
میگویم: سلام، صبح زیبای بهاریتان به خیر!
میگوید: صبح به خیر. چه زیبایی؟ چه بهاری، وقتی پول نداری؟
میگویم: سلامتی که داری، پول میخواهی چه کنی؟
می خندد و چیزی نمیگوید. این حرفهایی است که بین من و راننده تاکسیای که امروز صبح سوار ماشینش شدم، رد و بدل شد. نزدیک بهار است و این حرفها را هر روز میشنویم. برای عده زیادی از هموطنان ما، بهار و عید نوروز دقیقاً ترجمان این متل معروف است: «عید آمد و ما لختیم/ دیشب به بابا گفتیم/ بابا گفت که من پیرم/ سال دیگه برات میگیرم»
ولی برای عده دیگری که شاید تعدادشان زیاد هم نباشد، عید نوروز علاوه بر اینکه موعد پرداختن به بسیاری از کارهای ناکرده است، فرصتی است تا در گشت و گذاری به دور دنیا، آب و هوایی تازه کنند و تازه، برای چندمین بار در طول زندگی شان، دکوراسیون و دیزاین خانهشان را هم عوض کنند. به هر حال، دنیا، همین است، میگفتند زمانی به آن «جنگل مولا»!
بهار با طعم خرید شب عید
برویم بازار، شال و کلاه کنیم، دستکش و چتر برداریم. چکمه و بوت و پوتین بپوشیم که چه بشود؟ بهار شده است دیگر، باید نو نوار شد. این میشود که میروند بازار. مردم هر کاری که دارند، زمین میگذارند و بازارها پر میشود از مشتریان پولدار و بیپول، کسانی که نگاه میکنند، جنس مظنه میکنند و شاید در محاسبات بی سرانجامشان، دو دو تا چارتا میکنند تا بشود هم کفش و لباس نو برای بچهها خرید و هم سفره شب عید را با سبزی پلو ماهی رنگ زد و هم اگر بشود، تا پایان سیزدهم فروردین، همان روز جهانی طبیعت که میشود «سیزده به در ایرانی» سرکی به این طرف و آن طرف کشید. از دیدار دوستان و فامیل بگیر تا اگر فرصت پا داد و جیب اجازت فرمود، قدمی هم در تفرجگاهی، مسافرتی، دور دنیایی گذاشت.
این میشود که نگاههای مردم در شب عید، توی بازارها، عجیب، معنا دار میشود. هر نگاهی، معنایی برای خود دارد، چه، این چشمها هستند که پنجرهای به دنیای آدمها باز میکنند. دقت کرده اید؟ چشم عدهای در بازارهای شب عید، در پی عوض کردن مدل تلوزیون پروجکشن شونصد اینچیشان است و چشم تعدادی به دنبال صنار، سه شاهی ارزانتر خریدن آجیل و تخمه بوداده و ماماجیم جیم و برگ هلو و هزار و یک هله هوله دیگر است. این میشود که مثنوی هفتاد من کاغذی تفاوت مردم و فاصله طبقاتی و این داستانها را میتوان شب عید، آن هم لـُبِ بازار به چشم دل، نه فقط با این دو عضو چند میلیونی کاشته شده توی کاسه جمجمه، سیاحت کرد.
وعده گاه شب عید، بازارها و بازارچه ها
بازارچه کنار امامزاده صالح تجریش، واقع در شمال تهران، همان جایی که هر وقت فرصت میشود، گشت زدن در آن هم فال است و هم تماشا، اولین جایی است که برای گزارش شب عید، سرک میکشم. بازارچهای تنگ و پیچ در پیچ که از میدان قدس، روبهروی شهرداری شروع میشود تا کنار تکیه امامزاده و آن ترمینال شلوغ سر در میآورد. توی این بازارچه، مثل خیلی از بازارهای مصرف محلی، حرف اول و آخر را در روزهای پایانی سال، کفش و پوشاک میزند. کفشها را قطار کردهاند دم حجرهها و حاجی بازاریها و شاگردها، همین طور وراجی میکنند و مخ میزنند و پول میشمارند و میریزند به دخل. خدا برکت بدهد. کاسب حبیب خداست اگر انصاف و مردمداری داشته باشد. کفشها، اگر وطنی باشد، اکثراً کار تبریز است و تک و توکی کار همین دور و برهای تهران. قیمتشان هم بفهمی نفهمی از بقیه کفشها که بازار را در احاطه خود گرفتهاند، بالاتر است، منظورم را که میفهمید؟ همان تولیدات پربرکت چشم بادامیهای چین را میگویم. خدا برکتشان بدهد، کفششان درست دو هفته به پای آدم بند میشود و اگر فریب قیمت پایین و رنگ و لعاب «مکش مرگ مای» آنها را بخوری، علاوه بر فلج کردن تولید ملی، شرمنده جیب خودت هم میشوی. بگذریم از اینکه دوستان زردپوست ما، این روزها کم مانده شیر مرغ را هم بگیرند و رنگ زده توی قوطی کنند و رویش بچسبانند:made in china.
خانوادهای به اتفاق بچهها آمده است خرید شب عید. از سر و لباسشان پیداست از خانوارهای شهرنشین آبرومند هستند که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میدارند. ما که ندیدیم، صورتشان سرخ باشد. پدر خانواده که با آن کت دو چاک عهد ناصرالدین شاه مشغول چانه زدن با فروشنده کفش است، بعد که صحبتهایش تمام میشود، دست به جیب میبرد و دوباره سر انگشتان لرزانش برای شمردن اسکناسهای رنگارنگ، مردد میماند. میدانم دوباره در ذهنش با خود برای چانه زدن بیشتر و تخفیف گرفتن کلنجار میشود. مگر نه این است چانه زدن، سنت پسندیده شرقیهاست که اگر به جا نیاورده شود، معامله نمک و برکت ندارد؟ فروشنده، عاقله مردی است با کلاه پشمی. میداند چه خبر است. میبینم وقتی پول را از پدر خانواده میگیرد، لبخندی میزند و میگوید: خدا برکت! اسکناس دوهزار تومانی را از میان دسته پولها میکشد و به دست پسرکی میدهد که حالا قوطی مقوایی کفشهای شب عید را در آغوش گرفته: بگیر عموجون! اولین عیدی امسالو دشت کن.
اینجاست که دیگر پدر خانواده حرفی برای گفتن ندارد. خداحافظیشان دیدنی است. چند بار «تشکر» و «خدابرکت به کسب و کار بدهد» رد و بدل میشود. همینهاست دیگر، برکت اگر باشد در همین رضایتمندیهای متقابل فروشنده و خریدار است، وگرنه کیست که نداند این پولها، کاغذ رنگی است که جا به جا میشود.
بهار آمد و سمسارها جوان شدهاند
حسن آقا، سمسار محله مان شده، درست از وقتی عمو جلال، عمرش را داد به شما و به دیار باقی پرید، مغازه و تشکیلات انبار و آن همه خرت و پرت و به قولی، «امپراتوری عمو جلال» را حسن آقا، برادر زاده اش میگرداند. درست است که حسن آقا هم سن و سالی طی کرده و حالا دیگر گاهی موقع بلند کردن یخچال و ماشین لباس شوییهای ریز و درشت، دستی به کمر میرساند و میگوید:«جوانی کجایی که یادت به خیر» ولی هر چه باشد، عمو جلال برای خودش، مویی در این کار سفید کرده بود.
دیروز عصر، وقتی برای احوالپرسی از اوضاع و تشکیلات امپراتوری -حالا دیگر حسن آقا- رفته بودم سر گذر، دیدم تلفن سر و پشت سر زنگ میخورد. آدم است که میآید و میرود. خیلیها زنگ میزدند و وعده فروش اسباب و وسایلشان را میدادند و عدهای هم در به در به دنبال جبران کمبودهای اثاث البیتشان بودند. حسن آقا، عکس عمو جلال را با یک حاشیه مشکی گذاشته بالای گاو صندوق نسوزش. کاسکوی سبزی را که زمانی تعظیم میکرد، گذاشته روبهروی عکس عمو جلال و حالا نه فرصت دارد به کاسکو بگوید «تعظیم کن نخودی» و نه میرسد چای سیاه شده اش را در آن استکانهای چرکمرده بریزد و بدهد دستم: «چایی بزن جوون تا خونت صاف شه!» تا میبیندم، میگوید: فدای دستت، سر این قالی رو بگیر ببر تو انبار! قالی، نو میزند. زمینه لاکی و هزار شانه. از انبار شلوغ سمساری که به مغازه برمی گردم، میبینم چند بسته اسکناس درشت را به مردی میدهد که فرش را آورده بود. مرد که میرود، میگویم: طرف، پول لازم بود؟ عمو حسن قبل از جواب دادن به تلفن میگوید: چی خیال کردی جوون؟ هر سال، این موقع که میشه کل وسایلشو میفروشه و نو میخره. فکر کردی همه مثل من و تو هستند؟ نه به مولا، من از این فکرها نکرده بودم. این تشکیلات در حد نو، مشتری هم دارد؟ حسن آقا میگوید: تا دلت بخواد. شب نشده، انبارو فروختم و فردا همه شونو دوباره خریدم.
بله، بهار است و فصل جوان شدن سمسارهاست. بگویم؟ باشد، خدا برکت بدهد، ما که بخیل نیستیم.
هفت سینی به نام سفر
آجیل خریده اید؟ نه؟ پس بجنبید. چون روز به روز، چه میگویم؟ ساعت به ساعت قیمتش دارد بالا میکشد، عینهو همان دیو سیاه قصهها که تنوره میکشید و به آسمان میرفت. میوه چطور؟ ها! این را دیگر نمیشود الان خرید و برای شب عید نگه داشت، مگر اینکه پی میوه یخ زده خوردن و جلوی مهمانی که چشم و همچشمی داریم، مچل شدن را به تن بمالید. ما که نداریم از این جربزه ها. میگذاریم میوه را شب عید بخریم، گران میشود؟ بشود، چاره چیست؟ تازه، مگر نشنیده اید قول دادهاند میوه ارزان بشود. خیلی قولهای دیگر هم دادهاند: میوه محتکران در انبارها خواهد پوسید و قرار است از مصر و لبنان برایمان پرتقال و سیب بیاورند و اکوادور و کاستاریکا و اندونزی، موز و آناناس و نارگیل. دیگر چه میخواهید؟ هندوانه و نارنگی هم دوست دارید؟ باز هم باید مهمان باغداران سرزمین اژدهای زرد باشیم. چرا راه دور میروید؟ همان چین خودمان دیگر. راستی، سفر یادتان نرود. نگاهی به لیست بلندبالای آژانسهای مسافرتی در روزنامههای صبح و عصر و نیمه شب هم که بیندازید، میبینید تور گردشگری در همین تهران گذاشتهاند، مفت! برای سه روز تاب دادنتان در این شهر شلوغ و بی در و پیکر، همهاش 150 هزار تومان. اگر فرصت دارید و حال هواپیما سوار شدنتان هست، تور استرالیا و برزیل هم داریم. آن هم ارزانتر از همه جا. منوی ما از 7 میلیون ناقابل شروع میشود تا فرست کلاسمان که 30 چوق آب میخورد. دیگر چه میخواهید؟ سفره هفت سین؟ سمنو، سرکه، سکه، سیب، سماق، سیر و. . .؟ سبزه؟ پس بشود هشت سین که ایرادی ندارد؟ خوب است سین هشتم را «سفر» بگذاریم؟ سفری در ابتدای بهار؟ بگویم عیدتان مبارک؟ نه، میگویم به قول آن شوریده تبریزی، ایام میآید از شما مبارک شود، مبارک شمایید. ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید. پس به جای تبریک نوروز به شما، شما را به نوروز تبریک میگویم.