدعای خود مبنی بر تقویت بخش «مردمسالار» نظام را تقویت نمایند و سکولاریزم را ذیل چارچوبهای حقوقی همین نظام، تئوریزه کنند در کیفر خواست دادگاههای پس از انتخابات آمده است: «دعوت از هابرماس به ایران در سال 1381 نیز با هدف سکولاریزه کردن صورت میگیرد و در جلسهای محرمانه در منزل آقای کدیور که با حضور افرادی مانند حجاریان و محمد مجتهد شبستری تشکیل گردید به دقت روند سکولاریزاسیون در ایران مورد بحث قرار میگیرد و راهکارهای جدید ارائه میگردد. آقای یورگن هابرماس در حالی به کشور خود باز میگردد که در رایزنیهای خود از اراده اصلاح طلبان برای استقرار حکومت سکولار در ایران مطمئن گردیده بود.»جریان تجدید نظر طلب از هابرماس چه میخواست؟ گسترش «حوزه عمومی» و کوتاه کردن دست حاکمیت، مرحله اول سناریوی سکولاریزه کردن بود که در راستای تقویت حوزه عمومی در مقابل حوزه قدرت صورت میگرفت زیرا گسترش NGOها و نهادهای مدنی شالوده اصلی تفکر هابرماس بود. علاوه بر آن مفاهیمی همچون «جامعه مدنی»
(از گرامشی و مکتب فرانکفورت)، «شبکههای اجتماعی»، «جنبشهای اجتماعی» و «عقل ارتباطی» از کلیدواژههای اندیشه هابرماس میباشد که باید در ایران تئوریزه میشد. ردپای مفاهیم مذکور را در ادبیات خاتمی (جامعه مدنی) و دیگر شخصیتها و اسناد تجدید نظر طلبان میتوان به وفور یافت. به طور مثال حزب مشارکت در سند 5 ساله آینده خود که در زمستان 1387 تهیه کرده است برای تئوریزه کردن اندیشه هابرماس به موارد ذیل اشاره دارد. «همانطور که بارها تأکید شده است، حزب در کنار تلاش برای حضور در عرصه سیاست و تأثیرگذاری مستقیم بر قدرت نهادینه شده (حکومت - دولت) میکوشد تا با تقویت نیروهای اجتماعی و تقویت نهادهای مدنی ضمن حفظ استقلال نسبی زندگی اجتماعی (تقویت حوزه عمومی) از حکومت به مردمسالارانهتر شدن روابط سیاسی نیز کمک کند» بهرغم اینکه نظام سیاسی حاکم بر ایران یک نظام دینی است و ماهیت حقیقی آن مملو از ارزشهای اسلامی است، تجدید نظر طلبان برای سکولاریزه کردن نظام تلاش مینمایند تا دین را به حاشیه ببرند. «حزب مشارکت» از استقلال نهادهای دینی و نهادهایی که کارکرد آنها پژوهش، آموزش، تبلیغ و اجرای شعائر و مناسک دینی است از نهاد قدرت (حکومت- دولت) دفاع میکند و با حکومتی کردن نهادهای دینی مخالف است. طرح جنبشهای اجتماعی که در بیانیههای مختلف موسوی به آن پرداخته میشود نیز متأثر از اندیشه هابرماس است زیرا همزمانی تولد مکتب فرانکفورت و جنبش دانشجویی می 1968 فرانسه و آلمان آنان را به هم گره زد و جریان دانشجویی وقت، متأثر از آن مکتب، چپگرا شد. اصلاح طلبان از اینکه حاکمیت و رهبران انقلاب با توده مردم سخن میگویند بهشدت گلایهمند و ناراحتند، زیرا معتقدند سخن گفتن با توده و تقدس بخشیدن به آنان موجب عدم رشد نهادهای مدنی میشود و نهایتاً تقویت حوزه عمومی به تأخیر میافتد یا به کلی انجام نمیشود.اندیشه هابرماس کمکم به روش جین شارپ و جانکین پیوند خورد که در عرصه عملیاتی به آن انقلاب مخملین میگویند. یعنی اصلاح طلبان درصدد هستند تا همه صنوف را سیاسی کرده و در قالب یک شبکه اجتماعی، فشار از پایین و چانه زنی از بالا را تئوریزه نموده و مبارزه فرسایشی و طولانی مدت با نظام را دنبال نمایند.اما در جامعه دینی ایران جریاناتی که 1-در مقابل مسائل اعتقادی بایستند 2-الگوهای بیرونی را تجویز نمایند 3-به نیازهای واقعی و اصلی مردم توجه نکنند از حیز انتفاع ساقط خواهند شد، حتی اگر قویترین راهبردها و اندیشهها را نیز به خدمت بگیرند. تحولات سیاسی تاریخی صد ساله گذشته ایران گواه این مدعاست از مشروطه غربی رضا خان بیرون آمد، از ناسیونالیسم مصدقی، کودتای 1332 بیرون آمد، از چپگرایی، حزب توده و منافقین متولد شدند، اما از حرکت بومی و اصیل حضرت امام انقلاب اسلامی در مقیاس فراملی رشد نمود و نهادینه شد. گذشته تجربه و چراغ راه آینده است.