
زن ردیف 1
"فلفل دلمه ای، دانه ای 2 هزار تومان"
این را روی تکه کاغذی با دستخط کج و کوله نوشته و گذاشته بالای دستمال چرکی که پهن کرده روی زمین. گوشه این دستمال، اسکناسهای مچاله کم ارزش ریخته شده و خودش، آن طرف نشسته (یا بهتر است بگویم خوابیده) و بی اعتنا به عابران که شتابان می گذرند، چادر وصله پینه ای اش را به سر کشیده و دارد کار می کند، کاسبی می کند. فلفل دانه ای 2 هزار تومان، آن هم فلفلهای چروکیده و لهیده، چه کسی می خردشان؟ می دانیم هیچکس. پس چرا این کاسب عجیب در یکی از شلوغ ترین خیابانهای پایتخت برای خودش در و دکانی درست کرده و شده است وصله ناهمگون خیابان اسکندری، واقع در غرب تهران و کسی هم کارش ندارد. انگار این مکان، سرقفلی هم برایش آورده که از آن دل هم نمی کند. او می شود مورد ردیف یک در این گزارش که قرار است به وضعیت ناهمگون نمادهای تکدی در کلانشهر اصلی ایران بپردازد.
مرد ردیف 2
از 20 قدمی، قیافه اش فریاد می کشد از شهرستان آمده. با آن ته ریش جو گندمی و لباسهای نیم دار، حتی ساک ورزشی درب و داغانش هم می گوید مسافر است و برای کاری، گذرش به این شهر بی سرانجام افتاده. آن قدر خونسرد ایستاده که آدم خیال می کند منتظرکسی است. کلاه بافتنی قهوه ای اش را تا روی ابروها پایین کشیده و دستها در جیب کاپشن خاکی رنگ، خونسرد، ساکش را گذاشته کنار پا و یک پا را تکیه داده به دیوار و بگویم اگر زنجیری هم دور انگشت می چرخاند، می شد یک بچه محل درست و حسابی، گزاف نگفته ام. ولی تنها موضوعی که باعث می شود او مورد شماره دو در این ستون شود، کاسه ملامینی کوچکی است که کنار پایش جاخوش کرده. کاسه ای بسیار معمولی، از همانها که خانواده های پرجمعیت ایرانی برای سر سفره می گیرند تا ماست و ترشی را مهمان همیشگی قوت روزانه شان کنند. این کاسه معمولی را تعدادی سکه پرکرده. منظور همان قطعات فلزی رنگارنگ است که به عنوان پول خورد در دست مردم می چرخد و این کسی که ایستاده با آن هیبت معمولی، یک گداست، اصلاح می کنم: یک متکدی!
زن ردیف 3
بدون اغراق، در ظرف نیم ساعت، برای بار سوم است جلویم را می گیرد. قوطی مقوایی خرمایش را دراز می کند و شروع می کند با لهجه غریبی که فکر می کنم متعلق به قسمتی از ساکنان مرزی ایران است، دعایم کند. حرفهایی درباره سلامت به مقصد رسیدن و بلا گردان و طول عمر با عزت زمزمه می کند تا می رسد به "خیر از جوونیت ببینی" و "سه روزه چیزی نخوردم" و "مردونگی کن با یه هزاری". می گویم: دفعه سومه اومدی سراغم. می بینی که واجب الصدقه تر از توئم. می گوید: جان بچه هات. می گویم: کدام یکی شان؟ می گوید: خیر امواتت کمک کن شب جمعه است. می گویم: تا شب جمعه که سه روز مانده. می گوید: خیر امواتت پول نمی دی، متلک ننداز. می گویم، نه هیچی نمی گویم. چیزی به ذهنم نمی رسد. لختی درنگ می کند و بعد می رود. او مورد ردیف 3 است. دختر جوانی که دنباله چادر سفید گلدارش، روی سنگ فرش کف ترمینال غرب تهران می کشد و در آن قوطی مقوایی که در دستش گرفته، چند سکه و اسکناس چسب خورده بیشتر نگذاشته بماند.
مرد ردیف 4
مورد ردیف 4 را در یکی از پس کوچه های منتهی به میدان اعدام دیدم. او نه چیزی گفت و نه درخواستی کرد. فقط با نگاهش که مثل نگاه ماهیهای تازه از آب گرفته شده، رموک و بی رنگ بود، می گفت بده در راه خدا. مواد مخدر تا مغز استخوانش را خورده بود. این را وقتی فهمیدم که کنارش نشستم و گفتم پاشو بریم قهوه خانه. تا سرش را برگرداند طرفم، یک ربعی طول کشید. بعد دستش را بالا آورد، با حرکت اسلوموشن خاصی که فقط از این قسم آدمها بر می آید، انگشت شست و اشاره را به هم مالید که یعنی: پول بده! جلوی پایش، همانجایی که چمباتمه زده بود، چند سکه بی ارزش، همانهایی که قبلا می گفتند پشیز، روی زمین نمناک افتاده بود، کاسبی امروز ایشان. حتی نیامد برویم قهوه خانه سرگذر، املتی بزنیم تا وصله امروز خندق بلایش باشد.
مورد ردیف 4، جوانی بود که اگر می شد آن همه چرک و کثافت را از سر و صورتش و لباسهای شندره ای که به تن داشت، شست، 30 سال را شیرین دارد. مورد ردیف 4، حتی نا نداشت دستش را دراز کند تا صدتومنی چروک خورده ای را که طرفش دراز کرده بودم، بگیرد. نمی خواستم، ولی مجبور شدم پول را جلویش، کنار آن پشیزهای زنگ زده بیندازم. عین انداخت کفاره بر جسد میتی.
مرد ردیف 5
برای شکار مورد ردیف 5، نتوانستم جایی بروم خیابانگردی تا به چشمم بیاید. چون او به سراغم آمد. مردی میانه سال، لاغر اندام و تر و فرز، با چوبی در دست که انتهایش را تکه گونی سیاه شده ای پیچیده بود و در دست دیگر، قوطی رنگ دو کیلویی را گرفته بود که آن هم سیاه و روغنی بود چون محتویاتش را روغن سوخته ماشین تشکیل می داد. در مغازه ساندویچی یکی از دوستان، سر پیچ شمیران نشسته بودم که وارد شد. تر و فرز، ریل کرکره در را با دو بار مالیدن گونی روغنی، چرب کرد و پیش آمد. دوستم، همان که ساندویچی اش را بعد از یک عمر شاگردی در قهوه خانه دایی جان، کرایه کرده و قرار است برای خودش کاسبی کند، دست به دخل کرد و اسکناسی در کف دست چرب و سیاه شده مورد ردیف 5 گذاشت، فکر می کنم پانصد تومانی بود یا دست بالا بگیر هزاری. به من چه؟ هر چه بود، مرد ردیف 5 رفت تا به کاسبهای دیگر برسد و ریل کرکره مغازه ها را برای لقمه نانی، روغن مالی کند.
مورد ردیف 6
وقتی مسئولان شهرداری، بهزیستی، نیروی انتظامی و چند ارگان و سازمان و نهادهای دیگر، چند وقت یک بار کنفرانس می دهند که این تعداد متکدی به مراجع ذیربط دلالت شدند، حرصم می گیرد. یا در این شهر، متکدیان زاد و ولد می کنند و یا از کشورهای خارجی برای خودمان متخصص های گدایی وارد می کنیم. این البته شاید در ابتدا طنز به نظر برسد، ولی واقعیت این است که تعدادی از استانهای مرزی ایران، دقیقا درگیر این مسئله هستند، ورود متکدیان خارجی. تعداد فراوانی انسان که از بخت بدشان در پاکستان و افغانستان به دنیا آمده اند، هر چند وقت یک بار به صورت غیر قانونی وارد استانهایی مانند سیستان و بلوچستان و هرمزگان می شوند و بعد از چند ماه گدایی در بندرعباس و جاسک و خمیر و چابهار و سرباز و زاهدان و زابل، سر از شهرهای مرکزی ایران مانند تبریز و تهران و اصفهان درمی آورند. درست است که تعداد فراوانی از آنها، در زمانی که مشغول کاسبی در استانهای دور از مرکز هستند، توسط مسئولان مرتبط دستگیر و به کشورهای مبداشان بازگردانده می شوند، ولی تعداد زیادی از این گداهای وارداتی موفق می شوند در شهرهایی لانه کنند که این روزها، خیابانهای آن شهرها حتی ظرفیت پذیرش شهروندان ایرانی مهاجر را نیز ندارد. به عبارت واضحتر، کشمکش بین ظرفیت سرریز کلانشهرهای ایران و برخی از متکدیان خارجی، آن قدر که باید، به چشم نمی آید و تعداد از آنها لابه لای خانه ها و کوچه های متروک حاشیه شهرها، بر می خورند و گم می شوند.
از طرفی، جامعه شناسان می گویند گونه هایی از تکدی که ظاهرا با انواع کلاسیکترش، نزدیکی چندانی ندارد، در کلانشهرهای دنیا به وجود آمده اند. سهم کشورهای آن سوی کره زمین از این گونه های جدید، رشد قارچ گونه گداهای الکترونیکی است که با انداختن سکه ای روی دستمال پهن شده شان، آهنگی را برای رهگذران به صورت زنده اجرا می کنند و می شوند هنرمندان پیاده رویی و در کشور ما، شکلهای جدید گدایی مانند فروش گنجشک در پیاده روها، البته نه به قصد چشیدن آبگوشت گنجشک، بلکه برای آزاد کردن این پرنده های بی آزار و روغن زدن به لولای در دکانها در حال رونق گرفتن است. در این میان البته، تیپهای جدیدی از گداها نیز رونمایی می شوند که شاید اصلا باورمان نمی شد زمانی برای سکه انداختن کف دست آنها دست در جیب کنیم. شهروندانی بی عیب، چهره هایی عادی و حتی اتوکشیده با لباسهای معمولی و ظاهری که ممکن است آدم در هر کوچه و بازاری با آن روبرو شود، این روزها در خیابانها مشغول گدایی هستند. دیگر نمی شود باور کرد این مرد معقول و کت و شلواری که نشسته روی پله های مجتمع تجاری شیک در شمال تهران و کنار دستش دستمالی پهن کرده و دارد گدایی می کند، انسانی است که قبلا در موردش می گفتند محتاج است و مستحق لقمه ای نان. پس چرا با این پدیده روبروییم. کارشناسان معتقدند با توجه به تغییر بافتهای شهری و تحولات اجتماعی از جمله به وجود آمدن طبقات اقتصادی که محصول دوران گذر از اقتصاد سنتی مبتنی بر کشاورزی به اقتصاد مبتنی بر صنعت مونتاژ در شهرهای بزرگ است، فاصله طبقاتی بین شهرنشینان به قدری زیاد می شود که حضور طبقات فرودست برای تکدی در مناطق مختلف شهر، از جمله محلات اعیان نشین، بسیار عادی خواهد شد. با این وضعیت، آیا باید خود را آماده دیدن گداهایی با لباسهای اتوکشیده و ظاهر شیک باشیم که از عابران درخواست اسکناسهای درشت برای پرداخت قبض موبایلشان می کنند؟ و یا گداهای وارداتی را باید به عنوان پدیده ای عادی بپذیریم و مثل الان، بی توجه به این قشر تازه سر از خیابان درآمده،