کد خبر: 204773
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۱:۲۰
مترجم: مریم حسینی
سوزان تازه از سر کار برگشته و خیلی خسته بود. به آشپزخانه رفت تا برای شام غذایی آماده کند. هوس استیک کرده بود، در یخچال را باز کرد و تکه‌ای گوشت بیرون آورد، غذا را روی اجاق گذاشت تا بپزد. پس از ریختن چای روی مبل لم داد و تلویزیون را روشن کرد اما برنامه‌ها چنگی به دل نمی‌زد حسابی حوصله‌اش سر رفته بود و دلش یک همصحبت می‌خواست. به تازگی پیرزنی همسایه جدیدش شده بود هربار که می‌خواست با خانوم «گراهام» ارتباط برقرار کند با رفتار سرد او روبه رو می‌شد.
سوزان ریکی، 46 ساله تنها در بروکلین زندگی می‌کرد. همسرش را شش سال پیش بر اثر یک رخداد رانندگی از دست داد و تنها دخترش نیز به تازگی ازدواج کرده و از آن شهر رفته بود. پس از ازدواج کتی، حسابی تنها شده بود و برای همین روزها در یک شرکت کار می‌کرد تا در خانه تنها و بیکارنماند. «کیما گراهام» هم زنی 63 ساله بود و دوهفته‌ای می‌شد که به طبقه بالای سوزان اسباب‌کشی کرده بود. «کیما» هیچ وقت روی خوشی به زن تنها نشان نمی‌داد. به گفته یکی از همسایگان او هم تنها زندگی می‌کرد. رفتار همسایه جدید اما مشکوک بود و چیزی که برای سوزان عجیب به نظر می‌رسید اینکه «کیما» گاهی که از پله‌ها بالا می‌رفت سبدی در دست داشت و با آن حرف می‌زد. سوزان با خود فکر کرد شاید پیرزن دیوانه است و با خودش حرف می‌زند اما یک روز:
- سلام خانوم گراهام.
- سلام.
- می‌تونم کمک تون کنم فکر می‌کنم اون سبد خیلی باید سنگین باشه.
- نه احتیاجی به کمک کسی ندارم.
برای سوزان عجیب بود. «کیما» این همه شیر و گوشت را برای چه می‌خواهد، پیرزن که نه مهمانی به خانه‌اش می‌رفت و نه ظاهراً فرزندی داشت. وقتی با اخم او روبه رو شد خداحافظی کرد و از پله‌ها بالا رفت. در همین حال پیرزن که دید از پس بالا بردن آن همه خوراکی بر نمی‌آید به ناچار سوزان را صدا کرد:
- حق با شماست خیلی سنگینه می‌شه کمکم کنید؟
- حتماً.
سوزان با خوشحالی بطری‌های شیر را از پله‌ها بالا برد. جلوی در خانه «کیما» که رسیدند پیرزن خودش داخل رفت اما همین که سوزان خواست شیرها را برایش داخل خانه ببرد تشکر کرد و در را به رویش بست. چند بار دیگر هم این اتفاق افتاد و کیما به او اجازه نداده بود که داخل شود. سوزان حسابی از دستش کلافه شده بود. این اواخر هم صداهای عجیب و غریبی از خانه پیرزن می‌آمد. یک شب که در اتاق نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کردریال صدای پارس چند سگ را شنید با خودش فکر کرد شاید یکی از شبکه‌های تلویزیونی باشد که کیما صدای آن را بلند کرده است. بنابراین از پله‌ها بالا رفت و در خانه پیرزن را زد: ببخشید خانوم گراهام ممکنه ازتون خواهش کنم صدای تلویزیونتون رو کم کنید؟
کیما که از این حرف زن تعجب کرده بود گفت: اما من که تلویزیون ندارم.
سوزان دوباره پرسید: پس این صداهای عجیب و غریب چیه.
پیرزن که تازه متوجه موضوع شده بود خودش را جمع و جور کرد و گفت: ا. . . هیچی چیز مهمی نیست.
و بدون دادن هیچ توضیحی در را به روی او بست. رفتارهای همسایه جدید مشکوک بود و سوزان یواش یواش احساس ترس و خطر می‌کرد، بنابراین تصمیم گرفت یک روز او را کاملاً زیر نظر گرفته و تعقیب کند.
نیمه‌های شب صدای پای پیرزن را شنید که از پله‌ها پایین می‌رفت. بلافاصله خود را به در را رساند و از چشمی، بیرون را نگاه کرد. عجیب بود پیرزن با سبد خالی از در بیرون رفت و 20 دقیقه بعد در حالی بازگشت که روی سبد پوشیده شده بود و با آن حرف می‌زد. سوزان خوب دقت کرد اما چیزی دستگیرش نشد، ناگهان به فکرش رسید حتماً این زن یک کودک رباست چون فقط یک نوزاد است که می‌تواند در سبد به ان کوچکی جا شود. شک او زمانی به یقین تبدیل شد که به یاد آورد «کیما» هر روز با بطری‌های شیر به خانه بازمی‌گشت. با این تصورات به اتاقش بازگشت و سعی کرد بخوابد.
عصر روز بعد به بهانه درست کردن آنتن به طبقه بالا رفت و پشت در خانه «کیما» گوش ایستاد. صدای پیرزن را شنید که می‌گفت:
بخور عزیزم بخور خیلی ضعیف شدی. . . «جک» تو هم که هنوز خوابی کوچولوی من. . . «آنجلی» بازم که خودت رو کثیف کردی. . .
سوزان با شنیدن صدای پای «کیما» سریع خود را به خانه‌اش رساند. این همه بچه در خانه یک پیرزن تنها، با این افکار به آشپزخانه رفت تا شام آماده کند اما آنقدر حواسش به کارهای کیما بود که دوبار غذا را سوزاند. فردا صبح دوباره با صدای پای پیرزن از خواب بیدار شد و خودش را به او رساند:
- صبح بخیر خانوم گراهام.
- صبح بخیر.
- می‌گم اگه یه وقت نیاز به کمک داشتید می‌تونید رو من حساب کنید.
- ممنون خانوم به کمک احتیاج ندارم.
پیرزن رفت و سوزان فرصت را غنیمت شمرد و خودش را به پشت در خانه او رساند. صداهای نامفهومی از خانه «کیما» می‌آمد. دیگر درنگ جایز نبود حتماً این زن کودکان را دزدیده و به قاچاقچیان انسان می‌فروشد، سریع به خانه رفت و با پلیس تماس گرفت:
- الو ببخشید آقا می‌خواستم یه کودک ربایی رو گزارش بدم.
- کسی بچه‌تون رو ربوده خانوم؟
- خیر اما فکر می‌کنم. . . نه. . . یقین دارم همسایه ما چند بچه رو ربوده و به خانه‌اش می‌برد.
- لطفا سریع آدرس رو به ما بگید.
- خیابان کینگستون، ساختمان...
سپس سوزان که احساس می‌کرد شاید جان بچه‌ها در خطر باشد تصمیم گرفت تا آمدن پلیس خودش دست به کار شود، بنابراین از بالکن همانند یک مرد عنکبوتی به خانه کیما رفت. او تمام اتاق‌ها را به دنبال بچه‌ها گشت، ناگهان چشمش به پتوی روی تخت افتاد که چیزی زیر آن تکان می‌خورد با خود گفت: بیچاره بچه‌های کوچولو.
سپس به سمت تخت رفت و با صدای بلند گفت: نگران نباشید بچه‌ها من اینجام، اومدم که شما رو از دست این پیرزن نجات بدم آروم باشید؛ و پتو را کنار زد. سوزان ناگهان جیغی بلند کشید؛ روی تخت به جای بچه، چند بچه گربه کوچک و توله سگ بود که زیر پتو به خواب رفته بودند. در همین حال مأموران سر رسیدند.
***
پس از بررسی‌های به عمل آمده مشخص شد «کیما» زنی تنها و عاشق حیوانات بود. او طی این مدت 25 بچه گربه و توله سگ بی سرپناه را به خانه آورده و همانند فرزندان خود از آنها نگهداری می‌کرد. پیرزن نه تنها تک تک بچه گربه‌ها را به حمام می‌برد و با شیشه به آنها شیر می‌داد بلکه برای آنها اسم هم گذاشته بود. همچنین 10 تا از این حیوانات کوچولو حاصل زاد و ولد یک جفت گربه بودند که «کیما» پنج سال پیش آنها را از خیابان به خانه‌اش آورده بود.
با کشف این موضوع مسؤولان انجمن حمایت از حیوانات دستور به انتقال آنان به محیط بیرون از خانه دادند. این در حالی بود که سوزان شرمگین از کار خود به صورت «کیما» چشم دوخت و از او به خاطر آنکه باعث شد تا تنها دوستانش را از پیشش ببرند عذرخواهی کرد.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار