
محدثه جعفری آلوستانی
امروز پنج شنبه است.پنج شنبه صبح.از آن صبحهای بارانی. از آن صبحهای خواستنی. حیاط مدرسه غلغله است.بچهها دنبال هم میدوند. پایشان میرود توی چالههای پر از آب ولی به روی خود نمیآورند.همه بیتاب رفتناند. ناظم مدرسه اسمم را از پشت بلندگو صدا میزند.لجم میگیرد. امسال هم؟ ...با بیمیلی به سمت دفتر میروم.ناظم با عجله به این طرف و آن طرف میدود.مرا که میبیند میآید سمتم.دسته کلیدی را به دستم میدهد و میگوید: «برو از انبار مترسک را بیاور.» مثل هر سال میگویم: «خانم نمیشود امسال...».خانم ناظم نمیگذارد حرفم را تمام کنم: «نه عزیزم.تو قدت از همه بلندتر است.مترسک وقتی دست تو باشد بهتر دیده میشود...». با بیحوصلگی به سمت انبار میروم و با خود میگویم: «خب من هم دوست دارم شعار بدهم.اینجوری...» و بعد دو دستم را مشت میکنم و در هوا تکان میدهم: «الله اکبر...الله اکبر...» نگاهم را به حیاط میاندازم.بچهها آرام و قرار ندارند.خوشحالند.
امروز پنجشنبه است.پنج شنبه صبح.از آن صبحهای بارانی.از آن صبحهای خواستنی.چشمهایم را باز میکنم.ساعت 8 است و من در اتاقم هستم.به سرم میزند دوباره آن مقنعه سفید را بپوشم و زیر باران بدوم تا مدرسه.وسط حیاط بایستم.ناظم اسمم را صدا بزند و من لجم بگیرد.بروم مترسک را از انبار بیرون بیاورم.با اخم نگاهش کنم و انتقام مشتهای بازم را از او بگیرم.محکم بکوبم زیر چشمش.کله مترسک کنده شود و من از ترس خانم ناظم منت «ننه مدرسه» را بکشم تا به من نخ سوزن بدهد.به انبار برگردم.در را ببندم و در آن تاریکی شروع کنم به دوختن کله مترسک.سوزن 10 بار به داخل انگشت اشارهام برود و من خونها را نبینم.کار دوختن که تمام شود با مترسک برویم بیرون.از ترس خانم ناظم بروم وسط بچهها بایستم.ناظم هی از اول صف مرا صدا بزند که مترسک را بگیرم بالا ولی من دیگر نخواهم پز قد بلندم را بدهم.
به خیابان میروم. اینجا غلغله است.باران میبارد و من چقدر باران را دوست دارم. دختربچه روی نوک انگشتهایش ایستاده تا مترسک را بالاتر بگیرد و مردم با دیدنش بخندند. حالا قدم بلندتر از آن سالهاست. حالا فکر میکنم اگر یک مترسک داشته باشم میتوانم برسانمش آن بالاها که همه ببینندش و به قیافه زشتش بخندند. دور و بر را نگاه میکنم. شاید آن طرفتر باز هم مترسک ببینم. این همه مترسک بین این همه آدم. مترسکها خطرناکند. این مترسکها دیگر مترسک نیستند. جان گرفتهاند بعضیهایشان. هار شدهاند و میخواهند قطع کنند این باران را. باران احساس این جماعت عاشق را... شاید نمیدانند امروز چه روزی است. دلم میگیرد. میترسم. دوست دارم حکایت امروز را برای همه بگویم. حکایت خونهای انگشت اشارهام را. حکایت عشق مشتهای گره کردهام را. حکایت نقاشیهایی که فقط با 3 رنگ، رنگآمیزی میکردم. حکایت یک وجب خاکی که حسادتم گل میکند وقتی مترسکها نگاهش میکنند. حکایت امروز...22 بهمن 1388... روزی که دلم میخواست هنوز بچه بودم و مترسک هم فقط یکی بود...