
عمار یاسر از نخستین کسانی است که اسلام آورد و تا آخرین لحظه حیات دست در دست ولایت و در صراط حق باقی ماند؛ حضرت علی (ع) در شهادتش فرمود: «رحمالله عماراً یوم ولد... و یوم قتل... یبعث حیاً».به گزارش خبرنگار سیاسی باشگاه خبری فارس«توانا»، تاریخ اسلام سرشار از چهرههایی است که هر کدام دنیایی از عظمت و پاکی و قهرمانی را در خود دارند. اصحاب با ایمان و فداکار رسول خدا (ص) و یاران با اخلاص امیر مومنان (ع) و شاگردان و اصحاب خود ساخته امامان دیگر، هریک به نوبه خود ارزشها را به ما الهام میدهند و روح ما را به تعالی و عروج میکشند.
اما عمار یاسر در این میان از بارزترین شخصیتهای مؤمن و وفادار و فداکار در راه حق و رسالت و ولایت است. تاریخ شهامتهای مسلمانان صدر اسلام و جانبازیهای یاران عاشق علی (ع) به حماسههای این یار همیشه در رکاب امیر مؤمنان (ع)، آراسته است.
گاهی حوادث، بستر مناسبی برای رشد و شکوفایی انسانها میشود و دست تقدیر، ناخواسته برای انسان سعادتی جاویدان را رقم میزند. سرگذشت مسلمان شدن عمار نیز چنین بود.
پس از خشکسالی و فقری که سالیان طولانی یمن را فرا گرفته بود، زندگی دوباره جان میگرفت. یاسر به همراه دو برادرش، برای یافتن برادر دیگرشان که بر اثر قحطی از آنان جدا شده بود به مکه آمدند و پس از جستجوهای بسیار که از یافتن او مایوس شدند و تصمیم گرفتند برگردند، ولی یاسر برنگشت و در مکه ماند. مدتها گذشت. یاسر با «ابوحذیفه مخزومی» رئیس قبیله مخزوم، همپیمان شد و با یکی از پاکترین کنیزان او به نام سمیه ازدواج کرد. عمار ثمره این ازدواج بود.
عمار بزرگ میشد و جامعه را ستم فرا گرفته بود و مردم چشم به راه ظهور مصلحی الهی بودند که آنان را از آن تیره روزی نجات دهد. حضرت محمد (ص) به نبوت مبعوث شد. عمار، همراه با پدر و مادرش از نخستین کسانی بودند که مسلمان شدند و در رکاب پیامبر (ص)، پرافتخارترین حماسههای مقاومت و صبر و فداکاری را آفریدند.
صحرای گرم و سوزان حجاز، شنهای تقتیده صحرا و آفتاب داغ نیمروز، شاهد صبر قهرمانانه یاسر و سمیه، این پیرمرد و پیرزن نستوه و مؤمن بود. شکنجههایی که این زن و مرد، در راه ایمان و عقیده اسلامی خود متحمل میشدند دل سنگ را آب میکرد و رسول گرامی اسلام (ص) هر روز با دیدن آنان در شکنجهگاه، نوید بهشت به آنان میداد و دعوت به پایداری و صبر میکرد. مشرکان قریش با دیدن این صحنه، بر شکنجهها میافزودند، ولی اینان، همچنان چشم بر لبان پیامبر دوخته، مشتاق شنیدن کلام خدا از زبان رسولالله (ص) بودند.
صبر و مقاومت خاندان یاسر، مشرکان را به ستوه آورد و در نهایت، یاسر و سمیه زیر بیرحمانهترین شکنجهها و شلاقهای ابوجهل و ایادی او به شهادت رسیدند و این دو نخستین شهیدان اسلام بودند که به ملکوت اعلا پیوستند و صفحات تاریخ اسلام را با خونشان رنگین کردند.
عمار، فرزند جوان این دو قهرمان که خود تقیه کرد و نجات یافت، شاهد شکنجه شدن و شهادت پدر و مادر خویش به دست جلادان بود و چون قدرت دفاع از خود و پدر و مادرش را نداشت، متحمل ضربههای روحی شدیدی میشد. عمار زیر شکنجهها ناچار شد برای حفظ جان خویش، سخنی را که مشرکان میخواستند بگوید، ولی قلبش مالامال از ایمان و عشق به خدا بود. خداوند این کار عمار را با آیه زیر بیاشکال اعلام کرد و فرمود: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» مگر آنکس که [به گفتن سخن کفر] مجبور شود، در حالی که قلب او با ایمان آرام است.
وقتی داستان عمار و اظهار کفر او به پیامبر (ص) گزارش شد، آن حضرت فرمود: نه، هرگز. عمار از سرتا پا سرشار از ایمان است و توحید با گوشت و خون او عجین شده است. در این هنگام عمار فرا رسید، در حالی که به شدت اشک میریخت. پیامبر (ص) اشکهای او را پاک کرد و یادآور شد که اگر بار دیگر نیز در چنین تنگنایی قرار گرفت، اظهار برائت کند.
این تنها آیهای نیست که درباره این صحابی جانباز فرود آمده، بلکه مفسران نزول دو آیه دیگر را نیز درباره او یادآور شدهاند. او پس از هجرت پیامبر (ص) به مدینه، ملازم رکاب او شد و در تمام غزوهها و برخی از سریهها شرکت جست. پس از رحلت پیامبر (ص) با اینکه خلافت رسمی مورد رضایت او نبود، ولی تا آنجا که همکاری با دستگاه خلافت به نفع اسلام بود از یاری و همکاری با آن دریغ نکرد.
عمار جزو نخستین گروهی بود که به دستور پیامبر (ص) به حبشه مهاجرت کردند تا هم از آزار قریش در امان باشند و هم در آنجا به تبلیغ اسلام بپردازند.
پس از هجرت پیامبر اسلام (ص) به مدینه، عمار هم همراه جمعی از مهاجران به آن حضرت پیوست و در ساختن مسجد که مسلمانان، سنگها را از اطراف میآوردند، عمار به اندازه دو نفر سنگ حمل میکرد. پیامبر (ص) به او فرمود: عمار این قدر به خودت زحمت مده. عمار میگفت: دوست دارم در ساختن این مسجد بیش از این کار کنم. پیامبر(ص) دستی به شانه عمار زد و فرمود: تو اهل بهشتی و گروهی ستمکار تو را میکشند.
پس از رحلت پیامبر (ص)، عمار در کنار سلمان، ابوذر و مقداد از اعضای اصلی هسته مرکزی تشیع، حضوری فعال داشت. وی از مخالفان و معترضان به ماجرای سقیفه بود و در مواقع مختلف از امام علی (ع) دفاع کرد. برای دفاع از اسلام در جنگ یمامه در سال 12 قمری شرکت جست و گوش خود را از دست داد. عمار مدتی از سوی خلیفه اول، والی شهر کوفه بود.
هنگام خلافت خلیفه سوم، عمار از مخالفان مشهور حکومت بود و در این راه برای بار دیگر به مقام جانبازی در راه خدا نایل آمد. نقل است که وقتی خلیفه با سخنان منطقی عمار و انتقاد صریح او از چپاول ثروت مسلمانان از ناحیه حکومت مواجه شد، وی را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داد.
پس از قتل عثمان، عمار از دعوتکنندگان مردم به بیعت با امام علی (ع) و از نخستین بیعتکنندگان با آن امام بود. از آن پس در همه صحنهها یار مخلص و مشاور امین امیر مومنان (ع) بود و در جنگهای جمل و صفین نیز شمشیر زد تا اینکه در 23 صفر سال 37 هجری در 94 سالگی به ضرب شمشیر سپاه ستمگر معاویه، در جنگ صفین به فیض شهادت نایل آمد و خبر غیبی پیامبر خدا (ص) تحقق یافت. * نقش عمار در جنگ صفین در سومین روز جنگ صفّین، بخشی از سپاه امیرمؤمنان علی (ع) به فرماندهی عمّار یاسر، برای نبرد با سپاه معاویه حرکت کردند و بخشی از سپاه معاویه به فرماندهی عمروعاص به میدان کارزار آمدند. بین این دو گروه، جنگ سختی درگرفت؛ در این هنگام، عمّار معاویه را چنین معرفی کرد: «ای مسلمانان! آیا میخواهید نظارهگر شخصی باشید که خدا و رسولش را دشمن دارد و با خدا و رسولش میجنگد و بر مسلمین ظلم و تجاوز میکند و مشرکان را تقویت مینماید؟ همان کسی که وقتی خداوند (در فتح مکه) پیروزی دینش و نصرت رسولش را خواست، نزد پیامبر (ص) آمد و در ظاهر مسلمان شد. سوگند به خدا! اسلام او از روی میل نبود، بلکه با کمال بیاعتنایی اسلام را پذیرفت و پس از رحلت رسول خدا (ص) سوگند به خدا ما او را به عنوان دشمن مسلمین و دوست مجرمین شناختیم! آگاه باشید که او معاویه است. با او نبرد کنید و او را لعنت نمایید که او از کسانی است که نور خدا را خاموش میکنند و موجب پیروزی دشمنان خدا میشوند!»
عمّار با همراهان دلاور خود در آن روز، عمروعاص و دشمن را تا پایگاه خودشان عقب راند و آن روز پیروزی نصیب سپاه امیرمؤمنان علی علیهالسلام شد و عمروعاص در آخر آن روز با فرار و گریز خود را نجات داد. * مناجاتها و رجزهای عمّار در جبهه صفّین «... خدایا! اگر ما را پیروز کنی، این نخستین بار نیست بلکه بسیار ما را پیروز ساختهای و اگر زمام امور را در اختیار دشمنان بگذاری، در برابر بدعتهایی که از آنها نسبت به بندگانت بروز میکند، عذاب دردناک را شامل حال آنها کن!»
سپس عمّار و همراهان، در جبهه به دشمن نزدیک شدند. وقتی عمّار، عمروعاص را نزدیک خود دید به او فرمود: «ای عمرو! دین خود را به استان مصر فروختی! خدا تو را هلاک کند که از دیر زمان در رابطه با اسلام به راه کج رفتی و میروی.» سپس به دشمن حمله کرد؛ در حالی که چنین رَجَز میخواند: «خدا راست فرمود و او شایسته راستی است و بزرگتر و بالاتر از همهچیز است. خدایا! بهزودی مقام شهادت را نصیبم گردان! در پرتو کشته شدن در راستای آرمان کسی که کشته شدن را نیک دوست دارد. شهیدان در پیشگاه خدا در بهشت، از شراب طهور و زلال آن مینوشند. از شراب نیکان که آمیخته با مُشک است با جامهایی که لبریز از شراب طهور آمیخته با زنجبیل بهشتی است.»
عمّار در یکی از مناجاتهای خود، در جبهه صفّین به خدا چنین عرض میکند: «أللهم إنی أعلم ممن علمنی انی لا أعمل عملاً صالحاً هذا الیوم، هو أرضی من جهاد هولاء الفاسقین و لو أعلم الیوم عملاً هو أرضی لک منه لفعلته؛ خدایا! از آنچه به من آموختهای، میدانم که من کار نیکی را امروز انجام نمیدهم که در پیشگاه تو پسندیدهتر از جهاد با این فاسقان (معاویه و سپاهش) باشد و اگر امروز من میدانستم که کاری پسندیدهتر از جهاد با این فاسقان در پیشگاه تو هست، همان را انجام میدادم.» * انتقاد شدید عمّار به عُبیدالله بن عمر عبیدالله بن عمر، از دشمنان سرسخت حضرت علی علیهالسلام بهشمار میآمد و در جنگ صفّین از سرداران سپاه معاویه بود و با سپاه علی علیهالسلام میجنگید و سرانجام در همین جنگ کشته شد. عمّار یاسر در یکی از روزهای جنگ، او را نزدیک دید؛ به او خطاب کرده و گفت: «ای پسر عمر! خدا تو را بر زمین بکوبد و بکشد، دین خود را به دنیای دشمن خدا و دشمن اسلام فروختی.»
عبیدالله گفت: «نه، هرگز» عمّار گفت: «نه، هرگز چنین نیتی نداری؛ و من از روی آگاهی گواهی میدهم که هیچیک از کارهایت برای خدا نیست. اگر امروز مرگ سراغ تو نیاید، فردا میمیری. اکنون بنگر، هنگامی که خداوند با بندگانش بر اساس نیتشان روبهرو میشود، نیت تو چیست. (نیت عبیدالله این بود که در پیشگاه معاویه محبوب و دنیایش آباد شود و خون عثمان را بهانه قرار داده بود.)» * نظر عمّار درباره هواداران معاویه در درگیری نبرد صفّین، یکی از مسلمانان نزد عمّار آمد و چنین پرسید: «ای ابوالیقظان! مگر نه این است که رسول خدا (ص) فرمود: قاتِلُوا النّاسَ حَتّی یَسْلَمُوا...؛ با کافران بجنگید تا مسلمان شوند و هنگامی که مسلمان شدند، از جانب من، خون و اموال آنها محفوظ است؟»
