
«. اما کتی همیشه او را دست و پا چلفتی میدانست و میگفت تو عرضه نداری. یک شب در اتاقش نشسته بود که تلفن زنگ زد، پشت خط کتی بود:
- دریک میخواستم یه چیزی بهت بگم.
- چی شده چی میخوای بگی؟
- قول بده عصبانی نشی؟
- بگو چی شده؟
- راستش...راستش...من...من دارم ازدواج میکنم. خیلی وقتم هست که این تصمیم رو گرفتم.
- اما کتی تو... تو... معلومه چی داری میگی! تو به من قول دادی.
- آره اما تو هم به قولت عمل نکردی؟ قرار بود توی مسابقات شرکت کنی و برنده بشی. من به پدرم گفته بودم تو قهرمان مسابقات گاو بازی هستی.
- الان هم همون حرف و میزنم من بهت قول میدم.
- اما دریک من نمیتونم منتظر بمونم، قراره آخر همین ماه با رابرت ازدواج کنم.
- رابرت؟ رابرت س.. .
- آره رابرت سیمون برای تو هم آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم یه روز به آرزوت برسی و قهرمان بشی.
«رابرت سیمون» یکی از قهرمانان مسابقات گاوبازی و حریف عشقی «دریک» بود. مرد جوان باورش نمیشد او به این راحتی «کتی» را از چنگش درآورد. از شدت خشم گوشی را به زمین کوبید. کتش را برداشت و از در خارج شد. در خیابان قدم میزد و به یاد روزهای آشناییاش با «کتی» افتاد.
آن روز برای تماشای مسابقات گاو بازی به میدان معروف رفته بود. پدر «کتی» که یکی از طرفداران و علاقهمندان پروپا قرص این مسابقات بود در کنارش نشسته بود. آنها با هم به تشویق گاوبازان پرداختند و با وجود اختلاف سنی دوستان خوبی برای هم شدند. در یک هر یکشنبه با دوست جدیدش به مسابقات میرفت. در همان روزهایی که به خانه «پائول» رفت و آمد میکرد با «کتی» آشنا شد و آن دو به هم علاقهمند شدند. «دریک» وقتی «کتی» را از پدرش خواستگاری کرد در جوابش گفت: من حرفی ندارم اما میدونی که «رابرت» هم «کتی» رو از من خواستگاری کرده، «رابرت» رو که میشناسی؟
دریک کمی به فکر فرو رفت و گفت: بله همون مردی که به تازگی تو مسابقات قهرمان شده.
پدر در حالی که پکی به پیپش میزد با همان صدای دورگهاش گفت: آره درست حدس زدی همان «رابرت قهرمان». خب اون موقعیت خوبی داری اگه تو هم جای من بودی حتماً دوست داشتی یه آدم معروف دامادت بشه
همانجا بود که دریک به پائول قول داد در مسابقات گاوبازی شرکت کند و قهرمان شود اما بخت با او یار نبود.
دریک غرق در همین افکار بود که خود را جلوی یک کافه دید، وارد شد و نوشیدنی سفارش داد.
«تامی» در آشپزخانه غذای سگش را آماده میکرد. پاپی تنها همدم او در این شهر غریب بود. مرد سالخورده به تازگی از انگلیس به ایووا آمده بود. پس از مرگ همسرش تصمیم گرفت روزهای بازنشستگیاش را در یک کشور دیگر بگذراند. هیچ دوستی نداشت و با هیچ کس رابطه برقرار نمیکرد.
غذای پاپی که آماده شد به اتاق رفت و خودش را روی مبل انداخت، تلویزیون را روشن کرد و سرگرم تماشای فیلم شد. ناگهان پنجره شکسته شد و مردی را که لباس گاوبازی پوشیده بود در مقابل خود دید. مرد ناشناس بدون مقدمه اسلحه را به سمتش نشانه رفت و گفت:
- زود باش زودباش بلندشو باید بریم میدان مسابقات، بهت نشون میدم قهرمان کیه. پیرمرد در حالیکه از ترس میلرزید، پرسید: تو کی هستی از جون من چی میخوای جوون؟
مرد اسلحه را نزدیکتر برد و فریاد زد: خفه شو زود باش بلند شو لباستو بپوش باید معلوم بشه کی قهرمانه؟
تامی که حسابی گیج شده بود، گفت: معلوم هست چی میگی، اینجا خونه منه کجا بیام، فکر کنم شما حالتون خوب نیست.
ناشناس دوباره فریاد زد: آره حالم اصلاً خوب نیست اما این به تو ربطی نداره، حالا هم زود باش لباساتو بپوش من آمادهام. در همین بین پاپی که جان صاحبش را در خطر میدید شروع به پارس کرد. مرد مهاجم ناگهان اسلحه را به طرف سگ بیچاره گرفت و گفت: آه اگه یه بار دیگه پارس کنی میکشمت خفه شو لعنتی. پیرمرد فریاد زد: به اون کاری نداشته باش اون تنها دوست منه خواهش میکنم بهش کاری نداشته باش سگ باوفا جلوی صاحبش روی دو زانو نشست تا خود را سپر کند. در همین حال ناگهان مرد زد زیر گریه پیرمرد پرسید: ببینم جوون حالت خوبه مرد اسلحهاش را روی زمین انداخت و تامی به سمتش رفت، وقتی نزدیکش رسید احساس کرد دهان او بوی الکل میدهد سپس رو به جوان گفت: شما اصلاً حالتون خوب نیست فکر کنم تو خوردن مشروب زیادهروی کردید.
دریک توماس آلگر به جرم ورود غیرقانونی به خانه یک شهروند، مستی و حمل بدون مجوز اسلحه دستگیر و زندانی شد.
«دریک» آن شب پس از صحبت تلفنی با نامزدش از خانه بیرون رفت و در خوردن مشروب زیادهروی کرد. مرد عاشق پیشه در حالیکه حال مساعدی نداشته به خانه و سراغ کمد میرود، لباس مسابقات گاو بازی را به تن میکند و از خانه خارج میشود. او جلوی یک خانه میایستد و باخیال آنکه خانه «رابرت سیمون» همان رقیب عشقی و قهرمان مسابقات است از پنجره وارد میشود که اشتباهی سر از خانه تامی در میآورد.