پدر بزرگ قهرمانمترجم: مريم حسينيپير شده بود، خيلي وقت بود تصميم داشت به درخواست خودش او را به خانه سالمندان بفرستند اما هر بار که به ياد خاطرات کودکي و نگاه گرمش ميافتاد صدايي تلنگر ميزد و او را باز ميداشت. «فرانک کورتي» مرد 72سالهاي بود که به همراه زن و تنها پسرش در اکسفورد انگلستان زندگي ميکردند. او سالها پيش وقتي جوان برومندي بود يکي از قهرمانان بوکس کشورش به شمار ميرفت. از وقتي همسرش مارگارت بر اثر بيماري قلبي در تخت بيمارستان جان داد پيرمرد تنها شد. پسر و عروسش تصميم گرفتند پدر را پيش خود بياورند تا از او نگهداري کنند. فرانک به خانه کوچک خود عادت داشت و دلش ميخواست با ياد و خاطره مارگارت به زندگي ادامه دهد اما مايک نوه کوچکش مانع ميشد و دوست داشت او براي هميشه پيششان بماند و فرانک هم به خاطر او قبول کرد:- پدربزرگ اين کاپها مال کيه؟- مال خودمه.- راسته که شما قبلاً قهرمان بوديد؟- کي گفته؟- پدر هميشه از شما تعريف ميکرد، تازشم عکس روي ميز با اون لباس يعني اينکه شما قهرمان بوديد.- خب آره.- الانم ميتونيد بوکس بازي کنيد؟- نه پسرم ديگه من پير شدم.پيرمرد با گفتن اين جمله يکي از نشانهاي قهرمانياش را از روي ميز برداشت و به خاطرات گذشته فرو رفت، بعد از مرگ همسرش حسابي افسرده شده بود. او و مارگارت عاشق هم بودند و مرگ تنها همدم زندگي و مونس تنهايياش ضربه سنگيني به پدربزرگ وارد کرده بود. در اين ميان اصرارهاي نوهاش او را از رفتن به کلبه تنهايياش باز ميداشت. اين اواخر بداخلاق شده بود دلش بدجوري هواي مارگارت را ميکرد. يک شب در اتاقش نشسته بود که يکي از همسايهها زنگ خانه را به صدا در آورد: - آقاي کورتي معلومه داريد چه کار ميکنيد صداي تلويزيونتان آنقدر زياد است که نميگذارد پسرم بخوابد.- آقاي «مکساليوم» تا اونجايي که من ميدونم ما اصلاً به خاطر مايک تلويزيون روشن نميکنيم، فکر ميکنم باز دچار اشتباه شديد.- من اشتباه ميکنم؟ دفعه بعد ميدونم چطوري برخورد کنم.گريگوري مکساليوم خيلي وقت بود که به خانه «دنيل» چشم داشت، قبل از آنکه آنها آن را بخرند مشتري پر و پا قرص خانه بود اما صاحبخانه بالاخره آن را به دنيل فروخت. گريگوري ابتدا تصميم گرفت با زبان خوش همسايه جديد را ترغيب کند تا ملکش را به او بفروشد اما وقتي فهميد دنيل اصلاً قصد فروش خانه را ندارد به هر بهانهاي سعي ميکرد آنها را از آنجا بلند کند. اذيت و آزارهاي مرد سمج تا جايي پيش رفت که يک شب:- ماريا من قرصامو خوردم؟- آره پدر جان.- پس من ميرم بخوابم سرم يه کم درد ميکنه و خستهام، علائم پيريه ديگه.- کي گفته پير شديد، شما هنوز هم يه قهرمانيد.فرانک به سمت اتاقش رفت، احساس کرد صداهاي عجيبي از آنجا ميآيد. يواش به در نزديک و وارد شد؛ از آنچه ميديد از وحشت بر جايش ميخکوب شد ارواحي با لباس سفيد در اتاقش نشسته بودند. با ديدن آنها فرياد زد و از حال رفت. دنيل و ماريا سراسيمه خود را به اتاق پدر رساندند و سايه سفيدي را ديدند که از پنجره فرار کرد. آنها به سمت پدر دويدند. فرانک کمي که حالش جا آمد، در حالي که از ترس ميلرزيد گفت: اونا روح بودند توي اتاق من چکار ميکردند؟دنيل که خودش هم دست کمي از پدر نداشت او را از جايش بلند کرد و گفت: پدر بهتره امشب توي اتاق مايک بخوابيد.