عمّار جواب داد: «آری همینگونه است، اما اینها (طرفداران معاویه) مسلمان نیستند، بلکه در ظاهر اسلام را پذیرفتند و کفر خود را پنهان داشتند، تا آن هنگام که دارای یار و یاور شدند، کفرشان را ظاهر کنند.» * پاسخ قاطع عمّار در رفع تردید اسماء بن حکیم میگوید: ما در سپاه علی (ع) زیر پرچم عمّار یاسر با دشمن میجنگیدیم. نزدیک ظهر شد و ما در سایه روپوش قرمز رنگی قرار گرفتیم. در این هنگام مردی از سپاه علی علیهالسلام پیش آمد و گفت: عمّار یاسر در میان شما کیست؟ عمّار گفت: من هستم؛ او گفت: ابویقظان تو هستی؟ عمّار گفت: آری. او گفت: من نیازی به تو دارم؛ گفت: بگو. او گفت: آیا آشکارا بگویم یا محرمانه؟ عمّار گفت: اختیار با خودت است. او گفت: بلکه آشکارا میگویم. من هنگامی که از خانه بیرون آمدم، اطمینان داشتم که ما در مسیر حق هستیم و شکی نداشتم که این قوم (معاویه و طرفدارانش) بر باطل و گمراهی هستند. تا شب گذشته، همین عقیده و اطمینان را داشتم، ولی دیشب دیدم که اذانگوی ما، در جملههای اذان گواهی به یکتایی و رسالت محمد (ص) میدهد و اذانگوی آنها (معاویه و هوادارانش) نیز گواهی به یکتایی خدا و رسالت محمد (ص) میدهد و بعد از اذان هم ما نماز میخوانیم، هم آنها و کتاب ما یعنی قرآن هم یکی است. دعوت ما یکی است. رسول ما نیز یکی است. از این رو، دیشب شک و تردید بر من راه یافته است. دیشب بیآنکه کسی جز خدا بداند، شب را به سر آوردم و صبح نزد امیرمؤمنان علی علیهالسلام آمدم و ماجرا را گفتم. به من فرمود: «آیا عمّار را ملاقات کردی؟» گفتم: نه. فرمود: «نزد عمّار برو ببین چه میگوید. از گفته او پیروی کن». اینک برای همین مسئله نزد تو آمدهام.
عمّار به او گفت: آیا آن صاحب پرچم سیاه را که در مقابل من قرار گرفته است، (اشاره به پرچم عمروعاص) میشناسی؟ من با این شخص در عصر رسول خدا (ص) در رکاب آن حضرت، سه بار جنگیدم و اینک این چهارمین بار است که با او میجنگم و این بار بهتر و نیکتر از سهبار قبل نیست، بلکه بدتر و زشتتر از آنهاست. من در جنگ بدر و احد و حُنین، در برابر او جنگیدم. آیا پدرت اینجاست تا تو را به آن خبر دهد؟ آن مرد گفت: نه.
عمّار گفت: آن روز در عصر پیامبر (ص) تجمّع ما در مرکز پرچمهای رسول خدا (ص) بود، ولی تجمّع این قوم (عمروعاص و معاویه و سپاه آنها) در مرکز پرچمهای مشرکان بود. آیا این لشکر (معاویه) و کسانی را که در آن هستند، میبینی؟ سوگند به خدا! دوست دارم که همه آنها، به صورت یک فرد بودند و من آن فرد را سر به نیست میکردم. سوگند به خدا ریختن خون همه آنها حلالتر از ریختن خون گنجشک است! آیا ریختن خون گنجشک حرام است؟
آن مرد گفت: نه، بلکه حلال است. عمّار گفت: ریختن خون آنها نیز حلال است، آیا مطلب را خوب بیان کردم؟ آن مرد گفت: آری، خوب روشن کردی. عمّار گفت: اینک برو، هرکدام از دو لشکر را خواستی انتخاب کن، بهزودی آنها (معاویه و پیروانش) با شمشیرهای خود شما را میزنند تا حدّی که باطلگرایان شما، به شک و تردید میافتند. آنگاه عمّار (با یقین و احساسات پاک خود) این جملههای تاریخی را فرمود: والله ما هم من الحق علی ما یقذی عین ذباب، والله لو ضربونا بأسیافهم حتی یبلغونا سعفات هجر لعلمنا انا علی الحق و انهم علی باطل؛ سوگند به خدا! به اندازه خاشاکی که در چشم پشه رفته، آنها بر حق نیستند. سوگند به خدا! اگر آنها با شمشیرهای خود ما را بزنند و تا کنار نخلهای سرزمین هَجَر (بحرین) ما را به عقب برانند، ما علم و اطمینان داریم که بر حق هستیم و آنها بر باطل هستند.
* پارهای از شعارها و سخنان عمّار در جبهه نبرد عمرو بن شمر میگوید: عمّار را در پیشاپیش صفوف فشرده سپاه علی علیهالسلام، سوار بر اسب دیدم؛ در حالی که زره سفید پوشیده بود، فریاد میزد: «اَیُّها النّاسُ اَلرّواحُ اِلیَ الْجَنَّهِ؛ ای مردم! کوچ کنید به سوی بهشت.»
نیز روایت شده عمّار یک روز یا دو روز قبل از شهادتش در جبهه فریاد میزد: «اَیْنَ مَنْ یَبْغِی رِضْوانَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لا یَؤوبُ اِلی مالٍ وَ لا وَلَدٍ؛ کجاست آن کس که رضوان خدا را میطلبد و دلبسته به ثروت و فرزند نیست؟»
گروهی به ندای عمّار لبیّک گفتند و نزد او برای حرکت به سوی جبهه جنگ اجتماع کرند. عمّار آنها را مخاطب ساخته و گفت: «ای مردم! همراه ما به سوی این قوم که خواهان خون خلیفه هستند و گمان میکنند او مظلوم کشته شد، حرکت کنید؛ سوگند به خدا او به خود ظلم کرد و به غیر قانون خدا، حکم نمود.»
هاشم مرقال یکی از قهرمانان سپاه امیرمؤمنان علی علیهالسلام بود. در یکی از روزهای جنگ، پرچم را به دست گرفت. عمّار یاسر، احساسات او را برای جنگ با دشمن تحریک میکرد... هاشم پرچم را به اهتزاز در میآورد و عمّار با شعارهای عمیق، او را برای جنگ به هیجان میانداخت و به پیش میبرد. آن روز، حرکت هاشم همراه عمّار و دیگران به قدری رعبآور بود که عمروعاص فرمانده دشمن گفت: «من صاحب پرچم را مینگرم. او چنان به پیش میآید که اگر به پیشروی خود ادامه دهد، امروز همه عرب را سر به نیست خواهد کرد.»
آن روز، نبرد سختی رخ داد و عمّار فریاد میزد: «صَبْراً! وَاللهِ اِنَّ الجَنَّهَ تَحْتَ ظِلالِ الْبَیْضِ؛ مقاومت کنید. سوگند به خدا! بهشت در زیر سایه شمشیر است.» عمّار، همچنان هاشم مرقال را به پیشروی فرامیخواند و آن روز آنچنان جنگ شدید و عظیم شد که نظیر آن دیده نشده بود و از دو طرف بسیاری کشته شدند. * آشکار شدن حق با شهادت عمّار محمد بن عمّارة بن خُزیمه بن ثابت میگوید: جدّم (خزیمه) در جنگ جمل، همواره شمشیرش را از کشتن سپاه جمل باز میداشت؛ (زیرا شک و تردید به دلش راه یافته بود) و همچنان این روش را ادامه داد، تا آن هنگام که عمّار در جنگ صفّین کشته شد. آنگاه (همین حادثه موجب اطمینانش شد) و به سوی دشمن شمشیر کشید و جنگید تا به شهادت رسید. دلیلش این بود که میگفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «گروه ستمگر، عمّار را میکشند.» (بنابراین، سپاه شام که او را کشته، ستمگر است.) *فریاد ملکوتی عمّار عبدالرحمن بن عوف میگوید: یکی از شاهدان عینی در جنگ صفّین برای من نقل کرد: سوگند به خدا! افراد سپاه در سنگرهای خود آرمیده بودند. آفتاب بالا آمده بود که ناگهان فریاد عمّار را شنیدم که میگفت: «ای مردم! کیست که مانند تشنهای که آب را بنگرد، روانه بهشت شود؟! بهشت زیر سرنیزههاست. امروز با دوستانم محمد (ص) و حزبش، دیدار میکنم.» سپس خطاب به سپاه کرد و گفت: «ای مسلمانان! خدا را در مورد سپاه دشمن، تصدیق کنید. سوگند به خدا! آنها از روی اجبار و بیمیلی در برابر شمشیرهای مسلمین (در فتح مکه و جنگ حُنین) وارد اسلام شدند و با کمال میل از اسلام بیرون رفتند تا فرصتی را برای سرکوبی اسلام بهدست آورند.»
مرگ عمار، امیرالمؤمنین (ع) را سخت ناراحت کرد و در کنار پیکر بیجان او فرمود: «رحمالله عماراً یوم ولد... و یوم قتل... یبعث حیاً.» آنگاه بر پیکر وی نماز خواند و بدنش را در منطقه صفین به خاک سپرد. *منابع:
عمار یاسر، نویسنده: جواد محدثی
الاصابه جلد 2
الاستیعاب جلد 2
اسدالغابه جلد 4
قاموس الرجال جلد 8
الطبقات جلد 3
اعیان الشیعه