کد خبر: 202215
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۸ - ۰۱:۰۲
جستارهايي در منش فردي و مبارزاتي شهيد خليل طهماسبي در گفت‌و‌گوي «جوان» با علي طهماسبي
مبارزات پيگير و حماسي ملت ايران در ملي كردن صنعت نفت، مرهون رشادت و حماسه ماندگار بزرگمردي است كه از قضا خلوص و جوانمردي او مورد اتفاق تمامي جريانات سياسي آن روزگار بود؛ استاد خليل طهماسبيان كه در مدتي كوتاه پس از اعدام انقلابي رزم‌آرا از سوي مطبوعات عبدالله موحد رستگار خوانده مي‌شد، از سوي مجلس هفدهم «مجري اراده ملت ايران» لقب گرفت و با تجليل از زندان آزاد شد و در همان روز مورد تحسين رهبران نهضت يعني آيت‌الله كاشاني و دكتر مصدق واقع گشت. استاد خليل اما دنيا و مظاهر آن را به هيچ مي‌گرفت و از آن پس نيز همواره در صف حمايت از اسلام و ايران چون سربازي فداكار ثابت‌قدم ماند تا اينكه در سحرگاه 27 دي ماه 1334 و مقارن با شب شهادت دخت گرامي پيامبر(ص)، رستگاري در رسيد و جان شيفته‌ او در ساحت قرب الهي آرام و قرار يافت. در گفت و شنودي كه در پي مي‌آيد، جناب علي طهماسبي، برادر ارجمند شهيد گرانمايه خليل طهماسبي به بيان خاطرات خويش از سلوك اجتماعي برادر پرداخته كه پژوهندگان تاريخ مبارزات فداييان اسلام را فراوان به كار خواهد آمد. با سپاس از ايشان كه با رويي گشاده پذيراي دعوت جوان شدند. با تشكر از شما كه دعوت ما را پذيرفتيد، پس از گذشت 54 سال از شهادت نواب صفوي و خليل طهماسبي، برادر خليل طهماسبي بودن چه حال و هوايي دارد؟ در جامعه با اين عنوان گشتن و واكنش كساني كه شما را مي‌شناسند، چه قبل و چه بعد از انقلاب، چگونه بوده است؟واقعيت اين است كه ما خانواده مذهبي متعادلي بوديم. قشري نبوديم و پدر و مادرمان مذهبي روشني بودند. من متولد سال 1312 هستم و برادرم خليل متولد سال 1302 بود. اسمش در واقع خليل‌الله بود و فاميل ما هم طهماسبيان است، اما پس از اعدام انقلابي رزم‌آرا شناسنامه و گذرنامه و هر چه برگه هويت بود از بين برد و وقتي او را گرفتند گفت، عبدالله موحد هستم. بعد از مدتي گفت، خليل طهماسبي هستم و اين به عنوان نام خانوادگي او جا افتاد و بعدها هم روزنامه‌ها نام او را به همين شكل نوشتند. من در آن موقع در دبيرستان تحصيل مي‌كردم و مي‌توانم بگويم از هواداران آنها بودم. آنها تفكرات قوي‌اي داشتند و هر وقت رفتار خلاف شرعي مي‌ديدند، واقعاً رنج مي‌كشيدند. خليل از بچگي به مسجد و هيأت‌هاي مذهبي مي‌رفت. بعدها من هم در كنارش در اين جلسات شركت مي‌كردم. خانه ما در خيابان ري، امامزاده يحيي بود. آيت‌الله گلسرخي در مسجد آنجا بود كه خوب تاريخ مي‌گفت. سه برادر من، از جمله خليل خيلي به ايشان علاقه داشتند. آقاي كرباسي يا كرباسچي هم بود. خليل خيلي به منابر علاقه داشت و مي‌رفت. خدا وكيلي تا آنجا كه يادم هست، سر سوزني ناخالصي از خليل نديدم. تركمان آدم خوبي است، ولي در شرح زندگي خليل اشتباهات زيادي كرده، از جمله نوشته او كه سربازي نرفته بود، چگونه مي‌توانست با اسلحه تيراندازي كند؟ در حالي كه خليل در سال 1320 به سربازي رفت چون خانواده مذهبي بود و خليل هم بسيار آدم مخلصي بود، همگي كشش به اين سمت داشتيم. از كوچكي دوست داشتيم برويم و به مردم كمك كنيم و صفت خيرخواهي و دستگيري مخصوصاً در خليل خيلي قوي بود. يكي از بچه محل‌ها و رفقاي خليل كه كمكش مي‌كرد، هنوز زنده است. آقاي محجوب فرشچي بازپرس دادسرا بود و الان وكيل دادگستري است و پير شده. خليل همراه با عده‌اي مراقبت مي‌كرد كه در محل، كسي به كسي زور نگويد، حق كسي را نخورد و خلافي اتفاق نيفتد. او مبارزاتش را هم از همان محله امامزاده يحيي شروع كرد. آن موقع تهران به چهار منطقه تقسيم شده بود: سنگلج كه اطراف پارك‌شهر بود. محله عولادجان كه حتي شناسنامه خليل هم صادره از آنجا بود. يك محله خيابان ري و امامزاده يحيي بود و پايين‌تر از ما چاله‌ميدان بود كه افراد ناباب هم در آنجا زندگي مي‌كردند، به همين دليل خليل احساس مسؤوليت بيشتري مي‌كرد كه در همان حدي كه از دستش برمي‌آمد، نگذارد كسي به مردم محل تعرض و آنها را اذيت كند. مرحوم نواب مبارزه‌اش را از سال 1324 شروع كرد. وقتي آنها كسروي ملعون را زدند، تازه به تدريج تشكيلاتشان شكل گرفت و دفتر و دستكي پيدا كردند، ‌وگرنه آن موقع اسامي اعضاي خودشان را در جايي يادداشت مي‌كردند. من سال 1327 را يادم هست كه برادرم به منزل آيت‌الله كاشاني در پامنار مي‌رفت. شهيد نواب هم در آن سال‌ها به آنجا مي‌آمد و خانه آيت‌الله كاشاني كانون تبليغات و مبارزات شده بود و شعله‌هاي آن هم فراگير بود. يادم هست كه آيت‌الله كاشاني در تبعيد بود و برگشت و جريان فلسطين پيش آمد. همان جا بود كه مرحوم نواب اعلام كرد كه حق آيت‌الله كاشاني ضايع شده است. شهيد نواب رابطه نزديكي با ايشان داشت و حتي پدر خطابش مي‌كرد. انصافاً هم آيت‌الله كاشاني مورد احترام همه بود. بسياري از علما، از جمله امام (ره) به منزل ايشان مي‌آمدند. كانون همه مسائل سياسي و ديني در تهران، منزل ايشان در پامنار بود. اين شب‌ها آقاي معتضد در تلويزيون در برنامه‌اي به نام «پلي به گذشته» مثلاً دارد تاريخ گذشته را تشريح مي‌كند. وجداناً خيلي از مسائل را يا خوب نمي‌داند يا درست قضاوت نمي‌كند و از كنارشان مي‌گذرد. ايشان همه كارها و نيروها را متوجه دكتر مصدق مي‌كند، دكتر مصدق زحمات زيادي كشيد و من در اين باره شكي ندارم، اما همه كاره به‌ويژه در آغاز نهضت ملي، شخص آيت‌الله كاشاني بود، يعني كساني كه عرق مذهبي داشتند و تا آخر پاي كار مي‌ايستادند، شخص ايشان بود و كساني كه ايشان را قبول داشتند. ايشان كسي بود كه خود و پدرش رودررو با انگليسي‌ها جنگيده بودند و خانواده مجاهدي داشت. حالا مي‌رسيم به نقطه آغاز فعاليت‌هاي شهيد خليل در منزل آيت‌الله كاشاني. در خانواده شما به‌رغم گرايشات مذهبي پدر و برادرانتان، آيا كسي هم بود كه با فعاليت‌هاي سياسي شهيد مخالف باشد؟ يا همه موافق بودند و همراهي مي‌كردند؟قبل از اينكه پاسخ اين سؤال را بدهم، بايد پاسخ سؤال اول را تمام كنم. برادر من بسيار پاك زندگي كرد و جانش را خالصانه و مردانه براي خدا داد و مردانه هم مرد، بنابراين همواره اين وظيفه را احساس كرده‌ام كه نام و ياد او را به بهترين وجهي كه مي‌توانم زنده نگه دارم. وقتي من در سال 1339 از دانشكده الهيات فارغ‌التحصيل شدم و به دادگستري رفتم و به لطف خدا نهايت امانت را رعايت كردم. همين طور كه جلوتر آمديم، همواره سعي كردم قداست نام برادرم را حفظ و رعايت كنم. وقتي انقلاب شد، من معاون اداره شوراهاي داوري در دادگستري بودم و دكتر مبشري به من حكم مي‌داد. ابلاغ من تقريباً اين مضمون بود كه چون به فرمان لازم‌الاتباع امام خميني (ره) آقاي هادوي به سمت دادستاني كل انقلاب منصوب شده‌اند، شما هم برويد و تحت تعليمات ايشان دادگاه انقلاب را اداره كنيد. آن موقع وقتي به زندان قصر رفتيم، من بودم و آقاي هادوي و چند نفر از رفقا. سري اول را كه اعدام كرده بودند، سري دوم را كه هويدا هم بود، به ما تحويل دادند يعني آنجا براي خودمان كدخدا شديم. از همان روزها خدا را گواه مي‌گيرم كه دائماً به خودم مي‌گفتم: «تو اولاً برادر خليل هستي. ثانياً دادگستري‌چي هستي. سعي كن تصور كني كه تو جاي متهم، آن طرف ميز نشسته‌اي.» سعي مي‌كردم با مردم مهربان باشم و بر اساس دستورات دينم با آنها رفتار كنم. من هرگز در خليل دورويي و ناپاكي نديدم. مخلص بود. اگر مي‌گفت كسي را دوست دارم، صادقانه و خالصانه مي‌گفت. بازي درنمي‌آورد و به اصطلاح امروزي‌ها لايي نمي‌كشيد‌. خالص بود، به همين دليل من بر خودم فرض مي‌دانستم در هر منصبي هستم، اسمش را لكه‌دار نكنم. من در دادگاه انقلاب، مدت پنج سال- از زمان آقاي خلخالي تا زمان آقاي زرگر- بازپرس مواد مخدر بودم. در هر شرايطي اين را از ياد نمي‌بردم كه برادر چه كسي هستم. شما قطعاً در اين 50 سال به دليل برادر خليل طهماسبي بودن در معرض واكنش‌هاي مثبت و منفي زيادي بوده‌ايد. از هر دو نوع واكنش خاطراتي را بيان كنيد. من دبيرستان مي‌رفتم. معلمي داشتيم به نام شكيبا. يادم نيست معلم جغرافي بود يا درس ديگري. يك روز از من ناراحت شد و مرا از كلاس انداخت بيرون و گفت: «داداش قاتل! برو بيرون» اين حرف در دل من ماند. كم‌كم مسائل فداييان مطرح شد و من به عنوان برادر خليل شناخته شدم. معمولاً برادرم و مرحوم شهيد نواب به مسجد محموديه در اول سرچشمه مي‌رفتند. اينها بيشتر جلساتشان را در آن مسجد برگزار مي‌كردند. منزل رزم‌آرا ديوار به ديوار مسجد