کد خبر: 204117
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۳

برگرفته از یک ماجرای واقعی
. صبح یک روز بدون آنکه به خانواده خبر دهد عازم هند شد. «سلما» و «قینات» که همسر و دخترش بودند از آمدنش حسابی جا خورده و خوشحال شدند. عصریک روز «ستار» به همراه دخترش به گردش رفتند و وقتی بازگشتند همسایه‌شان در خانه آنها بود. به گفته سلما «اکبر چوداری» همسایه ساختمان روبه‌رو برای مشورت با ستار درباره کار در دوبی به آنجا رفته بود. آن شب مرد همسایه شام را در کنار خانواده سه نفره مهمان شد. «قینات» که به خاطر گردش حسابی خسته شده بود شب بخیر گفت و به اتاقش رفت تا بخوابد. صبح اما با فریادهای مادر از خواب پرید و وقتی به اتاق خواب آنها رفت با جنازه بی‌جان پدر روبه رو شد. بر اساس جوابیه پزشکی قانونی مرد میانسال بر اثر حمله قلبی مرده بود. چند روز بعد «قینات» با اداره پلیس تماس می‌گیرد و مدعی می‌شود مادرش قاتل پدرش است.
و اینک ادامه ماجرا
قدیر که تازه می‌خواست به مرخصی و عیادت مادرش برود با شنیدن این تماس منصرف شد می‌دانست که مادر پیرش چشم به راه فرزندانش است اما این پرونده بدجوری ذهن او را به خود مشغول کرده بود با خواهرش تماس گرفت و از او خواست چند روزی مادر را پیش خودش ببرد. پس از قطع تماس به طرف خانه «ستار» به راه افتاد. قبل از آنکه در خانه را بزند از همسایگان درباره خانواده ستار سؤال پرسید:
- او مرد کاملاً سالمی بود اصلاً بهش نمی‌خورد مشکل قلبی داشته باشد.
- نه اون هیچ مشکلی با زنش نداشت سلما عاشق شوهرش بود.
- ستار مرد سربه زیر و خوبی بود با اینکه به خاطر کارش به دوی می‌رفت اما هیچ وقت به خاطر زنی دیگر خانواده‌اش را رها نکرد.
. . . اینها صحبت‌های همسایگان درباره خانواده «عبدل ستار» بود. قدیر جلوی خانه رسید و زنگ زد. سلما با خوشرویی او را به داخل راهنمایی کرد و پس ار تعارفات معمول قدیر پرسید:
- خانم سلما همسر شما ناراحتی قلبی داشتند؟
- خیر، اون حتی یه دونه قرص هم نمی‌خورد.
در همین بین قینات که صدای پلیس جوان را شنیده بود از پله‌ها پایین آمد. سلما با دیدن او گفت: بیدار شدی عزیزم.
دخترک جوابی نداد و با بی تفاوتی روبه روی قدیر نشست. مادر نگاهی به او کرد و روبه قدیر گفت: مرگ پدرش تأثیر بدی روش گذاشته اصلا با هیچکس حرف نمی‌زنه حتی با من.
قدیر از سلما خواست چند دقیقه‌ای تنها با دخترک باشد تا چند سؤال از او بپرسد. زن جوان مخالفتی نکرد و آنها به اتاق قینات رفتند:
- ببینم درست شنیدم تو پشت تلفن به من گفتی مادرت قاتل پدرته؟
- بله هنوز هم می‌گم.
- از کجا مطمئنی؟ میشه برام تعریف کنی اون شب چه اتفاقی افتاد.
- اون شب که اکبر به خانه ما آمد تا درباره کار در دوبی با پدر مشورت کند جا خوردم آخه وقتی بابا مسافرت بود بارها مامان رو دیده بودم که اونو به خانه دعوت می‌کرد هر دفعه که من می‌پرسیدم اکبر اینجا چکار می‌کنه بهانه می‌آورد، یه بار می‌گفت اومده تا لوله آب رو درست کنه یه بار می‌گفت اومده.‌.‌. اما من می‌دونستم که دروغ می‌گن اکبر مامانو دوست داشت.
- مامانت چی؟ اونم اکبرو دوست داشت.
- نمی‌دونم آخه مامان عاشق پدرم بود نمی‌تونستم باور کنم از اکبر خوشش میاد برای همین حرف‌های مادر رو درباره‌اش باور کردم تا اینکه. . . تا اینکه. . .
- تا اینکه چی؟
- اون شب سر شام من کمی احساس خستگی می‌کردم برای همین رفتم که بخوابم. آخر شب بود از خواب بیدار شدم تا دستشویی برم که صدای اکبرو شنیدم اون داشت بابا رو تهدید می‌کرد.
- تهدید!؟ برای چی تهدید؟
- اون داشت به بابا می‌گفت باید مامانو طلاق بده چون اونو دوست داره و می‌خواد باهاش ازدواج کنه.
- پدرت چه عکس‌العملی نشون داد؟
- اولش فریاد زد و به سمت اکبر حمله ور شد، اما وقتی اون بابارو هل داد. بابا روی زمین نشست و با صدای بلند گریه کرد. صدای گریه‌شو شنیدم که می‌گفت:« باور نمی‌کنم سلما، باور نمی‌کنم به من خیانت کرده باشی» بعدش اکبر به اون گفت به نفعته که «سلما» رو طلاق بدی.
- بعدش؟
- بابا به اتاقش رفت و دیگه برنگشت. همون موقع صدای اکبر رو شنیدم که داشت با مامان یواشکی صحبت می‌کرد. احساس کردم دارن درباره من حرف می‌زنند همین که مامان به سمت پله‌ها آمد من هم به اتاقم دویدم و زیر پتو رفتم.
- مادرت توی اتاق تو اومد؟
- آره اومد پتو رو کنار زد و وقتی مطمئن شد خواب هستم در رو بست و رفت. من مطمئنم اون با اکبر نقشه قتل پدر رو می‌کشیدند.
در همین لحظه «سلما» با سینی قهوه وارد اتاق «قینات» شد. قدیر نگاهی به او کرد و با خود اندیشید چطور این زن می‌تواند قاتل باشد.
***
با اظهارات قینات، پلیس سلما را برای ادامه تحقیقات بازداشت کرد. سلما به اتاق قدیر برده شد و تحت بازجویی قرار گرفت. او رو به قدیر پرسید:
- برای چی منو اینجا آوردید اتهام من چیه؟
- قتل، قتل «عبدل ستار».
سلما با شنیدن این جمله کمی خود را جمع و جور کرد و پرسید: آخه چطور ممکنه من شوهرمو کشته باشم، مزخرفه.
قدیر فنجان چایش را سر کشید و گفت: دخترتون مدعیه «اکبر چوداری» همسایه روبه رویتان در نبود «ستار» به خانه شما رفت و آمد می‌کرده، چه رابطه‌ای بین شما بوده؟
با شنیدن نام «اکبر» رنگ از رخسار زن پرید اما سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد، بنابراین جواب داد: هیچ رابطه‌ای، اون فقط همسایه ما بود که در نبود شوهرم به ما کمک می‌کرد..‌.
بازجویی از سلما ادامه داشت تا اینکه زن جوان بالاخره به رابطه‌اش اعتراف کرد: اون همسایه روبه روی ما بود. مدت‌ها حس کرده بودم که منو زیر نظر دارد. «اکبر» می‌دونست شوهر دارم اما به من علاقه‌مند شده بود یه بار جلومو گرفت و گفت که منو دوست داره اما بی تفاوت از جلوش رد شدم اون چند بار با خونه تماس گرفت و باهام صحبت کرد تو این مدت بدجوری بهش وابسته شده بودم از طرفی «ستار» رو هم دوست داشتم اون پدر بچه‌ام بود. نمی‌دونستم چیکار کنم. «اکبر» حرف آخرشو زد و گفت باید تصمیم‌رو بگیرم گفت نمی‌تونه این وضع رو تحمل کنه و می‌خواد بیاد با «ستار» صحبت کنه تا طلاقم بده و با من عروسی کنه اما به خدا من شوهرمو نکشتم باور کنید.
***
بررسی‌های پزشکی قانونی حمله قلبی را دلیل مرگ «عبدل ستار» عنوان کرد، این در حالی بود که خانواده وی مدعی بودند عروسشان چیزی به خورد ستار داده و مرگش را رقم زده است.
دادگاه بمبئی صبح شنبه سرانجام حکم به نبش قبر «ستار» داد و جنازه برای مراحل نهایی تحقیقات به پزشکی قانونی فرستاده شد.
قدیر پرونده را نیمه باز روی میزش رها کرد و به سمت پنجره رفت، او با خود فکر می‌کرد آیا سلما قاتل شوهرش بود یا نه؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار