
محدثه جعفری آلوستانی
در پی گزارشهای رسیده به خبرگزاری خودم، از این پس غذاها امن خواهند شد. بله، چرا تعجب کردید؟! واقعاً که ناشکر هستید. تا دیروز که غذای ناامن میخوردید خبری ازتان نبود، حالا که قرار است غذاها امن شوند، چپ و راست میروید و میآیید، پوزخند میزنید؟ که چی؟ میخواهید مرا خون جگر کنید؟ اصلاً پوزخند بزنید به من چه؟ ... اما از من میشنوید حواستان به این امنیت غذایی باشد، اگر میخواهید خدا مثل من توی سرتان نزند و لاغر و مردنی و شبیه سوءهاضمهدارها نشوید! قضیه از این قرار است که از آنجا که ما و شماها داریم به شکل محسوسی از ریخت و قیافه میافتیم، برایمان یک فکرهایی کردند و نتیجه این تفکرات، خبر غافلگیرکننده امنیت غذایی است. جا دارد من از همین جا به آن دسته از دوستانی که راه میروند و به بنده به خاطر لاغری تیکه پیکه میاندازند یادآور شوم: « دلتون بسوزه، از این به بعد قراره من یک چیزایی شبیه رستم دستان بشم».
حالا بیایید کمی با هم راجع به امنیت غذایی درد دل کنیم: امنیت غذایی چیز خوبی است. ما اگر این چیز را در خانه داشته باشیم، یعنی بزنیم به آن درش و بگوییم یا امنیت غذایی یا گرسنگی مادامالعمر، اولین سودی که خواهیم کرد این است که همیشه غذا در دسترسمان خواهد بود). با گرسنگی مادامالعمر که نمیشود کنار آمد، پس میرویم سراغ امنیت غذایی). حالا میخواهم یک از خود گذشتگی بزرگ را به نمایش بگذارم و طرز تهیه امنیت غذایی را به شماآموزش دهم: خانمهای محترمه خانه و خانوادهدار توجه فرمایند، اول، صبح زود مقداری پول از همسر محترم طلب میکنید. بعد به سوپر اصغر آقا یا هر آقای دیگری که سر کوچه است، بروید و از بزرگ به کوچک برای اعضای خانواده خرید کنید. منظورم از بزرگ به کوچک این است که مثلاً اگر ماست میخرید، برای بزرگ خانواده 2 سطل( بابا، بزرگی گفتند، کوچکی گفتند) دومی یک سطل، سومی نصف سطل، الی آخر که احتمالاً به آخری 1 قاشق میرسد. حالا ناهار باید چی درست کنید؟ معلوم است سوپ. زمستان است و امکان سرماخوردگی بیش از 100 درصد. کافی است فقط یکی از اعضای خانوادهتان یک سرفه کوچولو بکند، در عرض یک ساعت تماماً سرفه خواهید کرد، باور ندارید امتحان کنید. درست است که هنوز سرما نخوردهاید ولی کار که از محکمکاری عیب نمیکند. میکند؟ به این میگویند امنیت غذایی. حالا یک موضوع مهم: اگر یک روز یکی از بچههای ناز و مامانی شما آبگوشت خواست و شما در خانه گوشت نداشتید و شوهر محترم هم ماموریت تشریف داشت و شما هم پول نداشتید و تمام دستگاههای کارتخوان شهرتان هم خراب بود و با همسایهها هم قهر بودید و اصلاً همه اینها به کنار، شما به خاطر پا درد نتوانستید بروید قصابی، چه میکنید؟ نگران نباشید من به شما میگویم: اول خونسردی خود را حفظ کنید. به زبان خوش به بچه بگویید: ندارم. اگر قبول نکرد باز هم بگویید. این کار را تا 8 بار ادامه دهید. اگر راه به جایی نبردید، از او خواهش کنید فعلاً آب بخورد، گوشت را برای روزهای بعد وعده دهید. اگر قبول نکرد ... نمیدانم ... شما مادرش هستید، من که تجربه مادری ندارم. اما این را براساس مطالعاتم میگویم که ممکن است کودک شما مشکل روانی داشته باشد وگرنه آبگوشت چیزی نیست که آدم بخواهد به خاطرش چنین قشقرقی به پا کند. آن هم در این دوره و زمانه که امنیت غذایی میگوید کم بخور، همیشه بخور.
مثلاً همین آبگوشت را، امروز آبش را بخور، فردا گوشتاش، تازه نخود و لوبیایش هم برای پس فردا. اینطوری غذای یک روز را سه روز میخوری. تازه تکراری هم نیستند. خیلی خوب شد نه؟