
سکینه قدیمی
.
دستها تندتند حرکت میکردند. بالا و پایین میرفتند، حرکتهای عجیب و غریبی انجام میدادند. یکدفعه حالت نوشتن داشتند، چند لحظه بعد انگار که چیز ارزشمند و ظریفی را در خود دارند، آرام بودند. گاهی حرکتشان سریع میشد. مثل اینکه در هوا میرقصیدند. گاهی مشت میشدند و خود را تکان میدادند. دستها حرکت دیگری آغاز کرده بودند، انگار که کسی را در آغوش دارند.
لحظه به لحظه حرکت و حالتشان عوض میشد. او از این حرکات چیزی نمیفهمید ولی آنها برایش آشنا بودند. شاید خودش قبلاً این حرکات را انجام داده بود. از این سردرگمی احساس بدی داشت. دلش میخواست آن دستها باز هم برای او میشدند. نمیدانست این وضع تا کی ادامه خواهد داشت. حرکت دستها کند شده بود و معطل مانده بودند. کمکم دستها کاملاً بیحرکت شدند، مثل دستهای مرده. نمیدانست آنها بعد از این چه میکنند. دیگر با فکر او یکی نبودند و حرکاتشان تابع ذهن او نبود. تأسف میخورد از اینکه وقتی آنها مال او بودند به قدرت آنها پی نبرده بود. دستهایش؛ هیچوقت آنها را اینطور مجسم نکرده بود. حالا این دستها مثل یک موجود زنده حیات داشتند. گاهی حرکاتی را که او قبلاً انجام میداد تقلید میکردند و گاهی خودشان تصمیم میگرفتند. حرکت کوچکی در انگشت اشاره دست چپ، او را از افکارش بیرون آورد. مطمئن نبود که واقعاً این حرکت را دیده باشد. حرکت انگشتان بعدی به او ثابت کردند که اشتباه نکرده است. دستها کمکم جان گرفتند. مثل موجودی که چشم دارد، اطراف را میپاییدند. هوا را لمس میکردند، به چپ و راست متمایل میشدند و جلو میآمدند. احساس عجیبی داشت. نمیخواست باور کند. چه کسی میتوانست باور کند او از دستهایش میترسد. خودش را عقب کشید. دستها ترس او را احساس کردند و جلوتر آمدند. مثل گربهای که در کمین باشند آرام و با طمأنینه حرکت میکردند. یکدفعه با یک جهش خود را به او رساندند و دور گردنش حلقه شدند. کمکم فشاری بر گردنش احساس کرد. حلقه تنگتر شد. حرکت دستها سریعتر شده بود. انگار از این کار لذت میبردند. تا حالا این کار را نکرده بودند. ناامیدی و یأس؛ این احساس بعدی بود که به سراغش آمد. سعی میکرد فریاد بزند اما نمیتوانست. دستهایی که همیشه به او کمک میکردند، اینبار تصمیم به قتل او گرفته بودند. نمیدانست چه کار باید بکند. دیگر چیزی نمانده بود. اگر دست داشت حتماً از آنها استفاده میکرد. یکدفعه چیزی به ذهنش آمد. همیشه در اوج ناامیدی که دیگر چیزی به فکر انسان نمیرسد، ته قلب نوایی هست که ما را به خود میخواند.
چشمهایش را بست و از ته قلبش صدا کرد. فریاد زد: «خدا. . . .»
از اعماق وجودش با هر ذرّه از هستیاش. ناگهان احساس سبکی کرد. قلبش آرام شده بود. انگار که دستها هم متوجه این صدا شده بودند. حالت عجیبی در خودش احساس میکرد. دلش میخواست این حالت تا ابد ادامه داشته باشد. دیگر حواسش متوجه دستها نبود. دیگر مردن برایش مهم نبود. او به معرفت هستی رسیده بود. دستها به او زل زده بودند. آنها هم تا به حال این حالت را ندیده بودند.
یک تجربه تازه. یک حس تازه، آنها هم دلشان میخواست در این تجربه شریک باشند. سرجایشان برگشتند. حالا دستها همراه دل مرد بالا میرفتند. این حس تازه هردویشان را سرشار کرده بود. وقتی برگشتند، دستها پر از نرگس شده بود. صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد، دستها را به سوی آسمان گرفت و خدا را شکر کرد که یک روز دیگر فرصت جبران دارد.
بعد از آن، اتاق مرد همیشه پر بود از بوی نرگس.