
توی آن شلوغی، خودشان را از وسط مردم به زور می چپانند توی اتوبوس. باور کردنی نیست. ولی این دو بچه ای که حالا، دف به دست، گوشه اتوبوس شلوغ را در مسیر غرب و به شرق تهران اشغال کرده اند، با صدای دو رگه و گرفته، مثل پدربزرگ ها آرزوی سلامتی برای جوانها را دارند: "جوونا! دست حق یارتون، خدا نگهدارتون، شب عیده و می خام چند کلومی گوشتونو با آواز نپخته م آزار بدم. دوست دارم اگه خوشتون اومد و چن دقیقه ای که کنار شما همسفرم بهتون خوش گذشت، دست کنین تو جیبتون و مرامتونو نشون بدین..."
بعد، وقتی شروع به خواندن می کند، احساسی دو گانه را درون خود می بینم. صدایش به قدری خش گرفته و نامانوس است که حتم می کنم الان، در این وقت شب، حداقل ده، پانزده ساعتی را توی این اتوبوس و آن اتوبوس خوانده است. آن هم با همین مقدمه تکراری و صدا ته گلو انداختن و سعی در پنهان کردن لهجه کویری اش. بعد هم آوازها را با لحن محلی می خواند و پسرکی که همراهش است، دایره کوچکش را با دست به صدا در می آورد. آوازش را بارها شنیده ام و به قول آن شوریده که گفته بود نزدیک ما آن است که چون جامه ای فکند به وقت سماع هرگز آن جامه را رجوع نباشد اگر چه... بگذریم، نه اینجا سماع است و نه قرار است کسی خرقه فکند.
با "یار می گوید الله" خواننده بد صدا، همراه می شوم. لهجه کویری اش، من را می برد به آن طرف ایران، به طاق و چشمه های کومه های کویری. بعد، وقتی به خود می آیم که آواز را عوض کرده، شتابان. از این یکی، به آن دیگری. حالا دارد "آفتاب از کوه سر زد تا که ترک می کنم" را می خواند تا برسد به "بنازم به بزم محبت که آنجا، گدایی به شاهی مقابل نشیند"
مانده ام این وقت شب، این نوروزخوان نوجوان در این اتوبوس شلوغ چه می کند. اما وقتی می بینم چند دست به جیبها رفت و با اسکناسهای چروکیده بیرون آمد، پذیرفتم هنوز هم نوروزخوانی در این اتوبوس شلوغ برای این بچه ها برکتی دارد. به ایستگاه، رسیده و نرسیده، دوباره از میان جمعیت لیز می خورند تا برسند به اتوبوسی دیگر و مردمی دیگر.