
گرچه نمايش نوعي بازي و بازي گونگي است، اما تفنن و تفريح نيست، بلكه بازي خلاقانهاي براي شركت دهي، جان بخشي و عينيت نمايي عاطفي و انديشه ورزانه همه آن چيزهايي است كه جهان موجود و عالم ذهن انسان را با هم ميآميزد تا دنياي سومي بيافريند كه «خلاقيت» و «غايت مندي» دو حقيقت بنيادين آن محسوب ميشوند و در آنها با شادي و رويكرد كميك، با اندوه و عاطفه ورزي تراژيك و نيز با موقعيتهاي بينابيني درام گونه روبهرو ميشويم. هر چه خارج از اين سه شكل باشد «نمايشواره» ناقص و بيشكل و ساختاري به حساب ميآيد كه به اشتباه حتي ممكن است نمايش خوانده شود. نمايشواره «فطرس» به نويسندگي «عباس عبدالله زاده» به كارگرداني «تينو صالحي» كه هم اكنون در تالار مولوي اجرا ميشود، در اين رابطه اجرايي مثال زدني است.
متن نمايشواره «فطرس» به قلم «عباس عبداللهزاده» به فرشتهاي به نام «فطرس» ميپردازد كه به علت تعلل و تأخير در انجام يك امر آسماني از بهشت رانده شده و هفتصد سال است كه زندگي ميكند. البته نويسنده چند پرسوناژ ديگر دور او ميچيند و بعد موضوع را هم به ميل خود به واقعهاي مثل عاشورا كه هيچ ربطي به اخراج «فطرس» از بهشت ندارد، ربط ميدهد، بيآنكه بتواند حداقل آن را به صورت داستان يا موقعيتي با نتيجهاي معين درآورد. لذا موضوع حتي به صورت يك داستان هم در نيامده است. شايد يك نمايشنامه نويس خوب ميتوانست از موضوع اخراج «فطرس» از بهشت يك موقعيت نمايشي خلق كند. در حال حاضر آدمهاي نمايش غير از خود «فطرس» هيچ هويت فرهنگي يا مذهبي تعريف شدهاي ندارند. حضور پرسوناژ پيرمرد گوژپشت كه دائم مثل ميمون با ادا و اطوار خودش را از ميلهها آويزان ميكند تا بلكه ديگران را بخنداند، اضافي و بيمورد است؛ دليلي در متن براي او ارائه نشده و نويسنده خواسته است متن را طولاني بكند و او را هم به زعم خودش به عنوان يك «چاشني» شيرين و به زعم تماشاگر «افزوده»اي بيمزه و سطحي وارد متن بكند تا مخاطبي براي حرف زدنهاي «فطرس» جور شود.
عجيب آنكه اين «پرسوناژك» در پايان اين «نمايشواره» بيآنكه براي تماشاگر باورپذير باشد چند كار خوب و چندين ديالوگ جدي را هم بر زبان ميآورد. در نتيجه، نويسنده چنين موجودي را به شكل «معجوني آدم نما»، چندگانه و بي ريشه به تماشاگر تحميل و حتي قالب ميكند. در پايان اين نمايشواره، غايت مندي و نتيجه قابل اعتنايي كه بشود يك ساعت جلو صحنه نشست و چنين برنامهاي را تماشا كرد، وجود ندارد. همه چيز در «ديكلمه كردن» ديالوگهاي سطحي، چند لحني و چند جوره خلاصه ميشود: «ما زودتر ميرويم كه زنبيلهايمان را بذاريم»، «پوزه گرگ دارند و سركفتار» و «جون مادرت بذار برم نقشم را از من ميگيرند». يا ديالوگها اساساً بيمعني هستند: «توبه كن و راه نرفته را برگرد» يا «يك طفل كوچك ميتواند به يك مرد مرده جان دهد» و ...
خود «فطرس» هم كه به عنوان فرشته معرفي شده، حين جدي بودن بسيار كميك و مسخره به نظر ميرسد؛ او ميخواهد با طناب به آسمان برود. اما ميبينيم كه طنابهاي زيادي از يك داربست عمودي مستطيل شكل فلزي آويزان است. به جاي يك رشته دهها رشته هم هستند. آويزان بودن اين طنابهاي فراوان كه نه در يك داربست بلكه در دو داربست جداگانه آويزانند، تماشاگر را ياد دارقالي و قالي بافي دختران مياندازد. البته تناقضات اين نمايشواره از اينها هم بيشتر است، چون خود «فطرس» عملاً با اين طنابها تور ميبافد. حال بايد از نويسنده و كارگردان و طراح صحنه پرسيد: «اين ترفندهاي غلط براي چيست؟».
معمولاً يك متن نمايشي يا رئاليستي است يا اسطورهاي، افسانهاي و فانتزيك. هر كدام از اين نوع نمايشنامهها هم داراي ساختاري هماهنگ و عناصري سنخيتدار هستند و نويسنده از قانون مندي ژانر، سبك و شيوه اثر پيروي ميكند تا متن به گونهاي از هم گسيخته و از لحاظ ادبي و ژانر با تركيبي چندگانه و بدون شاخصههاي ادبي شكل نگيرد. در نمايشواره «فطرس» به نويسندگي «عباس عبدالله زاده» و كارگرداني و طراحي «تينو صالحي» رانده شدن پرسوناژ محوري از بهشت، اسطورهاي و افسانهاي است و روبهرو شدن او با پرسوناژهاي «جزيره»، «عزازيل» و «شمر» داراي بنمايهاي واقعي است كه گاهي تخيلي، جدي و گاهي كميك هم مي شود. در نتيجه، نميتوان گفت كه واقعاً اين متن با چه نگره و طبق چه سبك و سياقي نوشته شده است، چون بيشكل و بيساختار، بدون ژانر و مبرا از نتيجهاي قابل تأمل است. آدمها هم همگي متناقض و به طور همزمان واقعي و غير واقعي به نظر ميرسند. فضاي نمايش هم كه بيانگر زمان و مكان و حال و هواي عاطفي و ذهني عميقي باشد در آن نيست و تماشاگر به اين نتيجه ميرسد كه همه آدمها و ابزار به كار برده شده، بيخودي صحنه را اشغال كردهاند و صحنه خالي به مراتب بهتر از چنين اجرايي است. از آن جايي كه متن از لحاظ پردازش موضوع هم داراي ضعف اساسي است، هيچ كدام از آدمها شخصيت پردازي نشدهاند، در نتيجه نميتوان امتيازي هم براي بازيگران اين «نمايشواره» در نظر گرفت، زيرا تماشاگر واقعاً نميداند كه اين آدمها داراي چه شخصيتي هستند تا دريابد و يا مقايسه كند كه بازيگران نقششان را خوب بازي ميكنند يا نه.
طراحي صحنه بيشتر به طراحي صحنهاي از قاليباف خانهها شباهت دارد و اساساً غلط و غير اصولي است و حتي سبب گمراهي ذهن تماشاگر ميشود.
نورپردازي «محمد اسدي» به طور نسبي اجرا را همراهي كرده و موسيقي نسبتاً خوب «بهنام رحيمي» تا حدي از شتابزدگيهاي متن و اجرا به دور است.
نمايش از لحاظ كارگرداني هم حرفي براي گفتن ندارد، چون از فضاي صحنه براي فرصت دهي به «فطرس» براي «ديكلمه كردن» استفاده شده است. كارگردان به پرسوناژ پيرمرد «ميموننما»كه نام «جزيره» را يدك ميكشد و اين نام هم به اندازه خود او غير موجه و غير نمايشي است، اجازه ميدهد كه دائم در حال انجام حركات ژيمناستيك باشد.
نمايشواره «فطرس» به نويسندگي «عباس عبداللهزاده» و طراحي و كارگرداني «تينو صالحي» اجرايي بيشكل، بيقصه، با موقعيتي ساختگي و ناقص و بيان و ديالوگهايي چند جوره و چند لحني به شمار ميرود و در كل بسيار ضعيف و حتي تا حدي گنگ و بيسرانجام است.