محمد صادق زمان
اینجا تهران است، ساعت 9 شب، زیر پل سیدخندان:
تا چهره جدیدی میبینند با گرفتن ژستی بهنجار، داد میزنند: «موتور... موتور»، «آقا موتور؟ ارزون و سریع..».
بعد که زیر پل توقف میکنی، چندنفرشان برای شناسایی سمت تو میآیند و با چشمهایشان، تمام و کمال تو را برانداز میکنند! اگر کسی قلبش ضعیف باشد از این چشمهای گرسنه آنچنان وحشت میکند که جن از بسمالله!
چند دقیقه کنارت میایستند تا هویتت برایشان روشن شود و به اصطلاح قلمبه سلمبهتر، بتوانند با تو «همذاتپنداری» کنند. طوری رفتار میکنند که آدم فکر میکند مأمور «اف بی آی» یا «موساد» هستند! البته شاید هم باشند، نمیدانم. توقفات وقتی بیشتر از سه دقیقه میشود برایشان عزیزتر میشوی و با نگاه خریدارانهتری از تو استقبال میکنند. استقبال و اشتیاق آنان که بیشتر میشود ترس تو هم گُر میگیرد. در ذهنت تصور میکنی الان است که با چاقو شکمت را سفره کنند! یک آن به سرت میزند با تمام توان بزنی به چاک! که صدای نکرهای دلت را هُرّی میریزد پایین: «داداش، هستی؟»
بعضیها پشت پرده این پرسش را نمیگیرند و بعضیها هم میگیرند. میپرسی که چی هستم؟ در حالی که چشمانش به چپ و راست و بالا و پایین دودو میزند، سؤالش را سرراستتر میپرسد: «چی میخوای؟». از آنجا که خیلی از ما هیچ وقت نمیدانیم که چه میخواهیم و باید چه بخواهیم، از این پرسش منگ میشوی و با نگاهی پرسشگرانه توضیح بیشتر میخواهی. مبهمگویی را به سقف پل سیدخندان میکوبد و با لهجه خاصی توضیح میدهد: «شیشه اعلا داریم». یادت نمیآید که شیشه پنجره آپارتمانت شکسته باشد و به شیشه فروشی زنگ زده باشی!
گویی که از گیجیات به تنگ آمده باشد چارهای جز توضیح بیشتر نمیبیند: «کراک میخوای؟ تریاک خوب هم داریم. اگه نوشیدنی هم بخوای، موجوده... ». معما حل چو گشت، آسان شود! تا آخرش را میخوانی. عجب! پس اینها مواد فروشاند. از این سر پل به آن سر پل در رفت و آمدند. در چند قدمیات، دو دختر حدوداً بیست و سه ساله را میبینی که منتظر تاکسی ایستادهاند و با این جمله مورد استقبال قرار میگیرند: «خانومها! شیشه، کراک، نوشیدنی...»
یک خودروی سبز و سفید که از دور نمایان میشود، این 18 نفر پراکنده میشوند. خودرو سبز و سفید نزدیکتر میشود. زیر پل تاریک است و چون نور آژیر خودرو خاموش است، محوطه را روشن نمیکند.