
زهرا فرحزادی
سفر کربلا را از ستاد معراج شهدای تهران شروع کردیم و راه آغاز شد. همه چیز شبیه اردوی منطقه بود. در اولین باند فرودگاه دلها در دوکوهه فرود آمدیم. راستی چرا دوکوهه؟! سید جان یادت هست قبل از آنکه این حسینیه را بسازند در میدان صبحگاه نماز جماعت میخواندیم؛ از شدت گرما همه خیس عرق شده بودند ولی هیچ کس اعتراضی نداشت؟!انگار زمین صدا داشت و ذکر دعای محسن گلستانی را نجوا میکرد: «اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار ولا تجعل صباحنا صباح الاشرار...» نجواها داشت کلافهام میکرد. گفتم سید برویم وضوع بگیریم و داخل حسینیه نماز بخوانیم. حوض همان حوض بود. یک دفعه بغضم ترکید. صدای آب بازی بچهها همراه خندههایشان در گوشم پیچید. دستانم پیچ شیر آب را چرخاند. آنقدر گریه کرده بودم که شده بودم پنجره فولاد التماس دعا و این زائران کربلا نمیدانستند که به بیچارگی و جاماندگی خودم میگریم. سخت هوای آن روزها را کرده بودم. با پاشیدن آب به صورتم اشکهایم را محو کردم. چشمانم را که باز کردم، انگار تو بودی که کنار همین حوض آنقدر با بچهها شوخی کردی تا دست و پایت را گرفتند و توی آب انداختند، بعد چرخی زدی و گفتی دستتان درد نکند، وقت نداشتم غسل شهادت بکنم! وقتی به عملیات مرصاد رفتیم، جزو «السابقون» بودی که با همان لباس خیس «اولئک المقربون» شدی و من چشمهایت را بستم. چشمانم را بستم تا تصویر آخرین خداحافظیاش را تجسم کنم. کنار حوض روی زمین نشستم و به سجده رفتم. شهدا دلم تنگ شده. شما چقدر زرنگ بودید. شما چقدر از فرصتهایتان زیبا استفاده میکردید. دلم داشت میترکید... به خودم آمدم، داشتم حرفهای دلم را بلند بلند میگفتم. خجالت کشیدم، سریع وضوع گرفتم و وارد حسینیه شدم. انگار همین دیروز بود که با هم نماز میخواندیم، به تو گفتم بعد از نماز چه میخوانی؟ گفتی شنیدم که اگر آیه الکرسی و قل هوالله بخوانی نمازت بیشتر قبول میشود. بچه روستا بودی و از صفای دلت خوشم آمد از همان روز من هم همین کار را کردم. نمازم که تمام شد به یکی از ستونهای حسینیه تکیه دادم. بیاختیار صورتم خیس اشک شد. هر یک از ستونها محل تکیه دادن بچهها بود. یادش به خیر «علی حیدری» هر روز میآمد و به یکی از همین ستونها تکیه میداد. کتابی را برمیداشت و یک صفحه از آن را میخواند و بعد از کمی تأمل میرفت. مدتی مراقبش بودم که متوجه شدم او هر روز همان کتاب را و همان صفحه را میخواند. کارش برایم خندهدار بود. کنجکاو شدم و از او پرسیدم: پسر خوب این چه کاریه که میکنی، چرا کتاب را تا آخر نمیخوانی؟! گفت: «تا زمانی که نتوانم دستورات و مطالب همان یک صفحه را انجام دهم، صفحه بعد را مطالعه نمیکنم.» دلم میخواست ستون را در آغوش بگیرم و تنگ گریه کنم خدایا! خدایا...، آخه علی را هر وقت بغل میکردم بوی عطر میداد، در حالی که هیچ وقت عطر نمیخرید و به قول خودش اگر از روی معرفت و از ته دل یک یا حسین بگویی معطر میشوی. علی جان! کجایی که من نتوانستم یک یا حسین بگویم و حالا میخواهم به زیارت حسین بروم. با چه رویی برادر! بیا، بیا تا با هم همسفر شویم ای رزمنده19 ساله، بیا به پابوس علیاکبر حسین برویم. علی جان تو باید زیارت بروی نه من. باز زمزمه با شهدایم صدادار شده بود و سید به دادم رسید. دستی به پشتم زد و آرامم کرد، ولی نمیتوانستم، گفتم سیدجان یادت هست سال 62 پادگان ابوذر، علی کارهای خطاطی را انجام میداد، چه خطی داشت. خط نبود، نقاشی انگار میکرد. او هنرمند بود در همه چیز. یادت هست یه روز تب کرد بعد فهمیدم مسؤولش گفته یک پارچهنویسی فوری داریم و او نتوانسته بود به نماز جماعت برسد، به خاطر همین تب کرد! علی وقتی میخواست برای شهادت برود، لباسهای نو خودش را درآورد، گفت: نکند مال بیتالمال خراب شود! علی جان! چقدر زیبا در دعاهای کمیل مهدیه تهران حضور داشتی، دیگر اینها را نمیتوانم بگویم که چه میکردی. انگار قلبم داشت میایستاد، سید دست روی قلبم گذاشت، کاغذ را درآورد. چشمان او هم رنگ چشمان من شده بود، مثل چشمهای بچههای رزمنده موقع عملیات با این تفاوت که آنها از بیخوابی و گرد و خاک چشمشان قرمز بود و ما از گریه. دستم را دراز کردم وصیتنامه علی را گرفتم، عکس زیبایش بالای آن بود. گفتم: سیدجان! برایم بخوان کمی آرام شوم. سید دستی به محاسنش کشید و آهی از سینه و شروع کرد.
با «بسم رب شهدا و صدیقین» شروع کردهای و...
«بنده حقیر وصیتنامهای به آن صورت که بخواهم اموالم را تصفیه کنم ندارم زیرا از این مال دنیا هر چه داشتهام یا در راه خدا بخشیدهام یا به خاطر خدا نگهداشتهام که دیگران استفاده کنند ولی خواستم چند کلمهای با عالم مادی سخن بگویم. ای دنیا بدان که انتهای راههایت جهنم و مسیر راههایت پر از درندگان وحشی است که به تدریج روح انسان را میخورند تا بالاخره انسان را تبدیل به از حیوان پستتر میکنند. فقط کاروان عشق است که رو به سوی جانان میرود و خدا را شکر میکنم که بالاخره نام من را در دفتر عاشقان حسین (ع) نوشتهاند. برادران مسجد چیزهایی را که مینویسم عمل کنید. دعاها را زیاد بخوانید و هر چه باشکوهتر برگزار شود. در نماز جماعت حتماً شرکت کنید. برای مقابله با شیطان دوشنبه و پنجشنبه روزه بگیرید. نماز شب را حتما بخوانید و یک مربی برای خود جهت مسیر الیالله انتخاب کنید و بدان که به شرطی قبول میشوی که به چیزهایی که میشنوی عمل کنی. آنقدر حرف بزنید که میتوانید عمل کنید و بار دیگر برادران عزیزم یک وصیتنامه به شما دارم و آن اینکه زود و خیلی زودکولهبار عشق را ببندید زیرا بنده میترسم شماها جا بمانید. بدانیدکه شیطان همه جا حتی در خون انسان هست از خدا بترسید. به خانوادهام توصیه کنید هر وقت برای من خواستند گریه کنند به یاد قاسم امام حسین (ع) گریه کنند و هر وقت به یاد غریبیام افتادند، یاد حسین بیفتند. دوست دارم مانند رفقای شهیدم جنازهام را حسین کفن و در بیابانهای کربلا به خاک بسپارند. پدر و مادر و اهالی خانواده عزیزم برای گناهان من دعا کنید چون من همه عمرم را در گناه به سر بردم به جز آن مدتی که خود را به دست خدا سپرده بودم.
شما نیز خود را به دست خدا بسپارید زیرا اوست پرورشدهنده ما «و ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ابی» ای خدا بنده تو آمد، مرا در آغوش خود گیر که همانا تویی اول و آخر ما. خدا تو میدانی که من به خاطر بهشت نیامدهام. بهشت تو مال آنهایی که خدا را به خاطر عبادت و از ترس جهنم گناه نمیکنند.
الله من، و ای معشوق من، بنده تو دیگر در عشق تو سخت، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را به وسیله آتش عشق ذوب نمودم آنگاه رو به سوی جانان کردم، خدایا مرا دیگر زندگی شیطان بس است، من تو را میخواهم، چه کنم من به آن زندهام که روزی پیش تو میآیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم. الله من گناهانم را به وسیله حسینت پاک کردم و از دریای پرتلاطم مادیات به وسیله کشتی حسینت گذشتم. الله من، دوستت دارم چه کنم؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی میکند در برابر آتشسوزش و عطش و تب هجران درون من. آری هر کس خود را به چیزی دل خوش کرده است. بنده عامی هم خود را به خدا دل خوش کردهام. من خیلی کمتر عطر خریدهام زیرا هر وقت بوی عطر میخواستم از ته دل میگفتم حسین جان، آن وقت فضا پرعطر میشد. برادران مواظب خود باشید. مواظب شیطان باشید که شیطان خیلی باهوشتر از این حرفهاست. مطالعه کنید کتابهای شهید دستغیب را. به عموم برادران توصیه میکنم و هیچگاه راضی نخواهم بود کسی بدون تفکر در راهم برایم گریه کند. هرگاه خواستید برایم گریه کنید برای چیزی که من برایش همیشه گریان بودم، گریه کنید و وقتی به یادم افتادید یک حمد و سه سوره توحید برای شهدا با یک صلوات ختم کنید. همیشه با وضو باشید، قرآن بخوانید. حجابها را از قلب خود بردارید تا با عالم غیب ارتباط داشته باشید و اسرار غیبی را بدانید و ببینید. نگاههای خود را کنترل کنید تا بتوانید حسین و ائمه و شهدا را ببینید و زیارت کنید. بینی خود را از بوهای حرام نگه دارید تا بوی حسین (ع) و عشق را بشنوید و با زبان خود غیبت نکنید و تهمت نزنید تا بتوانید با مولایتان صحبت کنید. بنده با این چند سطر نوشتهام اما باز هیچ ننوشتهام...»
و در آخر «امام را دعا کنید»
وعده ما کربلا
20/11/62. ساعت 2 نصف شب
و آخرین جمله ضربا آهنگ کلامم شد وعده ما کربلا. کمی آرام شده بودم ولی سید بیقرار و برافروخته شده بود. معمولاً آدم توداری بود. وصیتنامه را به من داد و گفت: من میروم بیرون، تو هم قدری استراحت کن، صدایت میکنم. یکدفعه از خواب پریدم دیدم سید بالا سرم ایستاده و با پایش مرا تکان میدهد. با عصبانیت آمدم چیزی بگویم که گریهام گرفت. بنده خدا ترسید، گفت چی شد؟ ناراحت شده بود با خنده و گریه گفتم: قربون جدت، منو یاد سید انداختی، گفت: حالا چرا ناراحت شدی، گفتم: آخه با آب بیدار شدم، گفت: ولی من که با پا... و بعد نگاهی به آستینهای بالا زدهاش کرد و گفت: ا ببخشید. به دیوار تکیه دادم. به دیوار خیره شدم. نفسی راحت کشیدم، از اعماق جان تا با شعلههای فراق خاکستر نشوم. چشمم به سقف افتاد، پلاکاردی از سقف آویزان بود. جملاتش آشنا بود، یادم افتاد یکبار یکی این جملات را برایم سوغات آورده بود. خیلی باصفا بود. راستی سوغاتیهای آن زمان چقدر فرق میکرد، احساس کردم همرزم قدیمی را پیدا کردم، ناخودآگاه به تمام قامت در مقابلش ایستادم، همین که ایستادم یاد سینهزنیهای به ردیف ایستاده داخل حسینیه افتادم.از در حسینیه زدم بیرون تا وضو بگیرم. قبر شهید گمنام میخکوبم کرد، چرا من موقع داخل شدن این را ندیدم، یادم افتاد یکی از دوستانم را موقع عملیات ندیدم و ندیده رفت که رفت. باز قلبم انگار تنگ شد، کنار حوض رفتم و وضو گرفتم تا به نیابت علی نماز بخوانم. انگار یکی میگفت، خب برادر حلال دیگه برگشتم. آشنایی ندیدم. سالها گذشته ولی مثل اینکه یک سال پیش کنار این حوض بچهها از هم حلالیت میطلبیدند. بیاختیار خندهام گرفت، یکی از بچهها اموالش را تقسیم میکرد. جورابش را به دوستش داد و گفت این جوراب پاره یادگاری من به تو، خدایا با مرامها کجا رفتند.
بعد از در ورودی حسینیه صدایم کرد: حاجی نمیای؟ سریع برگشتم و در محراب دو رکعت نماز خواندم. سید خیره نگاهم میکرد. حس بدی داشتم، اما او دستبردار نبود. گفتم: اخوی، دنبال مورچه میگردی؟ گفت: نه دنبال علت میگردم. گفتم: حاج علت شهید شد، گفت: علت عصبانیت بیدار شدنت. گفتم: آدم کار بد را که به رخ کسی نمیکشد، گفت: نه، راستی چرا؟ گفتم: این هم از اخلاق بد ماست، گفت: نه دیگه نشد، اصلاً تا نگویی نمیگذارم پایت را از اینجا بیرون بگذاری. گفتم: خب بهتر، تو برو کربلا ما هم میمونیم با شهدا. سرش را پایین انداخت و گفت: ما را قابل نمیدانید. مکثی کردم و گفتم: یک چیزی گفتی که باید برایت هم بگویم: همیشه بد خواب بودم و خوابم سنگین بود. به یکی از بچهها که او هم سید بود سپردم برای نماز بیدارم کند. او هم برای بیدار کردنم آب وضوی دستش را روی صورتم میپاشید. من چقدر عصبانی میشدم و او میخندید و میگفت: از برای یک راحتی، باید ناراحتیهای زودگذر را تحمل کنی، اگر نماز شب میخواهی بخوانی، من جور دیگری نمیتوانم بیدارت کنم. تو با انفجار توپ مستقیم هم بیدار نمیشوی! راست میگفت. دستی روی زانوی سید زدم، از حسینیه بیرون رفتم و یک ربع بعد همه سوار ماشین شدیم تا به سمت کربلا برویم. دیگر کسی داخل دوکوهه نبود. همه سوار شده بودند، با صدای بلند گفتم: علی جان وعده ما کربلا. کنار سید روی صندلی نشستم، بچههای راوی میآمدند و التماس دعا میگفتند. یکی از آنها صورتم را بوسید. بیاختیار نگهش داشتم و صورت به صورتش گذاشتم. علی جان این جوان هم مثل تو 18، 19 ساله است و نخواستم ناراحتش کنم، گفتم یادم باشد تو را سر مزار علی ببرم، گفت: علی؟ همان علی حیدری که توی راه حرفش را زدید، خیلی دوست دارم، کجا هست؟ گفتم: بهشت زهرا قطعه 27، با هم میرویم، انشاءالله.