
اشاره:
آنها همه جا هستند. نگویید که ندیدیدشان. خصوصا حالا، شب عید، تعدادشان به قدری زیاد است که به هر خیابان تهران، یکی دو تا می رسد. اشخاصی که زندگی شان را هنر تشکیل می دهد. هر چند شاید این گفته به مزاق عده ای از هنرمندان حرفه ای خوش نیاید، ولی درباره کسانی داریم صحبت می کنیم که هنر برایشان از آب و نام واجب تر است. آنها با هنر خود زندگی می کنند، نفس می کشند و می میرند.
به هر دلیل، محل عرضه هنر آنها، خیابان است. خیابان به عنوان تنها مامنی که توانسته این هنرمندان را در خود جای دهد، به عنوان منبع سخاوتمندی در آمده است تا این افراد بدون چشم داشتی به فروش بلیط و گیشه، هنر خویش را در اختیار عابران قرار دهند. عابرانی که هر چندگاه، بنا به فراخور لطف و کرمشان، دست یه جیب می برند و آنها را به وعده ای نان، مهمان می کنند.
این چنین می شود که زندگی هنرمندان خیابانی در تهران نیز مانند سایر شهرهای بزرگ جهان، هنوز رونق دارد. هنوز هم کسانی هستند که مانند فیلمهای سیاه و سفید دهه 40، آکارئون خود را در کوچه ها کوک می کنند و با نواختن آهنگهایی که مردم می خواهند، شادی را در لحظات زودگذر عبور از خیابانی یا میدانی در گوشه و کنار این شهر درندشت مهمان لبخندهای کمرنگ مردم کنند.
هنرمندان خیابانی، همه جا هستند. کافی است چشم باز کنیم تا ببینیمشان، بپذیریمشان.
درکه، وعده گاه موسیقی محلی خراسان
چنان به ساز خود می کوبد که گویی به آتش دست می زند. قوجا عثمان را می گویم. همان پیرمردی که از پوشش محلی زادگاه خود در صفحات شمال استان خراسان، تنها گیوه را به پا دارد و حالا کت و شلوار نخ نمایی را می پوشد که می گوید در میدان شوش از یک دستفروش خریده است.
توی حال خودش است. اینجا در سربالایی خاکی درکه، همه توی حال خودشان هستند. خانواده ها با کوله پشتیهایی پر و پیمان، نفس نفس می زنند تا به این سربالایی چقر غلبه کنند و جوانترها با ام پی تری های کوچک و بزرگ، فریاد اوپس اوپس انواع و اقسام آوازهای خارجی را به هوا بلند کرده اند. ولی قوجا عثمان در خود فرو رفته و تنها ساز می زند.
بساطش را پهن کرده کنار گذرگاه خاکی، با تکه ای موکت رنگ و رورفته و کلاه بافتنی که به سر دارد، همانجا کز کرده و ساز می زند و می خواند. گویی، اصلا در این دنیا نیست.
چند جوان، صدای آواز او را که از دور می شنوند، قدم سست می کنند. می بینمشان که وقتی نزدیک می شوند چنان با تعجب به این پیرمرد آشفته حال نگاه می کنند که انگار جن دیده اند. یکی شان دست در جیب می کند و اسکناس خردی را جلوی قوجا عثمان می گذارد. قوجا، اما سر بلند نمی کند. همانطور که به سیمها می کوبد، دنباله آوازش را ول می دهد توی تنگه روبرو که حالا پر از آدم است، آدمهای پیر وجوان، مرد و زن، فقیر و پولدار: از بلندی بنگرم بالای آن سر سهی... از جفای او شکایت با نوای نی کنم....
قوجا می گوید چند سالی می شود نزدیک نوروز، ترک یار و دیار می کند و می آید تهران برای نوازندگی. می گوید از دار دنیا قطعه زمین آبا و اجدادی ده برایش مانده و همین سه تاری که هم سن و سال اوست و با همدیگر 70 بهار را پشت سر گذاشته اند. وقتی از درآمدش می پرسم، سرتکان می دهد و با آن لهجه خراسانی موضوع را به خنده و شوخی برگزار می کند. ولی دست آخر می گوید روزی 20 تا 30 هزار تومان گیرمان می آید، باز هم خدا را شکر!
هنر خیابانی، هنری جهانی
بسیار پیش می آید در خیابان با افرادی مواجه میشویم که برای لحظاتی توجه ما را جلب می کنند. این افراد معمولا مشغول نوازندگی٬ نقاشی، تردستی٬ پانتومیم و ... هستند. یا مثل مجسمه واقعی ثابت ایستاده اند. این افراد در اروپا بوسکر نامیده می شوند.
هنرمندان خیابانی یا buskers افرادی هستند که در خیابانها با نمایش هنر و مهارت خود در کاری که به آن تسلط دارند، توجه مردم را به خود جلب کرده و برای لحظاتی آنها را سرگرم می کنند و مردم هم در صورت تمایل به آنها انعام می دهند. البته انگیزه این افراد همیشه جمع آوری انعام نیست و گاهی برای رساندن پیامی به مردم٬ سرگرمی٬ علاقه به هنر و اعتراض سیاسی هم انجام می شود. جالب است بدانیم این هنر خیابانی دارای فستیوال سالانه جهانی بوسکرزهاست که سالها در شهرهای مختلف اروپا، آمریکا و استرالیا به صورت منظم برگزار می شود.
هنر خیابانی، نوعی هنر جهانی است که در تمام شهرهای جهان، مشتریان خود را دارد. می توان گفت بزرگترین خصوصیت این هنر، مردمی بودن (popular) آن است. هنرمندان مردمی، در گوشه و کنار شهرهای مختلف، با عرضه هنر خود، مردم را شاد می کنند، به فکر وا می دارند و از آنها می خواهند جهان را تبدیل به مکان زیباتری برای زیستن کنند.
ارکستر خانوادگی و خیابانگردی
در خیابانهای تهران، ارکسترهای خانوادگی فراوانی را می بینیم. این افراد که بیشتر در محلات بالای شهر گردش می کنند، عموما دارای سطح تحصیلات و درآمد پایینی هستند و برای رسیدن به محل کار خود در مناطق شمال شهر، روزانه راه زیادی را می پیمایند. راهی که بیشتر با قدم زدن طی می شود تا از همین رهگذار، بر میزان انعام خود بیفزایند.
اکرم و رضا، خواهر و برادری اند که در زمینه موسیقی کار می کنند. با وجودی که سن مدرسه رفتن آنها طی شده ولی هیچ کدام از کلاس پنجم ابتدایی بیشتر نخوانده اند. اکنون کارشان این است که در محلات بالای شهر، با آکاردئون و ضرب، قطعات کوتاه موسیقی را اجرا کنند تا هر کسی که دوست داشت با انداختن اسکناسی داخل چنته شان، از هنر آنها قدردانی کند.
گل مریم، یار مبارک و سلطان قلبها را پشت سر هم می زنند و گاهی که یکی از عابران چند لحظه می ایستد تا آهنگی را درخواست کند، بلافاصله، ملودی را عوض می کنند. ظهر که می شود، زیر سایه ای در گوشه پارکی، یا خیابانی می نشینند و برای لحظاتی، آرام می گیرند و به پاهای خسته استراحت می دهند. رضا، بزرگتر است و حالا اوست که رهبری این ارکستر کوچک خانوادگی را بر عهده دارد. او آکارئون می زند. می گوید از بچگی این کار را کرده و حالا می تواند چشم بسته هم کلاویه های آکاردئون را حس کند و هر آنچه شما دلتان می خواهد را به اجرا دربیاورد.
از وضعیت خانوادگی اش چیزی نمی گوید، شاید می ترسد برای او دردسر شود. بعد که می بیند ساکت و رام نشسته ام و به سازش خیره شده ام، شاید دلش می سوزد که آرام به خواهرش اشاره می کند: اگه حرفی بزنم، می ره به بابا می گه و شب واسه م دردسر می شه.
می خندم. دنیای نوجوانانی که از حالا به روابط دنیای بزرگسالان آغشته شده اند، دنیای جالب توجهی نیست. با این حال، دوست ندارم مشکلی برایشان پیش بیاورم. رضا می گوید از ساعت 9 صبح تا نیمه شب، کار می کنند. کارشان چیزی نیست به جز راه رفتن و نواختن، نواختن و باز هم نواختن.
نقاشها، طراحان و بقیه گروه ها
همانطور که قبلا گفته شد هنرمندان خیابانی را نمی توان در یک گونه قرار داد. آنها از نوازندگان شروع می شوند تا طراحان، نقاشها، بازیگران، خطاطها، مجسمه سازها، شاعرها، نویسنده ها، عکاسها و حتی اشخاصی که انواع آهنگها را با سوت می زنند، دربرمی گیرد.
یکی از این طراحها، محمد کریمی است که پاتوقش را پارک دانشجو، کنار تئاتر شهر عنوان می کند. می گوید 5 ترم نقاشی رنگ و روغن را در پردیس هنرهای زیبا خوانده و روزهایی که حالش را داشته باشد، می آید اینجا می نشیند و از هر کس دوست دارد، طرحی می زند.
کار او قیمت ندارد. هر کس بنا به فراخور توانایی و لذتی که از طراحی او برده، پولی می دهد. بعضی ها 5 هزار تومان، برخی 50 هزار تومان. از کارش راضی است و وقتی به یک چای داغ و خرما مهمانش می کنم، با اصرار می خواهد طرحم را بکشد. می گوید از بچگی که کنار دار قالی مادربزرگش می نشسته، عاشق طرح و رنگ بوده و حالا شده است یک نقاش خیابانی، شغلی که همیشه دوست داشته، یک هنرمند واقعی.
محمد، عاشق کارش است. عاشق اینکه قلم کنته را روی کاغذ برقصاند و بعد که برق شادی را در چشم مشتری-مدلش دید، بادی به غبغب بیاندازد و حال کند.
به نظر او زندگی نقاش خیابانی، بسیار لذت بخش و زیباست. چون با هر کاری که انجام می دهند به دنیای درونی یک فرد (همان مشتری یا مدلشان) پا می گذارند. با اثر خود جاودانه می شوند تا هر وقت آن مشتری، چشمش به پرتره خود افتاد، به یاد او هم بیفتد، به یاد جوانی که نقاشی می کشید، درست همانجا، مقابل تئاتر شهر.