فرقی نداشت مکانیک آماری درست میدهد یا کوانتوم یا الکترو مغناطیس یا حتی فیزیک 2 پایه. تفاوتی هم نداشت که سرکارش با دانشجویان صفر کیلومتر لیسانس فیزیک باشد، یا فوقلیسانس یا دانشجویانی که خیز برداشته بود تا دکترای فیزیک بگیرند. با همه یک جور رفتار میکرد.
همه بعد از چند جلسه دستشان میآمد که دکتر علیمحمدی به وقتش میخندید و شوخی میکرد و به وقتش هم درسش را میداد و جدی بود.
از در کلاس که وارد میشد سلام ریز و کوتاهی میکرد و میرفت سراغ درس. زمان درس دست چپش را حایل چانه میکرد، گوشهای میایستاد و زیرچشمی نگاهی به تخته و نوشتههایش میانداختم بعد هم با همان دست زیرچانه رویش را برمیگرداند و دانشجوها را میپایید تا سؤالها را از نگاهها بخواند و فرصت فهمیدن را به همه بدهد. بعد هم تخته پاک میشد و دکتر علیمحمدی با دقت و حوصله و البته با تسلط بقیه مطالب را مینوشت.
شهید علیمحمدی میان درسها از سرتفنن چیزی میگفت تا دانشجویان کمی بخندند و حواسشان جمعتر از قبل شود. یک بار تعریف کرد: پروفسور فیزیکی در دانشگاه قدم میزد. چهرهاش نشان میداد ذهنش خیلی مشغول است. آنقدر طول و عرض دانشگاه را گز کرد و از پلهها بالا و پایین رفت تا یکی از دانشجویان با احتیاط! نزدیکش شد و پرسید استاد فلانی به چه فکر میکنی؟ استاد فیزیک هم با خوشحالی به دانشجویش نگاه میکند، بالا و پایین میپرد و میگوید: آفرین! اسمم را فراموش کرده بودم! استاد بعد از این لطیفه آرام خندید و دانشجویان ریسه رفتند. تنها حاشیههای کلاسهای مسعود علی محمدی همین بود. همه دور فیزیک میچرخید و اینکه دانشجویان باید میدانستند سرشان توی درسشان باشد، خوب بخوانند و خوب بدانند.
این رفتارها باعث شده بود که او را بیحاشیهترین استاد دانشگاه بدانند.
علیمحمدی محجوب بود و فکرش مشغول مقالهها و تحقیقهایش. همین رفتار استاد باعث شده بود که دانشجویانش عجیبترین رفتار او را جلسهاش با اعضای فعال انجمن اسلامی و بسیج بدانند. این جلسه یک هفته قبل از فاجعه ترور و شهادتش به درخواست دکتر علیمحمدی در دانشگاه برگزار شد. در این جلسه 60 نفری حاضر شدند و حدود یک ساعت طول کشید. علیمحمدی تمام دغدغهاش در این جلسه این بود که اتفاقهای بعد از انتخابات تمام شود. همه اتفاقهای تلخی که باعث درگیری دو طرف و خسارت به کشور شد. او از دانشجویانش خواسته بود ناراحتیها و دلخوریها را کنار بگذارند و احترام یکدیگر را حفظ کنند و به این فکر نکنند چه کسی در این میان مقصر بود، به این فکر کنند که باید از این وضعیت خارج شد.
علیمحمدی بعدترش مثال زده بود، فرض کنید او در جایی از طیف تفکرهای مقابل هم در کشور ایستاده و شاید کمی به یکی از این دو طیف تمایل بیشتری داشته باشد اما به هر حال اتفاقهای بدی افتاده است و بدون توجه به این تمایلها باید از این وضع بیرون رفت و کارهای علمی کشور را جلو برد.
آن جور که دانشجویان حاضر در جلسه نقل میکنند بعد از آن سر درد دل استاد باز شده و برای همه تعریف کرده بود که او متعلق به نسل جبهه و انقلاب است. همه زحمت کشیدند و کشور را به این نقطه رساندهاند و همه باید با هم کشور را به جلو ببرند.
بعد از این جلسه که از آن به عنوان عجیبترین حرکت دکتر علیمحمدی در دانشگاه نام میبرند و او همه را دعوت به وحدت کرد، دیگر هیچ اتفاقی نیفتاد تا آنکه صبح سهشنبه خبر شهادتش همه را شوکه کرد.
بعد از مسعود علیمحمدی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران در اندوه و شوک فرو رفته است. میان سالن اصلی دانشکده میزی گذاشتهاند با عکس شهید و گل و خرما کنارش. عدهای هم بیتوجه به توصیههای استاد محبوبشان به حفظ وحدت چند عکس از روز عاشورا را کنار عکسی از محل شهادت استاد گذاشتهاند و میخواهند القا کنند که شهادت استاد علی محمدی به دست افراد حزبالله لبنان در ایران صورت گرفته است!
حالا از این حرکت و این ادعاهای بچهگانه چه کسانی سود میبرند، معلوم نیست.
استادان فیزیک دانشگاه تهران هم به محجوب و سر به زیر بودن علیمحمدی اشاره میکنند، تا آنجا که بسیاری از آنها حتی نمیدانند وضع زندگیاش چطور بوده و چند فرزند داشته است اما همه او را فردی مؤمن، مرتب و منضبط میدانند و میگویند باید سراغ مقالههایش را از سایت دانشگاه تهران گرفت.
حمیدرضا مشفق، رئیس دانشکده فیزیک دانشگاه تهران و نزدیکترین فرد به شهید علیمحمدی مثل دیگر استادان و دانشجویان فیزیک از اینکه از علیمحمدی به عنوان استاد فیزیک هستهای و دانشمند هستهای نام میبرند، گله دارد و علیمحمدی را استادی برجسته در زمینه فیزیک نظری و کیهانشناسی نظری میداند و بین فیزیک هستهای تا فیزیک ذرات بنیادی (رشته تخصصی استاد) تفاوت را از زمین تا آسمان میداند. رئیس دانشکده فیزیک میگوید علیمحمدی شب قبل تماسهای مکرری با من گرفت که امکان پاسخ نداشتم. بعد پیامکی از دکتر علیمحمدی خطاب به خودش نشان داد که نوشته بود:«درست است آدم مهمی شدی اما جواب تلفنم را بده!» در تماس دکتر مشفق، مسعود علیمحمدی میگوید اتفاقی افتاده است و فردا توضیح میدهد اما فردا موتور بمبگذاری شده کنار منزلش، امان نمیدهد و علیمحمدی با اتفاق مهمی که قرار بود تعریف کند، شهید میشود.