
بابا گفت: پاشو پسرم، پاشو دیر شد.
لذت خواب صبحگاه، آن هم سه روز مانده به عید، در اولین روز تعطیلی مدارس، بر چشمم حرام شد. می خواستم تا ظهر بخوابم. تا همان زمانی که بابا می گفت حالا دیگر آفتاب تا روی شکمت بالا آمده. برف سنگینی که باریده بود، در حیاط تل انبار شده بود. چون پدر دیشب تا نزدیک صبح روی پشت بام بود و با برادر بزرگترم، برفها را پارو می کردند. عجب برفی بود آن سال!
گفتم: بذار بخوابم بابا!
گفت: پاشو، باید بریم خونه عمو.
این بود که برخاستم. دست و رو شستم و راه افتادیم، من و داداش و بابا. می خواستم با دوچرخه هندی پدر برویم که زمین یخ زده بود. پیاده رفتیم. جای پایمان در برف، توی کوچه می ماند. اولین اشخاصی بودیم که به کوچه پا می گذاشتیم، آن هم ناشتا! تا خانه عمو، نیم ساعتی راه بود. یادم هست، مردم از برف دیشب، خوشحال بودند. گاهی اگر ماشینی سر می خورد و به جلو دستی، تنه ای می زد، دستشان را به زور از بالای پنجره بیرون می دادند و می گفتند خیر پیش، برو. مثل الان نبود که چهارراه را ببندند تا پلیس بیاید و کروکی و این ماجراها.
به خانه عمو که رسیدیم، دیدیم آنها هم منتظرند، عمو و پسر عمو. حالا پنج نفر بودیم. چپیدیم توی ماشین اپل قراضه عمو. همان اپل استیشن دو در مدل 1968 که دنده اش به فرمان می خورد. صندلی جلو را خم کردند تا ما بچه ها برویم عقب و کز کنیم روی آن فنرهای قراضه که ناله شان از اول صبح بلند بود. بابا و عمو جلو نشستند. بعد، با سرعت حلزون راه افتادند. اول، رفتند به یکی از گلخانه های بیرون شهر. گل خریدند. آن هم ده-دوازده گلدان. بعد راه افتادند رفتند قبرستان. یادم هست برف روی مزار پدرشان را با کنار زدند. نشستند کنار سنگ رنگ و رو رفته و مزار را بوسیدند. گل گذاشتند. فاتحه خواندند. ما هم خواندیم. الحمدلله را تا سه بار هم قل هو الله. بعد پیاده از ردیف سنگهای کوچک و بزرگ گذشتیم. یادمان بود پا نگذاریم روی این سنگها. چه می دانی پا می گذاری روی بینی یا دست یک نفری که نمی شناسی اش. حواست جمع باشد از روی سنگها بپری. کلمات کنده شده را نخوانی ها، حافظه ات کم می شود. عمو می گفت. بعد فقط سکوت بود و صدای خرت خرت له شدن برف زیر پایمان. رسیدیم به مزار مادر بزرگ. برادرها، برف را پاک کردند. عین مزار پدربزرگ. کمکشان کردیم. گلدان گل گذاشتیم. فاتحه فرستادیم و بلند شدیم. بابا گفت: عجله کنید، امروز خیلی کار داریم.
دوباره چپیدیم توی اپل قراضه و عمو، دنده را چاق کرد. رفتیم از شهر خارج شدیم. حالا دیگر سوز سرما تا مغز استخوانمان را یخ زده بود. ماشین، بخاری نداشت. شیشه ها از بازدم ما بخار کرده بود و بابا با دستمال یزدی بزرگش، شیشه جلو را پاک می کرد. رسیدیم به شهری که شوهر عمه را دفن کرده بودند، بعد رفتیم سر مزار شوهر عمه، فاتحه و برف روفتن و گلدان گل. بعد، شهر دیگری، سراغ مزار عمو بزرگ، سعادت قلی، خاله خدیجه و تا شب، یادم هست چهار،پنج شهر را تاب خوردیم. این طور بود که پنجشنبه آخر سال برایم معنی دیگری پیدا کرد. حالا، هر پنجشنبه که می شود، من و برادرم، اول می رویم سراغ پسر عمو، برش می داریم و با گلدانهای گل، اول می رویم سر مزار پدر، بعد عمو و دوباره همان جاهایی که پدر می رفت را تجربه می کنیم. فقط این بار، اشک امانمان نمی دهد. دست خودمان که نیست. همینیم دیگر. تا کی چشم به راه باشیم نوبت ما برسد و پنجشنبه آخر سال، برای مزار ما گل بیاورند؟