کد خبر: 210233
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۷
گزارش جوان از آرامگاه غریبانه شیخ حسن جوری
شاید 25 سال پیش، شبهای دوشنبه بود یا چهارشنبه، تلویزیون سریال سربداران می‌گذاشت. با آن همه لباس چرمی و کله‌های تراشیده و تیر و کمان و شمشیر. خیلی ها شیخ حسن جوری را یادشان هست. شاگرد شیخ خلیفه که رهبر معنوی سربداران شد. صحنه تبعید غریبانه شیخ، سکانس پایانی سریال سربداران بود و هیچ کس نفهمید شیخ به کجا روانه شد و اکنون در کدامین دیار پیکر او آرمیده است. این سئوال همیشه در گوشه ذهنم بود تا امسال که به مدد ویژه نامه نوروزی جوان، دوستی درست دست روی همین سوژه گذاشت و چنین شد که به جست و جوی آرامگاه شیخ، روانه جایی میانه شاهرود و سبزوار شدیم.

سربداران برای بسیاری از کسانی که اکنون دهه سوم عمر را پر کرده‌اند، شده است یک خاطره قدیمی. شیخ خلیفه و به دار کشیدنش در مسجد جامع باشتین و بعد از آن قیام سربداران. شیخ حسن جوری هم یک خاطره قدیمی شده. شیخی که همه را برمی آشفت تا ایران و ایرانی پاینده و جاوید بماند، نه سرافکنده در زیر سم اسبان مغول. پیکر شیخ حسن جوری، به واقع بهانه‌ای است تا بعد از هفت، هشت قرن که از مرگش می‌گذرد، هنوز بوی آزادی و آزادگی بدهد خاک فیروزآباد و فریومد. این مکانها، روستاهایی است که سرداران سربدار را در خود جا داده، بقعه‌هایی برای آزادگی.
می گویند او یکی از رهبران قیام سربه داران واز شاگردان شیخ خلیفه و از رهبران سیاسی مذهبی قرن هفتم هجری قمری بود که به دست وجیه ‌الدین مسعود در سال 745 هجری قمری به شهادت رسید و در نزدیکی روستاهای فریومد و کلاته میرعلم فیروزآباد دفن شد. اگر چند دهه زودتر به منطقه می‌رفتم حتما در حوالی مقبره شیخ حسن جوری، بازمانده‌های شهر جور را می‌شد دید که آثار قلعه‌ها و برج و باروی آن ها، حکایت از عظمت گذشته این شهر با پیشینه‌ای در حدود 700 سال داشت، ولی امروز، این مکان، تنها بقعه‌ای است تازه ساز در نزدیکی همان روستاها که مردمش می‌گویند بی آبی روزگارشان را تباه کرده. برای رفتن به سرمزار شیخ حسن، مرد باشی از راه پر پیچ و خم میان مزارع بگذری که زمستانها تا زانو، باران، آنجا را گل کرده است. تابستانها هم خاک است و تشنگی.
می گویند مقبره این عارف دوران حکومت مغول سالها ناشناخته بود. می‌گویند سریال سربداران، کاری کرد کارستان و پس از نمایش سریال این نهضت، مقبره سردار سر به دار شناسایی شد.
شیخ خلیفه، مردی از تبار تشیع
زمانی این ملک، نه این قدر امن بود که الان است. صحبت از 700 سال پیش است. زمانی که مغولان بیابانگرد در آن ترکتازی می‌کردند. طوایفی بی تمدن که ایلخانان بر آنها حکومت می‌کردند. با مرگ ابوسعید آخرین ایلخان مغول، تلاش‌های استقلال طلبانه ایرانیان بیشتر شد. در آخرین سال‌های حکومت ابوسعید در خراسان یکی از بزرگان منطقه به نام شیخ خلیفه مازندرانی، مبارزه با ایلخانیان ستمگر را درر راس همه برنامه‌های زندگی خود قرار داد.
شیخ خلیفه مازندرانی که علوم دینی را در آمل آموخته بود، نزد شیخ بالوی زاهد از مشایخ بزرگ مازندران رفت و از مریدان او شد. شیخ خلیفه به دنبال مبارزه با ظلم و ستم، و دریافت پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بود و چون این موارد را در استاد خود ندید، از او ناامید شد. از این رو به سمنان نزد علاءالدوله سمنانی از بزرگان آن زمان که آوازه شهرتش در همه جا پیچیده بود، رفت. پس از مدتی شیخ خلیفه نزد خواجه غیاث الدین حموی رفت تا از او پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بشنود. ولی باز هم شیخ خلیفه به هدف اصلی خود نرسید و به سبزوار که کانون اصلی تشیع دوازده امامی بود، رفت و در مسجد جامع شهر سکنا گزید. وی مسجد را بهترین و مناسب ترین سنگر مبارزه با ظلم و ستم قرار داد و در آنجا به وعظ و ارشاد مردم پرداخت تا اینکه مریدان بسیاری گرد او جمع شدند. وی افزون بر ارشاد و موعظه به مشکل‌های اجتماعی و سیاسی که جامعه از آن رنج می‌برد، اشاره می‌کرد و تنها راه آزادی و رهایی را، جهاد در راه خدا و مبارزه با حاکمان ظلم و ستم اعلام می‌کرد. مردم او را به منزله پناهگاهی در برابر ظلم و ستم بیگانه انتخاب کردند. آوازه مبارزه و سخنان او در همه جا پیچید. از همین رو حاسدان با حمایت سخنان متعصبان سبزوار که از مذهب شیخ در هراس بودند، شبانه شیخ را در مسجد کشتند و قتل او را عادی نشان دادند، به این طریق که او را حلق آویز کرده و چند خشت زیر پای او قرار دادند تا مرگ او را به صورت خودکشی جلوه دادند.
شیخ حسن، آزاده‌ای که ایران را آزاد می‌خواست
شاگرد وی شیخ حسن جوری که از روستای جور نیشابور بود پس از گذراندن تحصیلات دینی خود در آنجا، با آگاهی از شهرت و آوازه شیخ خلیفه به سبزوار آمده و شیفته وعظ و ارشاد او شده بود، و پس از مرگ خلیفه، مریدان او پیرو و مطیع شیخ حسن جوری شدند. وی افکار و‌اندیشه‌های شیخ خلیفه، استادش را که مبارزه با ظلم و ستم دست نشاندگان ایلخانی بود، دنبال کرد و با عقل و درایت و بیان شیرینی که داشت مریدان بسیاری نزد او جمع شدند. وی به نیشابور رفت و به تبلیغ تعلیمات شیخ خلیفه پرداخت و توانست، در آنجا عده زیادی را با خود همراه کند و هر کس که پیرو او می‌شد نامش را در دفتر ثبت، و به او می‌گفت: الآن وقت اختفاست و در وقت کارزار منتظر اشاره او باشد و سلاح به دست گیرد.
هدف شیخ حسن جوری قیام مردم بر ضد حاکمان مغولی و اشراف محلی بود. او در زی درویشی مردم را برای نهضت آماده کرد که روش او بعدها در میان پیروانش به نام طریقت شیخ خلیفه و حسن جوری خوانده شد.
وی در این مسافرت‌ها به آگاهی بخشی مردم شهرهای گوناگون به ویژه شیعیان می‌پرداخت و آنان را از مسائل روز باخبر می‌کرد، حتی برخی شهرها که اغلب آنان از اهل سنت بودند به او گرویدند. پیوستن امیر عزالدین سوغندی - بعدها از رهبران مذهبی سربداران شد و از بزرگان خراسان بود - بر اعتبار شیخ افزوده شد.
سرانجام شیخ حسن اعلام جهاد کرد و بعد از آن پایگاه و مرکز اصلی خود را مشهد مقدس که ثقل تشیع بود، قرار داد و به طور رسمی شیخ و مقتدای مردم خراسان گشت. وی پیوسته سربداران و مردم را به گسترش عدل و داد، راستگویی و صداقت سفارش می‌کرد. از این رو مردم بیشتر شهرها حتی مخالفان مذهب او، پیرو او می‌شدند و جان خود را فدای او می‌کردند. به دنبال افزایش نفوذ شیخ حسن، امیر مسعود از نفوذ و قدرت معنوی و مادی شیخ ترسید و نگران رهبری خود در میان مردم شد. از این رو دنبال فرصتی بود تا شیخ را از بین ببرد.
سرانجام پس از جنگ و گریز بسیار، امیر مسعود از دست نشاندگان طغای تیمور توانست نیروهای خود را در اردوگاه همپیمان شیخ حسن وارد کند. در یکی از جنگها، سپاه سربداران همراه شیخ حسن جوری در زاوه با سپاه حاکم هرات معزالدین حسین کرت وارد جنگ شدند که در آغاز نبرد، پیروزی از آن سربداران بود. اما وجیه الدین، مامور امیر مسعود ماموریت خود را زود انجام داد و شیخ حسن را به قتل رساند. کشته شدن شیخ حسن وضع جنگ را دگرگون کرد و سپاه سربداران که مرکب از نیروهای مذهبی و سیاسی بودند از هم پاشید و طرف مقابل این امکان را یافت تا بار دیگر انسجام خود را به دست آورد و به سربداران تلفات سنگینی وارد کردند.
سریالی در جست‌وجوی تاریخ
گفته می‌شود زمانی که محمدعلی نجفی، سریال سربه داران را می‌ساخت، عده‌ای به او اعتراض کردند که مسلمات تاریخی را نادیده می‌گیرد. از جمله اینکه سربداران در پایان مجموعه ساخت او، تبعید شدند و شیخ حسن نیز با آنها به تبعیدگاه رفت. رفتار و حالات همسر شیخ حسن نیز یکی دیگر از اعتراضاتی بود که به نجفی می‌شد. با این همه، وی در مصاحبه‌ای اعلام کرده بود قصد ما تنها ساختن فیلم است و من چیزی به تاریخ بدهکار نیستم!
از این جمله قصار که بگذریم، ساخت سریال سربداران، برکت دیگری هم برای جامعه تاریخ دوست و ایران شناس در پی داشت و آن کشف مقبره و بقعه شیخ حسن جوری بود. این بقعه در 85 کیلومتری شهر میامی، برروی تپه‌ای در 2کیلومتری روستای کلاته میرعلم فیروزآباد حوالی روستای فرومد (فریومد) است. نمای آن چهار ضلعی و دارای گنبد مدور روی آن است. در پیش از مرمت و بازسازی این آرامگاه، بقعه متشکل از یک اتاق 3 در بود و در قسمت شمالی خرابه‌های شهر قدیمی جور قرار داشت. بنا از خشت خام ساخته شده و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری بود، ولی در آذر ماه امسال، وقتی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان سمنان برای بازسازی آن 150 میلیون ریال هزینه کرد، انتظار می‌رفت بقعه‌ای باشکوه و درخور برای این مجاهد نستوه ساخته شود. با این حال، بقعه ساخته شده، مانند شیخ حسن، مظلوم و دور افتاده است.
سنگ شکسته مزار
خانه حسن جعفری، در روستای فیروزآباد سفلی است. خانه‌ای که برج و بارویی دارد که زمانی قراولها در آن پاس می‌داده‌اند. خودش می‌گوید پدرش که خان ده بوده، چند پارچه آبادی را زیر نگین داشته. می‌نشسته توی شاه نشین پنجدری. زمستانها کرسی بوده و نقل و آجیل و یک نفر بوده که شاهنامه می‌خوانده. جعفری می‌گوید یادش می‌آید آن پیرمردی که سهراب کشان را در شبهای بی سحر زمستان می‌خوانده، وقتی به بیت «دگر باره اسبان ببستند سخت، به سر بر همی گشت بدخواه بخت» می‌رسد، تپق می‌زند. پدرش، همان که خان ولایات فیروزآباد بوده، با اینکه سواد نداشته، می‌فهمد. اشتباه را می‌گوید و بعد از بر می‌خواند: «به کشتی گرفتن نهادند سر، گرفتند هر دو دوال کمر»
حالا اما، در این عمارت اربابی که وسط ده است، دو خانوار ساکنند. حسن آقا و پسرش. حسن آقا حالا کشاورز است، همان شغل آبا و اجدادی که نسل‌اندر نسل داشته‌اند: دهقانی.
وقتی به سر جاده سبزوار، با آن پیکان بار دوگانه سوزش می‌آید، اورکت آمریکایی را روی شانه‌ها‌انداخته، پیاده می‌شود و روبوسی می‌کنیم. باورش نمی‌شود کسی این همه راه، از تهران را بکوبد، آن هم با ماشین‌های خط مشهد و بیاید به این سر کویر که بقعه شیخ حسن را ببیند. می‌گوید: تا صبحانه نخوری و چرتی نزنی، هیچ جا نمی‌برمت. با «من بمیرم و تو بمیری»، راضی می‌شود بعد از سرشیر چرب صبحانه و کره محلی با نان تنوری، از خیر چرت زدن بگذریم. می‌گویم پیاده برویم، تا سر و سیاحتی هم کرده باشیم. لبخندی می‌زند. از همان لبخندهایی که تنها بر چهره پیرمردان سرد و گرم چشیده می‌نشیند که به زبان بی زبانی حالی ات کند، یواش برو جوان! شب دراز است و قلندر بیدار. می‌گوید: با ماشین برویم راحت تریم. می‌دانم در این بحبوحه قیمت سوخت و وسایل یدکی، آن هم در فصل زمستان که بارانکی هم زده و زمین گل شده، رفتن به این راه، فاتحه‌ای برای لاستیکهای ماشین است، ولی قبول می‌کنم. حدسم درست است. جاده‌های خاکی اطراف فیروزآباد به قدری گل دارد که آدم تا زانو در آن می‌ماند. میان راه، یکی دو نفر از همولایتیهای حسن آقا را می‌بینیم و دستی بلند می‌کنیم. گپ و گفتی هم پا می‌دهد، با اعضای شورای روستا و دهیار که حالا مسؤول خانه بهداشت سه پارچه آبادی هم هست و از کمبود بودجه و بهداشت نامناسب منطقه می‌گوید. بعد که پیکان بار راه خود را از میان گودالهای آب و گل و شل باز می‌کند، جاده می‌افتد درون سینه مسیل فیروزآباد. می‌رود تا در کناره مزرعه‌ای که حسن آقا می‌گوید ملک آبا و اجدادی شان است، سر دربیاورد و‌اندکی بالاتر، روی یک تپه کم ارتفاع، بقعه‌ای پیداست.
سربالایی تپه را پیکان نمی‌کشد، چه، زمین گل‌اندود است و وقتی پایین می‌پرم، حس می‌کنم به قول آن قاضی همدانی، پای مرد به عوض فر رفتن به گل، به عشق فرو می‌شود. سربالایی کم شیب را به دو بالا می‌روم در میان جاده پر گل. ساختمانی به نهایت سادگی که پیداست به تازگی مرمت شده، آن بالاست. وارد که می‌شود می‌بینم کف را با خشتهای نظامی فرش کرده‌اند و دیوارها را با کاهگل همان منطقه‌اندوده‌اند. آجرهای قرمز هم پایین دیوارها کار کرده‌اند برای جلوگیری از نم کشیدن بقعه، لابد. دیگر چیزی نیست. نه زیر‌اندازی، نه دری، نه پنجره ای. چرا، چیزی در آن میانه هست. سنگ قبری، از جنس مرمر سفید که از چند جا شکسته شده و آن را کنار هم گذاشته‌اند. می‌نشینم کنار سنگ مرمر. تسبیحی روی آن است. کنار می‌زنم و می‌خوانم: »مضجع عالم الهی، روحانی مجاهد شیخ حسن جوری که در راه نجات اسلام و مسلمین علیه بیگانگان و دشمنان اسلام مبارزات نستوهی از خود نشان داده و افتخار دیگری برای سلسله و اولیا آفرید.
مردم رزم و عالم و نوری/گشته نامت شیخ حسن جوری/مدفنت شد مزار اهل صفا/چون بخطه بقاء مجموری»
شیخ حسن، زیر این سنگ شکسته خفته است. یاد حرف آن شاعر عرب می‌افتم که سروده بود: همه ما سنگیم بر گور پدرانمان. همین طور است. خود را در هیبت سنگی شکسته می‌بینم بر گور شیخ حسن. یادت گرامی پدر!
توانگر فریومدی
گل و شل جاده را از کفشها می‌گیرم. باز، پیکان بار و سخنان گرم حسن آقا، رفیق راهم می‌شود. این بار از میان جاده خاکی کنار مزارع به کلاته سادات می‌رسیم. دیهی (به قول ناصر خسرو) به غایت کوچکی، با 100 خانوار رعیت. مردانی سالخورده با شال و کلاه سیادت بر سر که کنج دیوار نشسته‌اند و آفتاب بی رمق زمستان را نرم نرم مضمضه می‌کنند. بعد از کلاته سادات که حسن آقا می‌گوید همه شان سید اصل و نسب دارند، به «استربند» می‌رسیم. میدانگاهی بزرگی دارد و آخورگاهی. میزبانم می‌گوید از زمان قاجاریه در این ده، استر پرورش می‌داده‌اند. می‌گوید مردم محلی مدعی‌اند پیشینیان از این ده تا فرومد نقب زیرزمینی کنده‌اند تا در وقت خطر، گریزگاهشان باشد. ما که ندیده ایم، این هم بمانند آن همه افسانه محلی که از آدمهای دمدار و زوزه کوهستان و زارهای جنوب شنیده ام، می‌شنوم و یادداشت برمی دارم، فقط همین.
به فرومد که می‌رسیم، مقبره قهوه‌ای ابن یمین، شاعر بلندآوازه و از سلحشوران دوران سربداران را همه بلدند. ساختمانی هشت ضلعی و بدقواره که نشان از ترکیب ناهمگون معماری عهد پهلوی دوم با بناهای محلی دارد. عباس مالدار، نگهبان، سرایدار، تور لیدر و خلاصه همه کاره آثار باستانی فرومد است. مردی به نهایت خوش صحبتی و سواد که برایم از فرح دیبا می‌گوید که برای توقف چند ساعته در فرومد، گفته بود چه تشکیلات و عمارتهایی در حیاط ابن یمین بسازند. کو؟ پس چی شد؟ این تشکیلات و عمارتها هم به تاریخ پیوست و نام و نشانی از آن نیست، ولی مسجد بزرگ فرومد که به ادعای مالدار، بزرگترین مسجد جهان اسلام در سبک معماری دو ایوانه خراسانی است، مثل کوه، سر به آسمان می‌ساید. از مسجد عکس می‌گیرم. چای و خرمایی را که عباس مالدار تعارف می‌کند، می‌نوشم و به حرفهایش گوش می‌دهم. او نیز آستین ما را می‌گیرد که «وقت ناهار» است. تا بیاییم خود را از این همه مهمان نوازی خلاص کنیم، ظهر هم می‌گذرد. موقع رفتن بر سر قبر شاعر، الحمدی نثار می‌کنیم. قبری با سنگی شش گوشه که بر مزار توانگر فریومدی نهاده‌اند. می‌بینم این مرد آزاده پس از قرنها همچنان بزرگ و عزیز داشته می‌شود، همان گونه که خود به دیگران نصیحت می‌کرد: به گاه فقر توانگر نمای همت باش که گر هیچ ندارندی بزرگ شمارندت
حتم او کسی است که می‌دانست و می‌دانست که می‌دانست. پس سروده بود:
آن کس که بداند و بداند که بداند/ اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
یاد همه درگذشتگان این خاک، سرداران و گمنامان سربه دار گرامی باد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار