کد خبر: 205113
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۵:۱۶
گفت‌وگوی «جوان» با نوریک درگئورگیان، مبارز ارمنی:
جواد شادانلو
نور‌الله ثابت ایمانی نام مستعار نوریک در زمان مبارزه است، خودش می‌گوید حتی تا مدت‌ها پس از دستگیری کسی نمی‌دانست من از ارامنه هستم. آنقدر پرانرژی و با شور صحبت می‌کند که باید ساعت‌ها پای صحبت‌هایش نشست، به نوعی دایره‌المعارف ارامنه ایران به‌ویژه درسال‌های مبارزه علیه رژیم پهلوی است. در اواسط دهه 20 شمسی در آذربایجان‌غربی متولد شده است و چون شناسنامه برادر مرحومش را به وی داده‌اند اطلاع دقیقی از سال تولدش ندارد.اما مبارزه را از 10 سالگی آغاز کرده است. گفت‌وگوی ما با نوریک را بخوانید:

لطفاً برای اولین سؤال از نحوه شکل‌گیری تفکر مبارزه در ذهنتان بفرمایید؟
جواب سؤال شما برمی‌گردد به زمانی که پدرم از دنیا رفت، من حدوداً 10 سالم بود و چون پول کفن و دفنش را نداشتیم، جسدش سه شبانه‌روز روی زمین ماند و هیچ حمایتی از ما نشد، بعد از آن من شروع به مطالعه کردم. سال 1336 بود، منزل ما آن موقع چهار راه کالج بود یک بساط کتابفروشی هم در کنار منزلمان بود که آثار نویسندگان بزرگ آن زمان را عرضه می‌کرد و من اندک اندک با بچه‌هایی که آنجا رفت‌‌وآمد داشتند آشنا شدم که به بچه‌های چریک فلسطین معروف بودند، پاتوقشان هم نازی‌آباد بود تا اینکه ما به خیابان قوام‌السلطنه(سی‌تیر) نقل‌مکان کردیم، آنجا فساد زیادی در منطقه وجود داشت ما هم چند جوان ورزشکار بودیم که تحمل فساد را نداشتیم و شروع به مبارزه کردیم. آن موقع هنوز 18 سالم نشده بود بعد از درگیری‌هایی که ایجاد شد من را دستگیر کردند و شش ماه زندان برایم بریدند البته چون به سن قانونی نرسیده بودم جریمه‌اش را پرداخت و به زندان نرفتم، آنجا بود که فهمیدیم فیلیکس آقاییان نماینده مجلس، تیمسار مبصر رئیس شهربانی و برادرش که معاون اداره آگاهی بود پشت این قضایا هستند.
خب بعد از این قضایا چه تفاوتی در روش مبارزاتی شما پدید آمد؟
فهمیدیم که با رژیم شاه نمی‌شود با زبان خوش برخورد کرد، چون بسیاری از کارگزاران رژیم خودشان فاسد بودند، آن زمان مشغول به کار شده بودم و بعد از آن که فکر انقلابی در ما شکل گرفت، گروهی را با چند نفر از بچه‌های ارمنی تشکیل دادیم که نامش به فارسی می‌شود گروه انقلابی.
فعالیت‌های این گروه انقلابی چه بود؟
شروع به ترجمه جزوات چریکی و پارتیزانی از جمله جزوات چه‌گورا کردیم، البته آن زمان حزب توده فعالیت زیادی داشت ولی من از ابتدا با حزب توده مخالف بودم چون مادرم از روسیه آمده بود و پدربزرگم هم از مبارزان با رژیم کمونیستی بود، ما ظلم آنها را در رژیم کمونیستی دیده بودیم.