بود. او برادري داشت به نام سرتيپ حسن رزم‌آرا. يك شب سرتيپ رزم‌آرا در يكي از مصاحبه‌هايش براي اينكه خودي نشان بدهد، گفت: «من مي‌خواستم به حسن(خدمتكار منزلش بود) بگويم برود روي پشت‌بام و آنها را بكشد!» مي‌خواست بگويد اين قدر قدرت دارد. اين حرف در گوش من بود تا روزي كه احتمالاً در سال 1352 بود و من مدير دفتر يكي از دادگاه‌ها كه در خيابان فرصت نرسيده به خيابان فردوسي بودم. سرتيپ حسن رزم‌آرا هنوز زنده بود. خانم رزم‌آرا وكيلي داشت كه آمده بود براي خانه‌اي كه در خيابان ولي‌عصر بود، براي اين خانم تأمين‌ دليل كند. مي‌خواستند خانه را تخليه كنند. رئيس كل ما آقاي حسين مرتضوي و اهل همدان بود. آن وكيل هم همداني بود. هيچ وقت اين خاطره از يادم نمي‌رود. من در دفتر رئيس كل نشسته بودم. زماني بود كه رئيس كل و ديگران بيرون رفتند و من ماندم و برادر رزم‌آرا. او براي اينكه خودي نشان بدهد، بادي به غبغب انداخت و با لحن ارتشي گفت: «من برادر سپهبد رزم‌آرا هستم. » به‌محض اينكه اين حرف را زد، بلافاصله گفتم: «من هم برادر خليل طهماسبي هستم. » خدا را گواه مي‌گيرم كه مبالغه نمي‌كنم. همين كه اين حرف را زدم، چنان رنگ از رويش پريد و دست و پايش را گم كرد كه من فكر كردم سنكوب كرد! من ديدم خيلي بد شد و براي اينكه او را از آن حالت دربياورم، گفتم: «تيمسار! شما مي‌دانيد كه فاميل ما هستيد؟ پدر بزرگ شما ميرزا عبدالكريم مال لواسانات است. مادر من هم اهل آنجا بوده و به هر كيفيت يك جور فاميلي با هم داريم!» خداوكيلي از حالت او ترسيدم. تكان نمي‌خورد و يك كلمه هم حرف نمي‌زد. خدا خدا مي‌كردم يكي بيايد و اين وضع را تغيير بدهد. برادر من روي مقصد و هدفي رزم‌آرا را كشته بود و حالا من داشتم الكي مي‌شدم قاتل برادر او! يكي از همكاران ما كه اسم كوچكش يادم نيست و فاميلش صارمي بود، وارد دفتر شد و من معطل نكردم و از جا بلند شدم و از دفتر رفتم بيرون. خدا رحمتش كند. هميشه وقتي با هم از مسجد برمي‌گشتيم، مي‌گفت: «علي! حواست را جمع كن. دو ركعت نماز خواندن و دو روز روزه گرفتن يك وقت گيجت نكند و خيلي برت ندارد كه از قديسين هستي. سعي كن به خاطر خدا زندان بروي، چك بخوري و بي‌حرمتي‌ها را تحمل كني.» و خودش همين طور بود و به خاطر خدا بدترين بي‌حرمتي‌ها را تحمل كرد، زندان رفت، شكنجه‌هاي وحشتناك شد و نهايتاً هم به شهادت رسيد. شكنجه‌هايي كه به خليل دادند بي‌سابقه بود. بعضي‌ هم‌بندهايش مي‌گفتند: «آخليل! يك چيزي بگو و خودت را خلاص كن.» مي‌گفت: «آرزوي شنيدن يك آخ را به دلشان مي‌گذارم.»از مخالفت يا موافقت خانواده پرسيديد، من نزديك‌ترين كس به خليل بودم، ولي حتي من هم خبر نداشتم دارد چه كار مي‌كند. كسي خبر نداشت كه مخالفت يا موافقت كند. مبارزين و چريك‌ها كه اسرارشان را به كسي نمي‌گفتند. توي خانه مي‌گفت دارم مي‌روم خانه آيت‌الله كاشاني. در آنجا كلاس درس گذاشته بودند. خليل سواد آنچناني نداشت، اما در آنجا خيلي چيزها را ياد گرفت و وارد شد. خانواده ما در مقابل خليل جبهه نگرفتند، ولي حمايت هم نمي‌كردند. اصلاً به كارش دخالت نمي‌كردند. خليل كاملاً مستقل بود. يادم هست بعد از اعدام خليل، يك روز حاج آقا صفا كه از فداييان اسلام است به خواستگاري خواهر من آمد. برادرهاي بزرگم به ايشان گفتند: «ما همان يك كشته‌اي كه داديم بسمان است!»بارزترين نقطه زندگي خليل طهماسبي، ترور رزم‌آراست. شما چگونه از ماجرا باخبر شديد؟ ضمناً در باره شبهاتي كه بعداً مطرح شد كه تير را محافظ او زده و كشتن رزم‌آرا كار شاه بوده و امثال اين حرف‌ها نكاتي را بيان كنيد. آقاي تركمان مي‌كوشد در كتاب خود بگويد كه رزم‌آرا را خليل نكشته و محافظ خودش كشته! آقاي معتضد در برنامه پلي به گذشته شبكه 2، اخيراً در اين باره صحبت كرد و اين شائبه را از بين برد و دلايل كافي براي اينكه خليل رزم‌آرا را كه كشت، آورد و تمام دفاعيات خليل را بيان كرد و گفت كه خليل گفته بود او را كشتم، چون به ملت خيانت مي‌كرد و به ملتي كه از آن ارتزاق مي‌كرد، مي‌گفت اينها توان ساختن يك لولهنگ را ندارند و به جاي دفاع از منافع ملت، از منافع انگلستان دفاع مي‌كند. اين نكته را هم مي‌گويم تا در تاريخ بماند كه فتواي قتل رزم‌آرا را شخص آيت‌الله كاشاني داده بود. ايشان از برادرم به صورت‌هاي مختلفي حمايت مي‌كرد. تا كنون اين خاطره را نگفته‌ام، ولي الان فكر مي‌كنم زمانش رسيده كه بگويم و خدا را گواه مي‌گيرم كه در بيان اين مطالب كوچك‌ترين اغراقي نمي‌كنم. ما وضع مالي مناسبي نداشتيم. من حدود يك سال و نيم هر روز براي برادرم كه در بازداشتگاه كاخ دادگستري بود، ناهار مي‌بردم. در آنجا نصرت‌الله حلقومي، كريم‌پور شيرازي و شعبان جعفري كه آن روزها ريش نداشت و تحت تاثير خليل بعدها ريش گذاشت. حضور داشتند، حتي شعبان بعد از آزادي يكي دو ماهي توي خانه ما ولو بود و سعي مي‌كرد خودش را اين طور نشان بدهد. با آيت‌الله كاشاني هم عكس‌هاي زيادي گرفت. وقتي كه برادرم آزاد شد، برادرهايم آيت‌الله كاشاني، مكي و دكتر بقايي را براي ناهار به منزلمان دعوت كردند، حتي دكتر بقايي دير كرده بود و من خودم دنبال او به مجلس رفتم و او را آوردم. داداشم تلفن كرد به آيت‌الله كاشاني كه من پول ندارم. من رفتم پامنار نزد آقاي كاشاني. شمس قنات‌آبادي و يك عده ديگر هم بودند. آيت‌الله كاشاني به شمس مي‌گفت شمس‌الشموس. ايشان مرا كه ديد گفت: تو چقدر شبيه خليل هستي. بعد گفت برو نرسيده سر چهار راه گلوبندك، روبه‌روي خيابان جنوبي پارك‌شهر، روبه‌روي دادگستري، شخصي هست به نام خان ملك يزدي. او تاجر و از دوستان آيت‌الله كاشاني بود. رفتم آنجا و 500 تومان گرفتم و مخارج آن روز را تأمين‌ كرديم. من در دبيرستان بودم. آن روزهاي منتهي به ترور رزم‌آرا يك كمي رفتار خليل به نظرم مشكوك شده بود. نمي‌دانم بگويم حس ششم بود؟ چه بود؟ حول و حوش ظهر بود كه از مدرسه برگشتم و بچه‌هاي محل گفتند رزم‌آرا را زده‌اند. من علمي به قضيه نداشتم، ولي با خودم گفتم كار خليل بوده. خدا رحمت كند سيدمحمد واحدي را. من خيلي با او رفيق بودم. خيلي هم آدم خالص و رو به راهي بود. همسن بوديد؟نه از من كوچك‌تر بود. خود مرحوم نواب متولد 1303 و داداشم 1302 بود. سيدعبدالحسين واحدي از آنها كوچك‌تر و سيدمحمد از همه‌شان كوچك‌تر بود. ما چون با بچه‌هاي فداييان اسلام براي نماز مي‌رفتيم مسجد، شب كه خليل نيامد به‌تدريج متوجه شديم چه خبر شده است. به هر حال براي مدتي خليل را در شهرباني نگه داشتند و بعد به زندان كاخ دادگستري فرستادند. از اين تاريخ به بعد بود كه من هر روز برايش ناهار مي‌بردم. مادر شعبان برايش غذاهاي خاصي مي‌آورد، ولي ما چون وضع مالي خوبي نداشتيم، غذاهاي خيلي معمولي براي خليل مي‌بردم. رئيس زندان به برادرم و بقيه اجازه داده بود براي هواخوري به حياط بروند. او چند تا دمبل هم فراهم كرده بود و حياط كاخ دادگستري هم چمن و باصفا بود. كريم‌پور شيرازي خيلي لاغر بود. داداشم تعريف مي‌كرد كه كريم‌پور و شعبان كارد و پنير بودند. يك روز دعوايشان مي‌شود و كريم‌پور بازو مي‌گيرد و به خليل مي‌گويد: «اين گامبو خيال مي‌كند من اين عضلات را الكي درست كرده‌ام. »‌خليل مي‌خنديد و مي‌گفت، عضلاتش قد يك گنجشك بود و مقابل شعبان با آن هيكل كه مي‌گفت اگر كاميون به من بزند، او از بين مي‌رود نه من، شاخ و شانه مي‌كشيد، يلي بود. بعد هم كه آمد و زورخانه و باشگاهي را راه انداخت. بعد از قضيه 30 تير مجلس دو چيز را تصويب كرد؛ يكي محاكمه قوام و مصادره اموال او و يكي هم آزادي خليل. از تداركاتي كه براي آزادي او شد چه خاطراتي داريد؟ ظاهراً مرحوم گرامي براي تحويل گرفتن خليل رفت. بله مرحوم گرامي، داماد آقاي كاشاني رفت. گفتند براي اينكه سر و صدا بلند نشود، آخر وقت اداري او را بياورند. خليل گفته بود اول برويم زيارت شاه عبدالعظيم. فرداي آن روز هم رفت منزل آقاي كاشاني كه از ايشان تشكر كند. آيت‌الله كاشاني بارها به تقي ما گفت رحمت بر شير مادرتان كه چنين پسري را بزرگ كرده كه اين قدر خالص است. آيت‌الله كاشاني خيلي به خليل علاقه داشت. توي عكس‌ها هم معلوم است. سال 1331 بود. وقتي خليل آزاد شد، مادرم به او گفت: «پسرجان! اين چه كاري بود كردي و رفتي اين را كشتي؟» خليل گفت: «مادر! مطمئن باش تا از چند نفر از مراجع حكم نداشتم، اين كار را نمي‌كردم.» اين حرف در گوش من بود تا سال 1334 كه آيت‌الله كاشاني را گرفتند و بردند. ابتدا ايشان در دادگاه از قبول اين مسأله امتناع مي‌كرد، ولي سرانجام گفت: «من مجتهد بودم و فتواي قتل رزم‌آرا را دادم.» اين مطلب را روزنامه‌هاي آن روز هم نوشتند. من مصاحبه آيت‌الله كاشاني با حسنين هيكل را هم دارم كه گفته بود: «خليل دست ملت بود. خليل بود.» ملاقات آيت‌الله كاشاني و مخصوصاً عكسي كه گرفتند ايشان را هم دچار مشكل كرد. آن روز خليل به ديدن مصدق هم رفت، ولي نه خبر و نه عكسي از آن ملاقات منتشر نشد و بعدها نتوانستند عليه مصدق از اين جهت مدركي را ارائه كنند. ماجرا از چه قرار بود؟آقاي دكتر شيباني در اين مورد مقاله‌اي نوشت كه آن را دارم. در آنجا نوشته كه خليل به منزل دكتر مصدق رفت و عكس‌هايي هم گرفتند. پس چرا خبري از آن عكس‌ها نبود؟ به نظر من آقاي كاشاني خيلي خالص بود. آقاي دكتر مصدق ضمن اينكه خيلي مرد خوبي بود و به مملكت خيلي خدمت كرد، يك آدم سياسي بود و بنابراين عكس‌هايي كه آنجا برداشتند، بيرون نيامد. داداشم با مرحوم دكتر مصدق اختلاف سليقه داشت. اگر مردم صورتجلسه‌هاي آن روزهاي مجلس را بخوانند، مي‌بينند دكتر مصدق حتي خطاب به رزم‌آرا مي‌گويد من خودم تو را مي‌كشم. اين قدر واضح و مشخص بود كه رزم‌آرا چه كارهايي كرد. آيت‌الله كاشاني مي‌گفت: «بي‌غيرت‌ها! اين مردك را از بين ببريد تا حكومت به دست مسلمان‌ها بيفتد و قوانين اسلامي اجرا شود.» فداييان اسلام به عشق اينكه يك حكومت اسلامي تشكيل شود و قوانين مورد نظرشان اجرا شود، رفتند و اين كار را كردند. بعد به دكتر مصدق مي‌گفتند: «پس چه شد؟ چرا به قولي كه داديد عمل نمي‌كنيد؟» مصدق مي‌گفت: «امور ديني به من مربوط نيست، برويد از آقاي كاشاني بپرسيد.» به آيت‌الله كاشاني مراجعه مي‌كردند، خدا رحمتش كند. خيلي هم به ايشان ارادت داريم، ولي مي‌گفت: «الان زمان مناسب اين كار نيست. اين كار هم دست دولت است.» به هر كيفيت، خواست فداييان براي اجراي احكام اسلامي اجرا نشد. شايد هم درست مي‌گفتند كه وقتش مناسب نيست. موقعي كه خليل از زندان آزاد شد، نواب در زندان بود. شنيده‌ام كه رفته بود و به دكتر مصدق گفته بود اين رهبر ما را آزاد كنيد. مصدق هم گفته بود اگر ايشان حاضر است در مسجد بنشيند و نمازش را بخواند و موعظه كند، آزادش مي‌كنيم، ولي اگر قرار باشد بيايد بيرون و دوباره شلوغ كند، همان جا مي‌ماند. من اين را نشنيده‌ام، برادر ديگرم نقل مي‌كرد و حتي گفت نزديك بود بين خليل و دكتر مصدق درگيري پيش بيايد. خليل كه نرفت رزم‌آرا را بكشد كه آزادش كنند. رفت اين كار را كرد با اين حساب كه او را مي‌كشند، به همين دليل در بازپرسي‌ها خيلي واضح مي‌گويد كه اين شخص را كشتم. اول بازپرسي هم اين شعر را خواند كه: «من نمي‌گويم سمندر باش يا پروانه باش/ هر چه خواهي باش ليك مردانه باش» من هم با علم و اطلاع اين كار را كردم و هيچ ابايي هم ندارم. اين نكته را هم اضافه كنم كه وقتي خليل آزاد شد و به ديدن آيت‌الله كاشاني رفتيم، بعد به قم به منزل آيت‌الله صدر رفتيم. خدا رحمتش كند. آيت‌الله صدر مثل مرحوم مدرس قد بلندي داشتند. خانه كوچكي هم داشتند، براي همين بيشتر رفقا بيرون ايستادند و من با برادرم رفتيم داخل خانه. ايشان فرمودند: «من هم اگر يقين داشته باشم با كشتن يك نفر وضع جامعه مسلمين بهتر مي‌شود، اين كار را مي‌كنم.» اين حرف را يك مرجع زد و من جرأت نمي‌كنم از زبان يك مرجع، كلامي خلاف حقيقت را نقل كنم. ايشان از خليل به‌خوبي استقبال و از او تجليل كرد. بعد رفتيم منزل مرحوم آيت‌الله حجت. ايشان قد كوتاهي داشتند و اتاق منزلشان خيلي بزرگ بود و همگي رفتيم. شعبان و اينها هم با ما بودند. شاپويي و كراواتي و همه جور آدمي با ما بود. مرحوم نواب روي كراوات و ريش تراشيدن حساسيت داشت. اگر كسي كراوات مي‌زد يا ريشش را مي‌تراشيد، تذكر مي‌داد. به اين چيزها معتقد بود. آيت‌الله بروجردي آن روز ما را راه ندادند. اين مطلب را براي ثبت در تاريخ مي‌گويم. آقاي خزعلي يك شب داشت در مسجد امام حسين(ع) سخنراني مي‌كرد و گفت: «نواب و ما ادراك نواب؟» شايد 15 - 10 سال قبل بود كه درباره شخصيت نواب سخنراني مفصلي كرد و گفت: «در خواب آيت‌الله بروجردي را ديدند كه از آن مقامي كه بايد باشند، پايين‌تر بودند.» به اعتبار اين حرف، تعبير مي‌كرد كه در حق نواب كوتاهي شد. خدا رحمت كند مرحوم آسيد احمد آقاي خميني يك كلامي دارد و معتقد است كه حضرت امام (ره) به شخص نواب و فداييان اسلام علاقه داشتند و حتي به آيت‌الله بروجردي هم سفارش آنها را كردند. آيت‌الله بروجردي حتماً براي مخالفت با رويه فداييان دلايلي داشتند و تشخيص ايشان اين طور بود. رويه‌ها به هر حال فرق مي‌كنند. بعد از آزادي خليل و كمي بعد كه نواب آزاد شد تا ترور علاء كه اينها را دستگير كردند و به دادگاه و اعدامشان منجر شد، فعاليت سياسي درخوري از نواب و به تبع او از خليل نمي‌بينيم. اينها ساكت و بي‌تفاوت شدند و حتي در مسائل سياسي ديگر هم دخالت نكردند، به آيت‌الله كاشاني كاري نداشتند و دنبال تبليغات ديني در شهرستان‌ها بودند. آيا نااميد و سرخورده شده بودند كه از مبارزات سياسي دست كشيدند و به فعاليت‌هاي فرهنگي روي آوردند؟علت اين بود كه بين فداييان اسلام، مرحوم دكتر مصدق و آيت‌الله كاشاني توافق شده بود كه اگر رزم‌آرا از بين برود، حكومت اسلامي اجرا شود. اينها مرتباً به هر دو مراجعه و درخواست خود را تكرار مي‌كردند و نتيجه نمي‌گرفتند و به‌تدريج به اين نتيجه رسيدند كه تبديل به توپ فوتبال شده‌اند. به آيت‌الله كاشاني مراجعه مي‌كردند، ايشان مي‌گفت، امور اجرايي دست دولت است و راست هم مي‌گفت، به دكتر مصدق مراجعه مي‌كردند، مي‌گفت براي مسائل ديني به آيت‌الله كاشاني مراجعه كنيد، شايد هم خداوكيلي زمان و شرايط هم ايجاب نمي‌كرد كه بخواهند به آن سرعت جلوي مشروبات الكلي و امثالهم را بگيرند، چون مقداري از بودجه مملكت از همين باندرول مشروبات الكلي تأمين‌ مي‌شد. شايد شهيد نواب و فداييان هم متوجه مقتضيات زمانه نبودند و خيلي تند فكر مي‌كردند. الان با اينكه 30 سال از تشكيل حكومت اسلامي مي‌گذرد، يك سلسله مسائلي را نمي‌توانند پياده كنند. به اعتبار وضعيت جهاني، ما الان نمي‌توانيم بعضي از قوانين اسلامي را اجرا كنيم. مثل چي؟ با دزد بايد چه كار كرد؟ صريح آيه قرآن است. به هر حال ما ملاحظاتي داريم. به هر حال در آن زمان هم يك عده آتش‌بيار معركه هم بودند. وضعيت ما جهان سومي‌ها همين است. به‌محض اينكه مي‌بينند متشكل مي‌شويم، ما را مي‌اندازند به جان هم. مگر همين حالا اين طور نيست؟ مي‌بينند كه اگر ملت با هم يكي شوند، نه انگليس مي‌تواند كاري بكند نه آمريكا. انسان‌هايي كه براي خدا كار مي‌كنند، از چيزي نمي‌ترسند، براي همين دشمنان سعي مي‌كنند به نفاق‌ها دامن بزنند. آن موقع هم اين كار را كردند. فداييان هم پژمرده شدند، چون آن طور كه دوست داشتند پيش نيامد. در فاصله آزادي خليل تا زدن علاء مسأله ديگري هم پيش آمد كه كمتر به آن اشاره شده است و آن هم انشعابي است كه در فداييان اسلام پيش آمد. با اينكه بسياري از انشعابيون از دوستان خليل بودند، چه شد كه خليل با آنها همراهي نكرد؟خليل ارادت خالصانه و عجيبي به شخص نواب داشت. نواب به دفعات عده خاصي را طرد كرد و گفت اينجا خبري از دنيا نيست و خلاصه برويد پي كارتان! مثلاً يكي از كساني كه هميشه همدوش نواب حركت مي‌كرد، آسيد هاشم اماني بود. او هم مرد خالصي بود، ولي اختلاف سليقه پيدا كردند. عده‌اي معتقدند كانديد شدن نواب براي مجلس از قم علت اين انشعاب بود و عده‌اي هم طرفداري و حمايت بي‌قيد و شرط نواب از سيد عبدالحسين واحدي را علت مي‌دانند. تحليل شما چيست؟ببينيد! با اينكه بيشتر از 50 سال گذشته، باز هم خيلي حرف‌ها را نمي‌شود زد. آقاي عبد خدايي برادر مومن و انقلابي ماست، ولي خداييش اگر بررسي كنيم، ترور دكتر فاطمي كه آن طور در باختر امروز براي مبارزه با شاه و روشن كردن اذهان خدمت مي‌كرد و يكي از افراد مبارز جبهه ملي بود، كار درستي بود؟ خدا رحم كرد كه تير ايشان به هدف نخورد، وگرنه چه بلايي بر سرش مي‌آمد؟ خب اين از تصميمات عبدالحسين واحدي بود و خيلي‌ها با اين تصميم مخالف بودند ولي من چون چندان وقوفي به علت اصلي اين انشعاب ندارم، نمي‌توانم خيلي قاطع اظهارنظر كنم. بسياري از اعضاي فداييان اسلام، ترور علاء را تصميم نسنجيده‌اي مي‌دانند. ترورهاي قبلي فداييان اسلام واقعاً خدمت بزرگي به استقرار و ملي شدن نفت بود. هم سيدحسين امامي انسان باشخصيت و شناخته‌شده‌اي بود و با كاري كه كرد وكلاي جبهه ملي را به مجلس فرستاد و هم خليل آدم باشخصيت و شناخته‌شده‌اي بود و بيت آيت‌الله كاشاني او را مي‌شناختند و مردم هم به عنوان قهرمان ملي او را از زندان درآوردند، ولي زدن علاء تصميم نسنجيده‌اي بود، چون شرايط بعد از كودتا بود و ترور او هم نتيجه‌اي جز نابودي سران فداييان اسلام نداشت و علاء هم به بغداد رفت و پيمان بغداد را امضا كرد و عملاً هيچ اتفاق مثبتي هم نيفتاد. تا آنجا كه من يادم هست، موضوع روي همين موضوع پيمان بغداد بود. مرحوم نواب مدعي بود كه اگر اين پيمان امضا شود، براي ملت مسائل فراواني پيش مي‌آيد. اين اولين حرفي بود كه ما از او مي‌شنيديم. ظاهر قضيه اين طور بود. اينكه كيفيت كار براي زدن علاء چه بود و چه كسي فتوا داد؟ كوچك‌ترين اطلاعي ندارم. خاطرات نشان مي‌دهد در جلسه‌اي كه براي زدن علاء تشكيل شده بود، خليل طهماسبي حضور داشته و در جريان كم و كيف و برنامه‌ريزي ترور او بوده است، حتي در تحليل مرحوم نواب هم در باره اينكه پيمان بغداد پيمان اسارت‌باري است، بحثي نيست اما بحث بر سر اين است كه آيا اين كار با توجه به شرايطي كه وجود داشت، كار درستي بود؟ چون فداييان اسلام ظاهراً تصور مي‌كردند كه هنوز در سال 1324به سر مي‌برند. خيلي‌ها معتقدند كه ترور آخر اينها درست نبود. اصولاً در تمام دنيا، تمام سياستمدارها با حركت‌ها و اشتباهات بسيار كوچكي سرنگون شدند. در تاريخ كمتر كسي را سراغ داريم كه اشتباه نكرده باشد. شايد اينها هم همين طور بودند ولي از جهت در جريان بودن برادرم، يادم هست كه دقيقاً در جريان بود. ما منزلمان خيابان شهباز بود. نزديك غروبي كه مظفر ذوالقدر به علاء تيراندازي كرد و او نمرد، مرحوم سيدمحمد واحدي به منزل ما آمد، در حالي كه رنگ به صورت نداشت و حالش مشوش بود و به برادرم گفت: «آخليل! مظفر نتوانست علاء را بزند. » برادرم همان جا تشخيص داد كه داستان از چه قرار خواهد بود. يكي ديگر از اسراري هم كه خدا را گواه مي‌گيرم در بيانش سعي مي‌كنم خالص باشم اين است كه بعد از اين جريان و وقتي برادرم فهميد كه علاء نمرده، به من گفت: «برو خيابان لرزاده به فلان مغازه عطاري اسلحه‌اي را بگير و بياور.» گفتم: «مي‌خواهي چه كار كني؟» گفت: «مي‌خواهم بروم شاه را بكشم.» پرسيدم: «چرا؟» گفت: ‌«براي اينكه مفت نميرم. ما را مي‌گيرند.» گفتم: «برادر من! قربانت بروم! داستان شاه با داستان رزم‌آرا فرق دارد.» اين را وجداناً از او شنيدم و نهايت سعي خودم را هم كردم كه او را از اين فكر منصرف كردم. اينها بعد از اين جريان به زندگي مخفي روي آوردند، از جمله اينكه به منزل آقاي طالقاني و بعد به منزل ذوالقدر رفتند البته مرحوم خليل كه در خيابان دستگير شد. از كم و كيف اختفاي اينها بعد چگونگي دستگيري آنها چه خاطراتي داريد؟اينها تك‌تك منشعب شدند. من نمي‌دانستم خانه آقاي طالقاني هستند. عرض كردم كه چريك‌ها و مبارزان از فعاليت‌هايشان حرفي با كسي نمي‌زنند. اما آن شب عبدخدايي آمد به منزل ما كه خيابان ري، كوچه سرتيپ مهدوي بود و با هم رفتند و آنجا بودند كه از هم جدا شدند و عبدخدايي به سمتي رفت و برادرم از طرف ديگر. از آن موقع برادرم متوجه شد كه او را خواهند گرفت و عقل سليم هم ايجاب نمي‌كرد تا بيايند او را بگيرند و جسته گريخته مخفي زندگي مي‌كرد. ايشان در منزل شوهرخواهرم به نام شمس‌الدين طاهري در خيابان ري بود. قبل از آن هم در منزل خواهر ديگرم بود كه من خودم ايشان را با موتور يا دوچرخه به آنجا بردم. حدود عصر بود كه مأموران آگاهي به منزل خواهرم ريختند و شمس و برادرم را گرفتند و به شهرباني بردند و من ديگر به برادرم دسترسي نداشتم. در اين فاصله چند بار به شما ملاقات دادند؟يك بار، آن هم فقط به برادر‌هاي بزرگ‌ترم اجازه دادند. به من اجازه ندادند. قرار بود اعدامشان كنند. مي‌گفتند پنبه توي گوش‌هاي خليل بوده. او را زده بودند و گوش‌هايش چرك كرده بود. مهدي كوچك بود و او را برده بودند كه برادرم يك نظر او را ببيند. يكي ديگر از عجايب هم اين است كه برادر همسر نداشت. رفت رزم‌آرا را زد و بعد به زندان رفت. 16 اسفند 1329 او را گرفتند و در سال 1331 آزاد شد. بعد از آزادي با راهنمايي مرحوم نواب، خواهر آقاي نيكنام را گرفت و خدا پسري به آنها داد. خيلي‌ها مدعي هستند در ايامي كه قرار بود اينها را اعدام كنند، به خيلي‌ها مراجعه كرديم كه جلوي اين كار را بگيريم. آيا شما از تلاش‌هايي كه كماً و كيفاً براي ممانعت از اين كار انجام شد خبر داريد؟ چه خاطره‌اي داريد؟در تهران به اين در و آن در زدند، اما زورشان در آن حد نبود. علتش هم اين بود كه شوهرخواهر رزم‌آرا يعني گل‌پيرا رئيس ژاندارمري بود و خيلي فعاليت كرد كه اينها اعدام شوند. شاه به آبعلي رفته بود و رفتند با عجله براي حكم اعدام آنها امضا گرفتند. از آخرين حرف‌ها و مقاومت‌هاي برادرتان در زندان چيزي شنيديد؟تا وقتي در بازداشت بود كه هيچ كس از او خبري نداشت و خيلي سخت گرفته بودند و كسي جرأت نمي‌كرد به آن طرف برود. نزديك اعدامشان بود كه ملاقات كوتاهي به برادرهايم دادند و آقا مهدي را هم بردند. هيچ كدام از ما از كيفيت دادگاه آنها خبر نداشتيم، چون دسترسي نداشتيم. داستان زندان را خدا رحمت كند عمري تعريف مي‌كرد. مي‌گفت خليل را مي‌بردند بازجويي و آن قدر او را مي‌زدند كه وقتي او را برمي‌گرداندند، چند ساعت بي‌هوش مي‌افتاد. وقتي به حال مي‌آمد، مي‌گفتيم: «آقا خليل! يك چيزي بگو، خودت را خلاص كن.» مي‌گفت: «حسرت آخ را به دلشان مي‌گذارم.» او در زندان قهرمان مقاومت در مقابل شكنجه لقب گرفته بود. مي‌گفت آزموده در دادگاه با چكمه محكم مي‌زد به ساق پاي ما كه حرف بزنيم. ظاهراً خليل قدرت بدني بالايي هم داشت. دكتر مصطفوي رئيس پزشكي قانوني بود. بعد از تيرباران دو بار جنازه خليل را معاينه و اعلام مي‌كند كه خليل هنوز نمرده! مسأله قدرت بدني تنها نبود. ايمان برادرم قوي‌تر از بدنش بود و اين كارساز بود. هميشه به من مي‌گفت: «علي! يادت باشد، اگر يك جايي ريختند روي سرت، سعي كن اول از آنها فاصله بگيري، بعد بجنگي. بعد هم اگر تو را زدند و خوني شدي، خون را به صورتت بمال. اين طوري قيافه‌ات وحشتناك مي‌شود و طرف مي‌ترسد! موهاي سرت را هم به هم بريز.» خدا رحمتش كند. روزهاي آخري كه در خانه بود، معمولاً اين شعر را مي‌خواند: «هيا! احمقا! شه‌پرستي خطاست / پرستش سزاوار يكتا خداست» من هم اين را ياد گرفته بودم. بعدها زماني كه به دارالفنون مي‌رفتم. يك روز در خيابان اميرآباد(كارگر) به طرف دانشگاه ميتينگي بود. ما هم با مردم بوديم. من ديدم يك فولكس آمد و يك بلندگو هم بالاي آن هست و دارد براي مردم شعار مي‌دهد. رفتم و گفتم: «آقا! بگذاريد من هم شعار بدهم.» ‌گفت: ‌«شعارت چيست؟ بگو من تكرار مي‌كنم.» گفتم: «نه! بايد خودم بگويم.» رفتم ميكروفن را گرفتم و با تمام نيرو فرياد كشيدم و اين شعر را خواندم. هنوز مصراع دوم را تمام نكرده بودم كه ريختند سر من. يكمرتبه ياد حرف‌هاي برادرم افتادم و همين كار را كردم. يكي از بچه‌هاي نيروي سوم با چاقو آمد جلو. آنها چرا؟فكر كردند توده‌اي هستم. فكر نمي‌كردند مذهبي باشم. همين كه به طرفم آمدند، به حرف‌هاي داداشم عمل كردم و آنها ماندند! در اين فاصله بچه‌ها آمدند و گفتند: «چه مي‌كني؟ اين برادر خليل طهماسبي است» و ما را با لباس پاره، با سلام و صلوات آوردند ميان جمعيت. خبر اعدام برادرتان چگونه به شما رسيد و بعد از آن چه اتفاقاتي پيش آمد؟آنها فرجام‌خواهي را فرماليته كردند كه زودتر سر و ته پرونده را به هم بياورند. يادم هست وقتي داداشم را گرفته بودند، شهيد نواب به او گفت: ‌«خليل! يك وقت وكيل نگيري، چون اگر وكيل بگيري معناي آن اين است كه از خدا به انسان‌ها متوسل شدي. اين كار را نكن.»آنچه مسلم است چهار نفر را در قسمت شمالي مسگرآباد دفن كردند. موقعي كه خواستند نبش قبر كنند و جنازه‌هاي مرحوم نواب، واحدي و ذوالقدر را به قم ببرند، به من گفتند و من گفتم راضي نيستم. من در جلساتي كه داشتند، از خود مرحوم نواب شنيده بودم كه زمين‌هاي مسگرآباد مال وثوق‌الدوله و غصبي است و نبايد كسي در اينجا دفن شود.من مي‌گفتم: «ما كه به ميل خود برادرم او را در اينجا دفن نكرديم، حالا چرا بايد گور به گورش كنيم؟» به همين دليل جنازه‌هاي ديگر را بردند، ولي جنازه برادرم آنجا ماند. من چون آنجا نبودم از نحوه انتقال جنازه‌ها خبر ندارم. مسگرآباد شرايط بدي داشت و آدم مي‌ترسيد شب‌ها به آنجا برود. الان آقا مهدي رفته و داده بالاي سر قبر برادرم آب‌ نما درست كنند. اين را هم بگويم كه تا يكي دو سال مأمورها اجازه نمي‌دادند طرف قبر خليل برويم. مي‌رفتيم و از دور فاتحه مي‌فرستاديم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار