میثم رشیدی مهرآبادی- كبری آسوپار - رفتیم دفتر سرلشكر سید یحیی رحیم صفوی، نه برای سؤال از سپاه یا جنگ یا مسؤولیتهای مختلفی كه تاكنون داشتهاند؛ رفتیم فقط برای گفتن و شنیدن از سردار سیدمحسن صفوی، فرمانده قرارگاه صراطالمستقیم و برادر كوچكتر دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم كل قوا در امور مرتبط با نیروهای مسلح. رفتیم كه در آستانه 18 بهمن، سالگرد شهادت سردار محسن، ویژگیهایش را از زبان برادر بزرگتر بشنویم و برادر بزرگتر هم، آنقدر غرق گفتن از برادر كوچكتر میشد كه گویی خود هیچ نقشی در انقلاب و جبهه و جنگ نداشته و هر چه بوده، سردار محسن بوده و بس؛ به گونهای كه ما هم گاه یادمان میرفت این برادر بزرگتر، در مقامی بالاتر از برادر كوچكتر در جنگ و دفاع حضور داشته است. در هوای بارانی و بهاری فجر 88 مهمان سرلشكر صفوی یا همان آقارحیم بچههای جنگ شدیم، در دفترش در جوار بیت حضرت آقا كه دلمان راهوایی كرد و متعجب شدیم از بیتشریفاتی حضور؛ نه كسی كارت شناساییمان را دید، نه وسایلمان را و نه چك و خنثایی. ساده رفتیم، ساده شنیدیم؛ ساده بخوانید:* اگر موافقید، صحبت را از دوران كودكی شما و برادرتان شروع كنیم. از بازیها و سرگرمیهای آن روزها، از دغدغهها و دلمشغولیها...بسمالله الرحمن الرحیم. ابتدا تشكر میكنم از روزنامه ارزشمند «جوان» و آن حسن سلیقهای كه در رابطه با فرهنگ جهاد و شهادت و زنده نگه داشتن یاد شهیدان و خاطره جوانان عزیز كشورمان- كه هم اكنون بیش از 50 درصد جمعیت كشور را تشكیل میدهند- تلاش میكند. متأسفانه در این چند روزی كه برنامههای رادیو و تلویزیون را دیدهام و مطبوعات را خواندهام، كمتر در مورد عظمت كار شهیدان صحبت شده و خوشحالم كه شما دراین زمینه تلاش میكنید.اما در رابطه با شهید والامقام، سردار سپاه اسلام، حاج سیدمحسن صفوی، فرمانده شجاع، مؤمن، خردمند و خستگیناپذیر قرارگاه مهندسی رزمی صراطالمستقیم؛ از دوران كودكی ایشان، آنقدری كه به یاد میآورم، از همان دوران، به شدت علاقهمند به مطالعه بود. یادم هست اصطلاحی را به كار میبردیم و میگفتیم كه ایشان، كتابها را میجود! جویدن كتاب به این معنا بود كه شبها تا دیر وقت مطالعه میكرد. مثلاً اگر ما هفتهای یك كتاب میخواندیم، ایشان دو كتاب میخواند. همین بود كه در همان دوران دبیرستان، مجبور به استفاده از عینك شد. خانه ما در آن زمان، طاقچه داشت و ما برادرها هر كداممان یك طاقچه داشتیم كه باید كتابهای درسیمان را روی آن میگذاشتیم. سیدمحسن ولی به غیر از كتابهای درسی، تا سه ردیف- آنطور كه به یاد دارم- كتابهای غیردرسی برای مطالعه آزاد مثل كتابهای تاریخی و سیاسی را چیده بود.ایشان روابط عمومی خوبی با اطرافیان داشت و ارتباطات وسیعی داشت و شدیداً اهل تعامل و روابط اجتماعی بود. دوچرخهای داشت كه با آن از این طرف تا آن طرف شهر اصفهان، دائم در حال رفت و آمد بود و كمتر در خانه حضور داشت. آن روزها تحصیل اینگونه بود كه باید صبحها به دبیرستان میرفتیم و ظهر به خانه برمیگشتیم. نماز را میخواندیم و ناهار را میخوردیم و مجدداً 2 بعدازظهر به مدرسه میرفتیم. ولی سیدمحسن از همین فاصله زمانی برای فعالیتهای اجتماعی استفاده میكرد.ایشان در نوع فعالیتها و مراودات خود روحیه شجاعت بسیار بالایی داشت. هم ورزشكار بود و هم قد و هیكل بسیار رشید و ورزیدهای داشت. یك روحیه بسیار عاطفی داشت. مثلاً اگر فرد مستمندی را میدید، یا هر چه داشت به او میداد یا حداقل با او همراه میشد تا ناهار یا شامی به او بدهد.قبل از انقلاب كه شركت مهندسی داشت، وضعش از ما بهتر بود. پولهایی كه در آن شركت مهندسی به دست میآورد، اكثرش را خرج فقرا و مستضعفین میكرد و یك روحیه بسیار بالایی داشت.سیدمحسن انسانی بود كه مینوشت كه حالا نمیدانم خانوادهشان از آن نوشتهها دارند یا نه. حداقل یادم هست كه یك دفترچه داشت كه در آن شعرهای خودش را مینوشت. حتی كتابی نوشته بود كه نمیدانم توانست چاپش كند یا نه. یعنی هم اهل نظم بود و هم اهل نثر. اهل ذوق و نوشتن برد و تراوشات مغزیاش را مینوشت.مثلاً آن زمان برای ما دست به قلم شدن و نامهنگاری سخت بود و راحتتر بودیم كه حرف بزنیم ولی برای ایشان، نوشتن راحتتر بود. شاید هم خلق و خوی شما خبرنگاران را داشت. به شما هم پیشنهاد میكنم كه قسمتی از دستخطها و نوشتههای ایشان را چاپ كنید، چون معلوم میكند كه شهدا قبل از اینكه وارد جریان مبارزات انقلابی و جنگ تحمیلی بشوند، دارای مشخصات خاصی بودهاند. انسانهای نادری بودهاند و آرمان و هدفی داشتهاند.* كسی كه چنین روحیهای داشته، حتماً در مبارزات پیش از انقلاب هم نقش مهمی ایفا میكرده. از آن روزها برایمان بگویید...شهید سیدمحسن، از علاقهمندان به حضرت امام(ره) و روحانیت بود و ارتباطاتی با شهید آیتالله بهشتی داشت و مرتب به قم رفت و آمد میكرد. خودرویی خریده بود- فكر میكنم ژیان یا پیكان بود- كه با آن كتابها و جزوهها را جابهجا میكرد. ارتباطاتش با علمای مجاهد هم وسیع بود. در شهرضا سخنان مهیجی را برای جوانان ایراد میكرد و مردم این شهر را به قیام و فعالیت انقلابی دعوت میكرد. در آن زمان ما با مشورت شهید آیتالله بهشتی درصدد جمعآوری سلاح و مهمات برای اقدامات مسلحانه بر ضد رژیم ستمشاهی بودیم و مثلاً به دنبال یك كیلو مواد انفجاری بودیم، در حالی كه شهید سیدمحسن در سفری كه به همدان و كردستان رفت، چند صد كیلو مواد انفجاری تهیه كرده بود و آورد. آن زمان هم تهیه موادی مثل باروت و دینامیت كار بسیار سختی بود.قبل از انقلاب وقتی در اصفهان، حكومت نظامی شد، در زیر زمین، دیگهای زودپزی داشتیم كه در نجفآباد اصفهان ساخته میشد. این دیگها، دستساز بود و ما مواد انفجاری را داخل آنها میریختیم و با چاشنی الكتریكی و سیمكشی، آماده میكردیم تا در مقابل واحدهای نظامی و در مسیر آنها منفجر كنیم. البته دست به عملیات انفجاری نزدیم ولی آمادگی آن را داشتیم. اینها برای زمانی بود كه خدای ناكرده تصمیم میگرفتند دست به كشتار بزنند كه ما هم برای مقابله، آماده می شدیم.فعالیتهای شهید سیدمحسن، هم در شهر اصفهان و هم در شهرضا- چون خانوادهشان اهل آنجا بودند- جریان داشت. ایشان سال 56 ازدواج كرده بود و ارتباط خوبی با جوانهای این شهر برای دعوت به مبارزه داشت. فعالیتهای گستردهای را هم جهت ساماندهی مبارزین برای ضربه زدن به رژیم با محوریت حضرت امام(ره) و روحانیت به انجام میرساند. آن زمان هم گروههای منافق، چپ، ماركسیست و... بودند ولی ایشان همواره راهش را با خط امام(ره) و روحانیت تطبیق میداد.شهید محسن هم این روحیه را داشت و اگر میخواست عملیات نظامی انجام بدهد، اجازه شرعی از علما میگرفت و انجام میداد. تفاوت برادران من در این بود كه هر نوع عملیات نظامی كه منجر به انفجار میشد را با مجوز شرعی انجام میدادند.* شما چند برادر بودید؟ما هفت برادر و سه خواهر از یك مادر بودیم. شهید محسن دو سال كوچكتر از من بود، یعنی سال 1333 به دنیا آمد.* بعد از انقلاب چه شد؟ فعالیت شهید صفوی چگونه پیگیری شد؟با پیروزی انقلاب اسلامی، در اصفهان، ابتدا كمیته دفاع شهری و بعد از آن سپاه پاسداران را از همان روز 22 بهمن تشكیل دادیم و شهید سیدمحسن، حكمی گرفت تا كمیته شهرضا را راهاندازی كند. ایشان با همان حكم، كمیته و سپاه پاسداران شهرضا و سمیرم را تشكیل داد. ایشان با دست خالی بدون هیچ نیرو و امكاناتی رفت و كارش را انجام داد. ابتدا با همكاری مسئولان شهرضا سلاحها و مهمات ژاندارمری را جذب كرد و پس از آن با كمك جوانها كارها را پیش برد.مثلاً آن روزها شهید حاج محمد ابراهیم همت در شهرضا زندگی میكرد و معلم بود. سیدمحسن او را جذب كرد و در شورای مركزی سپاه عضویت داد و مسؤولیت روابط عمومی را هم بر عهدهاش گذاشت.خلاصه اینكه جوانها را جمع كرد و از فرمانداری شهرضا هم كمكهای مالی را گرفت و اولین اقداماتش را كه مبارزه با خوانین بود، آغاز كرد. مثلاً فردی به نام ناصر قشقایی در آن منطقه حكومت میكرد كه خودمختار بود. یك بار هم كه به دیدنش رفتیم به ما گفت: شما پاسدارها برای چه آمدهاید؟ من خودم در اینجا دولت تشكیل دادهام و من سابقه مبارزاتیام از مهندس بازرگان بیشتر است. ما قشقاییها علیه رژیم شاه مبارزه كردهایم و الان 200 نفر تفنگچی دارم. شما هم بدون اجازه ما به این منطقه نیایید... تفنگهایشان برنو و محلی بود و تعداد ما هم كه كم بود به همین خاطر بدون درگیری برگشتیم. به سیدمحسن اطلاع دادیم و گفتیم كه وقتی خان قشقایی به سمت اصفهان میآید اطلاع دهند تا دستگیرشان كنیم كه این كار هم در دروازه شیراز انجام شد. این جریان برای اواخر فروردین 1358 بود. من رفتم پیش این خان قشقایی و پرسیدم: حالا حكومت دست كیست؟گفت: دست شماست... این شد كه او را به همراه نیروهایش به تهران فرستادیم كه بعدها محاكمه شد و در شیراز اعدامش كردند.شهید سیدمحسن با تدبیر بالایی كه داشت، هم سپاه را تشكیل داد، هم كمیته را. ایشان ازهمان سال 1359 به فكر نیروها بود. به پاسدارها میگفت هر كدامتان ماهی 100 تومان بدهید تا برایتان خانه بسازم.باید بگویم چند ماه از انقلاب گذشته بود ولی هیچ پاسداری حقوق نمیگرفت و بعد از آن به هر نفر 2000 تومان حقوق میدادند. من آن موقع فرمانده عملیات سپاه استان اصفهان بودم. بعد از ازدواج، حقوقمان شد 2500 تومان. با این شرایط، سیدمحسن میگفت 100 تومان بدهید و با همان پول هم توانست پاسدارها را خانهدار كند. الان هم كه به شهرضا بروید، پاسدارهای قدیمی همه صاحبخانه هستند. جنگ هم كه شروع شد به من كه مسؤول عملیات كل سپاه شده بودم گوشزد میكرد كه روزی جنگ تمام میشود و باید از همین الان به فكر خانهدار كردن نیروها باشیم كه آن موقع من توجهی به این موضوع نداشتم.ایشان حتی یك پادگان بزرگ هم برای سپاه ساخت در شهرضا كه الان یك تیپ در آن مستقر است. زمین را از سازمان زمین شهری گرفت و مصالح را با پول اندك تهیه كرد. شبهای جمعه در مسجد جامع شهر هم فرماندار و مدیران شهر و هم امام جمعه را دور هم جمع می كرد و مردم هم میآمدند و مشكلاتشان را مطرح میكردند. جالب بود كه فكر جامعی نسبت به حل مشكلات مردم داشت. * گویا شهید سیدمحسن صفوی در درگیریهای كردستان هم حضور فعالی داشته. از آن روزها هم قدری برایمان تعریف كنید...اواخر فروردین 59 بود كه نیروهای زیادی برای حل مشكلات امنیتی كردستان، از استان اصفهان به سمت شهرهای سنندج و... گسیل شدند. قسمتی از این نیروها هم از شهرضا و سمیرم بودند كه زیر نظر شهید سیدمحسن عازم كردستان شدند. ایشان هر ماه مرتب به مدت یك هفته میرفت و به نیروها سركشی میكرد. امكانات و آذوقه هم با خودش میبرد. مسؤولان شهرستان را هم با خودش همراه میبرد تا باعث دلگرمی بچهها باشد.* صحبتهای زیادی از فعالیتهای مهندسی رزمی شهید صفوی گفته شده، ولی توصیف نقش برادرتان در این عرصه از زبان شما باید شنیدنیتر باشد...شهید سیدمحسن بعد از فرماندهی سپاه در شهرضا، مسؤول مهندسی وزارت سپاه در استان اصفهان شد. وزیر سپاه هم در آن زمان حاج محسن رفیقدوست بود. وظیفه مهندسی هم این بود كه هم زمینهای لازم را تهیه كند و هم برای مقرهای سپاه، ساختمانسازی كند.جنگ كه شروع شد، همین مهندسی به منطقه عملیاتی آمد و هیأت دولت مصوب كرد كه وزارت سپاه، قرارگاهی را به اسم صراطالمستقیم ایجاد كند و بقیه وزارتخانهها هم در این قرارگاه ساماندهی شوند. كار این قرارگاه را شهید حاج محسن در یك كانكس 2 متری شروع كرد. ولی طولی نكشید كه استعداد این قرارگاه به جایی رسید كه مثلاً برای ناهار، 20000 پرس غذا آماده میشد.ایشان بیش از 12 بیمارستان (مثل بیمارستان حضرت زهرا(س) با آن استحكام كه در عملیات فاو نزدیك رودخانه بهمنشیر احداث كردند) در مناطق جنگی ساخت. علت احداث این بیمارستانها هم این بود كه مجروحین در كمترین زمان ممكن به بیمارستان برسند و جراحی شوند. این تلفات ما را كمتر میكرد. این بیمارستانها هم آنقدر مستحكم بودند كه گلولهها تأثیر نمیگذاشت. تا جایی كه در مورد بیمارستان حضرت فاطمه(س) در فاو مجبور شدند كه از بمبهای شیمیایی استفاده كنند و ما هم به ناچار نیروها و مجروحین را چندین روز تخلیه كردیم تا آنجا را پاكسازی كنیم.ایشان بیش از 500 كیلومتر جاده در مناطق عملیاتی ساخت؛ آن هم جادههای اساسی. مثلاً در 19 دی ماه 65 كه در شرق بصره عملیات كربلای 5 را میخواستیم اجرا كنیم و تنها جادهای كه میتوانستیم از آنجا حمله كنیم، باتلاقی بود. زمان كمی هم داشتیم. شهید صفوی از همان قرارگاه خاتمالانبیاء كه بودیم با بیسیم و تلفن دستور داد كه همه كمپرسیها در یك منطقه جمع بشوند. همه كارها را تعطیل كرد و بیش از 200 دستگاه كمپرسی به منطقه آورد. لاشههای سنگ را از شوشتر یعنی بالای 200 كیلومتر فاصله آوردند و ریختند در باتلاقها و روی آنها را قلوه سنگ و روی آن شنریزی كردند. خلاصه اینكه جادهای به عرض سه متر در زیر بمباران و در زمانی كوتاه احداث كردند كه الان هم این جاده در حد فاصل ایستگاه حسینیه و شلمچه به اسم خودشان باقی مانده.یا در عملیات خیبر كار اجرایی و نصب پلی به طول 13 كیلومتر كه باید به جزایر مجنون وصل میشد را ایشان با سردار شهید حاج سیدعباس جولایی انجام دادند.* در عملیات والفجر 8 و منطقه فاو چطور؟در این عملیات هم از روز سوم، عراق با هواپیماهای فرانسوی كه آنها را فرانسه با خلبان به آنها اجاره داده بود، شروع به زدن پلهای پشت سر ما كه اهواز را به آبادان وصل میكرد، نمود. این پلها با بمبهای لیزری از فاصلهای بالای 30 هزار پا منهدم شدند و ما نمیتوانستیم هیچ نیرو و امكاناتی به فاو برسانیم. حتی برای آب هم در مضیقه بودیم.ایشان مشغول احداث پلی روی رودخانه بهمنشیر شدند ولی شدت جریان آب به قدری بود كه هرچه خاك ریخته میشد، به همراه آب میرفت. خلاصه دست به دامان حضرت امام(ره) شدند تا دعا كنند، بلكه گشایشی شود. همان شب از دفتر حضرت امام(ره) خبر دادند كه ایشان دعا میكنند ولی شما هم تلاشتان را مضاعف كنید. آن شب با دعای حضرت امام(ره) و تلاش نیروها، آن پل خاكی روی بهمنشیر نصب شد و دیگر رفت و آمد به فاو به جریان درآمد.سال 65 هم كه به شهادت رسید، یك سری سنگرهایی را به اسم سنگر شهید صفوی برای توپخانهها طرحریزی كرده بود. چون توپخانهها پشتیبانی آتش میكردند، به شدت موردخشم دشمن بودند. جایگزینی نیروهای تخصصی توپخانه هم كه شهید میشدند خیلی سخت بود به همین خاطر سنگرهای ویژهای برای حفاظت از جان عناصر توپخانه و مهمات طرحریزی كرده بود یا مثلاً درعملیات كربلای 5 به منطقه پنجضلعی رفته بودم و آنقدر آتش روی زمین میریخت كه متر به متر زمین از گلوله خالی نبود. ما در آنجا سنگر نداشتیم. وقتی به ایشان اطلاع دادیم، ظرف 3-2 روز سنگرهای پیشساخته را با جرثقیل به منطقه آورد.اگرچه جرثقیلها را هم زدند و تعدادی از بچهها در آنجا شهید شدند. واقعاً در احداث سازههای مهندسی بسیار ید طولایی داشت. بسیار هم متواضع بود به نحوی كه پیش فرماندهان لشكر میرفت تا از كمبودهای مهندسیشان با خبر شده و كمك كند. اصلاً مقید نبود كه از بالا به او دستور بدهند بلكه خودش و امكاناتش را عرضه میكرد تا همه لشكرها استفاده كنند.ایشان در زمان قرارگاه شاید بیش از 18 ساعت تلاش میكرد و در بقیه روزها هم خواب و استراحت مشخصی نداشت. مثلاً در راهها و داخل اتومبیل استراحت میكرد. اكثراً لبهایش خشكیده و ترك خورده بود. هر موقع میدیدمش همیشه از چهرهاش خستگی نمایان بود.شهید حاج محسن برای یگانهای ارتش هم پشتیبانی مهندسی داشت. مثلا احداث تعدادی سایت پدافند هوایی و سایت برای پرواز هلی كوپتر ها در عملیات فاو و عملیات بدر و خیبر از آن جمله بود.* خبر شهادتشان چگونه به شما رسید؟در عملیات كربلای 5، در قرارگاه بودم كه خوابم برد. در خواب دیدم كه حاج محسن دارد به آسمان پرواز میكند. (این را برای اولین بار برای شما تعریف میكنم) فرزند كوچكش هم كه آن روزها چند ماهه بود، مرتب میگفت: بابا! بابا!... و ایشان هم میخندید. از خواب پریدم و دیدم كنار بیسیم خوابم برده.یكی از دوستان گفت: یك خبری به شما بدهم ناراحت نمیشوی؟ گفتم: شهادت برادرم آقا محسن را میگویی؟... دوستم تعجب كرد... زمان خوابی كه دیده بودم، درست همان زمان اصابت گلوله به هواپیمای ایشان بود كه در همان حادثه شهید شدند.در عملیات كربلای 5، بهمن ماه 1365 به شهادت رسید و این شهادت هم انصافاً برای همه فرماندهان لشكرها و كسانی كه از تاثیر فعالیتهای مهندسی او در جنگ مطلع بودند سنگین بود. ایشان موقع شهادت یك دختر و 3 پسر داشت.تشییع جنازه عظیمی هم در اصفهان با حضور مردم قدرشناس این شهر برگزار شد. از جلوی سپاه اصفهان تا گلزار شهدا، همه این مسیر را پیاده آمدند و پیكر ایشان بر دوششان بود.مصاحبه تمام میشود؛ اما آقارحیم از همسر برادرش میگوید؛ از زنی كه چهار كودك خردسال را بیسایه دنیای پدر به سروسامان رسانده است. چهار كودكی كه بزرگترینشان وقت عروج پدر 10 یا 12سال داشته و كوچكترین فقط چند ماه، سرلشكر صفوی از دانشجوی دكترا بودن برادرزادهاش میگوید و تحصیلات عالیه دیگر برادرزادهها و ما حس افتخار نسبت به چهار برادرزادهاش را و قدرشناسی نسبت به همسر برادرش را از واژههایش، از لحن كلامش و از شوق نشسته در نگاهش درمییابیم.