- نه پسرم اينجا راحتترم ميخوام تنها باشم حالا هم زودتر بريد بخوابيد ممکنه مايک از سر و صداي ما بيدار شده باشهفرداي آن شب دوباره سر و کله ارواح پيدا شد و پدربزرگ دوباره از حال رفت. دنيل از او خواست تا به اتاق ديگري برود اما فرانک سمج بود و قبول نکرد. تمام ديوارهاي اتاق فرانک، عکس مارگارت آويزان بود، پيرمرد هر شب با تصوير همسرش درددل ميکرد و دلش نميخواست کسي خلوتش را به هم بزند. ديگر زن و شوهر باورشان شده بود که روح وجود دارد. فرداي آن شب دنيل رو به ماريا گفت: ماريا ميخوام امشب من جاي پدر بخوابم ميترسم اين ارواح خبيث کار دست پدر بدهند و پيرمرد از ترس سکته کنه.ماريا گفت: اما من دلواپسم ميترسم اونا يه بلايي سرت بيارن.شوهر نگران در فکر فرو رفت و گفت: آخه من تو اين فکرم که روح توي اتاق پدر چيکار ميکنه. بعد همانند کسي که چيزي يادش آمده باشد ادامه داد: شايد هم دوستاي قديميه پدر هستن که شوخيشون گرفته، اگه اينطور باشه واقعا شوخي احمقانهايه.آن شب پسر لباسهاي پدر را پوشيد و او را راضي کرد تا به اتاق مايک برود. نيمههاي شب سر و کله ارواح پيدا شد چند روح با لباس سفيد بالاي سر دنيل ظاهر شدند. مرد جوان که سرش زير ملحفه بود از ترس نميتوانست تکان بخورد اما جناب روح به زبان درآمد و شروع به صحبت کرد: شما توي خانه ارواح چکار ميکنيد زود از اينجا بريد وگرنه جون پسرتون به خطر ميافته.دنيل احساس کرد اين صدا را ميشناسد، خوب دقت کرد خودش بود ناگهان از جايش بلند و به طرف روح حمله ور شد و پارچه سفيد را از سرش کشيد. درست حدس زده بود آن روح کسي نبود جز گريگوري مکساليوم. همسايه مردمآزار و دوستانش آن شب پس از به زمين زدن دنيل موفق به فرار شدند. موضوع به پليس گزارش داده شد. معلوم شد گريگوري اينبار هم براي آنکه دنيل را مجبور کند تا خانه را به آنها بدهد دست به اين کار زد و تنها راه ورود و خروج بي دردسر آنها پنجره اتاق پدربزرگ بود. دنيل به خاطر همسايگي از شکايتش گذشت و او با ضمانت آزاد شد. يک ماه از اين ماجرا گذشت. شبي همه خانواده سر ميز شام نشسته بودند که صداي زنگ خانه يکسره شده و قطع نميشد فرانک در را باز کرد و ناگهان گريگوري در حالي که مست بود چاقو به دست وارد خانه شد. او لبه تيز چاقو را روي گردن فرانک گذاشت و با صداي بلند فرياد زد: اگه زودتر از اينجا نريد اين پيرمرد رو ميکشم زود باشيد تصميمتون رو بگيريد د. . . زودباشيد.دنيل در حالي که سعي ميکرد او را آرام کند گفت: تو به اون کاري نداشته باش خيلي خب هرچي تو بگي همون کار رو ميکنم فقط آروم باش.لبه تيز چاقو هر لحظه بيشتر در گردن فرانک فرو ميرفت پيرمرد يک لحظه تصميم گرفت همانند گذشته شانسش را امتحان کند، ناگهان با آرنجش محکم به شکم گريگوري زد و او عقب عقب رفت. پدربزرگ در همان لحظه دستش را مشت کرد و به صورت همسايه مردم آزار کوبيد، نقش بر زمين شد. فرانک دست بردار نبود و پس از چند مشت جانانه روي سينه «گريگوري» نشست و از دنيل خواست فوراً به پليس زنگ بزند. تا آمدن ماموران پدربزرگ همچنان روي سينه مرد نشسته بود و دستبردار نبود. گريگوري بازداشت و بر اساس حکم دادگاه او به زندان محکوم شد، مايک خوشحال بود که پدربزرگش هنوز يک قهرمان است.