
حمید نورشمسی - نمیخواهیم بگوییم قصه ادبیات و ادبیات انقلاب اسلامی از ابتدا به غمانگیزی امروز بوده است. نمیخواهیم بگوییم که از ابتدا میخواستیم به همین امروز برسیم. قصد ما این نیست بگوییم که ادبیات داستانی برای همیشه به اصطلاح در صندوق عقب جریان بوده است و جزو لوازمی که برای خالی نبودن عریضه به همراه داشته باشیم.
حرف ما و سؤال ما این است که چرا درست در زمانهای که کوچکترین تمدنها و کشورهایی که به اندازه یکی از چندین قرن تاریخ فرهنگ ما قدم به عرصه گیتی گذاشتهاند توانستهاند به زبانی جهانی دست بیابند و خود را در میان تمامی مخاطبان ادبیات در جهان به عنوان صاحب سبک و صدا معرفی کنند و ما با پشتوانه سالها مبارزه انقلابی و رشد دادن درخت تنومندی با نام انقلاب اسلامی هنوز در تعریف و نمود ادبیات این انقلاب عاجزیم.
تلخ که نباشیم میتوانیم بگوییم ادبیات انقلاب یا ادبیات انقلابی به چند شکل میتواند خود را وجود یافته ببیند، گاه آن را زاییده صرف پدیده انقلاب میدانند که به دنبال تصویرسازی از یک واقعه است و گاه تمامی حوادث و ماوقعی را که به آن انقلاب منجر شده است، در زمره ادبیات انقلاب به شمار میروند و این روزها نیز عدهای معتقدند که سیر حوادث و فراز و فرودهای رفته بر یک انقلاب است که میتواند سازنده ادبیات انقلاب باشد. به هر کدام از این تعاریف که بتوان دل بست این واقعیت را میتوان به عینه دید که گویا ادبیات انقلاب اسلامی در تعریف خود در مدت زمان گذشته بر تاریخ انقلاب اسلامی به حاشیهنشینی بیشتر دل خوش داشته است یا کمی ریزبینانهتر که نگاه کنیم حاشیهنشینی تقدیری بوده است که سیر جریانات فرهنگی دهه دوم و سوم انقلاب اسلامی برای آن رقم زدهاند. اما به راستی علت این موضوع را در کجا باید بجوییم؟
کودک ادبیات انقلاب در کدام گهواره رشد کرده است؟
در آستانه دهه چهارم انقلاب اسلامی در پدیدهای نادر رسانههای صوتی و تصویری در کشور ما به علاقه و اشتیاق مخاطبان خود به داستانهایی تصویر شده بر اساس نوستالژی انقلاب اسلامی در ذهن آنها پی بردهاند؛ داستانهایی که محمل قرار دادن حوادث سالهای قبل و بعد از انقلاب اسلامی توانسته است بستر روایی مناسبی را برای انتقال امروزیترین مفاهیم به مخاطبان این رسانهها را فراهم کند.
اما با گذشت زمان و افتادن این داستانها به عرصه تکرار میتوان به روشنی دریافت که در حاشیه بودن تولیدات ادبی درباره انقلاب اسلامی سرانجام هنری بهتر از این نخواهد داشت. در جستوجوی این حرکتهای حاشیهای اما باید نهادهای رسمی فرهنگ را در مظان اتهام قرار داد و یا خالقان آثار ادبی را؟ آیا اساسا انگشت اتهام به سوی کسی بردن میتواند موثر و منشاء تحول باشد؟
مصطفی جمشیدی که این روزها علاوه بر داستان نویسی در معاونت فرهنگی بنیاد سینمایی فارابی نیز مشغول به فعالیت است، در این مورد انگشت اتهام را متوجه عدم سیاستگذاری نهادهای دولتی دخیل در فرهنگ میداند و میگوید: نهادهای فرهنگی دولتی متولی تولید ادبی پیرامون انقلاب اسلامی در سالهای اخیر فعالیت خود را به نوعی سری دوزی شبیه کردهاند و این کار نه تنها با عث رشد ما نشنده است که به نوعی باعث عقب گرد ما در حوزه تولید ادبی نیز شده است.
وی ادامه میدهد: در بسیاری از فعالیتهای فرهنگی این روزهای کشور که به واسطه ادبیات به خود شکل ایجابی میبینند شاهدیم که آفت نگاه تیراژی جای خود را به فلسفه زیبایی شناسی داده است و این موضوع در ارتباط با آثاری با موضوع انقلاب اسلامی نیز بیشتر به چشم میخورد لذا به نظر میرسد تا زمانی که ما نتوانیم تکلیفمان را با ادبیات داستانی در نهادهای رسمی روشن کنیم، نمیتوان انتظار تولید ادبی ویژهای درباره انقلاب اسلامی داشت.
از سوی دیگر مریم صباغ زاده ایرانی نیز که علاوه بر فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سالهای اخیر از جمله فعالان حوزه ادبیات داستانی انقلاب اسلامی بوده است، ناپختگی ادبیات انقلاب را در سالهای گذشته، نشأت گرفته از نوع نگاه مسؤولان دولتی به آن میداند و میگوید: آنچه بر ادبیات انقلاب اسلامی از ابتدای پیروزی انقلاب تا به امروز رفته است را میتوان به خلق فضاهایی مرتبط دانست که در آن به اکثریت اهالی قلم گویا سوژهای یا نوع نگاهی در حال تحمیل شدن است. سادهتر که بخواهیم بگوییم، بسیاری از نویسندگان در سالهای پس از پیروزی انقلاب به سفارشی نویسی عادت داده شدند و حتی برای این سفارشات نیز سقف زمانی تعیین شد.
صباغ زاده ادامه میدهد: در کنار این موضوع تمامی عوامل خلاقانه حول و حوش یک جریان خلاقانه ادبی نیز در سالهای اخیر بسته شده است، جشنوارههای ادبی پس از انقلاب افرادی معدود را توسط داورانی باز هم معدود برگزیدند و این خود باعث درجا زدن نویسندگان شد و جرات و جسارت تجربه کردن فضای خلق ادبی را درباره انقلاب اسلامی از آنها گرفت و ما را رساند به جایی که سی سال پس از پیروزی انقلابمان تازه متوجه میشویم که اساسا تولید ادبی جدی با نام ادبیات انقلاب اسلامی نداریم.
مسؤولان اعتراف میکنند
شاید معاونت فرهنگی محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آن در پنج سال اخیر و به حکم آمار و ارقامی که تنها خود این معاونت میتواند آن را تجریه و تحلیل بکند، مدعی دمیدن روح تازه در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی و خلق ادبی پیرامون آن باشد، اما هنگامی که مسؤول یکی از سازمانهای نوپا به منظور ساماندهی ادبیات در این معاونت خود به ضعف سیاستگذاری در این حوزه معترف است دیگر میتوان فهمید که این مساله بسیار ریشهدارتر از آن است که بخواهیم در حد غرزدن چند نویسنده آن را خوار و خفیف بشماریم.
محمود سالاری در مقام رئیس بنیاد ادبیات داستانی که در سال آینده وارد دومین سال فعالیت جدی خود خواهد شد، در ارتباط با علت جدی نبودن مساله ادبیات در نمایش حقیقت انقلاب اسلامی به ما میگوید: بدون اینکه بخواهم زحمات دوستان در طول سالهای گذشته را زیر سؤال ببرم باید بگویم که این مساله ریشه در دو بخش عدم سیاستگذاری جدی و نیز عدم مهیا بودن ابزارهای لازم برای جدی شدن بحث ادبیات دارد.
وی ادامه میدهد: بخواهیم یا نخواهیم ادبیات در ایران یک فرآیند حرفهای نیست و به همین خاطر نمیتوان از هر نویسنده توانمندی خواست که در عرصه انقلاب اسلامی قلم خود را سرمایهگذاری کند.
سالاری در ادامه میگوید: من معتقد به هنر و ادبیات گلخانهای نیستم اما سیاستگذاریهای ما تا به امروز ادبیات داستانی را در حاشیه دیده است در حالی که در تمامی جریانات فرهنگی ادبیات متن واقعه است چرا که وظیفه سرویسدهی به سایر مشتقات فرهنگی مثل سینما و تئاتر را دارد.
مجتبی رحماندوست نیز که با وجود پذیرش مقام مشاور رئیسجمهور در امور ایثارگران، همواره در جمع اهالی قلم حضوری فعال داشته است، موضوع نادیده گرفتن ادبیات انقلاب اسلامی را مولود پدیده جنگ تحمیلی میداند و به ما میگوید: ما در سه دهه گذشته انقلاب در حوزه ادبیات به طور عمده درگیر دفاع مقدس بودهایم و این شاید به دلیل تاثیر هشت سال جنگ تحمیلی بر همه عرصههای زندگی فردی و اجتماعی مردم ما هم بوده است.
از همین رو میتوان دید که میزان حس برانگیزی که حادثه دفاع مقدس در میان مخاطبان و نویسندگان ما ایجاد کرد، در حوزه انقلاب اسلامی ایجاد نشده است و در نتیجه خلاقیت هنری کافی در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی به معنی ادبیاتی که تنها به پدیده انقلاب توجه دارد، به وجود نیامده است.
حاشیه یا متن؛ مسأله این است؟
در چند سال اخیر و در حاشیه ادبیات ایران، چه در میان آثاری که با حمایت یا تأیید مقامات دولتی متولی فرهنگ قدم به عرصه وجود گذاشتهاند و چه در میان تولیدات بدنه مستقل ادبیات کشور، میتوان به روشنی علاقه و توجه تمامی نویسندگان را به حضور المانهایی از حادثه انقلاب اسلامی و تاثیر و تاثرات آن را در داستان مشاهده کرد، به ویژه اینکه هنگامی که خالقان آثار ادبی با استقبال مناسب اهالی اندک کتاب در ایران با این پدیده روبهرو میشوند، حدس خود را با قطعیت بیشتری به یقین نزدیک میدانند. اما آیا این روزنه امید یک جریان موقتی است یا میتوان به حضور دائم آن امید داشت؟
فیروز زنوزی جلالی در این رابطه با اشاره به اینکه انقلاب اسلامی به هر روی توانست ادبیات ایران را از آنچه او ادبیات بوف کوری مینامد به سمت ادبیاتی جمعی و به دور از تکگوییهای غمگینانه حرکت دهد، معتقد است: اگر معتقدیم ادبیات انقلاب اسلامی به تکامل نرسیده است، اگر میگوییم که جنگ و صلح ادبیات فارسی هنوز نوشته نشده است، بیشترین علت آن را باید در شعار دادنهای بیرویه به اصطلاح حامیان ادبیات داستانی جست.
وی ادامه میدهد: تحقیق حلقه گم شده در خلق ادبی این روزهای ماست.
تحقیق و به تبع آن خلق رمانی بر اساس آن امری است زمان بر که پس از به اتمام رسیدن آن نیز نویسنده باید با معضلی به نام عدم ناشرمناسب و شمارگان پایین چاپ دست و پنجه نرم کند. اگر متوسط درآمدی که در این مدت تحقیق و نگارش، یک کارگر ساختمانی میتواند داشته باشد را با دستمزد یک نویسنده مقایسه کنیم، آنگاه میتوانیم بفهمیم که چرا خلق ادبی با موضوع انقلاب که نیاز به تحقیق ویژه دارد تا به حال امری جدی نبوده است. سادهتر که بگوییم این است که عشق نویسنده به نوشتن در این شرایط برای او نان نمیشود.
وی ادامه میدهد: آفت کتابسازی این روزهای نشر کشورمان را نیز باید در کنار این موضوع قرار داد. لذا بهنظر میرسد تا زمانی که نخواهیم برای حمایت جدی از نویسندگانی که در این سالها به گواهی قلمشان توانستهاند امتحان خود را به خوبی پس بدهند فکری بکنیم، متأسفانه وضع همین آش و همین کاسه است.
این در حالی است که مجتبی رحماندوست نویسندگی و ساخت دادن به قامت ادبی پدیدهای مانند انقلاب اسلامی را امری میداند که بیشتر بر پایه حس نویسنده به خود شکل میگیرد و نه درآمد ناشی از آن و معتقد است: مشکل اقتصادی نشر چیزی نیست که کسی درصدد نفی آن باشد اما به اعتقاد من خطکشیها و جناحبندیهای درونی نویسندگان که به نظرم قالب تسری به ادبیات نیست، نیز به این موضوع دامن میزند. ما عموما میگوییم که نویسندگی شغل نیست، من هم نمیگویم که شغل است اما نویسندگی عاشق میخواهد، یعنی کسی که با عشق ورزیدن به پدیدهای و پر رنگ کردن این نوع نگاه به آن، بتواند آن را به باروری برساند.
با وجود تمامی این اظهارنظرها که نشان از ضعف تصمیمگیریهای صنفی و نیز بیتوجهی مسؤولان تصمیمساز فرهنگی به مقوله ادبیات داستانی دارد، به صورتی دقیق مشخص نیست که در چه زمانی و از سوی کدام گروه سرانجام روحی در تن رنجور ادبیات داستانی انقلاب اسلامی دمیده خواهد شد. به نظر میرسد که بنابر اظهارنظرها و اختلافات فکری و بنیادی موجود در میان نویسندگان به عنوان بدنه اصلی ادبیات داستانی انقلاب و مسؤولان تصمیمگیرنده به عنوان شاخههای این درخت تنومند، تا روزگار بعیدآش همین آش و کاسه همان کاسه است.