اولین حرکت جدی‌تان در مبارزه با رژیم شاه چه بود؟
در محل زندگی‌مان هم کلیسا بود هم کنیسه و هم آتشکده. ما متوجه شدیم که کنیسه یهودیان به محل جاسوسی و آموزش شکنجه و... تبدیل شده است، من هم دیوار آنجا را منفجر کردم که باعث خسارت‌هایی شد و دیگر جرأت نکردند به فعالیت‌هایشان ادامه دهند. آن زمان بیشتر ارامنه کارگر و توده‌ای بودند، ما شروع کردیم به آگاهی دادن به مردم، اتحادیه‌‌های کارگری تشکیل دادیم و در کارخانه‌ها اعلامیه پخش می‌کردیم و مبارزه با رژیم شاه را آموزش می‌دادیم. یادم می‌آید یکی از ارامنه که وسایل مهندسی می‌فروخت بهترین دستگاه افست را وارد کرده بود، ما هم یکی از دوستان را به بهانه کار آنجا فرستادیم غافل از اینکه او شب‌ها تا صبح برای ما جزوه چاپ می‌کرد.
این فعالیت‌ها ادامه داشت تا اینکه یکی از بچه‌های ما که سپاه دانشی بود، دستگیر شد و بچه‌های دیگر را لو داد. البته وقتی برای دستگیری من آمده بودند مأموران را زدم و فرار کردم، چون ورزشکار بودم وجودو را هم نزد چند ژاپنی آموزش دیده بودم. بار دوم هم که جزوات چریکی همراهم بود تعقیبم کردند و من هم به خلیفه‌گری ارامنه پناه بردم و چون خلیفه‌گری جایی است که مأموران حق ورود ندارند، توانستم فرار کنم.
خب با این اوضاع اولین بار که دستگیر شدید کی بود؟
سال 48 بود، یک نفر از بچه‌های چریک در بابل دستگیر شد و زیر شکنجه شدید اسامی چند نفر دیگر را لو داد. بعد از دستگیری من را به زندان قزل‌قلعه منتقل کردند و شش ماه برایم زندان بردیدند. در زندان همراه آقایان خامنه‌ای، هاشمی، منتظری و خلخالی بودم. آن زمان به آقای هاشمی زبان انگلیسی درس می‌دادم. یادم هست به آقای خلخالی که لهجه ترکی داشت گفتم اگر بخواهم به شما هم انگلیسی یاد بدهم شما زبان ترکی را هم فراموش می‌کنید و او هم با کتاب توی سر من می‌زد. بعد از اینکه از زندان آزاد شدم دوباره در سال 50 یکی از ارامنه از دوست من اسلحه خواسته بود وقتی می‌خواستیم اسلحه را در جای ویلون تحویل بدهیم دستگیر شدم. آن موقع متخصص مواد منفجره بودم، مقدار زیادی TNT و حتی کلاشینکف در خانه نگهداری می‌کردم.
البته TNT ‌ها را به صورت دکور جاسازی کرده بودم و وقتی مأموران به خانه‌مان ریختند نتوانستند پیدایشان کنند.
این بار چند سال زندان برایتان بریدند؟ به کدام زندان افتادید؟
به خاطر جرایمم به سه سال زندان محکوم شدم، البته چون حاضر نشدم در دادگاه به نام شاه بایستم دو سال دیگر هم اضافه کردند و از سال 51 تا 56 در زندان بودم. هشت ماه در کمیته مشترک ضدخرابکاری بودم که دکتر عباس شیبانی در سلول کناری‌‌‌ام بود، آنجا زیر شکنجه دست راستم را شکستند که دیگر نتوانم دست به اسلحه ببرم، کتف راستم هم به خاطر 24 ساعت قپونی آویزان بودن در رفت.
بعد از کمیته مشترک به زندان قصر منتقل شدم، ماه محرم که شد من هم به همراه بقیه عزاداری می‌کردم، هنوز شعری که می‌خواندیم یادم هست: عباس شیر بیشه شجاعت تن به ذلت نداد، جانم به عباس جانم به عباس. من را گرفتند و گفتند تو که ارمنی هستی چرا عزاداری می‌کنی، زیر شکنجه نزدیک 70-60 کابل خوردم، اینکه می‌گویم 70-60 به خاطر این است که تا شماره 20 را شمردم ولی بعد از آن دیگه پاهام حس نداشت البته ما هم چون دوره دیده بودیم و نحوه شکنجه‌ها را می‌دانستیم، خیلی اوقات در خارج از زندان با پای برهنه راه می‌رفتیم تا پوست پاهایمان کلفت شود و درد را احساس نکند. یکبار دیگر هم زمانی که همه بچه‌ها اعتصاب غذا کرده بودند. 30 تیر 52 یا 53 بود، من هم اعتصاب کردم. به من گفتند تو که ارمنی هستی تو چرا غذا نمی‌‌خوری. گفتم تا زمانی که در کنار من یک عده گرسنه هستند غذا از گلویم پایین نمی‌رود. ما را یک ماه به بند قاتلان و جانیان انداختند که وضعیت خیلی بدی داشت، گربه‌ها آنجا از دیدن موش‌ها پا به فرار می‌گذاشتند، هنوز جای گاز موش روی دستم هست. تقریباً یک ماه کلاً از بهداشت به دور بودیم آنجا هم اعتصاب غذا کردیم و بند کناری‌مان که بند عادی بود متوجه شدند و زندان شلوغ شد، ما را برگرداندند به بند عادی، آنجا زد و خورد شدیدی بین زندانی‌ها با مأموران زندان بر پا شد و ما یک افسر نگهبان را گروگان گرفتیم و در آخر پذیرفتیم که با پذیرش شروطمان آزادش کنیم.
حتماً در این مدت که در زندان‌های مختلف بودید با عناصر چپ مثل مجاهدین خلق هم ارتباط داشتید، برخوردتان با آنها چگونه بود؟
کلاً ما ارامنه آنقدر که با فدائیان اسلام مثل حاج عراقی، حاج امانی، آیت‌الله انواری و... دم‌خور بودیم با قشر مجاهدین نبودیم. یک سال در ماه رمضان حاج عراقی از ما خواست که زولبیا درست کنیم، هونان عاشق مبارز ارمنی که قناد زبردستی بود و تقریباً از سال 1332 در زندان بود آنجایی زولبیایی درست کرد که همه اذعان داشتند مثل آن زولبیا را بیرون از زندان نخورده‌اند.
یادم هست که دو بار با مسعود رجوی درگیر شدم و کتکش زدم، آن موقع تازه از فرانسه آمده بود و بازداشت شده بود، علت درگیری‌مان هم این بود که من اعتقاد داشتم نباید بچه‌های مردم را تروریست پرورش داد بلکه خود مردم باید تغییر را بخواهند و در عملیات نظامی هم باید کاری کرد که مردم عادی کشته نشوند. رجوی از اول خود فروخته بود.
از شخصیت‌های مبارز دیگر خاطره خاصی دارید؟
بله خدا بیامرز طالقانی خیلی به من علاقه داشت و ما هم ایشان را پدر خودمان می‌دانستیم.
بعد از آزادی آیا باز هم دستگیر شدید؟
سال 56 که آزاد شدم، چند بار دیگر هم نقلی دستگیر شدم اما چون آن موقع زمان جنگ مسلحانه بود به خاطر چند جزوه خیلی اذیت نمی‌کردند. صمن اینکه چند بار هم موفق شدم از دست مأموران فرار کنم.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به چه کاری مشغول شدید؟
بعد از انقلاب به همان کارگری پرداختم، در زمان جنگ هم سال‌ها در کارگاهی در شادآباد مشغول ساختن پوسته خمپاره برای جبهه‌ها بود. برادرزنم هم به نام ژوزف شاهنیان در سال 65 در ایستگاه حسینیه اهواز شهید شد.
و حرف آخر؟
حرف آخر اینکه من 30 سال قبل از انقلاب در زیر زمین زندگی کردم و الان هم در زیر زمین زندگی می‌کنم. اما اگر دشمنان بخواهند دوباره پا بگذارند هنوز سینه‌های ما برای سرنیزه‌هایشان آماده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار